Tainted_17-18

Tainted

وقتی این فیک رو خوندم , واقعا زدم زیر گریه . 

ادمی نیستم که احساساتی باشم , تا وقتی یه چیزی مربوط به خانواده و کسایی که دوستشون دارم نباشه گریه نمیکنم.

ولی واقعا گریه کردم چون هر صحنه رو میتونستم حس کنم , حتی برای بار دوم که ترجمه میکردم هم گریه میکردم

اول پیش خودم گفتم چقدر قلم یه نفر میتونه خوب باشه , ولی دیشب که باخود نویسنده حرف زدم , فهمیدم گیرایی این داستان به خاطر چیزی بیشتر از یه قلم خوبه , این گیرایی به خاطر تجربه ی شخصی مشابه ایه که نویسنده داشته……

دیشب حرفایی زد که من تا حدودیشون رو با اجازه ی خودش براتون گذاشتم , گفت شاید به درد کسی بخوره

این داستان برای من عزیزه , چون به نظر من هرچقدر هم احساس بد و تنهایی داشته باشید , افراد دیگه هم هستند که این تجربیات تلخ رو داشتند .
نباید به خودتون و یا بهتر شدن اینده شک کرد .کسای دیگه ای هم هستند که دردی که شما تحمل کردید رو تحمل کردند . شخصیت سهون واقعا تو منجلابه , ولی شاید هزاران نفری که این داستان رو میخونند از سهون بتونن درس بگیرن.
نزارید مشکلی که دارید کنترل دنیاتون رو تو دست بگیره و تو تاریکی فرو برید , سعی کنید از کسایی که دوستون دارن و میتونن کمک بگیرید تا از منجلاب خودتون رو بیرون بکشید .
من خودم قربانی یه ازار جنسی بودم , برای همین این داستان رو نوشتم تا بدونن چجوری از اون وضعیت بیرون اومدم. خیلی از ویژگی های سهون داستان , خود من بودم , خیلی از حرف ها و تزلزل هاش تجربه ی شخصی من بود . ولی خودم رو با کمک بقیه بالا کشیدم و حالا به عنوان یه ادم بالغ میتونم شبا راحت بخوابم , میخوام خودمم مثل کسایی بشم که به من کمک کردن .
شاید براتون جالب باشه که بدونید نویسنده با فرهنگ ایران خیلی اشنایی داره , چون بهترین دوستش ایرانیه. این رو هم اضافه کرد که :
اگر قربانی همچین اتفاقاتی هستید و به خاطر فرهنگ کشورتون شما رو مقصر میدونن , بهتره به جای شکنجه دادن خودتون سخت درس بخونید و به عنوان محصل مهاجرت کنید جایی که توش یه قربانی رو نقصر ندونند

باید بگم که این فیک برای من خیلی با ارزشه , تهدید نمیکنم که در صورت کم بودن نظرات حذفش میکنم…..چون این کارو نمیکنم و دوست ندارم دروغ بگم , فقط میگم کاش من ترجمه اش نمیکردم , شاید اگر کس دیگه ای بود طرفدارای بیشتری داشت….. این قسمت 2 پارته

17
کای وارد بیمارستان شد و رفت سمت پذیرش . دستش دور کیونگسو بود و اون هم داشت گریه میکرد.
با تمام معصومیتش ، بازیگر خوبی بود . میتونست کاری کنه که بی چون و چرا جلوش سر خم کنی . حتی وقتی نمیخواست هم همینطور بود.
کای با صدای ارومی گفت ” خانم ببخشید ، سلام ، من دنبال هم کلاسیم که 1 هفته پیش اوردنش اینجا میگردم ، کیوون جیونگ ” اون هم بازیگر ماهری بود ، مخصوصا وقتی میخواست کسی رو شیفته ی خودش بکنه.
” ببخشید ولی اون تحت مراقبت های ویژه است و فقط اقوام درجه 1 میتونن ببیننش “
کای اخم جذابی کرد ” لطفا؟ میشه بزاری؟ اخه برادرم چند وقتیه که باهاش قرار میزاره …تمام این هفته رو فکر میکرده که دوس پسرش پیچوندتش ، تازه امروز رفته مدرسه و همه چیز رو شنیده . خیلی رابطه اش با خانواده اشون خوبه ، ولی نتونسته هنوز بهشون زنگ بزنه “
کیونگسو بیشتر گریه کرد ” خیلی حس بدی دارم ، الان فکر میکنه بهش اهمیتی ندادم و همینجوری ولش کردم . مطمئنم پیامام به دستش نرسیده . میشه یه کم بهم وقت بدین ؟ که فقط بهش بگم دوستش دارم و میخوام که حالش بهتر بشه . خواهش میکنم ، هیچ دردسری درست نمیکنم….” با گفتن ” بهش بگم دوستش دارم ” دختره رو فریب داده بود ، بالاخره اونم یه دختر بود و رمانتیک.
وقتی وارد اتاق شدن ، جی دی رو دیدن که خیلی اروم خوابیده . کای لبخند زد و روی صورت زخمی اون متجاوز خم شد ” برادر کوچولوم کارش رو خوب انجام داده ، خوب به خدمت توی خوک صفت رسیده ” یه نگاهی انداخت و دید که دستگاه های زیادی بهش وصله . یکیشون برای اکسیژن و دیگری برای خون رسانی . کای نمیدونست کدومشون مهم تر بودن ، برای همین جفتشون رو قطع کرد.
کیونگسو با نگرانی پرسید ” مطمئنی باید این کار رو بکنی؟ ممکنه جدی جدی بمیره “
کای سرفه ای کرد و برگشت سمتش ” چند بار باید این کار هارو بکنم تا تو دهنت رو ببندی و کارار وبه من بسپری؟ معلومه که مطمئنم . تو خودت بودی از این که بیدار بشی و نتونی نفس بکشی و فشار خونت هم پایین باشه نمیترسی؟ هر نفس مثل سوهان روی ریه هات کشیده میشه ، عایه ” فانتزی های کای باعث شد کیونگسو سکوت کنه . کای برگشت سرکارش و هردو دستگاه رو قطع کرد . در عرض صدم ثانیه ، جی دی با ترس چشماش رو باز کرد ، کای خم شد و درست مثل گربه ی چشایر بهش لبخند زد .
” سلام متجاوز ” چندبار پلک زد . ترس جی دی به نظرش خیلی جالب میومد ” امیدوارم ناراحت نشده باشی که بی دعوت اومدم ”
کیونگسو ملتمسانه بهش نگاه کرد ” جونگین “
” خفه شو ” برگشت سمت کیونگسو و دوباره روشو کرد سمت جی دی ” گوش کن ، نمیخوام الان بکشمت ، ولی بعدا شاید . مگر این که شکایتت رو از برادر من پس بگیری و گورت رو گم کنی . با صدمه زدن به لوهان اشتباه بزرگی کردی . یه اشتباه نابخشودنی. اون الان عضوی از خانواده ی منه عوضی . برای همین از حالا به بعد ازش محافظت میکنم . فکر میکنی کار سهون خیلی بد بود؟” یه کم خندید ” پس باید بدونی که اون یه گوشه چشمی از هنرای خانواده ی سادیسمی ما بوده . اسیب زدن به مردم تو خون ماست . ازش لذت میبریم . اگر شکایتت رو پس نگیری و از لوهان دور نمونی ، اونوقت این….” به وضعیت جی دی اشاره کرد ” یه صدم کاری که من میکنم هم به حساب نمیاد . وقتی کارم تموم بشه التماسم میکنی بکشمت ”
کیونگسو پرید وسط حرفش ” بسته داری میکشیش” نه این که به خاطر جی دی نگران باشه ، فقط نمیخواست کای به خاطر تموم کردن کار نیمه تموم برادرش ، یعنی کشتن یه نفر تو بیمارستان بیفته زندان.
کای بی هیچ احساسی گفت ” این اخرین هشدارم بود عوضی ” بازوی دوس پسرش رو گرفت و از اتاق کشید بیرون . وقتی رفتن بیرون کشوندش توی یه اتاق خالی و در رو قفل کرد تا با خیال راحت فحش بده ، البته نه این که توی راهرو نداده بود.
کیونگسو رو هل داد سمت میز ” تو چه مرگته؟ وقتی نمیزاری تمرکز کنم چجوری قراره ازم بترسه؟ اگر نتونم بترسونمش اخرش باید بکشمش ، احمقی؟”
کیونگسو خیلی ضعیف زمزمه کرد ” فقط نمیخوام تو دردسر بیفتی ” اگر کای زیاده روی میکرد میفتاد زندان ، اونوقت کسی نبود مراقبش باشه . اونوقت اون و سهون و لوهان تنها میشدن .
کای با حسادت گفت ” مطمئنی که از اون محافظت نمیکردی ؟”
دلش میخواست بگه که حرفش چقدر مسخره است ، ولی با شناختی که از کای داشت گفت ” چ..چی؟ اون به لولو صدمه زده ، چرا باید ازش محافظت میکردم؟”
” چه میدونم ، تو بگو ….مثلا این که خیلی جذابه ” تیکه ی اخر رو داد زد و اومد جلو ، تا جایی که کیونگسو دیگهرلبه ی میز نشسته بود .
” هیچ کس….به جذابی تو نیست جونگین ” حس نفسای گرم کای روی لباش مانع از ترسیدنش میشد ، بیشتر داشت تحریکش میکرد .
” میدونی ….. این چند وقته خیلی پسر خوبی نبودی ، شاید نباید اجازه بدم جونگین صدام کنی . انگار داری ازش سواستفاده میکنی “
” کای؟” کینگسو از کای متنفر بود ، از این که دوس پسرش مجبورش کنه با این اسم صداش بزنه ، اسم مستعارش ، اسم دعواهای خیابونیش ، اسم شیاطین درونش .
“نه ” لبخند ترسناکی زد و سرش رو تو گردن کیونگسو فرو برد . براش مهم نبود که داره گردنش رو مارک میکنه . جاهای بدتری رو خیلی بیشتر مارک کرده بود ” فکر کنم برده ی ما باید بدونه که اربابش کیه ، باید یاد بگیره “
” ولی…”
” خفه شو” اروم روی پوستش زمزمه کرد ” من مالکتم ” گاز محکمی از گردن کیونگسو گرفت و به خاطر داد کیونگسو لبخند زد ” نکنه یادت رفته؟ یا شایدم دیگه من رو نمیخوای؟” خط فکش رو بوسید و بی هیچ هشداری موهای نرم سو رو کشید . کیونگسو چشماش خیس شد ولی به ناله هاش ادامه داد ، چون کای اینجوری دوست داشت ، اینجوری حس میکرد که اون داره همه چیز رو کنترل میکنه .
لبای کلفتش رو گاز گرفت ” معلومه که میخوامت ، همیشه میخواستم ، همیشه میخوام ” یه جورایی دوست داشت باهاش بجنگه ، لذت میبرد .
کای بهش نگاه کرد ” ثابتش کن ، تو اربابی یا برده؟”
” برده ، فقط کای میتونه ارباب باشه ”
” و چرا؟”
” چون ارباب مراقبمونه ، اون باهوش و قویه . برای من هرکاری میکنه و من باید برده اش باشم . باید خودم رو تسلیمش کنم “
” فقط تسلیم ارباب؟”
” بله فقط تو ، من هیچوقت نمیتونم کسی رو به زیباییه جونگ..”
یه سیلی زد تو گوشش.
کیونگسو چشماش رو محکم بست و داخل لپش رو گاز گرفت ” کای ” اشتباهش رو تصحیح کرد ” هیچ کس قابل قیاس با کای نیست ، اون تنها ارباب منه و من دوستش دارم “
بین پاهای کیونگسو حرکت کرد ” منظورت اینه که عضوش رو دوست داری؟ چون تو یه هرزه ای که با بقیه لاس میزنی تا من رو ازار بدی ، تا منم تنبیهت کنم ” کیونگسو میدونست وقت خوبی برای دفاع از خودش نبود ، اگر کای داره میگه اون با بقیه لاس میزنه ، پس حتما باید تاییدش میکرد.
” اره ، خیلی تحریک کننده است حسادتت ” در واقع دروغ هم نگفت ، واقعا بود .
” مجبورم تنبیهت کنم عزیزم ” در عرض چند ثانیه کیونگسو رو بست ” میخواستم دهنت رو هم ببندم ، ولی واقعیتش ، میخوام همه جیغای برده ی خوشگلم رو بشنون ” شلوار کیونگسو رو دراورد و دکمه ی مال خودش رو هم باز کرد ، نیشخند به لب به اسباب بازیش خیره شده بود ” خیلی کردنی هستی ” جوری روی با-سنش زد که کمی متورم شد .
کای از این که کیونگسو به راحتی کبود میشد خوشش میومد . از این که روی بدنش پر از نشانه هایی حاکی از مالکیت خودش بود خوشش میومد . انگار مهر خودش رو روی بدنش زده بود ، ممکن بود یکم با کسی لاس بزنه ، ولی هیچوقت جلوی کسی لخت نمیشد . شواهد زیادی ریو پوستش بود که ثابت میکرد مطعلق به کای و جونگینه . یه سیلی دیگه به با-سنش زد و انگشتش رو فرو برد . ناله های کیونگسو برای یه مکان عمومی زیادی بلند بود و ممکن بود هر لحظه کسی بیاد تو ” لطفا ارباب….قبل از این که کسی بیاد تمومش کن ” کای در جواب انگشتای دیگه اش رو هم فرو کرد ” کای ، اههه لطفا….ای “
” باید قبل از هرزه بازیات بهش فکر میکردی ، این چیزی که لیاقتشون داری ” کای اون لحظه به گذشتشون فکر نمیکرد . همه اش از روی تحریکات و شه-وت عانی بود ، اصلا به کیونگسوی قبل فکر نمیکرد .
” لطفا بزار بریم خونه ” کای بی توجه ، اب دهنش رو روی سوراخ کیونگسو ریخت و یکباره عضوش رو وارد کرد . از گرمای کیونگسو خیلی لذت میبرد . حتی اگر کل روز رو هم معاشقه میکردند ، فرداش دوباره مثل همیشه تنگ بود . انقدری عمیق ضربه میزد تا مطمئن بشه که به نقطه ی حساس کیونگسو ضربه زده ، تا جایی که کیونگسو فقط ناله میکرد . نه کیونگسو رو لمس میکرد و نه انقدری عمیق ضربه میزد تا به اوج برسه ، فقط میخواست کاری کنه که بهش التماس کنه .
” لطفا ارباب….خیلی درد داره ، باید….”
” خفه شو ، یادت که نرفته این تنبیه توعه؟” دوباره به با-سنش سیلی زد ” مثل یه برده ی خوب باش . من صاجبتم ، هرکاری بخوام میکنم و الانم میخوام هر-زگیت رو ثابت کنی و التماسم کنی “
کیونگسو عضلات بدنش رو منقبض کرد که مبادا به کام برسه ” خیلی درد داره ” فشار ناگهانی باعث شد که کای به لب مرز برسه . موهای کیونگ رو ول کرد و بی هیچ رحمی بهش ضربه میزد . با وجود خشن بودنش ، ریتمی داشت که باعث میشد کیونگسو ناله کنه . شاید بخاطر رقصنده ی درونش بود ، کیونگسو عاشق این روی کای بود ” لطفا بزار خودم رو خالی کنم ارباب “
کای نیشخند زد ” یه دلیل خوب بهم بده “
” چون تو خیلی حس خوبی بهم میدی و من به این کار نیاز دارم ، لطفا ” کای دستاش رو باز کرد تا بتونه خودش رو لمس کنه .
” نه تا وقتی که من بگم ” البته خیلی هم طول نکشید ، کیونگسو عضلاتش رو منقبض کرد و کای حس کرد که داره به اوج میرسه . بالاخره هردوشون با هم خالی شدن و صدای در زدن اومد .
شونه های کیونگسو رو اروم بوسید ، و بالاخره جونگین برگشته بود . بیرون کشید و شلوار کیونگسو رو تنش کرد . میدونست که خسته شده . تمیزش هم نکرد ، فکر این که کیونگسو با کام اون توی بیمارستان راه میره براش لذت بخش بود .
کیونگی من ، تماما مال من.
” بیا عزیزم ، بیا تا قبل از این که نگهبانا بیان ما بریم ” خندید ، معلوم بود از این بازی خوشش اومده . کیونگسو رو نزدیکش کشید و با هم از کنار پرستارایی که چشماشون 4تا شده بود رد شدن .
نیشحند زد و همونطور که دور میشد گفت ” نیازی به نگهبان نیست خانما . فقط داشتیم ……حرف میزدیم ” وایساد و برگشت ” ولی…فکر کنم جدی جدی باید ملحفه هارو تمیز کنید ” خندید و با یه چشمک کیونگسو رو کشید تو اسانسور . کل راه رو مثل بچه ها میخندید.
” دوست دارم عزیزم ، توبهترینی . هرچقدرم کارم کثیف باشه بهم کمک میکنی ….و اون کار….لعنتی……کس دیگه ای بهم این اجازه رو نمیداد ” صورتش رو گرفت و بوسیدش ” نمیدونی چقدر دوست دارم که . الان میخوام بهت حال بدم ” چشمکی جذابی زد ” قبل از این که برگردیم خونه میریم شام میخوریم . هرجا که تو بخواای . و تازه میبرمت اون کفشایی که میخواستی رو بخری…چطوره؟ خیلی دوست دارم ، خیلی زیاد ” دوباره لباش رو بوسید.
کیونگسو لبخند زد . این که کای ازارش داده بود رو همون بالا جا گذاشت . همه دردارو رها کرد . با لبخند و اشتیاق سرش رو تکون میداد . چیز جدیدی نبود ، جونگین همیشه لوسش میکرد .مخصوصا بعد از این که اذیتش میکرد . هرچی ازارش بدتر بود ، هدیه اش هم بهتر بود . البته هدیه ها دلیل موندنش نبودن .
اون از کیم کای به شدت متنفر بود….
ولی به همون اندازه هم کیم جونگین رو دوست داشت.
اگر کسی میخواست کیم جونگین رو دوست داشته باشه ، مجبور بود با کای کنار بیاد .
همیشه هم انقدر بد نبود . اون….ارباب خوبی بود.

18
جونگین با عشق به برادر کوچیکش نگاه کرد .
سهون اروم روی پاهاش خوابیده بود . کیونگسو داشت اشپزی میکرد و لوهان هم رفته بود . سهون خیلی خوشش نمیومد که بره ، ولی جونگین قانعش کرد که خونه ی اون اونجا نیست و هروقت میخواد میتونه بره . این به این معنی نیست که دیگه برنمیگرده.
نگران سهون بود . سهون سخت تلاش میکرد تا دوس پسرش رو دوست داشته باشه . مثل بچه ای که یه بچه گربه رو گرفته و محکم فشار میده ، از روی عشقه ، ولی نمیدونه که ممکنه استخونای بچه گربه بشکنن . جونگین میترسید که فشار دادنای زیاد از حد سهون ، باعث بشه لوهان بشکنه . اصلا نمیخواست لوهان خسته بشه و ترکشون کنه . همشون نابود میشدن ، همشون به اون فرشته نیاز داشتن و این رو میدونستن .
ولی فکر نمیکرد این اتفاق بیفته . سهون معصومیت خاصی داشت که نمیشد دوستش نداشت . جونگین این رو بهتر از هرکسی میدونست . اون خیلی سعی کرده بود از سهون متنفر باشه . ولی نشد ، سهون همیشه مثل الانش ، محتاج محبت بود .البته نه محبت بقیه . اگر جونگین به کسی میگفت که سهون مثل هی بچه روی پاش خوابیده و دستش رو گرفته مطمئنا بهش میخندیدن.
سهون اکثر اوقات با جونگین اونجوری بود ، اخیرا کیونگسو هم به کای اضافه شده بود ، ولی بقیه نه . گاهی که کابوس میدید بینشون میخوابید . وقتی زخمی میشد با لب و لوچه ی اویزون به کیونگسو میگفت که زخماش رو ببنده . معمولا شروع میکرد به غرغر کردن و کیونگسو هم بغلش میکرد تا دیگه گریه نکنه. وقتی احساساتش جریحه دار میشد یا این که احساس کمبود محبت میکرد به جونگین رو میاورد . زمانایی که به جونگین پناه میاورد حالش خیلی بد بود . حتی یکبار جونگین سر بزنگاه و وقتی که سهون سعی داشته خودش رو با یه طناب از میله ی کمد حلق اویز کنه سر رسیده . انقدری سرش گرم کارش بود که حتی متوجه حضور هیونگش نشده بود ، تا این که کای بدنش رو گرفت ، اون موقع بود که به جونگین التماس میکرد بزاره بیفته . ولی باز هم مثل همیشه ، جونگین با حرفاش ارومش کرد . همیشه اخرش سهون میفتاد بغل جونگین و میزد زیر گریه ، جونگین هم ارومش میکرد و میگفت تا اخرش با همن . بهش یاد اوری میکرد که اون هیچوقت نمیره ، و اگر سهون ترکش میکرد ، اون هم نمیتونست دووم بیاره . وجود سهون ، خیلی بیشتر از چیزی که خودش فکر میکرد نیاز بود. حرفای جونگین رو به عنوان یه مسئولیت میپذیرفت .
زنده موندن برای جونگین هیونگ .
سهون دوباره برمیگشت به حالت نیمه نرمالش ، تا این که طوفان بعدی شروع بشه .
ولی وقتی به سهون نگاه میکرد ، خیلی اروم به نظر میرسید ، مثل یه بچه ی بی گناه . انقدری اروم بود که برای یه بارم شده استراحت کنه . چشماش رو بست و ناخوداگاه ذهنش برگشت سمت گذشته اش . خاطرات زمانی که برای اولین بار صاحب یه برادر شد.
*فلش بک
جونگین تک بچه بود .
خب……قرار بود باشه . اولین سال های زندگیش اینجور بود ، تا این که پدرش ترکشون کرد و مادرش تصمیم گرفت به بچه های ولگرد و بی سرپناه ، پناه بده ، و این همه چیز رو عوض کرد.
وقتی 11 سالش بود ، با اولین برادرش اشنا شد .. اسمش یونگوک بود و خیلی پسر خوبی بود . جونگین دوستش داشت ، ولی بهش حسودی هم میکرد . هرچی بیشتر پیششون میموند ، مادرش بیشتر بهش توجه میکرد . به کای پول میداد و میفرستادش مدرسه ، ولی به یونگوک هم هدیه میداد و هم توجه میکرد .
یونگوک خیلی از جونگین بزرگتر بود ، 15 سالش بود و اوایل ورودش ، جونگین خیلی ازش تقلید میکرد . جونگین رو میبرد گردش ، با هم میرفت دریا یا شهر بازی . یه کم بعد دوستای یونگوک هم اومدن ، جونگین از این موضوع خوشحال بود ، از این که عضوی از یه گروه باحال باشه خوشش میومد . یونگوک هم برادر خوبی بود ، همیشه برای جونگین هدیه میگرفت یا از سهم دسرش بهش میداد ، حتی وقتی جونگین مریض یا ناراحت بود ازش مراقبت میکرد .
خیلی حس خوبی چون ، چون مادرش این کارارو نمیکرد .
ماه های اول عالی بود . یک سال گذشته بود که جونگین حس کرد یونگوک دیگه دلش نمیخواد اونجا باشه . خیلی کم با جونگین حرف میزد ، حتی دوستاش رو هم به زور میدید . همیشه خسته و بی حال به نظر میومد و اشتها هم نداشت . هروقت جونگین ازش میپرسید که خوبه یا نه ، دستش رو لای موهاش میبرد و میگفت ” نگران من نباش بچه من قویم . من بیشتر نگران تو هستم ، اگر یه روز من نباشم چی؟ چی کار میخوای بکنی؟ باید قوی باشی “
یونگوک میخندید ، ولی جونگین همیشه میفهمید که هیونگش سعی داره یه چیزی رو بهش بهفمونه . بعد ها فهمید ، ولی دیگه خیلی دیر شده بود . اون زمان جونگین فقط سرش رو تکون میداد و به هیونگش قول میداد که قوی باشه ، در هر صورت هم نمیخواست یه بار اضافی باشه.
چند ماه بعد ، تو تولد 16 سالگی یونگوک بود که فهمید ، برادرش قرار نیست برای همیشه پیشش باشه .
توی اتاقش ، تنها ، سرد و رنگ پریده زیر پتوش دراز کشیده بود . یه قوطی قرص روی پاتختی بود ، ولی جونگین انقدر کوچیک بود که نمیدونست اون قرصا چه معنی میده . تنها چیزی که میدونست این بود که یونگوک خوابید و دیگه بیدار نشد . کنار اومدن با این قضیه خیلی براش سخت بود . گاهی تشنج میکرد و مادرش به پرستارش میگفت که ببرتش دکتر .
هیچوقت با رفتن یونگوک کنار نیومد ، با این که مادرش خیلی ناراحت به نظر نمیرسید . حتی چند تا پسر دیگه رو هم به خونه اورد . جونگین وقت نداشت به اونا توجه کنه . اونا میومدن ، افسرده و کم حرف میشدند و میرفتند . تقصیر رو گردن اونا نمینداخت ، خونه ی اونا با غم تغذیه میشد ، حتی هوای خونه هم همیشه سنگین بود .
در واقع هوای خونه هم خفه کننده و ملال اور بود . همیشه انگار یه تاریکی غیر قابل اجتناب تو خونه بود ، تو خونه رازی مخفی شده بود ، سکوت بود ، و جونگین ازش متنفر بود .
از اون پسرا هم رفته رفته متنفر شد . اون پسرا و مادرش زندگی خودشون رو داشتند ، مادرش اونارو به مهمونی هم میبرد . بنا به دلایلی همیشه جونگین رو ندید میگرفتند . به سنی رسیده بود که فکر میکرد به اندازه کافی خوب نیست ، مادرش ازش خوشش نمیومد و این خلاء رو با بچه های دیگه پر میکرد . هروقت فکر میکرد که میخواد به یکی از اون پسرا دل بسته بشه ، مادرش با تحمیل این فکر که اون رو بیشتر دوست داره همه چیز رو خراب میکرد . نمیتونست بهشون نزدیک بشه ، چون بهش یاداوری میکردن که نمیتونه مثل اونا باشه .
همیشه از بقیه کمتر بود .
ولی اون پسرا هم میرفتن ، جونگین فکر میکرد اونا برای یه خونه ی بهتر میرن ، همیشه اون رو برای یه چیز بهتر ترک میکنن. مادرش ، هیونگش ، اون پسرا ، همشون جونگین رو برای یه چیز بهتری رها میکردند . هرچی بزرگتر میشد ، بیشتر توی غم فرو میرفت و قلبش تیکه تیکه میشد .
جونگین دلش میخواست بخوانش و دوستش داشته باشن .
کای هیچ اهمیتی به هیچکی نمیداد .
وقتی 14 سالش شد ، مادرش یه پسر خاص رو اورد . این یکی خیره کننده بود و به محض ورودش کای ازش متنفر شد . اون عوضی شبیه دخترا بود ، یه فرشته ی کوچیک و خوب میدونست که قراره پسر مورد علاقه ی مادرش باشه . اون عوضی خیره کننده و معصوم بود ، چیزی که کای نمیتونست باشه .
حق با کای بود ، مادرش این پسر جدید رو هر روز بیشتر از دیروز لوس میکرد . همه سهون رو دوست داشتند . سهون یه عروسک فوق العاده بود .
سهون همیشه جوری بود که انگار یه عروسک شکننده اس ، مثل یه پورسلین که اگر بهش دست بزنی میشکنه . ولی مجذوب این توجه ها نمیشد ، همه ی بچه ها عاشق این همه توجه میشدند ، ولی سهون انگار خیلی راحت نبود . همیشه وقتی قهر یا اخم میکرد همه فکر میکردند خیلی با نمکه ، جونگین هم قبول داشت که اون خیلی محسور کننده است.
سهون حتی مادرش رو هم ندید میگرفت و همیشه دنبال برادرش بود
با صدای کوچیک و زیباش میگفت ” هیونگ میشه بازی کنیم؟”
کای به تلخی میگفت نه و در رو تو صورتش میبست.
با چشمای براقش به کا نگاه میکرد ” هیونگ میشه فیلم ببینیم ؟”
” نه “

” هیونگ کابوس دیدم میشه تو…”
“نه”

” هیونگ میشه بغلم کنی؟ از تاریکی میترسم “
” نه ، مثل بچه ها نباش “

2 سال همینطور پیشرفت . کای اصلا تحمل اون بلای جونش رو نداشت . تا روز تولد یونگوک ، وقتی که جونگین داشت با عکسای هیونگش حرف میزد و گریه میکرد ، صدای گریه ی ریزی رو شنید .
با عصبانیت گفت ” کی اونجاست؟ صدات رو شنیدم بیا بیرون ” تو چند ثانیه ، چهره ی ظریف سهون تو چهار چوب در نمایان شد ” گمشو بیرون ” ولی سهون بهش گوش نداد . با اخم دلسوزانه ای همونجا موند .
” متاسفم که ناراحتی هیونگ . متاسفم که به جای اون من اینجام …اگر میشد جاهامون رو عوض کنم….” جونگین ساکت شد . داشت فکر میکرد یعنی این بچه واقعا میخواد جونش رو بده تا هیونگ من رو برگردونه؟ سهون دوباره به حرف اومد ” من هرکاری بتونم برای مراقبت از تو میکنم….حتی اگر من رو دوست نداشته باشی….عیبی نداره چون من دوست دارم ” برگشت تا بره . جونگین سریع از روی تخت پرید پایین و دستش رو گرفت . برش گردوند و اهی کشید ؛ از این که داره تسلیم اون بچه خوشگل لوس میشه متنفر بود . اولین باری بود که کسی به جونگین میگفت که دوستش داره ، و این براش خیلی معنی داشت .
” نه ، من ازت مراقبت میکنم سهونی ، درست مثل هیونگم که از من مراقبت میکرد ” لبخند زد و به سهون اشاره کرد تا شب رو تو اتاق اون بمونه .
امیدوار بود که اوضاع بهتر بشه ، حالا که اونا همدیگر رو دوست داشتن ، نباید همه چیز بهتر میشد؟
معلومه که نه….
اوضاع بدتر از اون نمیتونست بشه .
وقتی بدن شکنجه شده ی سهون رو پیدا کرد فهمید که اوضاع چقدر میتونه بد بشه . تازه فهمید که یونگوک چرا اون قرصارو خورده بود ، چرا یونگوک مرگ رو به جونگین ترجیح داده بود . مشکل هیچوقت جونگین نبوده ، بلکه این مادر روانیشی بوده که مشکل درست میکرده .
مادری که جونگین دوست داشت بکشتش . وقتی که برادر کوچولوی بی گناهش رو غرق تو ترشحات لزج بدن دیگران ، تو اتاق بیلیادرشون پیدا کرد ، فهمید که مادرش دلیل اصلی تاریکی حاکم بر خونه ی اون هاست .
اون موقع بود که فهمید اونجاست تا مراقب سهون باشه .
هیچ چیز نمیتونست مانع این کار بشه .
….
با صدای فین فین سهون از فکر دراومد بیرون .
سهون ، مثل خیلی شبای دیگه ، داشت کابوس میدید . کای دستای بزرگش رو سمت با-سن برادرش برد و با شیطنت فشارش داد . یه کوچولو بهش سیلی زد و سهون با گریه بیدار شد ” نه ! بهم دست نزنید ، نمیخوام…”
“هیسس سهون ، منم عزیزم ، بیدار شو ” اروم گونه اش رو نوازش کرد . سهون اهی کشید و برادرش رو بالای سرش دید . دستاش رو محکم دور کمر برادرش حلقه کرد و سرش رو تو شکمش فرو برد . اونجا برای سهون از همه جا امن تر بود .
با هق هق شروع کرد به حرف زدن ” اوه جونگین ، فکر کردم دوباره اونجام….فکر کردم دوباره میخوان بهم….”
” هیسسس بسته ” موهاش رو دست کشید و با دست دیگه اش قسمت داخلی رون سهون رو نوازش کرد . میدونست که سهون دوست داره اون قسمت از بدنش لمس بشه ” هیچکس بهت صدمه ای نمیزنه ، هیچکس دستش بهت نمیخوره ، من اینجام ” دستش رو اروم روی نقطه ی حساس سهون میکشید.
” میتونستم کبودی ها و زخم هارو حس کنم…” سکسکه کرد ، پاهاش رو کمی باز کرد تا جونگین بیشتر بتونه لمسش کنه.
” فقط یه خواب بود . هیچکس اینجا نیست ، الان دو ساله که فقط من و توییم ، لازم نیست بترسی ” خم شد و لباش رو روی لبای سهون گذاشت ، سهون ناله ی خوشاینده کرد . ناله ای که به هیونگش نشون میداد حالش خوبه ” دو سال گذشته عزیزم ، الان دیگه فقط خودمون 4تاییم”
دو سال از وقتی که جونگین به سهون قول داده بود که تا ابد با هم باشن میگذشت.
دو سال از وقتی که سهون رو خونی و شکنجه شده تو اتاق بیلیارد پیدا کرده بود میگذشت ، اون موقع کای انقدر ترسیده بود که فکر نمیکرد به موقع به بیمارستان برسن .
2 سال از وقتی که فهمید چرا یونگوک میخواست ازش محافظت کنه ، دلیل مرگش و دلیل این که چرا مادرش اون رو نمیخواست ، بلکه بقیه رو میخواست.
2 سال از وقتی که با هم فرار کردند .
2 سال از وقتی که اشک های سهون رو با بوسه پاک کرده بود.

The following two tabs change content below.

Kim sheida

مکنه شیدا هستم ^^ سابر و مترجم اختصاصی رییس لو ~ Byun lover~ Firelight for ever~ اکانت فارسی توییتر کای Kimkaiiran

Latest posts by Kim sheida (see all)

51 Responses

  1. راستش من به تازگی شروع به خوندن این فیک کردم برام خیلی جالبه فقط نمیدونم این وسط با شخصیت کای چه کنم پدر پسرمو در اورده رسما … توو این قسمت به فاک دادش رفت … ولی خیلی فیکه قشنگیه مرسیییییییییی

  2. این خیلیی خوبه که نویسنده تونست محکم باشه و به زندگی عادیش برده واقعا قابل تحسینه :zardak (35):
    این دو قسمت خیلیییی قششششنگ بووود :jhsdhugF: :-) :begging:

  3. سلام..نمیدونم چی بگم…متاسفم ک اینقدر دیر این فیکو شناختم…از نیلو ممنونم ک این رو معرفی کرد و از همه بیشتر شیدای عزیز بابت ترجمه ی روونش
    چقدر شخصیت سهون تاثیرگذاره….اون قسمت ک توی آشپزخونه بعد از بوسیدنش اون حرفارو بهش میزد مو به تنم سیخ شد…ترکیب حرفایی ک به زبون میاورد و حرفایی که تو دلش میزد … سه بار اون پارت رو خوندم … سهون داستان که در واقع نوسنده خودش رو درونش گذاشته واقعا تاثیرگذاره
    منتظر ادامش هستم
    ممنون بابت زحماتت
    لطفا زود به زود آپش کن …

  4. سلام!من اتفاقی متن اول پست رو خوندم و کنجکاو شدم که فیک رو بخونم-چون راستش به کاپل هونهان کوچکترین علاقه ای ندارم!- اما این قسمت واقعا به دلم نشست و حدس زدم که فیک به جای هونهان-باید هانهون باشه.اینطوری نیست؟درهرحال،شخصیت سهون واقعا دوست داشتنیه-همینطور هم کایهونش*-*
    برم قسمتای قبلو بخونم>< ممنون بابت ترجمه، و ، امیدوارم نیمه کاره رهاش نکنی^^

    .

  5. ناموسا دیه این حرفو نزن
    چون ناموسا ترجمت عالیه
    و ناموسا فیکم عالیه
    نامویا منم خیلی ادمه خوبیم
    :zardak2 (8): :zardak (14): :zardak (15): :128181:
    مزاح کردم :yahoo:

    اقا من خاننده ی جدیدم
    و همشو الان خوندم
    خیلی قشنگ بودددد
    مرسی

  6. من خواننده ی جدیدم تا اینجای داستانو خوندم .خیلی قشنگ بود چند بار حسابی اشکمو دراورد مخصوصا این اخرش
    خیلی فیک خوبیه
    ❤❤❤

  7. چه حرفای جالبی اولش زده شده..
    راستش اولین باره اسم این داستان دیدم…
    زیاد دقت نمی کردم آخه
    میخوام بخونمش امیدوارم بتونم ❤❤

  8. چقدر دردناک چقد ناراحت کننده
    واقعا ناراحت شدم فکر اینکه به ادم تعارض بشه هم بدنشو میلرزونه اون ک تجربش رو داشته و چقدر روحیه قوی داشته که تونسته باش کنار بیاد و به زندگی عادیش برگرده بهش تبریک میگم که تونسته خودشو حفظ کنه و سلامتی دوبارشو ب دست بیاره
    علت تاثیر گذاری داستان هم همین نزدیک بودنش به واقعیته ، واقعا این فیک محشره
    ینی سهون هم اگه کای نبود حتما به سرنوشت یونگوک دچار میشد، امیدوارم ک سهون بتونه با عشقش نسبت به لوهان کنار بیاد وبهش شک نداشته باشه و مراقبش باشه
    منم هروقت این فیکو میخونم احساساتی میشم و گریم میگیره اخه خیلی قشنگه
    خیلی خیلی ممنون اجی شیدا بابت ترجمه روونت لاویااا

  9. من تازه دیشب بااین فیک اشنا شدمو بخاطرش تا صب بیدار موندم که بخونم به جرعت میتونم بگم عاشقش شدم ترجمه خیلی خوبه راحت میشه با فیک ارتباط برقرار کرد واقعا خسته نباشی☺️

  10. الهییییییییییییی
    بیچاره سهووووووون
    عرررررررر چه زندگانییییییییی
    چقدر دردناااااااک
    مخصوصا این که بر اساس واقعیت این داستان
    عرررررررر دلم کباب شدا کباب
    بمیرن همچین ادمای روانی، مخصوصا مامان بوقه کای

    واقعا عالیه این داستان و صد البته ترجمش
    خیلی خیلی مرسی شیدا جون

  11. من همین امروز به خاطر حرفایی که اول همین قسمت هم نوشته شده و تو کانالم گذاشته شد کنجکاو شدم (مخصوصا وقتی فهمیدم داستان برگرفته از واقعیته)شروع کردم به خوندن این فیک واقعا هم داستان خیلی خوبی داره و هم شما خوب ترجمه کردی همه احساساتمو درگیر خودش کرده و واقعا روم تاثیر گذاشته خیلی خوبه ممنون از نویسنده و خسته نباشید به مترجم :hanghead:

  12. واقعا از قبل هم بیشتر عاشقه این فیک شدم …
    طفلیا چه دردی کشیدن ..
    اون ادمه روانیه به اصطلاح مادر باعثه تمامه رفتارایه الانشونه …
    سهونه بیچاره واقعا حسه اون ازاری که دیده تو اون سن …واقعا عصاب خورد کنو ناراحت کنندست اوفففف
    حتی پسرایی که میومدن حتی هیونگه جونگین که خودکشی کرد….
    اینکه راجبه این مساعل اینکه بدونم همچین چیزایی هست از طریقه این داستان..واقعا خوشالم که این داستانو میخونم..
    چون واقعا مشتاقع قسمت به قسمتشم ..دقیقا انگار هدفی داره از بیانه این داستان…
    و یه داستان بی هدف نیست …
    خیلی ممنون از نویسنده و از شما مترجم….
    رفتارایه جونگین سهون کیونگ و لوهان واقعا هر چه بیشتر میگذره شخصیتارو بیشتر درک میکنم…

  13. میدونی؟ هیچوقت فکر نمیکنم این یه داستان غمگینه!تماماً و اساساً داره در لحظه های تلخ از امید به آینده صحبت میکنه! از شب های سیاهی که رو به سفیدی میره!
    به خاطر همینه که من عاشق این داستانم!
    راستی از وقتی اینجا کامنت میذارم دیگه تلگرام بهت پیام ندادم! اما بدو من همیشه حمایتت میکنم!

  14. asan nemitonam hegh hegh nakonam ,be nevisande begoo ta hamin ghesmat to saram por soal bod vali hala hamash javab peyda kard tanha asi ke fekr nemikardam momken mojeb in hame azab sehun bashe
    d.o va esgheesh be kai ,kheyli na be in shedat vali shakhsiyathaye motafaveti daran ,va vaghti asheghe ye bodeshun mishi ba on bodeshunam kenar miyay :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF:

  15. واقعا ممنون که حرفای نویسنده رو هم گذاشتی …
    با این شرایط داغون مامانشون حق دارن هردوشون یه جوری مشکل دار باشن …

  16. شیدا با نویسنده حرف زدی؟ بهش گفتی چقدر بی حد و اندازه چیزی که نوشته رو دوست دارم؟ درسته که به خاطر اینکه یه فیک کاپلی از اکسوئه انتخابش کردم و شروع به خوندش کردم و درسته که اوایل داستان تقریبا اونجایی که لوهان اولین بار با سهون رابطه داشت، داشتم از خوندنش پشیمون میشدم و فکر میکردم معز نویسنده از همین چیزا پر شده و بهتره بیشتر ادامه ندم، اما فکر اینکه بعدا قراره چی بشه نزاشت همینجوری ولش کنم، ولی الان عاشقشم و هر هفته منتظرم آپش کنی و اگه بدون اینکه بهمون بگی آپ کنی، دروغ نگفتم اگه بگم به اندازه ی بهترین کادوی تولدی که گرفتم ذوق میکنم. شاید اگه به حرف مامان و معلمم گوش میکردم و بیشتر زبان میخوندم و کلاسای زبانمو که چند سال وقتمو براش گذاشتمو جدی گرفته بودم الان در حد یه تشکر کردن و گفتن احساسم به چیزی که نوشته میتونستم با نویسنده حرف بزنم. الان واقعا بهت حسادت میکنم که باهاش حرف زدی. حتی اینکه آدم تجربیاتشو بنویسه اونجوری که وقتی یه نفر میخونش خودشو تو هر لحظه ی داستان تصور کنه و بتونه احساس تک تک شخصیت ها رو درک کنه هم یه هنر خاص میخواد. من میرم بخونمش :jhsdhuf6:

    • واقعا نمیدونم چی بگم… اگه مرض خشک شدن چشمه ی اشک نداشتم انقدر گریه میکردم تا کور شم. آخه یه به اصطلاح آدم تا چه حد میتونه بی وجدان و پست و بیشرف باشه که با چند تا پسر بچه اینکارو بکنه؟ چرا باید همه ی زندگی یه آدم به خاطر مرض روانی یه نفر دیگه تباه بشه؟ تجارت بیش از حد کثیفیه و بدتر از اون اینه که اینا فقط تو داستان نیست… این پارت خیلی قشنگ بود. دلم واسه کیونگی خیلی میسوزه. حقش این نیست که کای اینجوری اذیتش کنه. هر چند اونم به عمد اینکارو نمیکنه. هعییی… نمیتونم برای پارت بعدی صبر کنم… مرسی شیدا جونم. ترجمه ات حرف نداره. تو بهترینی

  17. ناموسا دارم گریه میکنم هر وقت این فیک رو میخونم تا چند ساعت ذهنم درگیره این فیک عالیه یعنی محشره بهترین فیک غمگینی ک تاحالا خوندم معرکست .
    دلم برای نویسنده سوخت.معلومه خیلی تو زندگیش زجر کشیده معلومه خیلی با درک و فهمه.در اخر اجی شیدا ممنونم به خاطر ترجمه لطفا زود زود اپ کن.مرسی :jhsdhugF:

  18. یه ادم چقد میتونه پست و وحشی باشه
    یه ادم چطور میتونه با بچش همچین کار کثیفی کنه
    یه ادم چط.ر میتونه باعث بیماری دو تا بچه باشه
    این ادم نیس حیوونه…رسما حیوونی بیش نیس
    واقها چطور میتونه این کارو بکنه
    حق میدم بهشون از این که فرار کنن از این که اینجوری بشه رفتارشون از این که حس ترد شدن داشته باشن
    اعصابم بهم ریخت
    از این که میدونم واقعیه این داستان بیشتر حرص میخورم
    چه سختی کشیده
    اللان دلم میخواد برم گریه کنم

    • حیوون زبون بسته هیچ وقت کارایی که بعضی وقتا ما آدما میکنیم رو نمیکنه! فقط اسمش بد در رفته. دیروز داشتم میخوندم که یه سگ یه نوزاد تازه به دنیا اومده که کنار خیابون انداخته بودنش رو با دهنش گرفته و بدون اینکه کمترین آسیبی بهش بزنه برده و گذاشتش جلوی در یه خونه و الانم اون بچه زنده و سالمه!

  19. خیلی ترجمه ات رو دوست دارم و واقعا حرفات تاثیر گذار بود…
    ممنونم که همه رو ترجمه میکنی حتی حرف های نویسنده ❤❤
    امیدوارم در آینده فیک های بیشتری از این نویسنده رو ترجمه کنی، واقعا قشنگن. اگه اشتباه نکنم living with oh sehun هم این نوشته و اونم عاااااااالیه ❤❤
    حتما بخونش :)
    و بازم ممنون برا ترجمه این دو قسمت ❤___❤

  20. شیدا جون اینجوری فک نکن خیلی از فیکا هستن تا وقتی به وسط یا اخرا نرسن خواننده هاشونو پیدا نمیکنن این فیک عالیه و خیلی خوب ترجمه میشه تعداد خواننده ها که دلیل خوب بودن و نبودن نمیشه نمیخوام بازش کنم ولی کارت عالیه فیک هم عالیه مرسی :zardak (35):

  21. دلم برای نویسندش سوخت ولی خوشحالم راهشو پیدا کرده وبه زندگی عادی برگشته از اون دوستهاشم مچکرم که یه انسان سرگشته و ناامید رو به زندگی برگردوندن
    نجات یه انسان نجات یه خانواده یه ملت یه اینده است
    برایش ارزو سلامتی و موفقیت دارم
    حالا تا از هولم شصت پام تو چشم نرفته برم بخونم
    خیلی دوست دارم و بابت زحمتی که برای ترجمه و تایپش کشیدی ممنونتم
    بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: