Tainted_20

Tainted

بچه ها فیک رو نصفه نمیزارم ولی از این به بعد هم هروقت 40 شد نظرات میزارمش

جلب کرد .
اون صدای گریه ی لعنتی رو خیلی خوب میشناختم.
وقتی در اپارتمان رو باز کردم و دوست پسرم رو دیدم که داره گریه میکنه قلبم ریخت . جوری گریه میکرد که اصلا نمیتونم توصیفش کنم . مدام ازش میپرسیدم چی شده ، ولی فقط اشک میریخت ، توی هق هق هاش ، قبل از این که از هوش بره فقط تونست یک چیز بگه ” دوست دارم “
باورتون میشه چی گفت؟ مطمئن نبودم میدونه داره با من حرف میزنه یا نه ، ولی دوست داشتم فکر کنم که میدونه ، دوست داشتم فکر کنم که دوستم داره ، ولی چرا؟ نمیدونم ، ولی سعی میکنم تا قبل از این که بپره ازش استفاده کنم.
وقتی گفتن قلبم داشت منفجر میشد ، وقت کافی نداشتم که از اون حرف لذت ببرم ، سریع خم شدم تا از روی زمین بلندش کنم . خیلی ناراحت بودم که نتونستم بهش بگم منم دوستش دارم ، البته خوشحال هم بودم ، میتونستم با فکر کردن به اون سه تا کلمه کلی لذت ببذم ، بدون این که به صدای مسخره و متذلل خودم فکر کنم که سعی داشته جواب عشق لوهان رو بده . ولی حتما منم بهش میگم ، وقتی همه ی این بدبختی ها تموم بشه ، منم بهش میگم که دوستش دارم ، هرچند که این حق رو ندارم.
اون یه فرشته است و من شیطان
اون منم رو تصاحب کرده و مهر خودش رو برای اثبات مالکیتش برجا گذاشته.
هیچ چیز تو این دنیا و دنیای دیگه ، با ارزش تر از لوهان نیست ، من حق دوست داشتن این این موجود تمام عیار رو ندارم.
ولی با همه ی این اوصاف ، باز هم دوستش دارم ، از همون لحظه که چشمم به صورت ارومش افتاد عاشقش شدم ، میدونستم که اگر تو سرنوشت من یک نفر قرار بوده باشه که همه ی درد هارو از بین ببره ، اون یک نفر اینه . اگر نیمه ی گمشده ای داشته باشم اونه .
ولی باز هم چیزی تغییر نمیکنه ، من خیلی میترسم که عاشقش باشم . چرا یکی به بی نقصی اون میخواد با من باشه؟ معلومه که گیج شده ، یه حسی داره که با عشق اشتباه گرفتتش . اون نمیدونم من واقعا چیم ، اگر میدونست عاشقم نمیشد ، اگر میدونست چه کارایی کردم ، حتما از خودش متنفر میشد که گذاشته کسی مثل من بهش دست بزنه . علاوه بر این ، من فقط یه فاصله بین دوران سردرگمی تا پیدا کردن عشق حقیقی هستم ، یه روزی عشق واقعیش رو پیدا میکنه.
همه اشون همیشه این کار رو میکنند
همیشه بعد از این که چیزی که میخوان رو میگیرند من رو ترک میکنند.
همیشه باعث میشن یه چیزایی حس کنم ، حالا خوب یا بد ، و بعدش با حس پوچی رهام میکنن.
از افکارم بیرون اومدم و بردمش داخل خونه . جونگین و کیونگسو از اتاقشون بیرون اومده بودن ، معلوم بود که سرشون گرم بود ، چون برادرم فقط شلوار گرمکنش تنش بود و کیونگسو یه ملحفه دور خودش پیچیده بود . خیلی بانمک شده بود ، جونگین با اون پوست برنزه اش خیلی جذاب به نظر میرسید ، درست مثل رقصنده ها . کیونگسو هم با اون چشمای درشت و معصومش به من و لوهان خیره شده بود . دلم میخواست اون ملحفه دورش رو باز کنم و دور هر 4تامون بکشم ، تا بتونم همه تو اغوش هم باشیم ، همدیگرو ببوسیم و در اغوش بگیریم ، شاید بتونیم چیزی رو حس کنیم . خدا میدونه که ادمای توی این خونه تنها کسایی هستند که میتونن کاری کنن روح مرده ی من چیزی رو حس کنه.
رفتم سمتشون ، سمت اتاقم در واقع ، پیشونی لوهان رو که تو بغلم بود رو بوسیدم .
” خدای من چی شده؟” کیونگسو دوید سمتم ، واقعا این پسر بانمکه.
” نمیدونم …. اومد اینجا و داشت گریه میکنه ، قبل از این که بتونم بپرسم چی شده از هوش رفت ” با سر به در اشاره کردم که بازش کنه ، جونگین این کار رو کرد ” ممنون ، میزارمش روی تخت و میام ” سرشون رو تکون دادند و رفتند سمت پذیرایی.
لوهان رو گذاشتم روی تخت و یه لحظه با تحسین به صورتش خیره شدم . این پسر چیزی بود که من همیشه توی رویاهام میدیدم ، پوست سفید و مرمریش روی روتختی مشکی رنگ من تضاد زیبایی ایجاد کرده بود و من فقط میتونستم این زیبایی رو پرستش کنم . چند دقیقه بعد دیدم که چند قطره عرق روی پیشونیش نشسته ، گرمش بود ، تیشرت و شلوار لیش رو دراوردم و خیلی مرتب روی تخت گذاشتم . بوسه ای به پیشونیش زدم و از اتاق بیرون رفتم .
منم دوست دارم
خیلی بیشتر از چیزی که فکرش رو میکنی
نیم ساعت بعد رو سرگرم توضیح دادن راجع به رابطه ام به برادرم بودم . فکر میکرد من باید بیشتر با لوهان صادق باشم ، وقتی لوهان موقع سردرگمی و ترسش به من پناه اورده بود یعنی این که بهم اعتماد داشت، و این که بهم اعتماد داشت ، یعنی این که میتونست گذشته ام رو درک کنه . برادرم میخواست من هم یکی رو داشته باشم که هیچ وقت ترکم نکنه ، یکی مثل کیونگسو ؛ من هم همین رو میخواستم ، بیشتر از هرچیزی میخواستم ، ولی شک داشتم که امکانش باشه . واقعیتش ، خیلی میترسیدم که بزارم بره ، برای همین این که اون به من پناه اورده بود خیلی برام معنی خاصی داشت . اونن به من پناه اورده بود چون به یه جای امن نیاز داشت ، شاید من باید اینجا و در امان نگهش میداشتم .
شاید باید مثل یک مروارید با ارزش تو کف دستم نگهش میداشتم ، میتونستم ازش حفاظت کنم ، تا این که خودم با روح و روان بیمارم خرابش کنم.
راستش ، حدس میزدم برای چی ناراحته ، امروز روزی بود که میخواستن به پدر و مادرش همه چیز رو بگن ، به نظرم موضوع همین بود . گفته بود که باهاشون جلسه گذاشتن ، فکر کنم برای همین بود که با گریه اومده بود دم خونه ی من.
مطمئنا خیلی بهش چرت و پرت گفته بوند ، خیلی ناراحتش کرده بودند ، خونم داشت به جوش میومد ؛ اسیب زدن به لوهان بدترین کار دنیاست . درست مثل این که اشک یک فرشته رو دربیاری ، مطمئنا حتی دراروردن یک قطره اشکش هم گناه محسوب میشد . میخواستم برم خونه اشون رو اتیش بزنم ، همه چیز رو بهم بریزم و هیچوقت دیگه نزارم لوهان به اون جهنمی که من نابودش کردم برگرده . تا این که دستی رو روی شونه ام حس کردم ، دست تنها کسی که همه ی راز های بدن من رو میدونست ، تمام زخم و کبودی هارو ، تمام جاهایی که لمس شدنشون باعث خنده ام میشد ، یا باعث میشد ملتمسانه ناله کنم ، دستاش رو سمت کمرم برد و نوازشش کرد ، نفس عمیقی کشیدم.
” اروم باش ، هر اتفاقی هم که افتاده باشه درست میشه ، اون میتونه همینجا بمونه ، میتونه همین جا بمونه و من ازش مراقبت میکنم ” کیونگسو رفت تا به لوهان سر بزنه ، من هم به محض این که دیدم دیگه نمیخوام کل خونه رو خرد و خاکشیر کنم برگشتم به اتاقم .
میخواستم برم و زیر پتو پیشش بخوابم ، ولی با ادرنالین ناشی از خشمی که تو رگ هام بود ، اصلا خسته نبودم و مهم تر از اون ، نمیخواستم بیدارش کنم ، در عوض صندلی رو کشیدم کنار تخت ، فعلا میتونستم فقط از تماشا کردنش لذت ببرم ، یه ارامش خاصی بهم میداد.
فقط تماشاش میکردم ، تمام جزییات صورتش رو تو خاطرم میسپردم . خیلی ظریف بود ، خیلی زیبا بود ، فقط در یک صورت میتونست از این هم زیبا تر بشه ، وقتی که چشمای درخشانش رو باز میکرد و به من نگاه میکرد.
نمیتونم توضیح بدم با روح من چیکار کرده ، اول کاری کرد که حس کنم بعد از همه کار هایی که کردم و اتفاقایی که برام افتاده ، یکی رو دارم ، کاری کرد تا توی وجودم اتفاقات خوبی بیفته ، همین که بشینم کنارش و دستاش رو بگیرم کافی بود تا تمام غصه هام از بین بره.
همه ی ترس هام
ترس از دست دادن تنها منبع شادیم
ترس از تنها چیزی که جوری به من نگاه میکرد ، انگا من خیلی با ارزشم ، ولی نبودم.

*سوم شخص
وقتی لوهان از خواب بیدار شد ، نمیدونست کجاست ، تا این که چرخید و دوست پسرش رو دید که روی صندلی کنار تخت خوابش برده . حتی با اون قیافه که سرش به عقب افتاده و دهنش باز مونده بود هم جذاب ترین پسر دنیا به نظر میرسید. لوهان کمی بلند شد تا با دستش اب دهن سهون رو پاک کنه /
” گاهی مثل بچه ها میمونی ” خنده اش گرفت ” نترس ، به کسی نمیگم استایل بچه خلافت خراب شده بود” نگاهی به ساعت انداخت و دید 11:24 دقیقه است ” ای وای ، مدرسه نرفتم ، ساعت 9 و نیم امتحان داشتم ” از تخت پایین اومد ، نگران بود ، ولی نه انقدری که بخواد غرغر کنه . خیلی از این که توی تخت سهون از خواب بیدار شده بود خوشحال بود .
اروم لباساش رو تنش کرد ، خیلی حس نفرت به پدر و مادرش داشت ، ولی باز هم نگران بود . نمیدونست باید چیکار کنه ، امکان نداشت بتونه با سهون به هم بزنه و با یه دخنر قرار بزاره ، اون عاشق سهون بود و نمیتونست ترکش کنه .
نگرانی اصلیش این بود که حالا باید چیکار کنه ، حالا که سهون رو به پدر و مادرش ترجیح داده . نمیتونست برگرده خونشون و هیچ خویشاوندی هم تو کره نداشت . مطمئن بود که سهون بهش اجازه میده که اونجا بمونه ، ولی نمیخواست دیگه زیادی هم اویزون بشه . نمیتونست ریسک کنه و سهون ازش خسته بشه. میدونست سهون مهربونه و ازش مراقبت میکنه ، سهون حس میکرد مجبوره بزاره لوهان بمونه ، ولی نمیخواست فشاری روی سهون باشه ، میدونست که اون پسر چقدر از درون ضعیف و شکننده است.
لوهان هیچوقت این موضوع رو به سهون نمیگفت ، ولی گاهی حس میکرد اونم باید از سهون مراقبت کنه ؛ نه به صورت فیزیکی ، بلکه از لحاظ روحی .
وقتی لباساش رو پوشید ، نمیدونست باید چیکار کنه ، میخواست وقتی سهون بیدار شد بره خونه ی مینسوک . خانواده ی مینسوک مهربون بودند ، حتی بیشتر از پدر و مادر خود لوهان بهش عشق ورزیدند .
رفت بیرون ، بوی غذا به مشامش میرسید . کیونگسو توی اشپزخونه ، زمزمه کنان مشغول اماده کردن صبحونه بود.
سریع با بشقاب توی دستش چرخید سمت لوهان ” صبح به خیر خواب الود “
لوهان وقتی دید فقط به اندازه یک نفر غذا هست گفت ” برای منه؟ نه نمیخوام برات کارتراشی کنم ، خودت بخور”
کیونگسو لبخند زد ” عیبی نداره بابا ، من همیشه اخر از همه غذا میخورم ، شب سختی داشتی ، بگیر بخورش ” لوهان واقعا از کیونگسو خوشش میومد ، اون اروم بود ، با این که معلوم بود اسیب دیده ، ولی مهربون و دست و دلباز بود و همیشه بقیه رو در اولویت قرار میداد و نگران سلامتیشون بود .
لوهان پشت میز نشست ، ولی تا وقتی که صبحونه ی کیونگسو اماده بشه دست به غذاش نزد . صبحونه رو در سکوت خوردند ، فقط وقتی لوهان راجع به کای پرسید ، کیونگسو گفت رفته مدرسه و قراره به معلم ها بگه که حال لوهان خوب نیست . لوهان کمی سرخ شد ،میدونست کای اون روز تمرین رقص نداشت و معمولا سر بقیه ی کلاس ها هم حاضر نمیشد ، نمیدونست چرا کای این لطف رو در حقش کرده ، ولی ازش خیلی ممنون بود.
دوباره بینشون سکوت شد . سکوت بدی نبود ، لوهان با کیونگسو احساس راحتی میکرد . اون خیلی شبیه خودش بود.
” لوهانا”
لوهان برگشت و بهش نگاه کرد.
” میشه یه چیزی ازت بپرسم؟”
لوهان بدون این که چیزی بگه سرش رو تکون داد ” دوستش داری؟”
فهمیدن این که منظور کیونگسو سهونه خیلی سخت نبود ، لوهان هم به فکر کردن نیازی نداشت ، جواب سوال کاملا واضح بود ، درست مثل این که بپرسن یه سیب قرمزه؟ معلومه که اره.
جواب سوال از تفس کشیدن هم راحت تر بود ” با همه ی قلب و روحم “
کیونگسو لبخند کوچیک اما زیبایی زد.
” اگر راز های تیره اش رو بفهمی چی؟ زخمای عمیقش رو که ببینی چی؟ بازهم دوستش داری؟ ” کیونگسو مثل مادرهایی بود که نگران اولین قرار بچه اشون هستند بود.

لوهان با اعتماد به نفس گفت ” حتی بیشتر از قبل دوستش خواهم داشت ، برای این که خودش بوده دوستش دارم ، برای قوی بودنش و تحمل هر فشاری که روش بوده دوستش دارم ، بله ، حتی اون موقع هم دوستش دارم ، بعد از تموم کارایی که برای من کرده ، کیونگسو ، مطمئنم که هیچقت عشقم بهش کم نمیشه ” کیونگسو فرصت نکرد واکنشی نشون بده ، چون همون موقع سهون وارد اشپزخونه شد ، لوهان اصلا نمیدونست سهون از کی اونجاست و چقدر از حرفاشون رو شنیده ، فقط با دیدن نگاه خیره ی دوست پسرش ، گونه هاش سرخ شد.
سهون چیزی نگفت ، فقط یه نگاه طولانی به لوهان انداخت . درست مثل بچه ای تنها و درمونده که دنبال عشق و هدایته ، یه روح شکسته که داره عاجزانه التماس میکنه که چیزی که شنیده درست باشه ، و لوهان هم میتونست این رو ببینه ، میتونست عقده رو تو سهون ببینه و بیشتر از گذشته ی سهون بترسه ، یعنی چی باعث شده که سهون اینجور محتاج محبت باشه؟
انقدری که حتی به سمت یه باریکه ی نور امید بدوه/
بعد از چند لحظه ، لوهان از کیونگسو تشکر کرد و با سهون رفت سمت اتاق خواب و به سهون توضیح داد که شب پیش چی گذشته بود . وسطای حرف زدنش به هق هق افتاد ، باورش نمیشد مادر و پدرش بابت چیزی که کنترلش دست خودش نیست ازش متنفر شده ان.
همین که بالاخره اشکاش بند اومد ، از روی تخت با عجله بلند شد و رفت تا کوله پشتیش رو از کنار تخت برداره ” ببخشید….نباید انقدر مزاحمت بشم ، مدرسه الاناس که تموم بشه ، میرم خونه مینسوک ، مادر پدرش ناراحت نمیشن”
لوهان تعجب سهون رو ندید ، ندید که اون هم ترسیده .
من نمیتونم بزارم بره ، بره پیش مینسوک ، چرا بودن با مینسوک بهتره؟ من که ازت مراقبت کردم ، نکردم؟ لطفا….من ازت مراقبت کردم….
درد تمام وجود سهون رو گرفته بود ، فقط یک چیز میخواست و اونم این بود که لوهان کاملا مال خودش باشه . میدونست چه جوری نگهش داره ، باید کاری میکرد که لوهان به اون متکی باشه ، اینجوری مجبور بود که بمونه.
اگر سهون میخواست فرشته اش رو تا ابد پیش خودش نگه داره ، باید از کمی زور استفاده میکرد.
لوهان باید متکی به اون میبود ، باید زندانی میبود.
” وایسا ” دستش رو گرفت و هلش داد سمت چهارچوب در ” وایسا….لطفا….نرو ، تو مزاحم نیستی ” یه کم سرش رو پایین اورد تا لباش دم گوش لوهان باشه ” میتونی بمونی ، نگران نباش….من میخوام اینجا زندگی کنی ، نمیتونی بری خونه و من بابت این مساله خیلی متاسفم ، ولی از الان میتونی پیش من بمونی ، من مراقبتم ” دستش رو روی گردنش لوهان کشید ” بمون “
الان لوهان میدونست سهون چی میخواد ، کاملا مشخص بود ، میدونست که سهون میخواد تو این رابطه اسیرش کنه.
لوهان هم اهمیتی نمیداد ، سهون چیزی رو گفته بود که اون ارزوی شنیدنش رو داشت.
لوهان هم میخواست اسیر بشه ، اسیر هم شده بود

The following two tabs change content below.

Kim sheida

مکنه شیدا هستم ^^ سابر و مترجم اختصاصی رییس لو ~ Byun lover~ Firelight for ever~ اکانت فارسی توییتر کای Kimkaiiran

Latest posts by Kim sheida (see all)

45 Responses

  1. داستان خیلی خوبه و ببخشید تازه اولین باره دارم نظر میدم چون وقت نداشتم و سریع میخوندم و میرفتم دنبال کارام….
    میانههههههههههه

  2. اوه خدااااااااا اونی چرا نظرا نمیومدن انگار بلاک شده بودم :312: ویییییییییییییییییییییی اونیییییییییییییییی خیلیییییییییییییییی غم انگیز :yahoo: :312: اونی عالیییییی ممنون وخسته نباشییییییییی :zardak (6):

  3. خیلی غم انگیزه خدایییی…….امیدوارم اخرش بد نباشه وگرنه من دیگه فیک هونهان نمیخونم …. چقدر بدبختن این دو تا وع!!!!!!!
    اخه بقیه سایلنتن ما چه گناهی کردیم خوووووو
    واسه ما بذار دیگه البته من خودمم نیمه سایلنتم !!!!! :zardak (25):

  4. Forough T:
    ترسای توی وجود سهون و لوهان فقط چیزایین که خودشون میبینن وقتی نتونی یه دردو درک کنی نمیتونی برای اروم کردنشم کاری کنی اینه که لوهانو از خونه ی پدرمادرش به خونه سهون میکشه و انقد راحت و مطمن میگه حتی اگه تاریکیای سهونو ببینمم باز دوسش دارم… و راست میگه اگه بخاد بجنگه و بگه من این آدمو دوستندارم چون ادم بدیه هم ناخودآگاه و دلش بهش یادآوری میکنن که سهون درک میکنه نه که سهونوبده حتی اگه بد بود این سکوت کردنایی که فقط نیاز به زبون آوردن کلمات دردناکو واسه هردوشون نشون داده خیلی قشنگه….مرسی

  5. چه قسمته قشنگی بود :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: ..حرفایه سهون …اینکه چه قدر محتاجه یه ارامش یه محبت ..یه اعتماد به کسی تا اخر باهاش میمونه….
    محتاجه یه خوشی ..
    افکاره سهون اینکع در تلاشه جنگیدنه با خودشه ..لوهانو ذوست داره و ترسایی داره که خودش ..لوهانشو اذیت کنه و گذشته سهون…
    واقعا این فیک خیلی خوبه مخصوصا توبیانه احساسات و افکار شخصیتا
    مررسییی

  6. خیلی خیلی قشنگ بود این قسمتتتتتت
    عالییییییی بود عالییییییی
    :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF:
    قوبون هونهانم بشم من آخهههههه
    خیلی خوب این دوتااااا
    :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF:
    مررررررسی شیدا جونیییییی
    ترجمت پرفکتهههههههه
    :zardak2 (11): :zardak2 (11): :zardak2 (11):

  7. ، فقط در یک صورت میتونست از این هم زیبا تر بشه ، وقتی که چشمای درخشانش رو باز میکرد و به من نگاه میکرد./ دست تنها کسی که همه ی راز های بدن من رو میدونست ، تمام زخم و کبودی هارو ، تمام جاهایی که لمس شدنشون باعث خنده ام میشد ،یا باعث میشد ملتمسانه ناله کنم/ . دلم میخواست اون ملحفه دورش رو باز کنم و دور هر 4تامون بکشم ، تا بتونم همه تو اغوش هم باشیم ، همدیگرو ببوسیم و در اغوش بگیریم ، شاید بتونیم چیزی رو حس کنیم /یکی از دلایل اینکه با تمام وجود میتونی با جو داستان ارتباط برقرار کنی مونولوگ های سهونه که واقعا تلخ و تاثیر گزاره .حرفای اون حرفای یه روح آسیب دیده است. و اولین باره که میبینم یه فیک به این خوبی این روح رو نشون داده…. لوهان میفهمه که سهون نیاز به محبت داره و یه گذشته ی تاریک داشته ،میفهمه که سهون میخواد اسیرش کنه و میفهمه که اون موقع که سهون داره پسش میزنه دروغ میگه … از اینهمه درک و شعور خوشم میاد …

  8. اوووووه مااای گاااااد…خط آخر از پهنا با جهت سی دو درجه شرقی غربی تو طحال عمه چنگیز…
    ناموسا خیلی باحال بود…
    یه چیز میخواستم اون موقع تو قسمت خودش بگم نشد…
    من اگه جای کیونگ بودم کایو ول میکردم…به امام زاده لی سومان قسم کای موجیه…عاخه بچههههه حسودی تا چه حد؟!
    خلااااصههههههه…دستت درد نکنه بابت ترجمه خوبت…

  9. خیییییییییییلی سهونو دوست دارم…
    احساس می کنم با اینکه خیلی غلطا کرده ولی درونش پاکه…
    خیییییییییییلی عالی بود. خسته نباشی عزیزم… ^_^

  10. هعیییییی… اصلا نمیدونم چی بگم. من همیشه آرزو داشتم همه ی آدما با هم خوب و خوشحال باشن و هیچ غصه ای نباشه. ولی الان دنیا انقدر زشت شده که حتی داستانا هم خوشحالت نمیکنن و بهت درد بیشتری میدن. مرسی شیدایی

  11. رفتم تو فضاااااااااا وااااااای این دوتا عالین نه این چهارتا
    میگه بازم با فعمیدن گذشته تاریکش عاشقش میمونم…این پسر فوق العادس من رسما روانی هونهانشم
    یعنی شنید سهون حرفاشو یا قشنگ‌ترین دیالوگای زندگیشو از دست داد
    ای خدا خدا خدا عالس بود
    دلمم تنگ شده بود برا فیکش
    خسته نبتشی جیگر

  12. وای خیلی قشنگ بود :jhsdhugF: :jhsdhugF:
    خیلی خوبه.عاشقه این فیک ام.واقعا لیاقتش ۱۰۰ برابر اینه.
    من پارت بعد می خوام :jhsdhugF: :tansmiley:
    بهم اجازه میدید ۴۰ تا نظر بزارم؟تروخدا اجازه بدید اصلا ۵۰ تا میزارم.
    خواهشششششش :jhsdhugF: :jhsdhugF:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: