51 بازدید

Tainted_19

Tainted

19
فردا پدر و مادرم برمیگردن.
تنها چیزی که لوهان تو خونه ی مینسوک بهش فکر میکرد همین بود . نمیدونست کار درستی بود که از بهترین دوستش بخواد خونه اش بمونه یا نه . فکر میکرد که مینسوک جدیدا دیگه زیاد ازش خوشش نمیاد ، حس میکرد این به خاطر سهونه.
لوهان نمیفهمید ، اونا درکش نمیکردند و نگرانش بودند ، ولی بهتر نبود به جای قضاوت کردن سهون یه کم بیشتر بشناسندش؟ لوهان بیشتر باید دلگیر میشد تا اونا ، اون که دوستاش رو به خاطر یه رابطه ی بد ول نکرده ، فقمط اون و سهون به هم نیاز داشتند .
لوهان پرید روی تخت مینسوک ” ممنون که گذاشتی شب رو بمونم ، میدونم این چند وقته خیلی سرم شلوغ بوده ” دو هفته ای میشد که درست و حسابی همدیگرو ندیده بودند. لوهان چندباری برنامه ریخت تا شب رو پیش دوستاش بمونه ، ولی همین که وقت خواب میرسید ، سهون بهش برای یه کاری نیاز داشت و مجبور میشد عذر خواهی کنه وبره.
نه این که نخواد باهاشون وقت بگذرونه ، اصلا اینجوری نبود . خیلی هم دلش براشون تنگ شده بود ، ولی به نظرش این بهترین و منصفانه ترین کاری بود که میتونست بکنه . سهون بهش همه چیز داده بود و تنها چیزی که ازش خواسته بود این بود که کنارش باشه . لوهان حس میکرد که بهش بدهکاره ، سهون از خیلی از درداش نجاتش داده بود ؛ از خاطرات اون روز توی حموم رختکن ، لوهان حس میکرد این توجه رو به سهون بدهکاره.
سهون هم اوضاعش خوب نبود ، با این که جی دی شکایتش رو پس گرفته و از مدرسه رفته بود، باز هم سهون اخراج شد . میتونید باور کنید؟ از عشقتون که بهش تجاوز شده دفاع کنید ، به اون متجاوز بدهکار بشید ، ادم بده ی داستان بشید ، اخراج بشید و بهتون بگن دیوونه ….. اصلا انصاف نبود ، واقعا وحشتناک بود.
سهون خیلی داشت زجر میکشید و لوهان حس میکرد که باید کمکش کنه . اینا اصلا تقصیر اون نبود.
مینی با لحن محکمی گفت ” عیب نداره ، ولی اگر فکر کردی قرار نیست سرزنشت کنم باید بگم سخت در اشتباهی ” خیلی از دست لوهان عصبانی بود ، اون دو هفته تمام همه ی دوستاش رو ندید گرفت بود . میدونست اینا به خاطر سهونه ، خیلی به سهون اهمیت نمیداد ، از لوهان هم انتظار داشت که همین کار رو بکنه . از نظر اون سهون سرد و بدجنس بود ، خیلی هم رییس بازی درمیاورد و دوست داشت همه رو کنترل کنه ، همیشه این کار رو میکرد و به لوهان میگفت تا چیکار کنه و چیکار نکنه . سهون بود که نمیخواست لوهان دور و بر دوستای خودش باشه ، لوهان رو فقط برای خودش میخواست و همه به جز لوهان این رو میدونستند .
لوهان لبخند زد ” نه توروخدا ، مامان بابام به اندازه ی کافی غراره سرزنشم کنن ، نمیشه به جاش بشنیم غیبت کنیم؟” مینسوک جوابی نداشت بده ، میدونست که پدر و مادرش وقتی ماجرا رو بشنون خیلی هم زیاد سرزنشش میکنند . اگر مینسوک میخواست صادق باشه ، خیلی نگران این بود که بعد از این که مادر و پدرش قضیه رو فهمیدند چه اتفاقی ممکن بود بیفته .
مینسوک میدونست که پدر و مادر لوهان چه جوری هستند ، اونا از بدو تولد لوهان رو اذیت میکردند ، همه طعنه هایی که لوهان توی مدرسه میشنید رو توی خونه هم بهش میگفتند ، حداقل توی مدرسه بعد از این که کاپیتان تیم فوتبال شد خیلی محبوب شد ، اون موقع بود که قیافه ی زنونه به چهره ی کیوت تغییر پیدا کرد.
توی خونه اینجور نبود ، توی خونه با این که پدر و مادرش به ظاهر دوستش داشتند ، لی راجع به عقایدشون محکم بودند . به خاطر شغلشون تو مرکز توجه قرار داشتند و از نظر اونا لوهان کلی عیب و نقص داشت . مینسوک و بقیه هم بارها شاهد بودند که چقدر سریع به لوهان گیر میدن و نقایصش رو به رخش میکشند. انقدری اینجوری کرده بودند که لوهان هم دیگه خودش رو درست نمیشناخت.
” باید بیشتر غذا بخوری ، هیکلت مثل دختراس هان . نمیخوای مثل یه مرد هیکل عضلانی داشته باشی؟”
میخوام؟ اره….شاید میخوام…

” اگر بخوای پول جراحی های زیبایی رو میدیم ، مثلا یه سری چیزهای مردونه اضافه کنی ، دماغت رو عمل کنی …”
دماغم؟ زیادی کوچیکه؟….شاید بشه کمی عوضش کنم….
” لوهان انقدر اروم حرف نزن ، باید مثل یه مرد قوی به نظر بیای ، با این طرز حرف زدنت مردم فکر میکنن دختری “
دختر….نمیتونم….خب چجوری صدام رو عوض کنم؟

” شاید یه کم دخترونه باشی ، ولی مطمئنم دخترا ازت خوششون میاد . حداقل گی نیستی ، وای فکر کن اگر بودی مردم چی میگفتن ، البته که نباید بزاری همچین فکری بکنند”
نه….فکر نکنم بخوام کسی فکر کنه من گیم….

واقعیت اینه که اونا هیچوقت از لوهان نمیپرسیدند که واقعا چی میخواد ؛ هیچوقت . حتی نظرش رو برای غذا هم نمیپرسیدند ، این کار وظیفه ی دایه اش بود . انگار برای هیچکس مهم نبود لوهان چی میخواد ، هیچکس…
بعد از کمی سکوت با پشیمونی گفت ” لوهان؟”
لوهان لبخند زد ” بله مینی؟”
” واقعا انقدر دوستش داری؟” لبه ی تخت نشست ” اخه چرا؟ اون خیلی خشک و بدجنسه ، حسوده ، سیگاریه ، الکلیه ، مطمئنم مواد هم مصرف میکنه “
لوهان بالشتی رو سمت مینسوک پرت کرد و خندید ” اون مواد نمیزنه ، سیگار اینا میکشه ولی مواد نمیزنه ، سیگار کشیدنش هم برام مهم نیست ، بوش رو دوست دارم ، بوش تیره و مرموزه ”
مینی اهی کشید ” شاید چون خودش هم تاریک و مرموزه لو ، تاحالا بهش فکر کردی؟ داره یه چیزی رو مخفی میکنه”
” میدونم داری یه چیزی رو مخفی میکنه مین . فکر میکنی من خرم؟ میدونم یه راز هایی داره و گاهی هم میتونم ببینم که اون رازها خودشون رو تو رفتارش نشون میدن ”
مینسوک چشماش رو چرخوند ” واو ، باید جایزه بدیم بهت”
لوهان لبخند زد ، دیگه نمیخواست بیشتر ادامه بده ” من خوشم میاد ، چیزیم نمیشه “
” تا چه حد چیزیت نمیشه؟”
لوهان دراز کشید و به ستاره های نئونی روی سقف خیره شد ” چون این موضوع مربوط به گذشته میشه ، این حق رو ندارم که بدونمش ، رفتارش با من تنها چیزیه که اهمیت داره . وقتی فقط من و اونیم……مینی فقط ما دوتاییم ، انگار ستاره ها هم برای ما میدرخشیدند ” لبخند شیرینی زد و بالافاصله با جدیت به مینسوک نگاه کرد ” اون خیلی رنج کشیده ، یه چیزی تو گذشته اش عذابش میده . تو خواب گریه میکنه ، بهش نگفتم که من گریه اش رو شنیدم ، میدونم که خجالت میکشه و اوضاع رو بدتر میکنه . میدونم گاهی غیرقابل تحمل میشه ، ولی هیچکس کامل نیست . فقط به خاطر ترس از دست دادن منه که اینجوری رفتار میکنه ، حسادت میکنه و اینجوری میشه . میدونه شما ها ازش خوشتون نمیاد و میترسه که من فراموشش کنم و برگردم به زندگی گذشته ام “
هردو برای چند لحظه سکوت کردند ، مینسوک خیلی تحت تاثیر برداشت لوهان از کارهای سهون قرار گرفته بود . میدونست که اون پسر ساده لوح داره کور کورانه سهون رو دنبال میکنه ، ولی خب لوهان هم احمق نبود .
” پس خوب بهش فکر کردی ؟”
” اره ، فکر کردم ” سرش رو تو گودی گردن دوستش برد ” میشه لطفا با چانیول و بقیه هم حرف بزنی تا بهش یه شانس بدن؟”
” نمیدونم…”
” هیونگ خواهش میکنم ، برای من خیلی مهمه ، شاید سهون اگر دوستای بیشتری داشته باشه راحت تر بشه ؛ خودش میگه به کسی به جز جونگین و کیونگ نیاز نداره ، ولی من میدونم که اون تنهاست ، همه به دوست احتیاج دارند ” شایدم همه نه ، ولی سهون نیاز داشت.
مینسوک کمی فکر کرد ، از یک طرف ، شاید سهون برای این هیچ دوستی نداشت که یه عوضی بود ، از طرف دیگه ، شاید هم یه عوضی بود چون هیچ دوستی نداشت . شاید اونم به بدی ظاهرش نبود … مینسوک میدونست که این موضوع چقدر برای لوهان مهمه ، لوهان به دوستاش احتیاج داشت تا حمایتش کنند و پیشش باشند.
” اصلا ارزش این همه دردسر رو نداری ” بالای سر لوهان رو بوسید ” فقط چون تو رو دوست دارم این کار رو میکنم ، وگرنه از اون عوضی متنفرم” لوهان توهین مینسوک رو ندید گرفت و محکم بغلش کرد ” ممنون مینی ، دوست دارم “
مینسوک پتو رو روی لوهان کشید و دستش رو دور کمرش حلقه کرد ” تا وقتی خوابت ببره تلوزیون ببین ، دیگه راجع به سهون حرف نزن لطفا”
” هیونگ به نظرت مامان بابام عصبانی میشن؟”
مینسوک دلش نمیخواست جواب بده .
پدر و مادر لوهان چیزی فراتر از عصبانی میشدند قطعا .

………………………..
عصبانی نشدند ، بلکه به شدت دیوونه شدند.
مدیر ازشون خواسته بود که راس ساعت 2 و نیم اونجا باشن . لوهان تا وقتی پدر و مادرش بیان همون اطراف میپلکید.
باید به حرف جونگین و کیونگ گوش میکرد و باهاشون میرفت.
میدونست که جلسه قراره یه فاجعه باشه ، مشاور خیلی مهربون بود و پدر و مادرش اون هم داشتند تظاهر به مهربونی میکردند . مشکل این بود که بازیگرای خوبی نبودند . لوهان میدونست که قراره بدبخت بشه ، مشاور به پدر و مادرش گفتند که اون تو سن حساسیه و برای بزرگ شدن به حمایت و ازادی نیاز داره . لوهان برخلاف پدر و مادرش بازیگرای خوبی بود و به مشاور ها قبولوند که این فقط یه تجربه ی مست بوده .
ولی پدر و مادرش باور نکردند.
قبل از این که بتونن بکننش تو ماشین و ببرنش خونه ، لوهان به بهونه ی تمرین رقص پیچوند . چند ساعتی تو خیابونا برای خودش قدم میزد تا این که تصمیم گرفت بره خونه ، نمیخواست بره ، ولی راه دیگه ای هم نداشت ، هیچ فایده ای نداشت که انقدر طولش بده ، در هر صورت تنبیه میشد.
همین که وارد اشپزخونه شد تا ببینتشون چسبیده شد به دیوار ” چطور تونستی این کار رو بکنی ، اگر با یه دختر هم بودی به اندازه ی کافی ابرو ریزی بود ” پدرش انقدر محکم تکونش میداد که سرش داشت درد میگرفت ” بعد تو گذاشتی یه پسر بهت دست بزنه؟ میفهمی این چه کار کثیفیه؟ اصلا تعجب نداره که اذیتت میکردن ، اونجور که لیاقتت بود باهات رفتار شده ، مثل یه هر-زه “
اون کلمه ، قلب لوهان رو صد تیکه کرد.
تو اون یک ساعت لوهان هزارتا حرف ناجور شنید و پدرش میکشیدش دور اتاق و پرتش میکرد زمین ، سعی میکرد تا جایی که میتونه بی احساس رفتار کنه ، نمیخواست اوضاع رو بدتر کنه ، مادرش هم بی اون که چیزی بگه یه گوشه نشسته بود .
هیچ حرفی نمیزد.
معلوم بود که تمام اون حرفای هرچیزی هم که بشه پدر و مادرت دوستت دارن شر و وره .
” فکر کردی میتونی ما رو گول بزنی و بگی که این فقط به خاطر تجربه بوده؟ ما اون دوستت مینسوک رو دیدیم که نزدیک میدون شهر یه پسر دیگه رو میبوسید ، ما خیلی خوشحال بودیم که دیگه کمتر باهاش وقت میگذرونی ، نگو خودت هم دنبال هرزگیت بودی ، واقعا حالم رو بهم میزنی ، ما تورو اینجوری بزرگ کردیم ؟ بقیه چی فکر میکنن؟”
بقیه چی فکر میکنن
بقیه چی فکر میکنن
بقیه چی فکر میکنن

برام مهم نیست بقیه چی فکر میکنن ، من دوستش دارم .
” دوتا انتخاب داری ، بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنی خجالت زده امون کردی ، یا این حماقت رو تموم میکنی و با یه دختر قرار میزاره ، برامم مهمم نیست ازش خوشت بیاد یا نه ؛ با یه دختر قرار میزاری تا اسم خانواده رو کثیف نکنی ، یا گورت رو گم میکنی و از این خونه میری ، میری تو خیابونا و مثل یه اشغال زندگی میکنی ، اشغال هم هستی ” باورش نمیشد داره چی میشنوه ، چطور پدر و مادرش میتونستن باهاش اینجوری حرف بزنن؟ چجوری همه چیز از خشک و بی احساس بودن به خشم تغییر کرد؟ تا همین دیروز حتی بهش توجه هم نمیشد و حالا مرکز توجه قرار گرفته بود .
” یا دوست دختر میگیری یا گم میشی میری ، تصمیمت رو بگیر”
لوهان نمیدونست که چش شد ، میدونست که احمقانه است ولی سریع تصمیمش رو گرفت . هیچ تردیدی هم نداشت . از زیر دست پدرش عقب کشید و با گیجی به اطراف نگاه کرد . در واقع گیج هم نبود ، فقط داشت جزئیات اتاق رو توی ذهنش هک میکرد . اخرین خاطره اش از اون دیوارها.
خداحافظ
یک دفعه ای قبل از این که پدرش بتونه عکس العملی نشون بده رفت سمت در ، گیج و سردرگم بود ، ولی میدونست داره چیکار میکنه . خیلی هم خوب میدونست . وقتی رفت بیرون ، تا جایی که میتونست دوید ، دوید سمت جایی که بیشتر از هرجا احساس امنیت میکرد توش.
جایی که خانواده ی توش واقعی بودند.
جایی که ازش مراقبت میشد.
جایی که بهش تعلق داشت.
جایی که با تموم معایبش قبولش داشتند.
لوهان دوید سمت کسی که پیشی اروم و راحت بود ، کسی که دوستش داشت ، نه ، میپرستیدش .
وقتی که به اپارتمان بزرگ رسید ، به نفس نفس افتاده بود . با صدای بلندی افتاد روی پاگرد ، تو خودش گوله شد و شروع کرد به گریه کردن ، صداش انقدر بلند بود که صداش شنیده بشه ، اونم توسط کسی که اون گریه ها رو خوب میشناخت.
در خیلی سریع باز شد و یه صدای خش دار و نگران به گوش رسید ” لوهان؟” دستای محکمش دور لوهان حلقه شد و کشیدش بالا ” عزیزم چی شده؟” لوهان نمیتونست توضیح بده . خیلی خسته بود . حتی غذا هم نخورده بود ، انقدر بی جون بود که حتی نمیتونست حرف بزنه .
لوهان داشت از حال میرفت ، ولی هنوز هم میتونست ستاره های دور سرش رو ببینه ، ستاره ها به خاطر گیجی دور سرش نمیچرخیدند ، ستاره ها به خاطر کسی بود که لوهان باهاش بود .
فقط میتونست یه کلمه بگه ، با این که از گفتنش برای اولین بار میترسید ، ولی با این حال باز هم گفتش و واقعا هم از ته دلش اومد.
” دوست دارم “
اینجا خونه بود ، جاش امن بود ، همه چیز از جلوی چشمش رفت و فقط سیاهی باقی موند. از هوش رفته بود.
اشکالی نداشت ، سهون مراقبش بود ، سهون امن نگهش میداشت .

Print Friendly, PDF & Email


44 دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *