The traitor _46

The traitor

دیشب با نیلو حرف زدم , از کایسو پشیمونم کرد 😶😂

تازه اینا داداشن رسما :|

خواب لوهان تو قسمت 19 بود فکر کنم , یادتون میادش؟ ^^

46
سعی کرد پشت مبل قایم بشه ، نه میتونست این صحنه رو ببینه و نه میتونست چشماش رو ببنده ، از ترسش بلند بلند گریه میکرد ، پدر مستش یه گوشه ایستاده بود و حتی از اون هم بیشتر میلرزید ، خیلی ترسیده بود ، قدرت دفاع از همسرش رو نداشت .
بلند گریه میکرد و به پدرش التماس میکرد یه کاری کنه . دستاش رو دراز کرد و شلوار پدرش رو با دستای لرزونش کمی کشید و با هق هق گفت” بابا…..بابا یه کاری کن “
پدرش با ضربه ی پاش اون رو از خودش دور کرد ” برو اونور توله سگ” لحنش رو ارومتر کرد ” اونا خیلی خطرناکن”
دوباره خودش رو جمع کرد ، صدای هق هق های خودش و جیغ های مادرش همه جارو پر کرده بود ، دستاش رو گذاشت روی گوشش و با همه ی وجودش شروع کرد به گریه کردن.
با قطع شده جیغ ها و بلند تر شدن خنده های اون مردا ، ترسش دو برابر شد ، نمیتونست چشمش رو باز کنه ، قلبش مثل یه گنجشک میزد . فشار دستاش رو گوشش رو کمتر کرد ، ولی چشم هاش هنوز بسته بود.
مردی که تمام مدت روی مبل نشسته بود و سیگار میکشید خندید و گفت ” این خرده حساب شما با این اشغال ” سیگار رو انداخت روی فرش و با پاش خاموشش کرد ” منم اون پسرو میخوام ”
چشم هاش با وحشت باز شد و به جلو خیره شد ، از ترس جیغ میزد و بلند بلند داد میزد ” نه…..نه….نه”
سریع دوید سمت برادرش ” جونگینی ، جونگینی ، بهش دست نزنید ، راحتش بزارید “
انقدری ترسیده بود و جیغ میزد که سرفه اش گرفته بود . یکی از مردا بازوی کوچیک لوهان رو گرفت و پرتش کرد گوشه ای ” برو کنار بچه ی زر زرو”
لوهان دوباره بلند شد و دوید سمت برادرش ” جونگین ، جونگین فرار کن”
پسر کوچولو با خرس عروسکی تو دستش از اتاق اومده بود بیرون . نمیدونست چه خبره ، وقتی صدای جیغ های مادرش رو شنیده بود ، فکر کرده بود که باباش دوباره داره کتکش میزنه ، برای پیدا کردن برادرش اومده بود بیرون .
هنوز خیلی کوچیک بود که بتونه بفهمه ، مادر برهنه و تقریبا بیهوشش که روی زمین افتاده بود یه سری مرد بالای سرش وحشیانه میخندیدند یعنی چی ، لوهان هم نمیفهمید ، فقط تنها چیزی که میدونست این بود که برادر کوچولوش در خطره .
” برو بیرون جونگینی ، برو بیرون ، فرار کن “
لگدی توی شکمش اومد ” بچه ی سمج “
جونگین فرار نکرد ، شاید اگر میدونست چی در انتظارشه سریعا از اون خونه ی نفرین شده فرار میکرد ، ولی بدترین چیزی که به ذهن پسر کوچولوی معصوم میرسید ، کتک خوردن بود ، و به هیچ وجه حاضر نبود به خاطر ترس از کتک خوردن مادر و برادرش رو اونجا بزاره و بره .
سریع دوید سمت مادرش و کنارش زانو زد ، با دستای کوچیکش موهای مادرش رو نوازش کرد ” مامانی ، مامانی چی شدی؟”
قلبش تند تند میزد ، سونا چشماش رو باز کرد و با لحن ضعیفی گفت ” برو جونگین…..برو پسرم ”
اشکاش بی صدا میریخت ” برو مامانی….”
دوباره صدای لوهان اومد ” فرار کن جونگین “
با ترس به لوهان و مادرش نگاه میکرد ، نمیدونست باید چیکار کنه ، میرفت؟ کجا میرفت؟ اونجا خونه اش بود ، اونا خانواده اش بودند ، اگر میرفت بیرون که جایی رو نداشت .
عروسکش رو بیشتر توی بغلش فشار داد و به مردی که داشت بهش نزدیک میشد خیره شد.
مرد بهش رسید و با نیشخند ترسناکی موهای پسرک رو توازش کرد ” چه پسر خوشگلی “
جونگین به خرسش چنگ زد و با لبای اویزونش گفت ” عمو…من میترسم “
” از چی میترسی کوچولوی خوشگل؟”
دماغش رو بالا کشید و بی هیچ حرفی به مرد خیره شد ، میتونست صدای بی جون مادرش رو بشنوه ” برو جونگینی ، برو پسرم “
مرد به لبای جونگین دست زد ” چه لبای خوشگلی ، دلت میخواد یه اب نبات بهت بدم تا با این لبا مک بزنی ؟”
پسر کوچولوی معصوم بی خبر از نیت اصلی مرد سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد.
مرد کمی خندید ” خوبه ، منم به ابنبات بزرگ دارم برات جونگین “
برای جونگین خیلی عجیب بود که اون مرد چرا برای دراوردن ابنبات کمربند شلوارش رو باز کرده بود ، یا این که چرا برادرش از اون پشت داد میزد و التماسش میکرد که بره . تنها چیزی که فهمید این بود که دهنش به صورت دردناکی باز شد و اون مرد التش رو تا نیمه تو دهن کوچیک جونگین فرو میبرد.
درسته که یه بچه ی 5 ساله چیزی از رابطه ی جنسی داشتن نمیدونه ، ولی باز هم تجاوز بدترین اتفاقیه که میتونه براش بیفته ، یه بچه ی 5 ساله که چیزی از زندگی نمیدونه ، اصلا انصاف نیست که اونجوری درد بکشه و جیغ بزنه.
بعد از تموم شدن کارش بلند شد ، روی زمین رو خون گرفته بود و جونگین با صدای دلخراشی گریه میکرد .
شلوارش رو بست و با خنده رو کرد به مرد مستی که ایستاد و اجازه داد به زنش و بچه ی کوچیکش تجاوز بشه ” بدهیت تصویه شده ، فقط میمونه یه چیز”
مرد بی خاصیت ، لبخند بی رحمانه ای زد ” ممنون که بهم سخت نگرفتید قربان ، حالا…چی…چی میخواید دیگه؟”
” این بچه ، جونگین ” به جونگین کوچولوی گریون نگاه کرد ” مال منه ، با خودم میبرمش”
مرد خیلی بیخیال خندید ” یه نون خور کمتر ، یه لطفی هم میکنید قربان “
لوهان خودش رو از زیر دست مردی که نگهش داشته بود بیرون کشید ” نه ، نه نه نه …….داداشم رو نبرید، داداشم رو نبرید ، جونگینی”
جونگین فقط با چشمای گریون به برادرش و مادرش که خیلی وقت بود از هوش رفته بود خیره شده بود……..
…………………………………….

برگشت عقب و بهش نگاهی انداخت ” من…منظورت چیه؟”
” بس کن جونگین ، یک ماهه به هر دری زدم تا بتونم بفهمم کی هستی ” دستش رو توی جیب کتش برد و یه تکه کاغذ بیرون اورد ” حدس بزن چی پیدا کردم ” برگه رو گرفت سمت کای ” این توی سطل زباله ی اتاق لوهان بود ، یه تیکه ی نسوخته ی کاغذ ، با دست خط سونا روش ، که نوشته پسرم جونگین ”
کای به کاغذ نیم سوخته نگاهی کرد و چشماش رو محکم بست ، کیونگسو از اونی که فکر میکرد باهوش تر بود .
” از همون موقع که دفترخاطرات سونا رو برداشتم ، برام جالب بود که چرا یه سری از برگه هاش کنده شده بود ، حالا فهمیدم ، اون برگه هارو لوهان کنده بود ، کنده بود چون اسم تو توشون بود ”
کای کاغذ رو از دست کیونگسو بیرون کشید ، نمیدونست چی بگه ، این خوب نبود ، اصلا خوب نبود . دستش رو لای موهاش برد ” از کجا فهمیدی که جونگین منم؟”
” کار سختی بود ، باید اعتراف کنم خیلی حرفه ای مخفی کردی ، ولی یه کسایی بودن که از گذشته ات خبر داشتن ” نیشخند زد ” مخصوصا اون دستیار گیجت تمین ”
تمین ، درسته ، اون احمق کودن ، همیشه فقط گند میزنه.
” فهمیدم که اصالتا چینی هستی ، بعد متوجه شدم که مادرت کره ای بوده ، بعد از اون هم فهمیدم که سال ها قبل از مادرت و برادر بزرگترت جدات کردن ، اینارو تونستم از دوستای عزیزت توی استکهلم هم بفهمم ” دست به سینه ایستاد ” شاید اگر بکهیون یا سوهو بودن خیلی راحت از کنار این اطلاعات رد میشدن و اصلا براشون عجیب نمیومد ، ولی من باهوش تر از چیزی هستم که تو فکر میکنی “
کای نفسای عمیق و بلندی میکشید ، دستاش عرق کرده بود .
” حالا سوالام رو از اول میپرسم ، خیلی درست و راست بگو ” شمرده شمرده ادامه داد “برای ، چی ، این موضوع رو ، مخفی کردی؟”
” که بتونم قاتل برادرم رو پیدا کنم “
چندبار پلک زد ” چی؟”
کای برگشت سمتش و دستاش رو مشت کرد ” دوسال پیش ، بالاخره تونستم یه نشونی از خانواده ی گم شده ام پیدا کنم ” صداش شروع کرد به لرزیدن ” ولی اولین چیزی که فهمیدم این بود که مادرم مرده ، میفهمی کیونگسو؟ مادری که از 5سالگیم ندیده بودمش و فکر میکردم دارم بهش میرسم مرده بود ” نفس عمیقی کشید و سعی کرد اروم حرف بزنه ” ولی دلم داشت پر میکشید تا لوهان رو ببینم ، بتونم دستاش رو بگیرم و برای اولین بار بعد از این همه سال، دوباره حس کنم که جام امنه “
پشتش رو کرد و دستش رو به میز تکیه داد ” درخواست دادم تا منتقل بشم به کره ، میخواستم بیام و خانواده ام رو پیدا کنم ، برادرم رو ببینم ، ولی همون شبی که رسیدم ، بهم خبر دادن لوهان مرده ، میفهمی یعنی چی؟ یعنی برادری که اون همه برای پیدا کردنش تقلا کردم و دست و پا زدم ، تو یه چشم بهم زدن دود شده بود و رفته بود هوا ، مثل بادکنکی که کل پارک رو دنبالش میدویی ، همین که داره بهش میرسی و بگیریش روی یه کاکتوس فرود بیاد و بترکه ”
” باید میگفتی ، شاید اگر میگفتی ، یه امید و قوت قلب برای بکهیون میشد ، شاید هیچوقت مجبور نمیشدیم بفرستیمش اسایشگاه ، شاید اگر بودی و یه پشت برای برادر کوچیکت میشدی اون انقدر نمیشکست ، جونگین اون اگر میدونست یه برادر داره حالش از این رو به اون رو میشد ”
” نمیشد کیونگسو نمیشد ، من باید قاتل لوهان رو پیدا میکردم ، نمیتونستم هویتم رو فاش کنم “
صداش رو اور پایین و به کیونگسو نزدیک شد ” این اداره پر از خائنه کیونگسو ، منظورم از خائن چندتا سرباز رشوه بگیر نیست دو کیونگسو ، منظورم از خائن کسایین که میتونن سرت رو زیر اب کنن بدون این که کسی حتی جنازه ات رو پیدا کنه ، قاتل لوهان هم این خائنین رو خیلی خوب میشناسه ، برای همینه که به صورت قانونی به من اجازه ی کالبد شکافی ندادند ، برای همینه که پرونده ی به این مسخرگی به اسم خودکشی بسته شد “
” لوهان دیگه مرده ، بهتر نیست کاری کنی تا بکهیون زندگی کنه ، تا این که بگردی و انتقام برادر مرده ات رو بگیری؟”
” میفهمی داری چی میگی؟ یعنی میخوای بگی برات مهم نیست قاتل لوهان کیه؟”
کیونگسو سرش ور انداخت پایین ، لباش میلرزید ” معلومه که مهمه ، ولی بکهیون چی؟ پس اون چی؟”
” وقتی همه این ماجرا ها تموم بشه ، به بکهیون دوتا ارامش میدم ، دستگیر شدن قاتل برادرش ، و برادر گم شده اش “
گوشه ی لب کیونگسو کمی بالا رفت ” و یه برادر زاده؟”
کای اهی کشید و سرش رو تکون داد ” و یه برادر زاده “
کیونگسو روی مبل نشست و سرش رو با دستاش گرفت ” به یه شرط دهنم رو میبیندم ” کای چیزی نگفت و کیونگسو از این سکوت نتیجه گرفت که منتظر ادامه ی حرفشه ” همه چیز رو برامم تعریف کن “
کای هم روی مبل رو به روش نشست ” چی رو میخوای بدونی ؟”
” این همه سال کجا بودی؟”
” من رو دزدیده بودن “
” کیا؟”
” اونش مهم نیست “
” چرا مهمه “
” سوال بعدیت رو بپرس”
تصمیم گرفت کشش نده ” چرا سونا و لوهان ازت حرفی نزدن این همه سال؟”
” کسایی که من رو دزدیدن ، در واقع به مامان گفتن مردم ، و یه جنازه ی سوخته تحویلش دادن ، مامان برای این که لوهان بقیه عمرش رو زجر نکشه ، من رو از خاطراتشون پاک کردن”
کیونگسو واقعا برای جونگین احساس تاسف میکرد ، حتما خیلی سخت بوده که مادرت تورو از زندگیش پاک کنه و چون فکر میکنه مردی دیگه دنبالت نگرده.
” لو….لوهان ، قبل از مرگش….فهمید که تو زنده ای؟”
کای قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید و سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد.
…………………………
فلش بک*
” اه چرا اینترنت این مدلی شده؟ ….اه اومد اومد …” به صفحه ی لب تاب خیره شده بود و نمیتونست حرف بزنه .
قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید ” جونگینی ” لبخند احمقانه ای زد ” چقدر بزرگ شدی بچه ی لوس و غرغرو”
جونگین هم اشکاش رو پاک کرد و خندید ” هیونگ چقدر خوشگل شدی ”
اب دهنش رو قورت داد ، دستاش میلرزید ” جونگینی ” دستش رو روی صفحه ی لب تاب روی صورت برادرش کشید ” کاش مامان هم زنده بود و میدید پسر کوچولوش زنده است و مرد شده “
جونگین نفس عمیقی کشید و لبخند تلخی زد ” حتما الان خیلی نا امید شده که اونور نبودم تا من رو ببینه”
لوهان لبخند شیرینی زد ” نه اتفاقا خوشحاله که پسراش بهم رسیدن “
جونگین اهی کشید و لبخند زد ” راستی هیونگ “
” جون دلم”
” دونفر هستن که حتما باید ببینیشون “
لوهان با تعجب بهش نگاه کرد ” کیا؟”
جونگین نیشخند زد ” زنم و پسر کوچولوم “
لوهان جیغی زد که باعث خنده ی جونگین شد ” جونگینی تو ازدواج کردی؟”
سرش رو با اشتیاق تکون داد ” با یه فرشته ی خوشگل و مهربون که یه پسر کوچولو هم بهم هدیه داده”
” خدای من ، نمیتونم صبر کنم تا ببینمش ”
نفس عمیقی کشید ” دلم میخواد مثل بچگی هام دستات رو بگیرم و حس کنم همه چیز مرتبه لوهان ، تو این همه مدت ، یک روز هم نشد که بهت فکر نکنم ، من خیلی دوست دارم دوباره کنارت باشم “
لوهان اروم لبخند زد ” الان کلی پول دارم جونگینا ، یه عالمه ، میتونم هرچقدر دلم خواست برات شکلات بخرم ، هر طعمی که دوست داشته باشی “
اشکش رو پاک کرد ” از همونایی میخوام که مامان برامون میخرید ، از اونا برام میخری؟”
لوهان سرش رو با اشتیاق تکون داد ” هر روز ، هر روز برات میخرم “
جونگین بلند خندید ” اونجوری مرض قند میگیرم که “
” نمیگیری ، نمیزارم ، دلم میخواد حالا حالا ها پیشم باشی ، سرت رو بزاری روی پاهام و برام درد دل کنی “
” همیشه پیشتم لوهانی ، حالا یه مرد قوی شدم ، از حالا دیگه من مراقبتم “
پایان فلش بک*

رفت سمت خونه ، فکرش خیلی مشغول بود ، کیونگسو قول داده بود دهنش قرص باشه . نمیدونست تا چه حد میتونه به این پسر قد کوتاه و بی اعصاب اعتماد کنه ، ولی از جایی که بکهیون و لوهان بهش اعتماد داشتند ، حس میکرد که اون هم میتونه روش حساب کنه .
ماشین رو توی پارکینگ پارک کرد ، دسته گلی رو که برای سوجی خریده بود رو برداشت و با یه لبخند رفت سمت خونه ، این کیم کای بود ، همه ی غصه هاش رو بیرون در چال میکرد تا هیچ باری روی دوش زن و بچه اش نباشه .
در رو باز کرد ، همه جا تاریک بود ، اخمی کرد و چراغ رو روشن کرد ” سوجی….سوجی عشقم ؟” ولی جوابی نشنید ، خیلی عجیب بود ، همیشه همسرش با شنیدن صدای ماشین برای استقبال ازش میومد ، ولی الان نه خبری از سوجی بود نه پسرش .
گوشیش رو بیرون اورد و بهش نگاهی انداخت ، هیچ پیامی مبنی بر این که سوجی و ته اوه جایی رفته باشن نبود . شماره ی سوجی رو گرفت ، صدای گوشی از اتاق خواب میومد ، این یعنی همسرش خونه بود.
رفت سمت اتاق خواب ” عشقم خوابی؟”
پاش یه کم روی زمین سر خورد ، از دیوار گرفت و به زیر پاش نگاه کرد ، زیر پاش پر از خون بود .
چشماش از ترس چندبرابر شد و داد زد ” سوجی کجایی؟”
در اتاق رو سریع باز کرد و با دیدن صحنه ی رو به روش تقریبا افتاد زمین . سریع دوید سمت بدن بی جون همسرش که کف اتاق افتاده بود و دور و برش غرق خون بود .
“سو…سوجی” نمیدونست کی ، ولی اشکاش درست به پهنای صورتش از چشماش پایین میریخت ، بدن غرق خون همسر زیباش رو تو اغوش گرفت ” سوجی….شوخی میکنی دیگه نه؟ “
همه ی خاطراتش مثل یه فیلم سریع از جلوی چشماش رد میشد

” اقای کیم با بد اخلاقی نمیتونید دل یه خانم رو بدست بیارید …….”

سوجی رو محکمتر بغل کرد ” اصلا شوخی قشنگی نیست سوجی ، تو که میدونی من روی این چیزا حساسم “

“کای من عاشقت شدم…..”

“سو…سوجی چشمات رو باز کن “

“لباس عروسی بهم میاد اقا پلیسه؟….”

” سوجی اینکارو باهام نکن “

” هرچیزی که تورو اروم کنه رو در اختیارت میزارم کای….حتی بدنم رو…”

” سوجی خواهش میکنم..”

” حدس بزن کی داره بابا میشه مرد کوچولوی من…”

” ببینم باز هم یکی از اون شوخی های مسخره اتونه ؟ الان ته اون میاد بیرون و شروع میکنه به خندیدن به من؟” با اوردن اسم پسرش دستاش شل شد و چشماش بزرگ ” ته اوه…..ته اوه….ته اوه”

The following two tabs change content below.

Kim sheida

مکنه شیدا هستم ^^ سابر و مترجم اختصاصی رییس لو ~ Byun lover~ Firelight for ever~ اکانت فارسی توییتر کای Kimkaiiran

Latest posts by Kim sheida (see all)

59 Responses

  1. درست متوجه شدم؟؟؟
    کایسو نداریم؟؟؟
    نداریمممممممممم؟؟؟؟؟؟
    نمییییییخوااااااااامممممممممممم….
    خو برادرن که برادرنننننننننننننن….
    من کلی امید داشتممممممممممم….
    اییی بچه ش مرد؟؟؟؟
    الهییییی کایم پرپر شد که…
    هعیییی…
    ممنون نویسنده جان…

  2. الان که فکر می کنم وضعیت بک از اون دوتا بهتر بوده و سختی کمتری کشیده
    چانیول که فعلا کمرنگ شده و البته خب باید پای کارش وایسته و باید یه سری چیزا رو ثابت کنه تا بک رو بتونه نگه داره … سخته ولی با تحقیقات کای ثابت می شه خودش
    دوست می داشتم زن کای تا آخر می موند
    مرسی عالی بود

  3. خیلی دوست می دارم بیشتر از زندگی کای بعد از اون اتفاق بدونم که چی بهش گذشته داریم آیا؟
    و خیلی هم یه فیک دختر پسری از بکهیون دلم می خواد ولی حیف فکر نکنم غیر کاپلی بذارید
    مرسی عالی بود

  4. وایییی چرا اینطوری شد نهههههههه سوزیه منو کی کشت واقعا ناامید شدم هر کی که دوسش داشتم تو این فیک مرد حالا خدا کنه بلایی سر بکهیون نیاد که من دیگه میمیرم
    من همش حدس میزدم به لوهان تجاوز شده ولی انگار بر عکس بوده.
    عالی بود ولی دردناک ممنون :zardak (35): :zardak2 (11):

  5. الهی کای برادر لوهانو بکیه برای بک خوشحالم دلم برای کای سوخت چقدر عذاب کشیده حالا هم همسو و پسرش
    ممنون عزیزم خسته نباشی بووووووووس

  6. وااااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییییییییییی یعنیییییییییییییییییییییی چیییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ الااااااااااااااان من پاک گیج شدممممم.یعنی واقعن زن و بچش مرررررررددددددددددد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ لولو قبل مرگش با کای درارتباط بووووووووووودهههههههههههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واااااییییییییییییییی مررررررسییییییی شیداااااااییییییییییییییییییییی عالییییییییییییییی بوووودددددددددددد

  7. وای وای وای این دیگه وضعشهههههههههه
    نابود بشن اونایی که زندگی لوهان و جونگین رو نابود کردن
    نه واقعا آخه اینم شد زندگیییییییییییی
    بیچاره بک بکم که دیگه از همه بدتر،الان بفهمه کای داداششه
    بعد زن داداششو پسرش …
    وای وای وای عرررررررررررررررررر
    عالیه شیدا جون ❤❤❤
    خیلی مرسی ❤❤❤

  8. عااقاا به فاعککک رفتم رسماااا
    چانبک ک نداشت
    سوجی ک اینرو شد
    ته اوووههههههه ک واییییییی
    کایسو هم نداشت
    تازه فهمیدم اون یارو کی بوده با لوهان
    اووووووووف :yahoo:

    وای اینو میبینم هر دفعه یاد دی او میفتم …شما چی؟؟ :wacko:

  9. اقااااا دارم عصبی میشم اخه تو که همه رو کشتی دیگه چرااا این خانواده خوشبختوووو اخههههه ای چه وضعیه روحیمون داغون شد افسرده شدیم به خداااااا :zardak (2): :whistle: :negative: :rose: :yahoo: همه میمیرن اخه اون کسی که همه اینارو داره میکشه کیهههههه

  10. آخه حیوونی کای خیلی گناه بوده :zardak (24):
    خیلی دلم می خواست لوهان زنده باشه هنوز به خودم امیدواری می دم ولی حیف
    من هنوز در انتظار مشخص شدن ب پ ام
    مرسی عالی بود

  11. ای وای جونگین زنش مرد
    مگ نگقتی ک نمیخوای کایسو بکنیش
    پس چرا زن کای مرد؟؟؟
    میگما چرا خبر اپ شدن فیک هر قسمت تو چنل نیس
    واسه همینه ک من نفهمیده بودم چند قسمت گذاشای
    تازه امروز اتفاقی فهمیدم

  12. وااااایییی معرکهههههه بووودددد دلم برای کای خیلییی سوخت حالا میتونم بهش اعتماد کمم فک میکردم ادم بدیه نقشه داره ممنوووووننننننن خیلییی زیااادد :heart: :unsure:

  13. :unsure: :unsure: باورم نمیشه اینقدر زود گذاشتی :zardak (61): واقعا نمیدونم چی بگم. چقدر دیگه این بشر باید زجر بکشه تو زندگیش. پسرشو دزدیدن؟ :begging: عالی بود عزیزم

  14. عرررررررررر چرااااا اینهمههههههه بدبختییییییی چراااا اینهمهههههه سختیییییییییییی عررررررر سوجیییییی چرااا مردددد؟؟؟؟؟ من فک کردم برقا خاموشه یه دفعه میان تولدت مبارک عررررررررر گریم در اومد این چه وضعشه چرا اخهههههههههه عرررررررررررررررر لول و کای برادرننننن عررررررررر پس بکی حس میکرد انگار داره با لولو حرف میزنه چون برادرش بود عرررررررررر مرگ لولو سوجی عرررررر اصن این مردهههه کیه که گند زده به زندگی.همه عرررررر ممنون ولی ناموسا بدنشم برا ارامش کای در اختیارش میذاره؟ عجب!

  15. این .کدوم.خر.احمقیه.که داره اینا رو سلاخی میکنه!?خدایا این فاجعه عمق داشتا ولی الان دارم به این نتیجه میرسم که یه حفاری کنم و دکل بزنم روش خیلی هم به صرفه ست!
    یه چیزی رو اعتراف کنم: خدایی خوشحالم که کای برادر بکهیونه این خیلی خوبه!یه چیز دیگه که حدس میزدیم دیگه شک کای برطرف شد! فقط بدیش این بود که شک ما بد بود ولی باید ظن خوب بهش میداشتیم!
    هیییی همچنان این فاجعه عمیق تر میشود! شیدایی عزیزم کایسو نخواستیم…فقط میشه همه چی یجوری راست و ریس بشه? اخه این یه پس لرزه بعد از اون زلزله هشت ریشتریه!
    خسته نباشید❤❤❤

  16. وااااااااااای یعنی داغون شدم
    کای عزیزممممممممممممم
    دیگه زنش مرد؟؟؟ زیادی بوددددددددددددددددددددد دلم نمیخواست بمیره

  17. همیشه فک میکرد اونی ک تو بچگی بش تجاوز شده لوهانه ن جونگین…الهیییی پر پر شممممم
    :jhsdhugF:
    چقد سختی کشیدهههه وااای خدااا از یه طرف خوشحالم ک لو قبل از مرگش جونگینو پیدا کرده از یه طرفم خیلی نگرانه ماجرام
    :jhsdhugF:
    ببینم اینا براش کافی نبود الانم زنشششش؟؟؟بمیرممم برات…ته اوه چیزیش نشده باشههه
    :jhsdhugF:

  18. واااای اصلا نمیتونم بابای لوهان و کای رو هضم کنم مرتیکه اشغال عوضییییی.حالم از همچین ادمایی بهم میخوره…الان این هضم نکرده باید مرگ سوجی رو هم بذارم تو نوبت این یه قضیه رو اصلا انتظار نداشتم واااای معرکس و خیلی غیر قابل پیشبینی

  19. وااااااااااای وااااااااااای عزیزمممم وااااااااااای اصن نمیدونم از کجا شرو کنم…. وااااااااااای دارم دق میکنممممم لوهانمممم عزیزمممم چرا انقد بلا سرشون میااااد
    زن کای مرد؟!؟خواهشا شیدا….نمیرههه نهههههههههههه وااااااااااای اصن زبون بند اومده…واااای
    مرسی که زود گذاشتی

  20. نهههههههههههههههههه‍هه‍ههه‍ههه‍هههههههههههههههههههههههههههههههه
    چرا؟؟؟؟ اوخیی بیچاره کای چه زندگی سختی داره
    نههههههههههه خماری
    مرسی عزیزم لطفا زود تر قسمت بعدی رو آپ کن

  21. چسنسچیوبتب..چقدر یه ادم مستونه پست باشه که بزاره با زن و بچش همنچین کاری بکنن :jhsdhugP: :jhsdhugP: بییچاررهه کاییی..بیچاررهه لولووو..بیچارههه سونااا :jhsdhugF: :jhsdhugF: ….برای یه بارم که شده از فوضول محله ممنونم حداقل یکی از ابهامات فیکو بر طرف کرد :yahoo: وایی کی زن کایووو کشتتت :whistle: ته اوههه کووو …..درسته کایسوو دوستتت ولی نه اینحوریییی :tansmiley:
    چقدر این خانواده بدیختننن…یک
    یه سوال یعنی سوهوهم از وجود کای باخبر نبوده…نیمدونسته سونا یه پسر دیگم داره :128181:
    هعی میشه فیکت هپی اند باشه به اندازه کافی بدبختی کشیدن اینا :zardak2 (18):

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: