The traitor_45

The traitor

به پایان فیک نزدیک میشویم …

البته خیلی چیزاشون کات کردم چون حس کردم حوصله سر بر شده , نظراتشم سقوط وحشتناکی داشته

با این که اصلااااا دوست ندارم داستان رو لو بدم , ولی از اونجایی که من رو کشتید باید بگم بله , کایسو داریم -___- این اخرین اسپویل بودا😂

45
یک ماه بعد
روز ها پشت سر هم میرفتند و دل بکهیون بیشتر و بیشتر از این که ممکنه با قاتل یا همدست قاتل برادرش خوابیده باشه میلرزید.
کای تنها دلگرمیش توی این ماجرا بود ، کسی که از همه چیز اطلاع داشت و بکهیون میتونست بهش اعتماد کنه .
ساعت هارو کنار کاراگاه جوان میگذروند و حس میکرد که کیم کای داره جای خالی برادرش رو براش پر میکنه. هر روزی که بیشتر وابسته ی کیم کای میشد ، بیشتر اط چانیول سرد میشد ، بیشتر از کیونگسو و سوهو فاصله میگرفت و بیشتر با مرگ لوهان کنار میومد .
دل بکهیون پر از درد بود و وجود کیم کای درست مثل مسکن بود ، مثل تزریق ادرنالین که باعث میشد تو شرایط سخت محکم باقی بمونه .
از چانیول جدا نشد ، بهش نگفت که میدونه کانگین کیه ، چون کای ازش خواسته بود . کیم کای ازش خواسته بود تا بمونه و بتونه اطلاعات بدست بیاره ، یه جاسوس شخصی و وفادار برای کسی که بیشتر از همه بهش اعتماد داشت . گاهی پیش خودش فکر میکرد ، حتی اگر لوهان هم زنده بود ، نمیتونست انقدر بهش اعتماد کنه.
روز ها پشت سر هم میگذشت و تنفر بکهیون از کسی که یه روزی دوست صمیمی و معشوقه ی برادرش بوده بیشتر و بیشتر میشد .
روزها میگذشت و بکهیون با دیدن رفتار سهون بیشتر دلش میخواست که از اون شرکت فرار کنه و به کای پناه ببره ، مگه چی تو اون شرکت بود ؟ یه خائن که داشت با ثروت همسر از دست رفته اش پادشاهی میکرد ، یه خائن که دو بار قلب بکهیون رو به درد اورده بود ، یه بار با تجاوز بهش ، بار دیگه با همکاری با قاتل برادرش ، یه خائن که به خاطر اهمال کاریش ، قاتل لوهان عزیز بکهیون داشت راست راست توی خیابون میچرخید . اون شرکت هیچی برای بکهیون نداشت ، به جز خیانت اطرافیانش ، کسایی که از همه دنیا براش عزیزتر بودند . بکهیون ترجیح میداد بتونه روز هاش رو همراه کای سپری کنه ، دوست داشت با اون پسر برنزه که به قول کیونگسو همیشه پیراهن سفید و تمیزی تنش بود و لبخند شیرینی روی لبش ، بشینه کنار دره ی مورد علاقه اش و شکلات بخورن .
همه چیز راجع به کیم کای اون رو یاد لوهان مینداخت ، عشقش به شکلات مثل بچه ها ، لبخندای شیرین و انرژی بخشش ، چشمای مهربونش که میشد از توشون حرف دلش رو خوند ، میشد فهمید که داره راست میگه ، کیم کای مثل لوهان بود ، همیشه برای کمک کردن حاضر بود و با وجود تمام چیزایی بانمکی که توی صورتش و اخلاقش بود ، اصرار داشت که بگه خیلی مردونه و خشنه.
البته همینطور هم بود ، کای با بکهیون مهربون و خوب رفتار میکرد ، درست مثل یه ظرف چینی که میترسه بیفته و بشکنه مراقبش بود ، ولی همیشه اینطور نبود. وقتی دستیار دست و پا چلفتیش تمین کاری میکرد که برخلاف میل کیم کای بود و درست نبود ، اون واقعا ترسناک میشد ، جوری که حتی بکهیون هم ازش میترسید و حرفی نمیزد ؛ یا وقتایی که پسرش ته اوه به تربیت نیاز داشت ، از یه پدر مهربون با دستایی پر از شکلات تبدیل به پدر سختگیر و سنگدلی میشد که حتی گریه های بچه ی کوچیک و دوست داشتنی براش مهم نبود و تنبیه اش میکرد .
تنها کسایی که همیشه روی مهربون و دوست داشتنی کای رو میدیدند ، بکهیون و همسرش سوجی بودند .
بکهیون واقعا شیفته ی این پسر باهوش و قد بلند بود……شایدم نه ، شایدم شیفته ی تصویر برادر دوست داشتنی و عزیزش بود که خیلی وقته ندیدتش . بکهیون نمیتونست و نمیخواست انکار کنه که دلش برای همبازی بچگی هاش تنگ شده ، ازغم چشماش میشد این رو خوند ؛ دو سال برای تسکین درد از دست دادن یک نفر زمان زیادی به نظر میاد ، ولی نه برای کسی به تنهایی بکهیون .
بیون بکهیون در حین با همه بودن تنها بود ، دایی و برادر خونده اش رو دوست داشت ، ولی اونا خانواده اش نبوند ، خانواده اش پدر و مادری بودند که تصادف اونارو ازش گرفت ، خانواده اش برادری بود که از دست داده بود . بیون بکهیون تنها بود ، مادری نداشت که وقتی دلش گرفته نوازشش کنه ، براش خوراکی های خوشمزه درست کنه ، کیک شکلاتی های کیونگسو خوشمزه بودند ، ولی عشق مادرانه توش نبود، کیکای کیونگسو محبتی که یه مادر توی کیک میریزه تا با پختنش پسر کوچولوی غمگینش رو شاد کنه رو نداشت . بکهیون پدری نداشت تا وقتی به مشکلی میخوره دلش گرم باشه و بگه پدرم مثل کوه پشتمه ، سوهو پیشش بود ، ولی پشتش نبود ، سوهو میتونست مواقع بحرانی شرکت رو مدیریت کنه ، ولی گاهی خسته میشد و به روی بکهیون میاورد که همه چیز روی دوش اونه ، البته بکهیون درکش میکرد ، اون سن زیادی نداشت برای مسئولیت پذیری زیادی جوون بود ، ولی بازم درک کردن سوهو چیزی از حس بی پناهی بکهیون کم نمیکرد .
بکهیون تنها ، برادرش رو هم از دست داده بود ، تنها عضو باقی مونده از خانواده اش ، تنها یادگار پدر و مادرش ، درسته که پدرش رابطه ی خونی با لوهان نداشت ، ولی پدر واقعیه لوهان هم بود ، کسی بود که بزرگش کرد و ازش یه مرد قوی و خوب ساخت . بکهیون گناهی نداشت ، راهی به جز وابستگی به کیم کای نمونده بود ، وقتی یه سراب میبینید ، مدام میرید سمتش ، کای برادر واقعی بکهیون نبود ، خانواده اش نبود ، ولی سراب خوبی بود . سراب تشنگی رو از بین نمیبره ، بلکه عطش رو بیشتر میکنه و همین تشدید باعث میشه بیشتر به سمت اون سراب بری.
” به نظرت بهشت چجوریه؟”
کای به بکهیون نگاه متعجبی انداخت ” برای چی میپرسی؟”
” میخوام بدونم برادرم الان چه جور جاییه”
کای نخودی خندید ” حالا از کجا میدونی برادرت بهشته ؟”
لبخند شیرینی زد و رو به کای گفت ” چرا نباشه؟ برادرم به هیچکس تو زندگیش بدی نکرده بود ، اخرم در کمال مظلومیت کشته شد ، چرا نباید بره بهشت؟ بچگی بدی داشت ، مادرش رو از دست داد ، عشقش رو از دست داد ، مگر اینا به اندازه ی کافی جهنم نبوده؟ چرا باید تو یه زندگی دیگه هم بره جهنم؟ پس عدالت خدا چی میشه؟”
کای سرش رو تکون داد ” درست میگی “
دوباره روش رو برگردوند سمت دره ” حالا به نظرت بهشت چه جور جاییه؟”
کای کمی فکر کرد وبعد گفت ” احتمالا باید پر از شکلات باشه “
بکهیون خندید و اروم زد توی بازوی کای ” پابویا ، چرا همیشه تو فکر شکلاتی؟”
کای اهی کشید و به بسته ی شکلات توی دستش نگاه کرد ” من خیلی بچه ی ضعیفی بودم بکهیون ، افت قند داشتم و رنگ با وجود پوست تیره ام مثل گچ دیوار میشد ، مادرم همیشه نگرانم بود ، اون موقع ها ، عاشق شکلات بودم ، خیلی زیاد ، واقعا هم حالم رو بهتر میکرد ، قندم رو میبرد بالا و کلی هم خوشحالم میکرد و روحیه ی خوبم باعث میشد خیلی بهتر بشم ” چند لحظه سکوت کرد ؛ معلوم بود که داره سعی میکنه بغضش رو قورت بده ” ولی بابام برام شکلات نمیگرفت ، مادرم هم هیچ پولی نداشت ، چون همه رو بابام ازش میگرفت ، مادرم فقط گاهی اوقات ، که یه مقدار از پولش رو میتونست از بابای دائم الخمرم قایم کنه ، برای من و داداشم شکلات میگرفت ” لبخند میزد ” داداشم خیلی مهربون بود ، با این که فقط 1 سال از من بزرگتر بود ، سهم شکلاتش رو قایم میکرد و وقتایی که پدرمون مادرمون رو کتک میزد ، یه تیکه شکلات بهم میداد تا گریه نکنم ” یه قطره اشک از گوشه ی چشمش چکید ” شکلات برای من خیلی ارامش بخشه بکهیون ، مثل محبت های مادر مهربون و مظلومم میمونه ، مثل بخشندگی داداشم که با وجود کوچیک بودن خودش ، شکلاتش رو میداد به من تا خوشحالم کنه ، وقتی شکلات میخورم ، حس میکنم اونا کنارمن “
برای بکهیون خیلی جالب بود ، دوباره داشت بین کیم کای و برادرش شباهت پیدا میکرد ، هردو بچگی بدی داشتند با یه پدر دائم الخمر .
” برادرت ، الان کجاست کای؟”
اهی کشید و اشکش رو پاک کرد ” دوره بکهیون ، یه جای دور “
بکهیون خم شد و دست کای رو گرفت ” دورتر از برادر من؟”
کای چیزیی نگفت ، فقط لبخند تلخی زد و سرش رو تکون داد .
” میخوای من برادرت باشم؟”
شکلات از دست کای افتاد ، بهت زده برگشت سمت بکهیون و با چشمای لرزونش بهش خیره شد “چی….گفتی؟”
شونه بالا انداخت ” میخوای من برادرت بشم؟ همیشه وقتی ناراحتی برات شکلات میخرم ، میتونی وقتی ترسیدی سرت رو شونه ام بزاری و بدون ترس از این که کسی بگه مرد که گریه نمیکنه اشک بریزی ، میتونم وقتی با کسی دعوات شد بیام و ازت دفاع کنم ، میتونم بزارم لباسام رو که میخوای بپوشی ، باهم فوتبال ببینیم و بازی ویدیویی بازی کنیم ، میتونم وقتی نیستی برم و ته اوه رو ببرم پارک ، روی تاب بشونمش و به صدای خنده های بچگونه و شیرینش گوش بدم و برای چند لحظه خودم هم واقعی بخندم ، چطوره کای؟ دوست داری برادر من باشی؟”
کای چندبار دهنش رو باز و بسته کرد و بالاخره گفت ” واقعا این کار رو برای من میکنی ؟”
بکهیون اب دهنش رو قورت داد تا بتونه بدون این که بزنه زیر گریه حرف بزنه ” چرا که نه؟ این کار همه اش به خاطر تو نیست ، به خاطر خودم هم هست ” سرش رو انداخت پایین و لبخند تلخی زد ” با مرگ برادرم عقده های زیادی روی دلم مونده ، مگه چی میشه با تو این عقده ها خالی بشن؟” و سریع قطره اشکش رو پاک کرد .
چند ثانیه تو سکوت گذشت تا این کای این سکوت رو شکست “بکهیون “
سرش رو بلند کرد و با چشمای خیسش به کای خیره شد “هوم؟”
” بعد از پسرم ته اوه ، این بهترین چیزی بوده که تو زندگیم گرفتم…..داداش کوچولو”
………………………………………………………
روز خیلی خوبی بود ، پیشنهاد بکهیون براش مثل یه رویا بود ، مصل یه فلش به سمت خروج وقتی که توی یه مارپیچ بزرگ و تو در تو گم شده باشی. حالا کای برای همه ی کاراش مصمم بود و نقشه داشت ، میتونست با اعتماد به نفس قدم برداره و ترس از افتادن نداشته باشه.
برگشته بود دفترش تا بقیه ی کاراش رو انجام بده ، یک ماهی میشد که تمام اوقات ناهارش رو با بکهیون میگذروند . واقعا از تنها نشستن روی یک نیمکت و خیره شدن به عکس توی کیف پولش از سوجی و ته اوه بهتر بود.
وقتی در رو باز کرد با دیدن فردی که روی مبل نشسته بود جا خورد ، در رو بست و کتش رو دراورد ” دو کیونگسو ، اینجا چی کار میکنید اقای دو؟”
کیونگسو که دست به سینه نشسته بود چشماش رو چرخوند ” تو استکهلم مردم سلام نمیکنند؟”
کای نفس عمیقی کشید و سعی کرد اروم باشه ” چرا ولی نه به کسایی که بی اجازه وارد حریم شخصیشون شده باشن”
کیونگسو به تمسخر خندید ” حتی اگر خودشون بی اجازه وارد زندگی مردم شده باشند؟”
چندبار پلک زد ” منظورتون رو نمیفهمم”
کیونگسو بلند شد و رفت سمت کای ” چرا میفهمی ، منتهی خودت رو میزنی به نفهمی “
” مودب باشید اقای دو ، من به شما بی احترامی نمیکنم شما هم….”
” درسای اخلاقت رو بزار برای پسرت ، من به اندازه ی کافی تربیت شدم ” دست به سینه جلوی کای ایستاد ” یک ماهه دنبالتم ، میدونم کی هستی “
کای بی هیچ واکنشی بهش خیره شد ” یعنی تازه 1 ماهه فهمیدید من کی هستم؟ فکر میکردم الان دو ساله که این رو میدونید “
خندید و دستاش رو بهم زد ” افرین افرین، بازیگر خوبی هستید ” دوباره دست به سینه شد ” بزارید اصلاح کنم، میدونم واقعا کی هستید”
کای اخم کرد ” من واقعا همینم ، هیچ چیز من الکی نیست “
” اوه واقعا؟ پس فکر نکنم با چندتا سوال مشکلی داشته باشید”
” چرا باید بهتون جواب بدم”
” که ثابت کنید من اشتباه میکنم “
” چرا باید برام مهم باشه شما چه فکری میکنید؟”
” عا عا، من نه ، ولی مطمئنم برات مهمه بکهیون چه فکری میکنه ، درست نمیگم؟”
کای کمی تردید کرد و به کیونگسو خیره شد ” بپرس ”
” برای چی اومدی کره؟”
” چون منتقلم کردن “
” نه نه نه ، دروغ نداشتیم ، من کارم رو تو تحقیق خوب بلدم ، تو منتقل نشدی ، درخواست انتقال دادی ، حالا بگو چرا؟”
” چون میخواستم به مردم خودم خدمت کنم و پسرم همینجا بزرگ بشه”
پوزخند زد ” خیلی خب باشه ، قبول ، حالا بگو چرا پرونده ی لوهان رو دست گرفتی ؟”
چشماش رو چرخوند ” این پرونده رو بهم دادن “
” تو که میبینی من خوب بلدم مچت رو بگیرم ، انقدر احمقی که باز هم دروغ میگی ، میدونم که پرونده ی لوهان رو داشتند میداند به چوی شیوون و تو اصرار کردی که بگیریش “
کای اب دهنش رو قورت داد ، باید اعتراف میکرد که از کیونگسو این انتظار رو نداشت .
” حالا درست جوابم رو بده “
” چون برام جالب بود “
عصبی خندید ” که برات جالب بود؟ خب چرا حالا به خاطر یه جالب بودن ساده انقدر خودت رو به اب و اتیش زدی؟”
” من پلیسم ، این وظیفمه ” و روش رو برگردوند ” دیگه هم دوست ندارم به سوالای بی سر و ته شما جواب بدم ؛ همین الان….”
کیونگسو پرید وسط حرفش ” فکر کردی نمیفهمم تو پسر سونایی؟ “
کای خشکش زد و به در خیره شد ، باورش نمیشد ، تنها کسی که این موضوع رو میدونست سوجی بود ، هیچ کس دیگه ای نمیدونست که اون در واقع پسر گمشده ی کیم سوناس ، پس این از کجا فهمیده؟
کیونگسو دوباره ادامه داد ” فکر کردی میتونی از من مخفی کنی که پسر اونی اقای کیم کای؟ یا بهتره با اسم خودت صدات کنم ، جونگین….”

The following two tabs change content below.

Kim sheida

مکنه شیدا هستم ^^ سابر و مترجم اختصاصی رییس لو ~ Byun lover~ Firelight for ever~ اکانت فارسی توییتر کای Kimkaiiran

Latest posts by Kim sheida (see all)

61 Responses

  1. مطلب سنگین بود واسه خودم یک ماه مداوم خیرگی به دیوار روبرومو تجویز میکنم!!!
    واقعا عاشق این فیکم تا میام یه موضوع رو هضم کنم یکی سنگین تر میاد رو قبلی!!
    خیلی ممنون واقعا :unsure: :unsure:

  2. این کار رو با من نکن دلم رو به کای و زنش خوش کردم از بس فیک کاپلی خوندم
    اوففففف کای برادر کوچیکه لوهان و بزرگه بکهیون چه جالب
    ممنونم

  3. کجای این فیک حوصله سربره خط به خطش جذاب و لذت بخشه حذفش نکن لطفا
    من کایسو نمی خوام من زن کای رو می خوام :jhsdhugF:
    ممنونم عالی بود

  4. یعنی کای با بک داداشه
    چرا اینقدر راحت به چان شک کرد چرا کای نذاشت با چان رودزرو صحبت کنه
    خدا لعنتش کنه اگر باعث بشه بین چانبک به هم بخوره

  5. چیییییییییییییییییییییی? این دیگه از کجا پیداش شد???????
    برادر کوچیکش کیه?یعنی لوهان و بک و کای برادرن? جان? باید باور کنم? عاره? نه? من کیم اصن?
    کیونگ دستم به دامنت یه دوتا سوال دیگه بپرس ما روشن شیم عزیزم!
    یعنی دیگه نباید مشکوک باشم? یعنی باید ایمان بیارم ایا? نهههههههههه من پس نمیزززززم! خداااا اخه نمیشه تو همینجوری تمومش کنی! خو اخه اون سوهو هم یه چیزی میدونه که وا نداده!یعنی اونم جزیان اینو میدونه? کیونگ چقدر ماهواره اطلاعاتیش قویه!
    مرررررسی شیدایی! دیدی که بلاخره مشکوکیت کای رو شد!
    خسته نباشید❤❤❤

  6. عررررر عررررر تموم نشهههههه
    من این فیک رو خیلی خیلی دوووووووووووس

    وای وای وای وای کای پسر سونااااااااااااااااا ست؟؟؟
    عررررررررر ینی ینی برادرن؟؟؟؟
    وای وای وای
    عررررررررررررر لوهااااااانمممممممممممممممممممممم
    :jhsdhugF:
    خیلی خیلی خیلی مررررررررررسی عزیزم
    عالیییییییی بود :zardak2 (11): :zardak (35):

  7. :rose: :rose: :rose: گللل بودددد به سبزممم اراستههه شددددد….پسررگم شده سونا دیگع کجااا بود….مگ غیر از بک و لوهانم پشر داشتههه…یعنیس کایی برادرر خونیهه لوهانههه :negative: :negative: :negative: نگووووووووو….عررر یعنیی لوهان شوکولات بهش میدادهه ….لوووو پسملل خوشگلممم :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF:
    هنوزم یاد لو میفتم اشکم درمیادد..ولی اخه هیچ پسری تو خاطرات سونا تو اون دفترش نبود شایدم بود ما نمیدونستیم ولی خب اگه کای یادشه برادرشو لوهان که بزرگتر بوده هم باید یادش میموند ولی هیچی نگفت :128181: از عمد نگفته ؟؟؟؟؟؟
    حالا اینا به کنار بیچاره چان ..یکی به بکی بگه چان بیگناهه.میگم نکنه من چرت میگم چان یکاره ای بوده!!!!از این فیک هیچی بعید نیس :wacko:
    به تظرم سوهو خیلی مظلومه….بک خانوادشو از دست داده ولی مسئولیت نداره…سوهوی بیچارع با سن کمش مسئولیت همه چیم افتاده رو دوشش :zardak (16): :zardak (16): بیچارع در همه شرایط مظلوم واقع میشه….
    بعد یچیز دیگه این فوضول محله کیونگی خان از کجا فهمید یعنی از قبل میدونسته :zardak (60): یعنی مثلا تو دفترچه خاطرات سونا بوده؟؟؟ :zardak (10):
    دیگه خیلی پیچید بهم من دیگه مخم نمیکشه تجزیه تحلیل کنم..اما هنوز امیدد زنده بودن لوهانو دارم :jhsdhugF: گناه داشت اخه چرااا…تو هر قسمتم اسمش میاد اصن با اعصابو روان ادم بازی میکنه :tansmiley: :tansmiley: و در اخر سهوت برو بمیرر اشغال پولل پرستتتت.. :jhsdhugP:
    ممنون که گذاشتی :zardak2 (11): قسمتای بعدم زودی بزار لطفا یه ماه دیگه دوباره امتحانا و بی نتیو و بدبختی شروع میشع :wacko: :wacko:

  8. خداااااااا….باورمممم نمیشهههههه..
    داغ دلم تازهههه شددددد….لوهان نبود ک برادرشو ببینههههه
    آیییییییییی…
    :jhsdhugF:
    چقددد خوبه ک بکهیون هنوز یکیو داره …ک داداششه…ک پشتش باشه…ک انتقام برادرشونو بگیره
    خیلیییی خوشحالممممم
    :jhsdhugF:

  9. واااااااااااااااااااااااااای عزیزم پس برادری که به کای کوچولو شکلات میداده لوهان بوده؟؟؟یا بکهیون
    مرسی عزززززیز دلم
    کاش زود تموم نشههههههههه

  10. عجباااا خیلی قاراش میش شده ….
    بکهیون با تمام چیزایی که توصیف میشه بازم نمیتونه برام حس خوبی یا….داشته باشه چون اونم بنظرم یه خیانتکاره!!!
    اون داره وجود همرو زیر سوال میره جز خودش!اشتباه کارای خودشو قراره کی ببینه؟!
    دی او چطور این همه اطلاعات گرف؟ایول بابا مچ کایو گرفت خخخ
    ممنون

  11. واایییی چی فک میکردم چی شددد؟؟؟من الان مخم تاب برداشتههههههه.یعنی الان کای و لولو باهم برادرن؟؟؟؟ایییی شیداااییییییی این فیکت خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی عااااالیهههههههه.خاهش میکنم تمومش نکن.عرررررررر.مررررسیییی ابجییییی دم شما گرم.

  12. وااااییی ایننن فیییککک خیلللییی قشنگه هیجانیهههههه از چانییی هم که خبری نیسسسسس وااای بکی بین سه راهی گیر کرده اخیی کایییییی داداش لوهانهههههه گناه داشت حالا نمیدونه ادم خوبیه یا بد کاش خوب باشهههههه چانبکم ترکید نمیدونم میتونم باهم خوب بشن یا نه بازم ممنوووووووننن خیییلی زیاددد :heart: :unsure:

  13. عزییییییییزززززززمممممم… *_*
    جونگین برادر لوهانه؟
    حالا بعداز مرگ برادرش تونسته پیداش کنه؟
    خدایا… دلم گرفت…
    خسته نباشی عزیزم. کارت حرف نداره…

  14. پس الان کای وافعا برادر بکیه مثل لوهان! ولی چرا خوب مامانش اون رو با خودش نیاورده؟ چرا جدا شدن؟ برادری که بهش شکلات میداده بعنی لو بوده؟
    خیلی خوب بود ممنون

  15. واییی چه جالب یعنی کای و لوهان با هم برادر بودن پس کای باید در مورد لوهان یه چیزایی از بچگیش بدونه و اینم بدونه که تو کودکی لو چه اتفاقی افتاده که سونا تو دفترچه خاطراتش میگفت :zardak2 (33):
    ولی خدایی دوست داشتم کای با سوزی بمونه نه بره با کیونگسو :wacko:
    چانبک هم نابود شد رفت :yahoo:
    عالی بود خیلیییییی ممنون :zardak (35):

  16. سوناااااا کی بود ؟ :whistle: اینقدر بین قسمتا فاصله افتاده یادم رفته حالا باید از کجا دوباره بخونم که سونا رو معرفی کردن ؟

    دستت دردنکنه تازه کلیشو حذف کرده من یه خط در میون میخوندم توصیفاش دیگه خیلی زیاد بود

    • اونا توصیف نبودن عزیزم
      من این 1ماه رو حذف کرده بودم و اونا توضیحات احساسات بکهیون تو این یک ماه بود
      دیگه نمیشد یک دفعه بگم یک ماه گذشت و بکهیون با کای صمیمی شد که :)

  17. عرررررررررررررررررررر وایییییییییییی چانبکمممممم داره پرپر میشه؟!؟
    شیداااااا شیدااااااا عرررررررررررررررررررر مامااااااان کااااااااااااای مگه اینا پسر گم شده داشتن؟!؟!؟!؟عرررررررررررررررررررر فقط میخوام عر بزنم یعنیییییییییی
    آقااااااا چرا کات کردییییی؟؟؟؟ اصلا حوصله سر بر نییییسسسسس نمیخواااااام تموم شههههه عرررررررررررررررررررر
    لوهانمممم….وااااااااااای دارم خل میشممممم وااااای

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: