The traitor_48

THE TRAITOR

قسمت اخر نیست

یک نفر بهم گفت بکنش 50 قسمت منم گوش کردم :| 

قسمت بعد رمزیه فقط به کسایی که نظر بزارن رمز میدم

پوستر خوشگلم از ترسا *~*

48
رمز در رو زد و در رو باز کرد , داخل آپارتمان خالی بود , معلوم بود هنوز نیومده . اهی کشید و روی مبل نشست . یه کمی خاک روی وسایل نشسته بود . تصمیم گرفت حین این که منتظره یه دستی هم به سر و روی خونه بکشه . دستمال برداشت و روی مبل های چرمی و قهوه ای رنگ و میز شیشه ای رو تمیز کرد.
تقریبا 1 ساعت از رسیدنش گذشته بود . ولی هنوز خبری نشده بود. 
دیگه داشت نا امید میشد از اومدنش , قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید , با عصبانیت پاکش کرد ” خیلی احمقی لوهان , خیلی” 
کتش رو برداشت و بلند شد تا بره , همین که چرخید صدای وارد شدن رمز در رو شنید . ناخوداگاه لبخندی زد و اشک دیگه ای هم روی گونه اش ریخت. 
با باز شدن در با هیجان خندید و کتش رو انداخت ” فکر کردم نمیای” تند دوید سمتش و دستاش رو با تمام توان دور کمرش حلقه کرد ” اگه نمیومدی میمردم ” سرش رو بیشتر به سینه اش فشار داد و با صدایی که به خاطر فشرده شدن به سینه و بغض به سختی شنیده میشد گفت ” خیلی بهت احتیاج دارم”
کای لبخند گرمی زد و لوهان رو بیشتر به سینه اش فشار داد ” مگه میشد داداش جونم ازم بخواد و من نیام؟”
لوهان کمی ازش فاصله گرفت و اشکاش رو پاک کرد ” نمیدونم ، فکر کردم دیگه”
کای بارونی چرمیش رو در اورد و کلاهش رو از روی سرش برداشت ” چی شده که میخواستی به این سرعت من رو ببینی؟”
” در و ببند و بیا بشین ، یه فنجون قهوه برات میارم ”
بعد از چند دقیقه لوهان با دوتا قهوه کنار کای نشست .
” تو که جون به لبم کردی لوهان بگو چی شده “
لوهان شروع کرد به بازی کردن با انگشتاش ” میدونی جونگین ، کانگین….بو برده که سهون با شیوون در ارتباطه ، چند روزیه که میبینم یک نفر دنبال سهون میره و میاد ، ججونگ گفته که کانگین داره شک میکنه و از دست اون هم کاری برنمیاد “
کای چشماش رو محکم بست و زیر لب ناسزا گفت ، چشماش رو باز کرد ” جون سهون در خطره اینجوری”
” منم برای همین خواستم تورو ببینم ، کای سهون تنها کسیه که من باهاش عشق رو تجربه کردم ، نمیخوام از دستش بدم….به هیچ قیمتی “
کای دستش رو روی شونه ی لوهان گذاشت ” نمیدی ، نمیدی…”
لوهان ملتمسانه گفت ” ولی اخه چه جوری؟”
کای کمی فکر کرد و گفت ” اگر کیم کانگین شک کرده ، باید شکش رو اول به یقین تبدیل کنیم و بعدش بهش بقبولونیم که شکش بیخودی بوده”
لوهان کاملا گیج شده بود و چیزی از حرفای برادر باهوشش نمیفهمید ” میشه یه جوری حرف بزنی که منم بفهمم اقای کاراگاه؟”
کای خیلی جدی برگشت سمت لوهان ” چند روز اینده رو صرف این میکنیم که به کانگین ثابت کنیم سهون با شیوون در ارتباطه”
چشمای لوهان از تعجب گرد شد ” شوخیت گرفته؟ اینجوری سهون رو میکشه “
” دقیقا ، وقتی که خواست همچین کاری رو بکنه ، برگ برنده امون رو رو میکنیم “
” برگ برنده؟ چه برگ برنده ای؟”
” مرگ تو لوهان “
………………………….
از ماشین پیاده شد ، تو اون موقع معمولا کسی تو پارک نبود . با دیدن لوهان که روی تاب نشسته بود و اروم تاب میخورد لبخندی زد . گل رزی که میدونست لوهان عاشقشه رو بو کرد و در ماشین رو بست . نمیتونست لبخندش رو کنترل کنه ،امیدوار بود دعوت لوهان به پارکی که اوایل دوستیشون میرفتن نشونه ی بهتر شدن رابطه اشون باشه .
با قدمای سبکی خودش رو به تاب رسوند و از پشت دستش رو دور گردن لوهان انداخت ” سلام عشقم ” بوسه ای به گونه اش زد و گل رو جلوش گرفت ” هرچند به زیبایی تو نمیشه”
لوهان اهی کشید و گل رو از دست سهون گرفت ، روی پاش انداخت و به سهون اشاره کرد که کنارش روی تاب بشینه.
سهون که به نظر میومد نا امید شده باشه روی تاب نشست . اب دهنش رو قورت داد ” چی میخواستی بهم بگی؟”
لوهان کمی به گل نگاه کرد ، میخواست مقدمه چینی کنه ، ولی نمیتونست ، اصلا نمیدونست باید چی بگه ، برای همین از همون عنوان صحبتش برای شروع استفاده کرد ” باید از هم جدا شیم “
سهون سریع از روی تاب بلند شد ” داری چی میگی لوهان؟ حالت خوبه؟”
لوهان اهی کشید و به گل توی دستش نگاه کرد ” جونت در خطره سهون ، تنها راه نجاتش هم اینه که از هم جدا بشیم “
” نمیفهمم چی میگی لوهان”
” چوی شیوون راجع به کیم کای بهت گفته؟”
سهون شونه بالا انداخت ” نه ولی چندباری اسمش رو شنیدم ، همون کاراگاه دورگه ، که استکهلم زندگی میکنه ….ولی اون چه ربطی داره؟”
” اون برادر منه “
سهون چندبار پلک زد ” نه نیست ، برادرت بکهیونه “
لوهان نفس عمیقی کشید ” وقتی 6سالم بود ، برادرم رو ازمون میگیرن و به مادرم میگن مرده ، جونگین ، یا همون کیم کای ، برادر منه سهون ، تازه 1 ساله پیداش کردم ، برادر کوچیک و گم شده ام “
سهون نشست روی تاب ، کلی سوال داشت که بپرسه ، ولی باز هم صداش در نمیومد ؛ برای همین لوهان خودش ادامه داد ” اون یکی از پلیس هاییه که با چوی شیوون توی پرونده ی کانگین همکاری میکنه “
سهون برگشت سمت لوهان ” تو….راجع به کانگین….خبر داشتی؟”
لوهان نیشخند زد ” واقعا فکر کردی میتونی چیزی رو از من قایم کنی پابو؟” نیشخندش رو جمع کرد و ادامه داد ” کیم ججونگ ، مشاور شخصی و محرم اسرار کانگین داره با ما همکاری میکنه ، یعنی راضیش کردیم که اگر با ما همکاری کنه تو مجازاتش تخفیف خوبی بدیم “
سهون کاملا برگشت سمت لوهان ” ججونگ با پلیسه؟ از کی؟”
” یک ماهی میشه “
برگشت و دوباره سمت رو به رو نشست ” فکر میکردم منم که دارم یه چیزی رو مخفی میکنم ، ولی مثل این که تنها کسی که از همه چیز بی خبر بوده خود منم “
لوهان ادامه داد ” ججونگ بهمون گفته که کانگین بهت شک کرده ، فهمیده با شیوون در ارتباطی ، دیر یا زود ، میتونه سرت رو به باد بده ” با چشمای خیسش برگشت سمت سهون ” جونت در خطره “
سهون که گیج شده بود سرش رو تکون داد ” این چه ربطی به جدا شدنمون داره حالا؟ اگر جدا بشیم کانگین از جونم میگذره؟”
لوهان اهی کشید ” کای یه نقشه داره ، تا اینجا به تو نگفتیم ، چون فکر میکردیم قبول نمیکنی و خودت وارد عمل میشی ، کای نمیخواست زندگی ما بهم بخوره، ولی از الان به بعد ، راهی به جز این نداریم ، تو یه عمل انجام شده قرار میگیری”
سهون اخمی کرد ” و این عمل انجام شده دقیقا چیه؟”
” برای این که کانگین قبول کنه تو برای من نقشه داشتی ، باید تظاهر کنیم من مردم ، یه خودکشی به خاطر این که تو به من خیانت کرده بودی ، بعدش تو با ثروتی که از من بهت رسیده میشی رییس شرکت “
سهون دوباره از روی تاب بلند شد و بلند خندید ” خیانت؟ اونم من؟ کی باورش میشه من به تو خیانت کنم اخه لوهان؟”
لوهان خیلی اروم گفت ” یه دعوای ساختگی و یه خیانت سوری ، مثلا عکسای تو با یه دختر ، یا یه همچین چیزایی”
سهون دستش رو لای موهاش برد و کمی اینور اونور رفت ” و این تظاهر تا کی ادامه پیدا میکنه؟”
” تا وقتی که تو بتونی مدارک لازم رو پیدا کنی و کار کانگین رو یک سره کنی “
” سوهو و بکهیون هم این ماجرا رو میدونن؟”
لوهان سرش رو تکون داد ” فقط من و تو و شیوون و کای ، کس دیگه ای نباید چیزی بدونه “
سهون جلوی لوهان زانو زد ” میدونی چه بلایی سرشون میاد؟ بکهیون تورو هم که از دست بده دیگه بیچاره میشه”
لوهان اشکاش رو پاک کرد و صورت سهون رو توی دستش گرفت ” غصه ی بکی برای 1 یا 2 ساله ، بعدش که بفهمه من زنده ام رفته رفته حالش خوب میشه ، ولی من اگر تو رو از دست بدم ….. تا ابد باید برای نبودنت غصه بخورم”
” اگر نشد چی؟ اگر حال بکهیون خوب نشد و خودش رو کشت چی؟”
لوهان به تلخی خندید ” این اتفاق نمیفته سهون ، مگه رومئو و جولیته که بخواد با مرگ من خودکشی کنه؟”
” این دیوونگی لوهان”
” مگه نمیدونستی من دیوونه ام؟”
………………………………………..

لبخند بزرگی زد که چالای بانمک روی گونه اش رو نمایان کرد ” معلومه که میام ، میرم پایین تا تو حاضر بشی “
” ممنون لی ، برای سوهو خیلی خوشحالم ، اینبار انتخابش درست بوده “
به محض رفتن لی ، لبخندش محو شد و سریع بلند شد ، گوشیش رو برداشت و شماره ی سهون رو گرفت
” بله ؟”
” امشب فرصت اخرمونه سهون ، یه دختر رو پیدا کن و ببرش اپارتمانمون ، با لی میام اونجا که مثلا با تو حرف بزنم ، وقتی تو رو با یه دختر ببینه ، باورش میشه که داری به من خیانت میکنی “
” همین الان ججونگ بهم زنگ زد ، کانگین بهش گفته که باید من رو بکشه “
لوهان لبخند زد ” پس امشب شب فوق العاده ای برای مردن منه “
سهون با حرص گفت ” اینجوری حرف نزن ته دلم میریزه “
لوهان نخودی خندید ” راستی سهون”
” بله”
اخم کرد ” دختره خیلی خوشگل نباشه “
میتونست تصور کنه که سهون داره چشماش رو میچرخونه ” من که اصلا به دخترا علاقه ای ندارم “
……………………………………
جلوی پنجره ی شرکت ایستاد ” دوربینا قطع شدن؟”
نگهبان سرش رو تکون داد ” بله قربان “
به محض رسیدن افراد شیوون ، زنگ بزنید به اقای کیم “
نگهبان تعظیم کرد ” چشم قربان “
” میتونی بری”
ججونگ بهش نزدیک شد ” خب لوهان ، صحنه ی مرگت اماده است ، فقط مونده با دست خط خودت روی لب تاب یه پیغام بزاری”
لوهان برگشت سمت ججونگ و لبخند زد ” کارت خوب بود اقای کیم “
………………………………
لوهان که مسلما صدای ضعیف و شکننده ی برادرش رو نشنیده بود ، از جلوی ججونگ کنار رفت و با نیشخندی گفت ” این شاهد برات قابل قبوله کیم کانگین؟”
چشمای کانگین از تعجب چندبرابر شد ” جج..ججونگ تو”
ججونگ دست به سینه و با نگاهی خالی از احساس گفت ” متاسفم ، ولی نمیخواستم تبدیل بشم به یه مهره ی سوخته ، تا من رو هم مثل کریس نابود کنی “
کانگین با عصبانیت داد زد ” اینا توطئه است ، اینا نقشه است “
کای نیشخندی زد و سرش رو کج کرد ” یعنی این شاهد رو هم قبول نداری؟ خیلی خب ” با صدای بلندی داد زد ” سهون ”
سهون از یکی از ماشین های کنار شیوون پیاده شد ، یه کیف سامسونت دستش بود و سمت کانگین میومد ، کانگین بالافاصله کیف مدارکش رو شناخت و با وحشت به اوه سهون خیره شد .
دوباره صدای کای اومد ” کیفی که دست اوه سهونه ، حاوی مدارکیه که برای نگه داشتنت تو زندون برای ابد کافیه”
کانگین که بالاخره فهمیده بود راه فراری نداره ، روی دو زانوش افتاد روی زمین . چانیول از فرصت استفاده کرد و با دستبندی که کای بهش داده بود دستای کانگین رو از پشت بست ” بازی تموم شده شیاد “
افراد شیوون کانگین و دار و دسته اش رو توی ماشین بردند ، شیوون به کای و سهون که ایستاده بودند نزدیک شد ” کارتون حرف نداشت بچه ها ، بدون شما تا اخر عمرم باید دنبال کانگین میدویدم “
سهون لبخند تلخی زد و به همسرش که تنها چندمتر ازش فاصله داشت نگاه کرد ” ولی ما تاوان سختی دادیم ، عذاب زیادی کشیدیم”
لوهان لبخندی زد و اومد سمت سهون ” همه چیز دیگه تموم شد عزیزم ، الان همه ی ما در امانیم و میتونیم….”
شخصی که پشت سر سهون ایستاده بود و تو سکوت و شک به صحنه ی رو به روش نگاه میکرد ، باعث شد تا لوهان حرفش رو بخوره . چشماش پر شد و لبخندی پر از دلتنگی زد ” بک…بکهیونی من “
بکهیون قدرت این که کاری بکنه رو نداشت ، در سکوت کامل به برادرش که داشت بهش نزدیک میشد خیره مونده بود.
شیوون دست سهون رو گرفت ” بهتره از اینجا بریم مرد جوون ، بهتره بزاریم این سه تا برادر خودشون مشکلشون رو حل کنند “
سهون با این که نمیخواست بدون همسرش اونجارو ترک کنه ، ولی میدونست حق با شیوونه ، اهی کشید و دستاش رو توی جیبش برد ” بریم ، اوه سهون فراموش شده و تو سری خور “
شیوون خندید ” بیا بریم بابا مظلوم نمایی میکنی ، بیا بریم برات ساندویچ میخرم “
سهون چشماش رو چرخوند و سوار ماشین شیوون شد .
کای نمیدونست باید چی کار کنه ، فقط همون پشت ایستاده بود و به دوتا برادر بزرگتر و کوچیکترش خیره مونده بود .
لوهان به بکهیون نزدیک نزدیک شد ، تنها یک قدم با هم فاصله داشتند ” همه چیز تموم شد داداشی ، همه چیز مرتبه ، الان دیگه هممون پیش همیم “
بکهیون حرفی نمیتونست بزنه ، تنها کاری که ازش برمیومد خیره شدن به لوهان بود ، حتی پلک هم نمیزد که مبادا لوهان دود بشه و بره هوا .
یکی از دستاش رو با ترس بلند کرد و روی شونه ی بکهیون گذاشت ” من اینجام بکهیون ، دیگه همه چیز تموم شده “
با لمس لوهان ، تازه فهمید کسی که جلوش ایستاده واقعیه و رویا نیست ، انقدر تو کل این زمان ارزو کرده بود که کاش لوهان پیداش بشه و بهش بگه که همه چیز تموم شده که حس میکرد داره خواب میبینه . ولی دست لوهان روی شونه اش نمیتونست یه رویا باشه . داشت سنگینی دست برادرش رو حس میکرد ، سنگینی دست برادری که قرار بود….مرده باشه.
بکهیون که انگار تو تمام این مدت نفس نمیکشید، نفسش رو بیرون داد و اهی کشید ، خودش رو عقب کشید تا لوهان نتونه بهش دست بزنه . صداش گرفته بود و انگار توان حرف زدن نداشت.
” تمام این مدت……زنده بودی ” بالاخره اشکاش شروع به ریختن کرد .
” بکهیونم…..”
” تمام اون دوماهی که زیرسرم بودم و حتی نفهمیدم مراست چه جوری گذشت……تو زنده بودی”
هر قدمی که بکهیون عقب میرفت ، لوهان یه قدم بهش نزدیک میشد ” بکهیون اول…به حرفای من گوش بده ” هردو اشک میریختند.
” تمام اون 6ماهی که توی اسایشگاه روانی بودم……تو زنده بودی “
” بکهیون من متاسفم ، راه دیگه ای نداشتم…”
” تمام اون 1 سال و نیمی که مثل یه گیاه زندگی کردم و از خونه ی چانیول بیرون نیومدم ……. تو زنده بودی”
” بکهیون بهم گوش بده……….”
” تمام وقتایی که حس میکردم خانواده ای ندارم و بی پناه موندم …..تو زنده بودی “
” بکهیون متاسفم “
بکهیون دست از عقب عقب رفتن برداشت ، به جاش سریع رفت جلو و ضربه ی محکمی به سینه ی لوهان زد که باعث شد به عقب تلو تلو بخوره و با تمام وجودش داد زد ” متاسفی؟ توی عوضی متاسفی؟ به خاطر چی متاسفی؟ 6 ماه بستری بودنم توی تیمارستان؟ تاسفت اون 6ماه رو بهم برمیگردونه؟ 1 سال پژمرده بودنم خونه ی پارک چانیول؟ تاسفت باعث میشه اون روزا رو یادم بره؟ ” پشت سر هم به لوهان ضربه میزد ” برای چی متاسفی؟ تاسفت به چه دردم میخوره؟ با تاسفت کدوم زخمایی که به روحم خورده ترمیم میشه؟ با تاسفت چی درست میشه؟”
لوهان دستای بکهیون رو محکم گرفت و بکهیون بلندتر داد زد ” ولم کن عوضی ، ولم کن….”
لوهان هم با صدای بلندتری داد زد ” اگر من تظاهر به مردن نمیکردم ، خیلی های دیگه واقعا مرده بودند….”
بکهیون بالاخره دست از تقلا برداشت و به برادرش خیره شد .
لوهان دستاش رو محکم پرت کرد و دوباره داد زد ” اگر من تظاهر به مردن نمیکردم ، الان سهون زیر خاک بود ، کایی وجود نداشت ، کیونگسوییی وجود نداشت ” چند لحظه سکوت کرد و با صدای اروم تری گفت ” چانیولی وجود نداشت “
دوباره صداش رو بالا برد ” کانگین همه اشون رو دونه به دونه از بین میبرد و کسی هم نمیتونست کاری کنه ، مجبور بودیم این نقشه رو بکشیم ، تا از کسایی که دوستشون داریم محافظت کنیم “

بکهیون دو زانو روی زمین افتاد و به لوهان خیره موند ” من حق داشتم بدونم……من برادرت بودم “
” هرچی کمتر میدونستی بیشتر به نفعت بود بکهیون، سهون رو دخالت دادیم و تا دم مرگ بردیمش، نمیتونستم با جون تو هم بازی کنم”
کای جلو اومد ” همه چیز رو برات تعریف میکنیم بکهیون ، و لی اینجا نه”
………………………………………….
با لوهان کنار ساحل نشسته بودندو کای تنهاشون گذاشته بود تا حرف بزنند .حرفایی که لوهان توی این نیم ساعته بهش زده بود ، مثل اونگ توی سرش صدا میکرد .هیچکدومشون رو نمیتونست هضم کنه ، مخصوصا این که کیم کای برادر واقعیش باشه ، تمام این مدت حس عجیبی به کای داشت، حسی که بهش میگفت اون برادرشه ، ولی فکر میکرد همه ی اینا به خاطر اینه که کای بی اندازه اخلاقش شبیه لوهانه .
” پس چرا…مامان این همه وقت ….دنبالش نرفت؟”
لوهان اهی کشید ” مامان فکر میکرد جونگین مرده “
بکهیون با تعجب برگشت سمت لوهان ” جونگین؟”
لوهان لبخند زد ” اسم واقعیشه “
بکهیون دوباره نگاهش رو گرفت ” چرا به من نگفته بودید یه برادر دیگه هم داریم؟”
” مامان میخواست مرده ی جونگین ، و اتفاقاتی که براش افتاده بود رو از زندگی من و تو دور نگه داره ، تا بتونیم اروم زندگی کنیم”
“چه جوری پیداش کردی؟ “
“اون من رو پیدا کرد ، از طریق شیوون ، سهون پسر دوست صمیمیه چوی شیوون بوده که خیلی سال پسش فوت کرده ، کای وقتی عکس من رو دست سهون دیده ،اسمم رو هم پرسیده و فهمیده که منم”
بکهیون لبخند زد ” یعنی من عموی واقعی ته اوه کوچولو هستم؟”
لوهان هم با لبخند دستش رو روی شونه ی بکهیون گذاشت ” اره عزیزم ، تو عمو کوچولوی ته اوه هستی “
بکهیون اشکش رو پاک کرد و با طعنه گفت ” اصلا نمیدونم چرا هنوزم اشک میریزم ، دیگه انقدر چیزای مسخره و عجیب برام اتفاق افتاده که هیچ چیز برام عجیب نباشه “
لوهان شونه ی بکهیون رو فشار داد ولی ترجیح داد چیزی نگه ، به بکهیون حق میداد که عصبانی باشه .
” حتی انقدر بهم اعتماد نداشتی که منم در جریان نقشه اتون بزاری؟ واقعا فکر کردی تو و سهون رو میفروشم؟”
لوهان یرش رو پایین انداخت ” موضوع اعتماد نیست بکهیونی ، موضوع اینه که کانگین ادم خطرناکی بود ، دلم نمیخواست بلایی سر تو بیاد ، هرچی کمتر میدونستی برای خودت بهتر بود “
” من الان به عنوان یه بیمار روانی پرونده دارم لوهان ، اینا به اندازه ی کافی بد نیستند؟”
” باور کن وقتی تو رو بستری کردن ، به زور جلوی من رو گر فتن که نیام و همه چیز رو بهت بگم ، ولی جون همه در خطر بود بکی ، اون شب قرار بود به جای من سهون بمیره ، سهون برای شیوون کار میکرد تا بتونه از کانگین مدرک جمع کنه ، ولی کانگین فهمیده بود ، میخواستند سهون رو بکشند” چند لحظه سکوت کرد ” عشق فقط یه بار تو زندگی ادم درست اتفاق میفته بکهیون ، نمیخواستم سهون رو از دست بدم ، من برادرم رو مادرم و از دست داده بودم و پدر خوبی هم نداشتم ، سهون برای من همه ی عقده ها و کم بود محبتام رو پر میکنه ، نمیتونستم از دستش بدم ، اگر سهون رو از دست میدادم ، خودم هم نمیتونستم زنده بمونم” برگشت سمت بکهیون ” تازه فقط سهون نبود ، کانگین با چانیول هم خورده حساب داشت ، میخواست با استفاده از کیونگسو بکشتش ، وقتی کار چانیول رو تموم میکرد مطمئنا از شر کیونگسو هم خلاص میشد . اینجوری هر سه تاشون رو از دست میدادیم “
” این بهونه ی خوبی برای این که چیزی به من نگفتی نیست لوهان”
لوهان اب دهنش رو قورت داد و قطره اشکی که از چشمش چکیده بود رو پاک کرد ” بهت حق میدم تا هر وقت میخوای از دستم ناراحت باشی ، ولی….ولی ….” بغضش ترکید ” خواهش میکنم ازم متنفر نشو داداشی”
بکهیون با وجود عصبانیتش ، باز هم نمیتونست جلوی گریه ی برادرش دووم بیاره ، چشماش رو محکم روی هم گذاشت ” لعنت بهت لوهان ” برادرش رو برای اولین بار بعد از دوسال برادرش رو تو بغل گرفت ، حس میکرد با حس گرمای لوهان کل خستگی اون دوسال از تنش رفت ، بغضش ترکید و بلند بلند گریه میکرد ، هم اون ، هم لوهان ، بدون این که اهمیت بدن مردم از کنارشون رد میشن و بهشون زل زدن هق هق میکردند.
بعد از چند دقیقه بالاخره جفتشون اروم شدند ، بکهیون سرش رو روی شونه ی برادر بزرگترش گذاشته بود و اروم نفس میکشید ، کل این 2سال ارزوش این بود که یک بار دیگه ام شده عطر تن برادرش رو حس کنه ، حالا حاظر بود تو همین اغوش و در حال استشمام همین عطر بمیره ، دیگه هیچ چیز دیگه ای از دنیا نمیخواست .
” بکهیونی”
“هوم؟”
” یک نفر با حالت ضایعی اون پشت ایستاده ”
بکهیون با تعجب برگشت و کای رو دید که داره با ناخوناش بازی میکنه و با حالت معذبی به اطراف نگاه میکنه . خنده اش گرفت ولی خودش رو کنترل کرد . از لوهان جدا شد و اروم رفت سمت کای ، لوهان کمی استرس داشت ، دلش نمیخواست بکهیون کای رو از خودش برونه ، کای به اندازه ای سختی کشیده بود که مستحق این کار نباشه ، ولی در هر صورت تصمیم گرفت ساکت بمونه و چیزی نگه .
بکهیون رو به روی کای ایستاد و بی هیچ حسی بهش خیره شد . کای لباش رو با زبونش خیس کرد ” امم…چیزه..بکهیون”
بکهیون یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و چیزی نگفت .
کای اب دهنس رو قوت داد ” نه این که بخوام اذبتت کنم یا چیزی ، فقط میخواستم بهت نزدیک بشم ، و این که برای سر در اوردن از کار های چانیول هم بهت نیاز داشتم و این که….”
” ببینم مرض داشتی؟”
کای سریع سرش رو بالا اورد “چ…چی؟”
” روانی من چند ماهه که شبا درست حسابی نمیخوابم ، با این فکر که یعنی کی برادرم رو کشته ، برای چی بهم گفتی دنبال قاتل لوهانی؟ تو که همه چیز رو میدونستی ، چرا اومدی و اذیتم کردی ؟”
کای نگاهش رو دزدید ” 2سال هرکاری کردم تا بهت نزدیک بشم ، عطشم برای این که بشناسمت و بتونم حست کنم داشت جونم رو میگرفت ، ولی اون فرشته ی نگهبانت مثل یه جلاد جلوم ایستاده بود ، گاهی دلم میخواست یه مشت بزنم تو صورتش و بگم اون برادر منه لعنتی تو حق نداری من رو از دیدنش محروم کنی ، ولی نمیشد ،باید مخفی میکردم که من کی هستم ، این تنها راهی بود که میتونستم باهات حرف بزنم و متقاعدت کنم باهام بیای بیرون “
بکهیون اروم زد پس سر کای ” خیلی خنگی ، واقعا احمقی ” سریع کشیدش تو بغلش ” کافی بود بهم بگی کی هستی ،زندگیم رو هم برات میدادم احمق ، زندگیم رو….”
کای اروم و با احتیاط دستاش رو دوی بکهیون حلقه کرد ” متاسفم داداش کوچولو ، واقعا متاسفم ، خیلی اذیت شدی ، میدونم ، واقعا متاسفم “
بکهیون حلقه ی دستاش رو محکمتر کرد و سرش رو تو گودی گردن کای فرو برد ” فقط همین یه بار میبخشمتا “
کای یه کم خندید و بکهیون رو محکم تر بغل کرد ” منم همین یه بار اشتباه کردم بکهیونی”
به لوهان که داشت با لبخند و اشک بهشون نگاه میکرد چشمک زد و دستش رو باز کزد تا اون هم بیاد بغلشون . لوهان با خوشحالی بلند شد و سریع خودش رو تو دست باز شده ی کای جا کرد.
چند لحظه هر سه برادر تو بغل هم موندن تا این که بکهیون سکوت رو شکست ” فکر کنم الان مامان بعد سال ها ارامش داره “
کای بوسه ای به سر بکهیون زد ” اره بکهیونی ، مامان الان حالش خوبه” دستش رو باز کرد و به دوتا داداشاش نگاه کرد ” منم خیلی دوست دارم بغل شما بمونم ، ولی باید بریم اداره پلیس “
……………………………………………………….
چون کای با ماشین مینهو اومده بود لنگرگاه ، برای همین همه سوار ماشین بکهیون شدند ، کای پشت فرمون نشست ، لوهان کنارش و بکهیون صندلی پشتی .
از وقتی که کای اسم اداره ی پلیس رو اورده بود ، بکهیون از فکر چانیول بیرون نیومده بود ، خیلی احساس گناه میکرد که بهش شک کرده بود . بالاخره طاقتش تموم شد ” کای هیونگ “
کای از اینه به بکهیون نگاه کرد ” جونم “
” چانیول…..از کی داره باهات همکاری میکنه؟”
کای نگاهش رو دوباره داد سمت جاده ” از همون شبی که شنیدی پشت تلفن اسم کانگین رو اورده ، بعد تو اون بهم زنگ زد “
چشمای بکهیون از تعجب دو برابر شد ” پس چرا به من هیچ چیز نگفتی؟”
کای شونه بالا انداخت ” شرط چانیول این بود که جوری رفتار کنم که انگار چیزی نمیدونم “
” پس چرا از من خواستی که پیشش بمونم و اطلاعات جمع کنم “
کای کمی تردید کرد و گفت ” چون دلم نمیخواست باهاش بهم بزنی ، بعدا پشیمون میشدی “
بکهیون دوباره به صندلی ماشین تکیه داد ” همین الانش هم پشیمونم “
کای لبخند زد ” اشکالی نداره عزیز دلم ، بعدا جبران میکنی ” بکهیون برگشت سمتش و به بکهیون چشمک زد .
لوهان خندید ” دلم داره پر میکشه سهون رو ببینم “
” لوهان این 2سال ندیدیش؟”
لوهان اهی کشید ” نه ، فقط تلفنی و از تماس تصویری ، افراد کانگین 24 ساعته سهون رو تحت نظر داشتن ، خیلی ریسکی بود که ببینمش “
” پس این 2سال رو کجا بودی؟”
” استکهلم ، خونه ی جونگین ، یعنی کای ” لبخند شرمنده ای به کای زد ” متاسفم ، هنوز بهش عادت نکردم “
کای بدون این که نگاهش رو از جاده بگیره لبخند زد ” اشکال نداره هیونگ ، وقت برای عادت کردن بهش زیاده “
…………………………………………………….
جلوی اداره ماشین و پارک کرد و هرسه تاشون پیاده شدند ، بکهیون استین کای رو گرفت و مجبورش کرد برگرده . کای با کنجکاووی به بکهیون نگاه کرد ” هیونگ…چیزه ….. چانیول رو که…..دستگیر نمیکنید”
کای لبخند پر اشتیاقی زد ” مگه کاری کرده “
” خب….همکاری با کریس…..”
” برای از بین بردن شرکت شما بوده ، مگه شما شکایتی دارین؟”
چشمای بکهیون برق زد ” یعنی تا ما شکایتی نداشته باشیم کاری باهاش ندارن؟”
موهای بکهیون رو بهم ریخت ” معلومه که نه کوچولو “
بکهیون لبخند شیرینی زد و همراه کای و لوهان وارد اداره شد .
به محض ورودشون لوهان با صدایی لرزون تقریبا داد زد “سهون “
سهون که به نظر میومد یه کم بهم ریخته و ژولیده شده برگشت سمت صدا ، لبخند مهربونی زد و دستاش رو برای همسر زیباش باز کرد . لوهان بی هیچ معطلی و اتلاف وقتی خودش رو تو دستای سهون انداخت و تا جایی که میتونست تو گردنش نفس کشید ، اشکاش شروع به ریختن کردن و گردن سهون رو خیس میکرد . سهون اروم موهاش رو نوازش کرد ” چقدر دلم برای گمی بدنت تنگ شده بود عشقم “
لوهان محکمتر بغلش کرد ” خوشحالم حالت خوبه هونی “
خندید ” من 9تا جون دارم لولو ، تاحالا فقط یکیش رفته “
لوهان خندید و بوسه ای به گردنش زد ” مواظب اون 8تای دیگه باش ، فکر کن اونا جون منن “
موهای لوهان رو بوسید ” مواظبشونم لولو ، قول میدم ” یه کم سرش رو پایین تر برد و دم گوش لوهان گفت ” من به عنوان شاهد کارم تموم شده اینجا ، تو هم که کاری نداری ، اپارتمانمون هم که خالیه “
لوهان سعی کرد خنده اش رو کنترل کنه و به جاش اخمی کرد ” همون اپارتمانمون که اخرین بار با یه دختره توش دیدمت ؟”
” یااا ، لوهان اون رو که خودت گفتی “
لوهان عقب کشید و یکی زد پس سر سهون ” اینم گفته بودم که دختره خوشگل نباشه “
سهون اخم کرد ” مگه خوشگل بود ؟ خیلی زشت بود که “
” یاااا اوه سهون اون کجاش زشت بود ؟”
” اره اره ، به اون میگی خوشگل ، چون خودت رو ندیدی ، اقای لو یه بار بتونی با خودت عشق بازی کنی ، دیگه به من هم محل نمیدی “
لوهان یه کم بهش نگاه کرد و زد زیر خنده ” از دست تو سهون ” دوباره رفت بغلش ” اینارو از کجات درمیاری؟”
سهون دوباره دم گوشش گفت ” حالا میای بریم یا نه؟”
…………………………………………………………….
بکهیون چشم میچرخوند تا چانیول رو پیدا کنه ، خیلی میترسید حالا که همه چیز داره درست میشه ، چانیول به خاطر حماقتش نبخشتش ، هرچند ، چانیول این رو بهش بدهکار بود.
بالاخره چانیول رو دید که با یک تیکه یخ گوشه ی سرش روی صندلی نشسته و اخم غلیظی داره.
سریع رفت سمتش ” چانیول ، چانیول سرت چی شده؟”
اول با تعجب به بکهیون نگاه کرد و بعد خیلی سریع دوباره خیره شد به زمین ” چیزی نیست ، کانگین زده “
دستش رو برد سمت سر چانیول ” الان خوبی؟” ولی چانیول سرش رو عقب کشید و نذاشت بکهیون بهش دست بزنه.
چشمای بکهیون پر شد و دستش رو انداخت ” چا….چانی “
” بهم اعتماد نکردی بکی “
اشکش ریخت پایین ” متاسفم چانی ، واقعا متاسفم ، هیچ توضیحی ندارم بدم ، هیچی ندارم بگم که خودم رو توجیح کنم ، فقط متاسفم ”
” کاش یه کم باورم داشتی ، اینجور انقدر اوضاع سخت نمیشد ”
” اگر الان بخوای باهام تموم کنی ، درک میکنم ، من قلبت رو شکستم ، ولی خواهش میکنم حالا که همه چیز داره…..”
یه جفت لب روی لباش باعث شد حرفش رو بخوره ، چانیول دو طرف صورتش رو گرفته بود و محکم لباش رو مک میزد . بکهیون نمیدونست این بوسه رو باید بخشش حساب کنه یا بوسه ی خداحافظی ؛ ولی میدونست که در هردوصورت داشت ازش لذت میبرد .
این بار لبای چانیول براش از همیشه اشنا تر بود ، طعم خوبی داشت و باعث میشد بکهیون بیشتر و بیشتر از این که چرا توی این چند وقت ازش لذت نبرده بود پشیمون بشه .
چانیول تا حدی که بتونه حرف بزنه از بکهیون فاصله گرفت ” میفهمی چی میگی؟ هنوز نمیدونی برای من همه چیزی؟ هنوز نمیدونی حاضرم هر چیزی رو به جون بخرم که فقط یک روز بیشتر با تو باشم؟ هنوز نفهمیدی تو همون اولین باری که اون چشمای لعنتیت رو از نزدیک دیدم ، نه تنها قلبم ، بلکه روحم رو هم مال خودت کردی؟ انقدر احمقی؟”
بغض بکهیون ترکید و محکم چانیول رو بغل کرد ، سرش رو روی سینه ی عضلانی چانیول گذاشت و با هق هق گفت ” متاسفم که انقدر احمق بودم ، خانواده ام انقدر از هم پاشیده بود که نمیتونستم درست فکر کنم ، اگر یه ذره عقلم سرجاش بود ، نه به تو شک میکردم نه به سهون ، ولی انقدری ذهنم به هم ریخته بود که کسی رو ندیدم ، فقط کای….” کشید عقب و تو چشمای چانیول نگاه کرد ” کای برادرمه “
چانیول لبخند زد و اشکای معشوقه اش رو پاک کرد ” میدونم ، سهونم همه چیز رو برام تعریف کرد ، همه چیز رو میدونم “
بکهیون فین فینی کرد و لبخند شیرینی زد ” باورم نمیشه که الان یه برادر دیگه دارم و لوهان هم برگشته و تو هم من رو بخشیدی ، همه چیز مثل یه رویا میمونه “
چانیول بلند خندید و بوسه ی سریع و ارومی به لبای بکهیون زد ” حالا یر به یر شدیم؟”
بکهیون تند تند سرش رو تکون داد و دوباره چسبید به سینه ی چانیول ” اره ، یر به یر شدیم “
صدایی اشنا از پشت اومد ” اگر منظورت اینه که دیگه کارات رو تو سرت نمیکوبم باید بگم که شدیدا کور خوندی “
جفتشون با تعجب برگشتند و لی رو دیدند که داره میاد سمتشون ، چانیول چشماش رو چرخوند ” اینجا چی کار میکنی لپ سوراخ؟”
لی بهشون رسید و کراوتش رو مرتب کرد ” نه که مال خودت سوراخ نیست “
” چرا ولی مال تو انقدر عمیقه که ادم دلش میخواد بکنه توش “
بکهیون زد تو سر چانیول ” مودب باش “
لی چشم غره ای رفت و ادامه داد ” مثل این که من وکیلتما ، باید هرجا میری بیام ” چندبار پلک زد و گفت ” البته همه جا که نه ، مثلا دست شویی نمیشه ، یا حموم ، یا مثلا وقتی با بکی میرید اتاق….”
بکهیون دستش رو روی دهن لی گذاشت ” باشه ، باشه خودش فهمید “
لی لبخند زد و شونه بالا انداخت ، دست بکهیون رو کنار زد و گفت ” اوه سهون کجاست؟ یه عذرخواهی در حد چی بهش بدهکارم”
چانیول پوزخند زد ” انقدر محو برگشتن همسرش شده بود که مطمئن باش اصلا فکر طلبش از تو نبوده وکیل جانگ “
لی قهقه ی بلندی زد و برگه ای رو دست چانیول داد ” بیا میتونی بری” چشمکی زد و همونجور که دور میشد گفت ” امیدوارم شب خوش بگذره “
چانیول برگشت سمت بکهیون که از خجالت سرخ شده بود” خب ، چی میگی؟”
بکهیون با تعجب سرش رو بالا اورد ” ها؟”
چشمک جذابی زد ” خوش بگذره یا نه ؟”
بکهیون دوباره سرش رو انداخت پایین و بیشتر سرخ شد ” بگ…بگذره “
چانیول بلند خندید و محکم بکهیون رو بغل کرد ” چرا انقدر کیوتی اخه؟”
……………………………………….
کای از اتاق چوی شیوون بیرون اومد ، نه خبری از لوهان بود نه بکهیون ، یه کم با تعجب به اطرافش نگاه کرد و زیر لب گفت ” اینا نبودن که میگفتن دیگه من رو تنها نمیزارن؟”
چشماش رو چرخوند و تا خواست بره برای بقیه ی کارها گوشیش زنگ خورد ، با دیدن اسم لی تمین قلبش ریخت .
گوشی رو سریع جواب داد ” تمین چیزی شده ؟”
” یه نفر هست که میخواد باهاتون صحبت کنه اقا “
” چی…”
سریع حرفش رو با شنیدن صدای ضعیف پشت تلفن خورد ” من رو…تنها…گذاشتی رفتی خوشتیپ؟ فکر نمیکردم مریض شدنی انقدر زشت بشم که دلت رو بزنم”
زانو های کای شل شد و فشارش افتاد ، دستای یخ زده اش رو به صندلی های کنار راهرو گرفت تا نیفته زمین ، اشکای گرمش رو روی صورت سردش میتونست حس کنه ” سو….سوجی ، حالت….خوبه؟”
سوجی بعد از چندبار سرفه کردن با لحن خوشحالی گفت ” بهت قول داده بودم تنهات نمیزارم ، مگه میتونم خوب نباشم عزیز دلم؟”
کای همونطور که اشکاش رو پاک میکرد خندید ” خوشحالم که انقدر خوشقولی ” نفس عمیقی کشید ” قطع کن سوجی ، خودت رو خسته نکن ، دارم میام اونجا “

The following two tabs change content below.

Kim sheida

مکنه شیدا هستم ^^ سابر و مترجم اختصاصی رییس لو ~ Byun lover~ Firelight for ever~ اکانت فارسی توییتر کای Kimkaiiran

Latest posts by Kim sheida (see all)

89 Responses

  1. جییییییییغ عاشقش شدم
    اونی میانه من الان قسمتای قبلو خوندم و از قسمتایی که یک مهر گذاشتی نتونستم نظر بزارم چون الان همشو خوندم
    این یعنی من رمز ندارم؟:(
    اگه دارم لطفا رمزو به تلگرامم بده
    @mrpoker12

  2. من جای بکی بودم اینقدر لوهانو میزدم ایندفعه واقعا میمرد خوده من بشخصه با شنیدن خبر مرگ لوهان نابود شدم اون وقت همش نقشه بووووود!هااااان؟؟؟!!! :zardak (31): :zardak (2): :jhsdhugP: نکبت…
    ولی خوشحالم همه چی ختم بخیر شد :jhsdhugF: لامصب جنتلمن تر از چانیم مگه داریم؟؟ :00330000: خوشحالم زنه کای حالش خوبه :yes: فقط الان یه فکری باید واسه کیونگی کرد

  3. هر دفه میخوام کامنت بذارم تبلیغ سایت باز میشه! خیلی بده واقعن:|
    اصابم خورد شد اصن با این تبلیغای سایت!
    این قسمت خیلی شوکه کننده بود! حس عذاب وژدان گرفتم که به سهون فوش دادم:|
    فقط این وسط بکهیون هیچی نمیدونست:/

  4. واااااییییییی باورم نمیشه لولوم زندس من از اولش گفته بودم نمرده
    من جای بکی بودم لوهانو تا میخورد میزدمش عوضی دق کردیم سرش
    کایسو هم که نشد :-(

  5. همه چی ارومه
    من چقدر خوشبختم
    اخی من کایسوووووووووووووووووووو میخوام
    البته نه اینکه ناراحتم سوجی زنده هستاااا ولی تکلیف کیونگی چی میشه؟؟؟؟

  6. بکی دلرحم زود هم دلش می سوزه و می بخشه اقلا یه دو روز خودت رو بیشتر ناراحت نشون می دادی … چانی هم خوب خجالتت داد و یر به یرش کرد و چقدر خوب که سوجی زنده موند

  7. خوشم امد بکهیون همینطوری با دیدن لوهان وا نداد مزه اش به همین بود امشب همشون خوش بگذره اند بجز کای و کیونگسو که کلا مجرد موند
    ممنونم عالی بود

  8. واااییی عااااللیه کارت حرف نداره دختر اصلا نمیتوستم حدس بزنم داستان از این قرار
    ایول داری خوشحالم همه بهم رسیدن خیلی باحال بود که لوهان هم جز مرموزا بود
    منتظر قسمت آخر هستم بیصبرانه بوووسسس

  9. مثل همیشه پرفکت :zardak (35):
    واقعا بهتر از این نمیشد همه رفتن سر خونه زندگیشون :heart: جا سوهو توی این قسمت خالی بود. اونم نمیدونسته لوهان زندست دیگه؟؟ :w427:
    مرسی عزیزمممممممممممم

  10. لعنتییییی لعنتیییییی لعنتییییی
    این حجم از خوشحالی بی سابقه س
    :jhsdhugF:
    گفته بودم انقد ب سهون فحش ندین…بفرمایین اینم نتیجه ی قضاوت
    قلبم دارهههه وایمیستهههه
    :jhsdhugF:

  11. ممنون
    خیلی قشنگ بود
    برای کای هم خوشحالم بهترین انتخابو کردی و گذاشتی سوجی زنده بمونه
    اینطوری بهتر و واقعی تر بود
    خسته نباشی

  12. وااااااااایییییی قلبممممممممم باورم نمیشه لوهانی زنده بود عررررررر
    عاقا مخ مارو کار گرفته بودیاا این همه مدت سرکار بودیم
    چقد که برا لوهان اشک ریختم
    سهونم که هیچی بروز نمیداد دیوث اییششش
    خیلیییی خوب بوووووود
    مرررسییبییی

  13. واااااااااااااااای مرسیییییییییییییی گلم عااااااااااااالی بود آخیششششششششششششش لوهانیییییییییییی بکیییییییییییییییی فقط موندم لحظه ای که سوهو و کیونگی لوهانی رو ببینن مرسییییییییییی ای جااااااان

  14. این همه دنبال ب پ بودیم آخرش ب پ کای بود؟! جالبه … و همه همه چیز رو می دانستند الا بک الان چون ناراحتم از لوهان پس قضاوت نمی کنم
    مرسی

  15. من خیلییییی این فیکو دوس دارم ولی خب میشه چیزی بگم؟
    امم :hanghead:
    خب اینا یه خورده زیادی گریه نمیکنن یه خورده زیادی که شبیه…خب بابا این همشون پسرن!یخورده پسرونه تر بد نیس!
    :zardak2 (33):
    ممنون خیلی لطف کردی :zardak2 (6):

  16. چقدر همه چیز آرومه…
    من چقدررررررر خوشحالم… ^_^
    خسته نباشی گلم.تواین بازار پایان تلخ یه هپی اندینگ مرهم شد روقلبمون… ^_^
    عاقبت بخیر بشی فرزندم…

  17. وایییییی چقدر خوب بود عالی بود ،چقدر اخه این چانی مهربونه ،هونهانم که رفتن کارای خاک بر سری……الهی فقط دی او تنهاست،گناه داره خب سوجی میمرد کای میومد با دی او.بازم مرسی عالی بود

  18. مممممممممنون..ولی دلم میخواد لوهان رو بزنم چراااااااااا بیچاره ببکیم چقد اذیت شد الکی…سهووووووونی واای همه فحشا برگشت به خودم کککککککک..عالیییی مثله همیشه :zardak2 (11):

  19. وای وای وای عالی بود عالیییییییییی❤❤❤
    عر عررررررر هوهانممممممممممم❤❤❤
    جوووووون چانبکمممممم❤❤❤
    وای خدا وای خدا سوجی بهوش اومد❤❤❤
    اصن نمیدونم چی بگم حرف نداشتتتتتتتتتتتت❤❤❤
    مرسی شیدا جونی❤❤❤

  20. وایی اصا نمیدونم چی بگم.فقط فقط خیلی ممنونم که این فیک رو گذاشتی خیلییییییی ممنونممممممممممممممم.یعنی این قسمت خیلی عالی بود خیلی.یعنی من عاشق این فیکم.مرررررسیییییییییییییی اوووونیییییییییییی :zardak (61): :heart: :zardak (15):

  21. دارم مثل احمقاااااا میخندممممم
    مثل احمقااااااا
    همونطور که هممون حدس زدیم اون فرد مشکوک کای بود! خیلی خوشحالم که حدسام درست بوده! چقدر خوبه که لوهان زندست! چقدر خوبه که همه چیز نقشه بوده! چقدر خوبه که سهون خائن نیستچقدر خوبه که چانبک خوب شدن! چقدر خوبه که سوجی حالش خوب شده!
    کاشکی همه اتفاقا یه نقشه بود! اونوقت هرچقدرم که میگذشت ارزششو داشت همه چیزایی رو که از دست دادی رو بدست بیاری!
    مرسی شیدایی! دم اون کسی که گفت 50 تاش کن هم گرم!
    خسته نباشید❤❤❤

    پ.ن: میگم الان که اینطوره فقط سر سوهو و کیونگ بی کلاه مونده! البته اگه کیونگ ندونه! حالا میخوان چطوری بهشون بگن!?

  22. عرررررررینگ
    وای مرسیییییییی
    عالیییییییییی
    واقعا خوشحالم من الان
    اول ناراحت شدم که قسمت آخر نیست ولی حالا که دیدم خماری نداره خیلی خر ذوق شدم بقیه داستان همش اتفاق خوبه دیگه
    یهت
    سر کیونگی بی کلاه موند که کککک
    وای هونهانمممممممم چانبکککککک
    خسته نباشی

  23. هوراااااااااااااااااااااااااا
    اونی خیلی باحالی هر روز اپ میکنی
    تا ذوق مرگ نشدم برم بخونم فعلا
    دوست دارم بوووووووووووووووووووووووووس

  24. من مررررررددددم،یعنی این همه فحشی که به سهون دادیم همه کشک؟؟؟وایی اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشتم،عااااااااااااااالی تو دختر

  25. ناموسا همه اینا تو اداره پلیس بود؟؟؟؟؟؟ اداره پلیسم اداره پلیسایقدیم یکی میبوسه یکی بغل میکنه یکی غش میره عجب!!!!!!!!!!!!!!!!!! به هر حال ممنون دست اونیم که گفت تا 50 قسمتو ببوس خخخخخ ایمیل بدیم؟

  26. واااااایییی عزززیززززمممم محشررررررر بوووددددددد جیغغغغغغغغ دستتتتت هووورااااااااا اوووف چانبک چه شوددددد ممنون عزیزم واقعا خسته نباشی :heart: :unsure:

  27. آفا من چقدر گریه کردم سر این مردن لوهان الان پشیمونم
    بکهیون چقدر دل گنده هست من اگه بودم کمه کمش تا دوروز با کسی حرف نمیزدم تا بقیه یکم نازمو بکشن
    خیلی خوب شد که همشون صحیح و سالمن فقط موندم این کایسو کجای قضیه هستاین کای که زنگ داره..یعنی سوجی میمیره؟
    بابت این قسمت خییییییلی ازت ممنونم❤
    خسته نباشی

  28. عرررررررررررررررررررر جییییییغ وااااااااااای مامااااااان عرررررررررررررررررررر وایییییییییییی
    پس ب پ برادر پیدا شده بود :yahoo: اسم مخفف بهتر نبود ناموسا؟ :300:
    عرررررررررررررررررررر خب الان تکلیف همه چی روشن شده جز دی او و سوهو…خبری از این دو تا نبود این قسمت….
    تنها کاری که میتونم بکنم عر زدنه :300: عرررررررررررررررررررر
    قسمت بعد هم هونهان داریم هم چانبک آیا ؟ *~*
    عرررررررررررررررررررر خیییییییییلی خوووووووب بووووووووووووود خیییییییییلی

  29. ایپییوب تیتی…یعنی من بع تک تک افراد این فیک فوش دادم تهش همش یرگشت به خودم… :wacko: :wacko:
    ولی به یکی حوب کردم فوش دادم کانگین الهیی جز جیگرر بگیریی..هه اینااا تقصیر توعه :jhsdhugP: الهی بری دیگه برنگردیییی…
    سوجیم که بهوش اومد :w427:
    فقط چیزه کریس :yahoo: نیستش ..گناه داشت..بیچاره سرش بی کلاه موند البته حقش بودااا.. یه چیز دیگم اینکه من جا بکی بودم لوهانو تا میخورد میزدمش میزدمشاااا …از اون کتکا که بعدش باید بری بیمارستان :zardak (2): یعنی من چقدر که سر مرگش گریه نکردمم…نامردا چه خوبم نقش بازی کردن کوچکتریننن شکییی نمیشد بهشون کرد…پلیسا ایران یاد بگیرن :wacko:
    وای یعنی یه قسمت دیگه فقط مونده :zardak (24): نهه خیلی بده…. :jhsdhugF: تموم نشوووو
    ممنونم :zardak2 (11):

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: