The traitor_last part

The traitor 

بله این هم قسمت اخر

از خیر رمزی گذشتم حوصله اش رو نداشتم 😐😂

اولین فیکم بود و اگر برگردم به 10 بهمن 1394 عمرا بزارمش , میدونم خیلی شر و ور بود شما ببخشید :)

از شنبه Illusion اپ میشه جاش ^^ بچه هایی که قلمم رو دوست داشتند میتونند بخوننش , اون خیلی با خائن فرق میکنه , خیلی بهتره😐😂😂 برای اطلاع از اپ شدنش میتونید عضو کانال شید ^^

امیدوارم قسمت اخر رو دوست داشته باشید و فحش نخورم😂❤

دوستتون دارم مرسی😍❤

کانال فیک

Telegram

قسمت اخر

از پله های مارپیچی و طویل امارت بالا رفت ، با نگاهی پر از خشم به بالای پله ها خیره مونده بود . بالاخره به پله ی اخر رسید و جلوی در اتاق ایستاد . اب دهنش رو قورت داد و به در خیره موند ، دستش رو بالا اورد و تقه ای به در زد ” بیا تو کاهی “
نیشخند زد و چشماش رو چرخوند ، در رو اروم باز کرد و واردش شد ” قرصام رو اوردی….شما کی هستین؟”
در رو اروم پشت سرش بست و بهش تکیه داد ” دو کیونگسو” سرش رو کمی کج کرد ” من رو نمیشناسید درسته؟”
اخمی کرد و از روی تخت سایز بزرگش پایین اومد ” شما کی هستین؟ کی شمارو راه داده؟”
انگشت اشاره اش رو به نشونه ی سکوت روی لباش گذاشت ” هیسسس ، من سوال میکنم ” انگشتش رو برد سمت مرد ” تو جواب میدی “
اخمی کرد و با عصبانیت گفت ” پسر بچه ی گستاخ تو کی هستی که به من میگی چیکار کنم ؟ اونم توی خونه ی خودم …. حالم از پسر بچه ها بهم میخوره “
نیشخند تلخی زد ” حتی موقع تجاوز بهشون؟”
پارک جونگسو سرجاش ایستاد و با وحشت به پسری که انگار رازهای کثیف سالها قبلش رو میدونست خیره شد ، این پسر کیه؟ این هارو از کجا میدونه؟
اب دهنش رو قورت داد ” داری چی میگی؟”
ابروش رو بالا انداخت ” یعنی داری میگی یادت رفته؟” قیافه اش جدی شد و یک قدم به مرد نزدیک شد ” یادت رفته با یه بچه ی 5 ساله ، جلوی مادرش ، جلوی برادر کوچیکش ، چیکار کردی پارک جونگسو؟”
جونگسو خیلی وقت بود که منتظر قرصاش بود ، تپش قلبش بالا رفته بود و قلب ضعیفش تیر میکشید ” نزدیک من نیا “
کیونگسو با عصبانیت پیرمرد رو هل داد عقب ” یادت نمیاد معصومیت یک بچه ی بیگناه 5 ساله رو ازش گرفتی؟”
جونگسو از صندلی گرفته بود ، قلبش رو ماساژ میداد ، بد نفس میکشید .
کیونگسو دوباره کمی هلش داد” بهت التماس کرد ، کلی گریه کرد ، مادرش داشت نگاهش میکرد ، نگاهش میکرد و انقدری جون نداشت که بلند بشه و پسر کوچولوش رو از زیر دستای توی اشغال بکشه بیرون ”
با صدای لرزونی داد زد ” برو بیرون…..کاهی….کاهی “
کیونگسو خندید ولی سریع قیافه اش جدی شد و بلند داد زد ” کاهی ، کاهی ” سرش رو برد نزدیک جونگسو ” نه خیر ، مثل این که کاهی نیستش ، خدمتکارت نیست پیرمرد خرفت ، بهتره خودت رو خسته نکنی ” دستش رو برد توی جیبش و گوشیش رو بیرون اورد ” چویی شیوون رو میشناسی؟” صداش رو اروم کرد ” یکی از بهترین پلیس های بین الملله ” لبخند زد و گوشی رو گرفت سمتش ” ایناهاش این ” جونگسو با دیدن عکس پلیسی که سال ها قبل کای رو از دستش نجات داده بود چشم هاش چندبرابر شد ، کیونگسو ادامه داد ” الان توی راهه شرکتته ، تمام خلاف ها و پولشوییات رو فهمیده پارک جونگسو ، داره میره تا اموالت رو مصادره کنه “
پیرمرد درد شدیدی توی قلب و مغزش به صورت هم زمان حس میکرد ، زندگیش مثل یه فیلم روی دور تند تو سرش میچرخید ، خیلی سخت بود که روی حرفای کیونگسو تمرکز کنه ، اگر چوی شیوون از تمام کار های کارخونه هاش مطلع بوده ، پس یعنی این که کارش تموم بود ، باید بقیه عمرش رو چیکار میکرد؟ تو این سن باید میرفت زندان؟ علاوه بر قلبش ، رگ های سرش هم مثل ضربان شروع به زدن کردند ، حس میکرد زودتر از چویی شیوون ، مرگ داره به سراغش میاد .
افتاد روی زمین و شروع کرد به نفس نفس زدن ، کیونگسو با نیشخند خم شد روی پیرمرد ” تمام این سال ها ، مثل احمقا سعی داشتم با کشتن پسرت ازت انتقام بگیرم ، ولی احتمالا برات هیچ اهمیتی نداشت که پسرت میمیره یا نه ، فوقش چند روز ادای ناراحتارو درمیاوردی ” سرش رو کج کرد ” ولی با پول و کارخونت خوب تونستم انتقام این همه سال رو ازت بگیرم اشغال ” بلند شد و به پیرمرد که به شدت تکون میخورد با خونسردی نگاه کرد ” کاهی دیگه باید برسه ، امیدوارم نمیری ، دوست دارم زجر کشیدنت رو ببینم ” لبخند بزرگی زد ” به امید دیدار پارک جونگسو “
……………………………………………………….
1 سال بعد
” بابایی ، بابایی ، چرا نمیای؟؟”
لوهان چشماش رو چرخوند و برادرزاده اش رو بغل کرد ” ته اوه ، الان تو این 5 دقیقه که بابات رفته سه بار صداش کردی ، به چه زبونی بگم حموم کردن 5 دقیقه بیشتر طول میکشه “
بچه ی کوچولوی بانمک لباش رو جلو داد و دست به سینه جلوی لوهان ایستاد ” ولی عمو من دلم میخواد زودتر بریم خونه ی عمو بهیکون ، دلم براش تنگ شده خب “
لوهان قهقه ی بلندی زد و گونه ی پسر کوچولوی شیرین رو به روش رو بوسید ” عمویی بهیکون چیه ؟ بکهیون “
” منم همون رو گفتم دیگه ، بهیکون “
” نه عمو……” صدایی وسط حرف لوهان اومد ” خوشگل شدم؟”
لوهان و ته اوه هردو برگشتند سمت صدا ، لوهان با دیدن سوجی لبخند گرمی زد و با تحسین به زن برادر زیباش خیره شد ” اگر سهون رو نداشتم الان حتما حسودیم میشد به جونگین “
سوجی سرخ شد و سرش رو پایین انداخت .
” مامانم درست مثل پرنسسای توی کارتوناس “
سوجی خندید و موهای پسرش رو بهم ریخت .
” هی شیطون ، مگه تو دختری که کارتن پرنسسی میبینی؟”
ته اوه پشت چشمی نازک کرد و برگشت سمت لوهان ” انقدر قدیمی نباش عمو ، دور و زمونه عوض شده ، بابااااا بابااااا”
سوجی گوشاش رو گرفت و قیافه اش رو جمع کرد ” ایییی ته اوه ساکت باش الان میاد ”
پسر کوچولو با حالت قهر روی زمین نشست ” نمیخوام اصلا “
صدای زنگ در اومد ، لوهان و سوجی با تعجب به هم نگاه کردند ” منتظر کسی هستی؟”
سوجی چیزی نگفت و فقط سرش رو تکون داد .
لوهان به ارومی سمت در رفت و بازش کرد ، با دیدن کیونگسو لبخند بزرگی زد و از جلوی در کنار رفت ” سلام داداش “
کیونگسو هم متقابلا لبخند زد و وارد خونه شد ” حاضر نشدید؟”
ته اوه با حرص گفت ” ما چرا ، ولی باباخانم نه”
کیونگسو از شیرین زبونی پسر بچه خنده اش گرفت ” بابا خانم دیگه چیه؟”
” خب راست میگم دیگه ، عین خانما طولش میده تا حاضر بشه “
کیونگسو دوباره خندید و چیزی نگفت.
” چقدر خوشتیپ شدی “
سرش رو بلند کرد و به سوجی که لبخند زیبایی به لب داشت نگاه کرد ، اون واقعا زیبا بود ، با این که ترجیح میداد اون پسر برنزه ی جذاب مال خودش باشه ، ولی از این که کسی باهاشه به زیبایی و شیرینی سوجیه خیلی خوشحال بود ؛ اگر قرار نیست یه کسی رو داشته باشی ، ترجیح میدی تا کسی که به جای تو تصاحبش کرده خیلی بهتر از خودت باشه ، و سوجی بود ” ممنون ، تو هم خیلی خوشگل شدی ”
” ما اومدیم ” همه برگشتند سمت سهون که بالای پله ها ایستاده بود و کای کنارش مشغول درست کردن کراواتش بود .
ته اوه سریع از جاش روی زمین بلند شد ” بابایی “
کای سرش رو بلند کرد و به پسرش لبخند زد ، همون لحظه چشمش به کیونگسو افتاد ” سلام کیونگسو”
سرش رو بلند نکرد ، فقط خیلی اروم و با استرس گفت ” س..سلام “
ته اوه پاش رو محکم روی زمین کوبید ” بریم دیگه “
سهون رفت سمت کیونگسو ” ماشینم رو اوردی کیونگی؟”
کیونگسو سرش رو تکون داد و سوییچ ماشین رو داد به سهون.
سهون لبخند جذابی زد و دست لوهان رو گرفت ” خب مادوتا با هم بریم ، کیونگسو تو هم با کای بیا بای بای “
کیونگسو با وحشت برگشت سمت سهون تا جلوش رو بگیره ” نه…نه سهون وایسا ببینم “
سهون خیلی سریع لوهان رو دنبال خودش کشید و دستش رو توی هوا تکون داد ” بای بای کیونگی “
کیونگسو کمی رو به در خیره شد ، اب دهنش رو قورت داد و برگشت سمت خانواده ی کیم که با بهت بهش نگاه میکردند ، لبخند مسخره ای زد ” من میتونم با تاکسی برما “
………………………………………………………….
سوار ماشین شد و لبخند بزرگی زد ” پوووف حس میکنم تازه داریم زندگی میکنیم “
سهون هم خندید و ماشین رو روشن کرد ” خیلی مسخره بود ، روزای بدی بود ، دلم نمیخواد هیچکدوم رو دوباره به یاد بیارم ، هیچکدوم رو ” ماشین رو حرکت داد ” تو هم این کار رو نکن “
لوهان دستش رو روی دست همسرش که دنده رو گرفته بود گذاشت ” این حرف رو نزن سهون ، خاطرات با ارزشن، خاطرات خوب توی روزای سخت بهت امیدواری میده و خاطرات بد بهت یاداوری میکنه که چقدر قوی بودی که پشت سر گذاشتیشون ” اهی کشید و از پنجره بیرون رو نگاه کرد ” میتونست خیلی بدتر بشه ، میتونستن تو رو ازم بگیرن “
سهون نیم نگاهی بهش انداخت و با شیطنت گفت ” اگر من رو کشته بودند چیکار میکردی؟”
لوهان دست رو برداشت و زد تو سر سهون ” دیگه از این حرفا نزن خوشم نمیاد ” اه دیگه ای کشید و لباش رو جلو داد ” تازه من خیلی بدم میاد که جونگین پلیسه ، خیلی خطرناکه ، همش تقصیر شیوونه “
سهون خندید ” به این فکر کن که اگر اون نبود برادرت رو پیدا نمیکردی “
اهی کشید ” اره ، درست میگی “
کمی سکوت کردند ، لوهان با لبخند به بیرون خیره شده بود و سهون داشت به این فکر میکرد که حرفش رو چجوری بزنه ، یه کم به لوهان از گوشه ی چشم نگاه کرد و صداش رو صاف کرد ” چیزه….لولو “
لوهان با همون لبخند برگشت سمتش و منتظر موند تا سهون حرفش رو بزنه .
” پارسال ، اون بچه هه بود ، تو خیابون پیداش کردیم و تحویل پلیس دادیم “
لبخند لوهان محو شد و سرش رو انداخت پایین ” نایون ، خب چی شده؟”
سهون لبخندی زد و گفت ” یادته که بهمون گفتن چون ازدواجمون تو کره غیر قانونی بوده بهمون نمیدنش؟”
لوهان با ناراحتی سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد.
” خب ، حدس بزن چی شده؟”
با تعجب برگشت سمت سهون ” چی شده؟”
سهون نیشخندی زد و گفت ” چویی شیوون پارتیمون شده و میتونیم اون دختر کوچولو رو داشته باشیم “
لوهان چند ثانیه به سهون نگاه کرد و گفت ” اوه سهون “
” جانم”
” اگر شوخیه ” اب دهنش رو قورت داد ” خیلی شوخی زشتیه “
سهون خیلی جدی سرش رو تکون داد ” مگه من با تو شوخی دارم بچه کوچولو “
” یعنی الان ، داری میگی ، نایون کوچولو ، مال من میشه ؟”
سهون ابرویی بالا انداخت ” مال ما در واقع “
لوهان شروع کرد به جیغ زدن و دستاش رو به هم میزد ، سهون با دیدن خوشحالی بچگونه ی همسرش خنده اش گرفته بود ” خیلی خب خیلی خب ، اروم باش ”
” چجوری اروم باشم سهون؟ داریم بچه دار میشیم”
سهون بلند خندید ” اره اره داری مامان میشی”
لوهان سرش رو تکون داد و با خوشحالی گفت ” دیگه برام مهم نیست چی میگی انقدر خوشحالم که حرفات برات مهم نیستن ، فقط دلم میخواد زودتر بچه ام بیاد پیشم”
سهون لبخند زد ” همین فردا پس فردا میریم و میاریمش “
……………………………………………….
” خیلی خوشحالم که اومدید اینجا “
همه به بکهیون که سر میز نشسته بود خیره شدند و لبخند زدند . بکهیون هم لبخند خجالت زده ای زد ” خب میخواستم بیاید اینجا تا یه چیز مهم رو بهتون بگم ” همه دست از خوردن کشیدند و کاملا توجهشون رو دادند به بکهیون ، یه کم کراواتش رو شل کرد و با لحن اروم اما خوشحالی گفت ” من و چانیول داریم با هم ازدواج میکنیم ”
همه چند لحظه سکوت کردند تا این که لوهان بالاخره با خوشحالی گفت” این خیلی خوبه بکهیونی ، خیلی خوشحالم کردی “
بکهیون سرخ شد و سرش رو انداخت پایین ” امیدوارم مشکلی با این قضیه نداشته باشید “
سهون خندید ” چه مشکلی اخه تپلی؟ خیلی هم برات خوشحالیم “
لی دستش رو دور گردن دوستش که کنارش نشسته بود انداخت ” تبریک میگم رفیق “
چانیول در جواب فقط لبخند زد و سرش رو تکون داد . کیونگسو کمی از شرابش نوشید و زیر لب گفت ” واقعا هم باید بهش تبریک بگید ، بکی از سرش هم زیادیه”
لوهان با خنده زد تو بازوی کیونگسو ” این پدر کشتگی رو بزار کنار دیگه کیونگی “
کیونگسو چیزی نگفت و فقط لبخند زد.
سوجی با خنده گفت ” واقعا بهت تبریک میگم بکهیونی ، تو و چانیول خیلی به هم میاید ” روش رو کرد سمت کای ” مگه نه عزیزم؟”
کای هم با خنده گفت ” اره خیلی ، برای هم ساخته شدن “
ته اوه با تعجب برگشت سمت پدرش ” بابایی ، یعنی عمو داره داماد میشه؟”
کای موهای پسرش رو به هم ریخت ” اره عشق بابا “
چند بار پلک زد ” عروس کیه؟”
همه زدن زیر خنده و تیونگ گفت ” عروس برادر منه عمو جون “
ته اوه با تعجب به چانیول نگاه کرد ” این یعنی عمو خاله است؟”
دوباره همه زدند زیر خنده ، کای لپ پسر کوچولوش رو کشید ” بزرگ شدی میفهمی پسرم”
با ذوق به کای نگاه کرد ” اینم مثل به دنیا اومدن بچه هاست؟”
کای کمی سرخ شد ” اره پسرم مثل همونه “
لوهان با خوشحالی گفت ” حالا که همه خوشحالیم ، بزارید یه دلیل دیگه برای خوشحالی بهتون بدم “
سوهو کمی از شرابش رو نوشید ” چی شده لوهان؟”
با غرور به سهون نگاه کرد و گفت ” موفق شدیم سرپرستی نایون رو بگیریم “
سوجی با خوشحالی دستاش رو به هم زد ” این که عالیه لوهانی ، واقعا تبریک میگم ، خیلی خوشحال شدیم ”
لوهان با لبخند گفت ” ممنون سوجی “
لی دستش رو از دور گردن چانیول برداشت ” نوبتی هم باشه دیگه دیگه نوبت ماست “
سوهو دستش رو روی دست لی گذاشت ” قراره با وکیل جانگ شرکت رو گسترش بدیم ، قراره یه شعبه هم تو چین بزنیم ” به تیونگ نگاه کرد ” و اقای پارک کوچیک اداره اش میکنه “
تیونگ با دهن باز به سوهو خیره موند ” من؟ ولی….ولی چطور؟”
سوهو لبخند گرمی زد ” وقتی درست تموم بشه میتونی به عنوان مدیر عامل بری اونجا “
تیونگ نمیتونست خودش رو کنترل کنه و لبخند دندون نمایی رو نحویل سوهو داد ” این….واقعا عالیه “
چانیول موهای برادرش رو کمی بهم ریخت ” تبریک میگم بهت وروجک “
” حالا که همه یه خبر خوب دادن ، بهتره ما هم بی نسیب نمونیم ” همه برگشتند و به سوجی نگاه کردند .
سرش رو انداخت پایین و سرخ شد ” خب……دوباره دارید عمو میشید “
کیونگسو تمام شرابش رو پاشید بیرون و با چشمای گردی به سوجی نگاه کرد ” داری چی میگی؟”
سوجی با تعجب گفت ” خب…خب “
” واااااای ” لوهان با ذوق داشت دست میزد ” میتونم بزرگ شدن یکی از برادرزاده هام رو ببینم “
کای خندید ” اره داداشی میتونی “
بکهیون اشکش رو پاک کرد ” واقعا خوشحالم کایی ، امیدوارم دختر باشه “
کای خندید ” ممنون عزیز دلم ، منم همینطور “
کیونگسو چشماش رو چرخوند ” فکر کردید فقط من خبر خوب ندارم؟”
لوهان خندید و کمی کیونگسو رو بغل کرد ” توعم خبر خوبت رو بگو عزیز دلم “
یکم صداش رو صاف کرد ” خب ….. اون مدیر مالی شرکت پارک هست ، اقای کیم “
چانیول خم شد سمت کیونگسو ” کیم مینسوک “
” اره همون “
” خب چی شده؟”
به سمت دیگه نگاه کرد و شونه بالا انداخت ” باهم قرار میزاریم “
لوهان محکمتر بغلش کرد و همه هو کشیدند ” وای عالیه کیونگی ، بالاخره عشق رو تجربه میکنی و دست از خباثت برمیداری “
کیونگسو لوهان رو هل داد عقب ” من خبیثم یا تو که دو سال ادا مردن دراوردی ؟”
لوهان خندید و چیزی نگفت .
” بچه ها ” دوباره همه برگشتند سمت بکهیون ” خیلی….خوشحالم که الان اینجایید ، همه اتون خوشحالید ، همه اتون سالمید ، خیلی خوبه که همه پیش هم و کنار همید ، خیلی خوبه که دیگه مجبور نیستیم به هم دروغ بگیم ……3 سال از زندگی ما جهنم بود ، خوشحالم که کریس الان تو زندانه و داره تاوان قلبی که شکست رو میده…. چانیول من رو خیلی ازرد ، ولی خوشحالم که اون کار رو کرد ، خوشحالم که دارمش ، خوشحالم که باعث شدم اون نقاب ادم عوضی رو از روی صورتش برداره ، خوشحالم که عاشقشم ………خیلی خوبه که لی پیش سوهوس ، اون واقعا لیاقتش رو داره ، لیاقت این که شاد باشه ، یکی از ته دل دوستش داشته باشه ، واقعا خوشحالم که تونست با عشق اشتی کنه ………… سهونی من واقعا متاسفم که 2سال تمام یه ادم پست و عوضی خطابت کردم ، خوشحالم که برادرم با تو ازدواج کرده ، فقط تو بودی که با تمام مشکلات ما پیشمون موندی و پا به پامون جنگیدی ، خوشحالم که لوهانی زنده است ، خوشحالم که با هم خوشبختین و دارین صاحب یه دختر کوچولو میشید …….. کای ، خیلی دیر دیدمت داداش جونم ، ولی از همون اولین باری که دیدمت یه کششی بهت داشتم ، انقدر من رو یاد لوهان مینداختی که همه رو ول کرده بودم و ساعت هارو با تو میگذروندم ، با این که دیر بود ، ولی خیلی خوبه که هستی ، همسری به زیبایی و محشری سوجی داری و پسری به شیرینی ته اوه ، خیلی خوشحالم که پیشمونی ، دلم میخواست مامان هم اینجا بود و دردی که این همه سال به خاطر از دست دادنت توی دلش بود ، با لمس موهات از بین میرفت ، ولی مطمئنم اون هم خوشحاله که تو برگشتی پیش خانواده ات ……… کیونگسو ، یه بار دلت رو با حرفای بدم شکستم ، ولی هیچ منظوری نداشتم ، تو درست اندازه ی جونگین و لوهان برادر منی ، کسی که مادرم عاشقش بود ، بهش اعتماد داشت ، بهش ایمان داشت ، خوشحالم که پشتمون رو خالی نکردی ، این که به فکرمونی خیلی برام با ارزشه ، ولی لطفا دیگه سعی نکن کسی رو بکشی……..تیونگا ، داداش کوچولو دلم برای این که با ما زندگی کنی تنگ شده ، میدونم به خاطر این که پدرت سکته کرده و کاملا فلج شده نمیتونی ، ولی واقعا دلم برای شبایی که با هم فیلم میدیدم تنگ شده ، خوشحالم که چانیول من رو بخشیدی و بهش یه فرصت دادی تا برات جبران کنه ، امیدوارم همیشه پیشمون باشی و هیچوقت تنهامون نزاری”
همه با لبخند بهش نگاه میکردند و گاهی اشک شوق میریختند ، بکهیون نفس عمیقی کشید و ادامه داد ” دلم برای گذشته ام تنگ میشه ، تلخ بود ، ولی چانیول رو بهم داد ، پر از اشک بود ، ولی برادرم رو برگردوند ، خیلی سختی کشیدم ، ولی بزرگ شدم ، یاد گرفتم که مسئولیت پذیر باشم ، که اعتماد کنم ، که به عواقب کارام فکر کنم ، یاد گرفتم ببخشم ، به بقیه فرصت بدم ، چون وقتی از دستشون بدم تا اخر عمرم عذاب میکشم ، دلم نمیخواد دیگه کسی رو از دست بدم ، حداقل نه تا 50 سال دیگه ، دلم میخواد 50 سال دیگه کنار کسایی که دوستشون دارم زندگی کنم ” لبخند زد ” هرکسی که تو این 50 سال من رو ترک کنه ، بخشیده نمیشه ، ترک کردن خانواده ، خیانت محسوب میشه ، و من هرکسی رو میبخشم ، به جز یک خائن “
پایان
28/8/1395

The following two tabs change content below.

Kim sheida

مکنه شیدا هستم ^^ سابر و مترجم اختصاصی رییس لو ~ Byun lover~ Firelight for ever~ اکانت فارسی توییتر کای Kimkaiiran

Latest posts by Kim sheida (see all)

66 Responses

  1. وااااااااااااااااااااااااااااااایییییییییییییی هووووووووووووووررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااا تموووووووووووومممممم شد چخوب بوووووووووود!
    مرسی ازت کیم شیدا جونم خیلی فیک خوبی بود قلمت عالی بود موضوعت جذاب بودوکشش داشت تا قسمت آخهمراهی ات کردم چون از داستان وقلمت خوشم میومد!
    یه قسمتایی باهاش گریه کردم یه قسمتایی خندیدم ویه قسمتایی پر از نفرت شدم وبدبینی ولی به هرحال پایانه خوبی داشت مررررسی

  2. تا آخرشم بکهیون گفت چانی که منو خیلی اذیت کرد رو دوست دارم خب این یه جمله رو نمی شد نگه
    خیلی فیک خوبی بود خیلللللییی دوستش داشتم
    ممنونم :zardak2 (11):

  3. ممنونم عزیزم.جز بهترین فیک ها بووود
    ولی دلم برای کینگسو گرفت ولی جالب بوووووووووود ممنونمممممممممممممممممممممممممممممممممممم

  4. چقدر خوب تموم شد کیونگسو رو هم می گرفتی زنش می دادی خخخخ جالب می شد، این فیک جزء بهترین فیک های بود که خوندم
    مرررررررررسسییییییی

  5. نمی دونم چرا خودت دست کم گرفتیش ولی خیلی عالی و جذاب بود اگر حوصله می کردی و حذفی بهش نمی دادی که عالی تر هم می شد مرسی

  6. با عرض خسته نباشید فراوان عالیییی بود راستش من داستانو خیلی دوستاشتم مخصوصا اولاش که باحال و هیجان انگیز بود حتما کاره جدیدتو میخونم ممنون بازم :jhsdhuf9: :zardak (61): :heart: :unsure:

  7. وااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییییییییییییییییی عاااااااااااااااااااااااااااااااالییییییییییییییییییییییییییییییییی بوووووووووووووووووووددددددددددددددد مررررررررررررررررررررسییییییییییییییییییییییییییییییییییی واقعاااااااااااااااااااااااا خوووووووووووووووبههههههههههههههههههه.با اینکه خیلی پیچیدگی داشت ولی بازم عالی بود عالیییییییییییییییی.م=مرسی شیدایی مخصوصا حرفای اخر بکی مرسی.

  8. عرررر دارم گریه میکنم خیلی دوسش داشتم این فیک مث رفیقم بود و حالا که تموم شده عررررررررررررررررررررررر خیلی فیک خوبی بود من عاشق این فیک بودم هر وقت اپش میکردی کلی بالاپایین میپریدم خیلی خوب بود ممنون که نوشتیش اونقدر قلمت خوب بود و پیچیدگی و راز الود و هر چیز دیگه ای که یه فیک پرکفت داره رو داشتی که گاهی فک میکردم ترجمه ایه ولی میدونستم خودت نوشتیش عالی بود خیلی خوب همخه جیزو بهم ربط دادی وییه اثر عالی ساختی چقدر خوب بود که میشد اینارو چاب کرد و بقیه هم میخوندن و ماهم میخریدیم وخلاصه معروف میشیدن هم تو وهم نویسنده های دیگه عررررررررررررر دوستت دارم فیک جدیدتم میخونمشششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششش عررررررر یه دنیا ممنون از 94 تا حالا خیلیه ولی من دیر اومدم تو این سایت ولی کسایی که از اون موقع میخوندن الان باید کلی عرر بزنن من که بودم کلی عر میزدم من که از مرداد اومدم همیشه این فیک تو برنامه هام بود وحتما باید میخوندمش عرررررررررر

  9. واییییى مرسى واقعا خسته نباشى خیلى فیک خوبى و بود و بهش عادت کرده بودم اصن آبکى و بیخود نبود و پشیمون نیسم ک چرا خوندمش کارت عالى بود بازم ممنون !!!

  10. اول از همه خسته نباشی شیدای عزییییزم. فیکت عالی بود و اصلنم آبکی نبووووود. من که خیلی دوسش داشتم حتی میشه گفت باهاش زندگی کردم و خیلی چیزا یاد گرفتم از جمله صبر، زود قضاوت نکردن و نشکستن دل آدما…
    من خیلی از فیکای هپی اندینگ خوشم میاد دیگه بعدش خیالم راحته و افسردگی نمیگیرم :00330000: ولی امان از سد اندینگا که داغونم میکنن البته گاهی کرم دارم و میخونم اینجور فیکارو هم :300:
    با این که دو ماهه سرم خیلیییی شلوغه ولی وقتی تو چنل میدیدم آپ کردیش قند تو دلم آب میشد که همه چیزو بزارم اول برم خائن رو بخونم :zardak (61): واقعا غافلگیری هاش باحال بود غیر از مرگ موقت لو :( البته ته دلم روشن بود زندست ولی خب فکر نمیکردم واقعا زنده باشه به خودم میگفتم برو بابا خل شدی :))))))))
    در آخر دخترم بهت افتخار میکنم قلمت حرف نداره. مرسی که برامون می نویسی . لاو یو

  11. وااااااییییی عرووووسیییییییی ممنوننن عزززیزززممم فوق العاده قشنگ بوووددددد دلم براش تنگ میشههههههههههه خیلی عالیییی بوود ممنوننن بابت این فیک ممنون که هستییییچه قدر خوب که با تموم سختی ها اخرش به خوشبختی رسیدن

  12. خیلیییییییی عالیییییییییی بود بهتر از این نمیشد :jhsdhuf6:
    من عاشق جمله به جمله این فیک هستم و جالب این هستش که دقیقا همون طوری که میخواستم و دوست داشتم تموم شد من از اول آپ این فیک نبودم اما خیلی خوشحالم که فرصته اینو داشتم تا این فیکو بخونم
    قلمت عالیه خیلی ممنون از زحماتت و واقعا خسته نباشی :zardak (35): :zardak2 (11):

  13. خیلیم عالی :-) من که باهاش کیف کردم سر هونهان و مرگ لو خیلی حرص خوردم ولی اخرش هم سر اون دو سالی که بک بدبختی بیخودی برا مرگ لو کشید حرص خوردم ولی اخرش خیلی خوب شد که به خوبی تمومید بیصبرانه منتظر فیکای بعدیتم

  14. ای جوووووووونم چه پایانه قشنگیییییییییییییی❤❤❤
    به شخصه میتونم بگم یکی از بهترین فیک هایی بود که تا به حالا خوندممممممممم
    واقعا عالیییییی و نفس گیرررررر بود همه قسمتاش
    اصلا نمیشد حدس زد که چی قراره اتفاق بیوفته
    و این یکی از مهمترین دلایل قوی بودن فیک بود❤❤❤
    واقعا خوشحالم که با نویسنده و مترجمه ماهریییییی مثه تو آشنا شدممممممم❤❤❤
    خیلی خسته نباشید میگم بهت، خیلی زحمت کشیدیییییییییی❤❤❤
    تازشم فدامدا نایون خانومه هونهانمم بشم من❤❤❤
    اون دی او و مینسوک هم تو حلقممممم عشقام
    و در نهایت مرسی مرسی مرسی شیدا جوؤووونی❤❤❤

  15. تموم شد~ممنون که نوشتیش عزیزه دلم , پر از احساس قشنگ بود این فیکشن, دستت گلت درد نکنه با وجود بعضی سختیا تمومش کردی ~( این ایموجی ها هم مردن تا بیان :|) *بغل* + *بوس فراوان*

  16. مرسییییی
    عالیییییی بود
    واقعا خسته نباشید.خیلی فیک دوست داشتنی و موضوع داری بود.
    اخییییی تموم شد.
    من برم یه دور گریه کنم

  17. فکر کردم اشتباه دیدم! دوباره شدی کیم¿ مرسی و خسته هم نباشی.
    لطفا بازم فیک از چانبک بذار.
    لذت بردم از فیکت با اینکه نتونستم همه قسمتارو دنبال کنم. مرسی. :zardak2 (4):

  18. واایییییییی
    عالی بود
    خسته نباشی
    بازم احساس میکنم سر دیو بی کلاه موند ولی خوب کککککک
    ولی خداییی کل داستان یه طرف مقدمه ش یه طرف
    قشنگ تا بهش رسید شبیه علامت سوال بودم
    بازم مرسی

  19. مامااااااااان خیلی خوب بود!
    من الان یکی رو میخوام که بهش افتخار کنم! تو رو خدا!یه داوطلب?!نبود?!اصن به جهنم! شیداییییی خیلی بهت افتخار میکنم…منم دارم اشک شوق میریزم! خیلی عالی و بی نقص تموم شد! محشر بود! گل کاشتی دختر!
    هوووف تو عمرم انقدر هیجان زده نشده بودم و داغ نکرده بودم! به این میگن یه پایان خوش و بی نقص!
    خب طبق رسمی که همیشه دارم و از اونجایی که هر داستانی رو الکی نمیخونم میخوام بگم که داستانت چیا بهم یاد داد “یاد داد که صبر کنم…هر چقدر زندگیم سخت بود صبر کنم چون زمان اسون ترین راه حل نه ولی حتمی ترین کلید هر مشکله! یاد گرفتم زود قضاوت نکنم…ادمایی که اطرافمن هر چقدر تو دار و مرموز باشن حتما دلیلی برای کارشون دارم و من حق ندارم دخالت کنم و اون دلیل اگر مربوط به من باشه دیر یا زود معلوم میشه! یاد گرفتم تهمت نزنم…تاوان تهمت یه لکه ننگه که تا صاحبش نخواد پاک نمیشه! و اخر از همه یاد گرفتم که ادم برای عشقش هر کاری میکنه…مهم نیست چی باشه…مهم اینه که هر کاری میکنه! ”
    ممنونم شیدایی…به خاطر قلمت…به خاطر بودنت…و البته به خاطر ذره ذره زجر دادن ما!
    خسته نباشی عزیزدلم! :zardak (35):

    پ.ن: با عرض سلام مجدد! اصلا فکر نکن که از دست من خلاص میشی! نخیر هرگز مگر اینکه سینه قبرستون خوابیده باشم!
    و اینکه: دیدی اخرش کای مشکوک بود :00330000:

    • وای الان واقعا بغض کردم
      من واقعا هرقسمت عاشق کامنتا و حدس زدنا و فش دادنات به کای بودم
      خیلی خوب بود که اهمیت میدادی و فقط چندتا شکلک نمیزاشتی , واقعا وقتی گله میکنیم نظرات کمه , منظورمون این چنین نظراته
      خیلی خوشحالم که داستان این نکات اموزنده رو داشته و بهش اشاره کردی , بدترین چیز اینه که داستان هیچ نتیجه ای نداشته باشه
      ممنون که این مدت از این فیک ابکی حمایت کردی , واقعا برام یک دنیا ارزش داشت
      خخخ خیلی خوشحالم که همراهیم میکنی ^^
      باید بگم الان 100 نفرم بگن این فیک بد بود همین یه کامنتت برام کافیه

  20. وای شیدا ،
    یادته اولین بار که تیزرشو دادی ، هنوز زنت نبودم؟
    گفتی داری برا هیونگ سولی مینویسی ، بعد دادیش پی ویم ، بعد گفتم عه لوهان مرده؟؟؟؟
    بعد هیچیشو لو ندادی تاااا وقتی ک دیگه انقد سرتو خوردم که همه شو گفتی برام.
    بعد من خیلی حس شاخی میکردم که همه فکر میکردن لو مرده و فقط من میدونستم زنده س.
    بعد مکافات های خیلی زیادی داشتیم سر حدس زدن “ب.پ”
    ((بیون پکهیون))
    بعد هروقت عصبانی میشدی از چیزی ، میخواستی چانیول رو تو این فیک یا استپ برادر بکشی.
    بعد من کلی التماس میکردم که نه نکشش .
    بعد خیلی خوب بود.
    کلا خیلی خیلی خوب بود.
    واقعا یه حس خاصی دارم الان.
    و من مرگه ILLOSIUNـم
    بی صبرانه منتظرشم.
    فاک می ویت چانبک :((

    • اره اصلا اینو دادم مختو بزنم….. :/
      اسپشال ریدر من *~*
      برا هیونگ سولی نوشتم چقدرم محل داد به فیک :|
      اصن تو دلم مونده که چانو نکشتم جون تو
      Illusion در دست تعمیره فردا میزارمش❤

  21. فقط میتونم بگم خیلییییی خوب بوووود
    پایان خیلی قشنگی داش..اون همه حرص خوردن تموم شد…همه بخشیده میشن جز خائنا…جمله ی آخر خیلی قشنگ بود :`)
    ممنووووووون…فیک باحال و هیجان انگیزی بود

  22. عرررررررررررررررررررر نمیخواااااام تموم شههههه عرررررررررررررررررررر چه قد خوب بووووووووووووود عرررررررررررررررررررر
    وایییییییییییی عزیزمممم دی او هنو جلو کای خجالت میکشه…عزیزمممممم
    عرررررررررررررررررررر اونجا که سوی خبر بچه دوم رو دهد دی او تف کرد… عرررررررررر خیییییییییلی خوووووووب بووووووووووووود
    ناموسن دی او و مینسوک؟!؟!؟!؟
    عرررررررررررررررررررر نهههههههههههه نمیخواااااام تموم شههههه :whistle:

  23. merrrrrccccc
    be nazaram yeki az jaleb tarin ficaii bod k khondam chon taghriban axar fica mitoni hads bezani badesh chi mishe vali in naaa
    lamasab hardafe to khomari mizashtet badesham ye chi mishod k aslan entezar nadashtii
    khaste nabashiiii
    :zardak (35): :zardak (35): :zardak2 (11): :zardak2 (11): :zardak2 (11):

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: