88 بازدید

Tainted_16

Tainted

16
لوهان کل اخر هفته رو مشغول عذر خواهی از دوستاش و بقیه بود . فقط بهشون گفت که داشتن اذیتش میکردن و سهون ازش دفاع کرده . مینسوک هم از دادن نظر واقعیش ابایی نداشت .
اون از سهون خوشش نمیومد و از چیزای وحشتناکی که بهش میگفتن ناراحت نمیشد . لوهان سعی کرد ازش دفاع کنه ، ولی خیلی کشش نداد.
” راه های بهتر از تا حد مرگ کتک زدن یه نفر برای دفاع هم داریم ، اون خطرناکه . مخش معیوبه ، ازش دور بموت ” لوهان هم فقط سرش رو نکون داد . با مینسوک موافق نبود ، سهون ناجی اون بود ، محافظش بود . اونا جریان واقعی رو نمیدونستن . اگر میفهمیدن ، خودشون هم مثل سهون برخورد میکردن؟
معلومه که میکردن ، میدونست که میکردن.
..
دوشنبه ، لوهان رو از طرف دفتر صدا کردن ، قبل ورودش به دفتر ، سهون رو تو دفتر کناری دید که مثل همیشه ، خیلی سرد روی صندلی دفتر نشسته و با انگشتاش روی صندلی ضرب گرفته . وارد دفتر شد و روی صندلی نشست .
” حالت چطوری لوهان؟”
اگر الان با سهون سر کلاس بودم بهتر میشدم ” خوبم “
” خوبه…فهمیدم که تو هم تو اون ماجرای زمین فوتبال بودی ، مربی کیم بهم گفتن که اومدی اونجا ، ولی نرفتی زمین ، میخوام بدونم چی شد که گذاشتی رفتی؟””
لوهان بی صبرانه گفت ” چی شده؟ مشکلی پییش اومده؟ برای سهونی مشکلی پیش اومده” میدونست که سهون تقریبا جی دی رو کشته بوده . وقتی دکترا پیشش اومدن ، به ماسک اکسیژن برای نفس کشیدن نیاز داشت و این بد بود ، خیلی بد بود.
” هنوز نه ، نمیتونم با پدر و مادرت تماس بگیرم ، و تا وقتی هم که با اونا تماس نگیرم نمیتونم اخراجت کنم . نه این که صد در صد اخراج بشی ها ، فقط برای این که اگر لازم شد . میخوام بدونم چه اتفاقی افتاده”
“داشتن منو اذیت میکردن و سهون ازم دفاع کرد . اگر اوضاع از کنترل خارج شد تقصیر من بود ، متاسفم . من ناراحت بودم و اونم سعی داشت ازم دفاع کنه”
” نباید به معلما میگفت؟ مگه چه جوری اذیتت کردن؟ اگر انقدر بد بوده ، به نظرت نباید به معلما میگفت؟”
لوهان لبش رو گاز گرفت و پیش خودش گفت ” نه نمیتونست ، الانم نمیتونه ، نمیخوام کسی بفهمه”
نمیتونست دلیلی بیاره ، مدیر روی میز خم شد و گفت ” این ربطی به اون شایعاتی که تو مدرسه پخش شده داره لوهان؟” صدای کوبیده شدن بلندی از اتاق بغلی اومد . چند لحظه بعد مشاور وارد شد ” والدین اقای اوه هنوز در دسترس نیستن ” اخمی کرد ” سلام لوهان ، خوبی؟”
” خوبم” کمی معذب شده بود ، احساس بدی داشت . نمیخواست تنها باشه ، بی هیچ فکری گفت ” سهونم کجاست ” درسته ، سهون مال اون بود.
مشاور با صدای ارومی گفت ” حتما خیلی بهم نزدیکید که اینجوری صداش میکنی “
” بله بله ما خیلی نزدیکیم ، تو دردسر افتاده؟”
” نگران اوه سهون نباش الان . ما الان میخوایم درباره ی تو حرف بزنیم ، به خاطر سهون و این رابطه ی نزدیکتونه که اذیتت میکنن؟”
” چی ؟ نه…” لوهان میدونست که دارن چی میگن و اصلا از این موضوع خوشش نمیومد .
” یه سری شایعاتی پیچیده که فکر نمیکنم لازم باشه یاداوریشون کنیم . اینا به خاطر رابطه ی بین تو و اوه سهونه؟ خودتم میدونی که ما ازار دادن دانش اموزا رو به هیچ وجه تحمل نمیکنی . همجنس/گرایی چیزی نیست که به راحتی باهاش کنار اومد ، اگر اینطوره ما باید خودمون دست به کاربشیم”
لعنت لعنت لعنت
” ه..همج/نسگرایی؟ نه بابا ، همچین چیزی نیست ، من و سهون فقط با هم دوستیم ” لوهان میدونست اخر این ماجرا پای پدر مادرش هم کشیده میشد وسط . مشاور بهشون میگفت که موضوع چیه ، ولی این مسخره بازی ها برای لوهان جواب نمیداد . پدر و مادرش به هیچ وجه نباید از رابطه ی اون با سهون با خبر میشدند.
مدیر با لحن نا امیدی گفت ” مطمئنی؟ ولی یه سری مدارکم به دستمون رسیده پسرم ، اعم از عکس ” انگار به خاطر این که عکسای لوهان پخش شده بود ناراحت بود ، هرچند تقصیر اون هم نبود .
” لطفا به پدر و مادرم نگید ” دیگه داشت التماس میکرد ” من امادگیش رو ندارم “
” لوهان…..خودت که قوانین رو میدونی …..با وجود این که سنت قانونی هست ، ولی باز هم دانش اموز این مدرسه ای . این جور مسائل رو باید به پدر و مادرت اطلاع بدیم . متاسفم لوهان ، قانون قانونه ” سهون از جاش بلند شد و به هق هق افتاد .
” میشه برم بیرون؟ لطفا ، بزارید برم سهون رو ببینیم ” گریه امونش رو بریده بود . مشاور کنار رفت تا بزاره رد بشه . وقتی رفت دید که دفتر بغلی خالیه . تک تک اتاق های توی راهرو رو به امید پیدا کردن سهون میگشت که خورد به چانیول.
با صدای لرزونی پرسید ” چانی ، سهون من رو ندیدی؟”
” چیه تورو؟” صورت چانیول تو هم فرو رفت ” مگه به مین قول ندادی که از اون روانی دور بمونی؟ کسی که یه انسان رو اونجوری بزنه ادم درستی نیست و مثل اشغال باهات رفتار میکنه ” چانیول نمیخواست این حرف رو بزنه ، اون ادم بدجنسی نبود ، فقط مثل احمقا دهنش رو باز کرد و هرچی خواست گفت .
” روانی؟ اون روانی نیست ، فقط با بقیه فرق داره ، به خاطر من اون بلا رو سر جی دی اورد ، اون به من اسیبی نمیزنه ، ازم محافظت میکنه ” چونه ی چان لرزید ” اون قهرمان منه عوضی”
” ما فقط نگرانتیم هانی ، مین نگرانه . میدونی که ما خیلی دوست داریم….” لوهان وقتی برای شنیدن اون حرفا نداشت .
” ببین منم شمارو دوست دارم ، ولی این مسخره است . اره اون یکی رو زده ، نه به خاطر این که مشکل روانی داره . من باید الان پیداش کنم . بعد مدرسه میبینمت ، هنوزم قرار فیلم دیدنمون سرجاشه دیگه نه؟” یه قامت اشنا از پنجره ی یکی از کلاسا به چشمش خورد . بدون این که بزاره چانیول جواب بده رفت سمت کلاس . یه کم اطراف رو نگاه کرد تا این که سهون رو دید.
کنار پنجره نشسته بود و سیگار میکشید . با وجود گرفته بودن ها ، انگار کنار پنجره افتابی بود ؛ یا شاید هم سهون بود که همه چیز رو نورانی میکرد .
بهش نزدیک شد و با صدای ارومی گفت ” از کی سیگار میکشی ؟” سهون کاملا ت دنیای خودش بود و انگار اصلا متوجه حضور لوهان نشده بود.
سهون با لحن بی جونی گفت ” ترک کردم “
نیشخند زد” اینطور به نظر نمیاد ” نیشخند جاش رو به یه اخم دادد . یادش اومد از اولش چرا دنبال سهون میگشت ” به پدر و مادرت زنگ زدن؟” سهون سرفه ای کرد و با ناباوری به لوهان نگاه کرد . به تلخی گفت ” گفته بودم ندارم که “
“ها؟ اوه…اره میدونم ، فقط فکر کردم منظورت اینه که….”
” این مدلی فکر نکن ، مدل ادمای احمق ” لوهان نفسش رو تو سینه حبس کرد . این واقعا همون دوس پسرش بود؟ انقدر عصبی شده بود؟ لوهان هم استرس داشت ، ولی روی سهون خالیش نمیکرد.
” هی یکم مهربون باش ….خب پس در این صورت…..تنبیهت کردن؟”
” اره کردن”
” تعلیق؟”
” نه ” چشمای لوهان برق زد و تا اومد خوشحال بشه سهون دوباره حرف زد ” اخراج “
نفس لوهان بند اومد .
” چ…چی؟ نمیتونن ، داشتی از من مراقبت میکردی ! همین الان میرم و بهشون میگم که…”
” بست کن ” از لبه پنجره پرید پایین و چند قدم از لوهان دور شد . لوهان برگشت و بهش نگاه کرد ” دیگه شده دیگه ، بهم اجازه دادن امتحانام رو بدم ، به محض این که جی دی برگرده مدرسه من باید برم ، دیگه تمومه “
دنبال دوس پسر عصبانیش راه افتاد ” سهون نه….پس رقص چی؟ تو میخوای یه رقاص بشی”
به صورت کنایه باری خندید ” بدون مدرسه هم میتونم رقاص بشم ، بعدش هم گفتم که میخوام شاعر بشم ” ( اشاره داره به اون تیکه انداختنش اول فیک عرررر عشقم *-*)
” داری جدی میگی؟” سهون هیسی کرد و لوهان رو با بدنش هل داد سمت پنجره . به چشماش خیره شد ، باعث شده بود لوهان کمی بلرزه . گاهی انقدر تیره میشد که لوهان رو میترسوند . دستش رو بالا اورد و صورتش رو نوازش کرد.
“فکر میکنی همینجوری ولت میکنم میرم لوهان؟ فکر میکنی انقدر پستم؟ فکر میکنی انقدر احمقم؟” لوهان سریع سرش رو تکون داد ” کای حواسش هست ، اون حواسش به همه ی ما هست یادت که نرفته؟ میتونی بهش اعتماد کنی ، یه کاری میکنه جی دی گورش رو گم کنه و بعدش من میتونم دست سو و کای بسپارمت و برم ” لحنش دستوری بود . لوهان هم میدونست که به نفعشه از دستورش پیروی کنه .
” قول میدی جام امن باشه؟”
سهون نیشخند زد ” فکر میکنی تا خیالم راحت نشده باشه میزارم میرم؟”
لوهان لبخند زد ” نه…..سهون من اینکار رو نمیکنه”
” درسته ، من سهونتم عزیزم ، و هیونگامم الان خانواده ی تو هستن ،. ما ازت مراقبت میکنیم . به هر قیمتی ، فهمیدی؟” بالای بینی لوهان رو بوسید و لوهان هم در عوض لبخند زد ، با این حس امنیت کور شده بود.
اگر سهون باشه همه چیز خوبه
سهون ازم مراقبت میکنه
سهون قهرمانمه
همونجور مشغول حرف زدن و بوسیدن هم بودن که مینسوک از سمت دیگه ی حیاط لوهان رو صدا کرد.
” لوهان ، نمیری خونه؟” سعی میکرد با وجود این که سهون داشت صورت لوهان رو میلیسید مودبانه رفتار کنه . لوهان کمی پرید و برگشت تا به دوستش نگاه کنه.
“ساعت 3 شد؟ باید باهاشون برم سینما….” تا خواست بره سهون محکم گرفتش و کشیدش سمت خودش . انگشتاش به کمر لوهان فشار میاورد و یه کم درد داشت . لوهان متعجب شده بود.
برگشت تا ببینه سهون چرا همچین کاری کرده .
از بین دندونای بستش گفت ” میخوای با اونا بری/”
” ها….اونا فقط دوستامن ، میریم سینما ، میخوای بیای؟”
با عصبانیت غرید ” با اونا میری؟ فکر میکنی نمیدونم از من خوششون نمیاد؟ فکر میکنی نمیدونم میخوان تورو ازم بگیرن؟”
ارم زمزمه کرد ” اونا نمیشناسنت…” از این که سهون میدونست دوستاش دوستش ندارن خوشش نمیومد ” من رو هم ازت نمیگیرن….”
” بهشون احتیاجی ندارم ، ولی فکر میکردم تو مال منی ، بهت نیاز داشتم “
دست سهون دورش تنگ تر شد ” من مال توعم”
با صدای خشداری گفت ” نه نیستی ، مثل همه داری ازم استفاده میکنی و ولم میکنی . من به خاطرت اخراج شدم ، همه چیز رو زیر پا گذاشتم و حالا داری به خاطر اونا من رو ول میکنی “
لوهان ساکت موند ، هرچی بیشتر بهش فکر میکرد منطقی تر به نظر میرسید . نباید به خاطر کسایی که از سهون خوششون نمیومد ولش میکرد .خیلی بدجنسی بود که بزاره و بره. سهونم کمی زیاده روی کرده بود ولی….به خاطر اخراجش ناراحت بوده ، وگرنه منظوری نداشته ، نمیخواسته بهش اسیبی بزنه.
” من تنهات نمیزارم ، هیچوقت ، منم بهت نیاز دارم . ترکت نمیکنم” سهون دستش رو گرفت و دنبال خودش کشید.
همونجور که سهون میکشیدش رو به دوستاش گفت ” ببخشید یه کاری پیش اومد ، بعدا بهتون زنگ میزنم…..ایششش ولم کن دستم رو کبود کردی”
سهون دستش رو ول کرد و زمزمه کرد ” این کبودی تلافی کاری که با قلبم کردی ” لوهان اخم کرد ولی دعوا رو ادامه نداد . شاید حق با سهون بود ، شاید نباید به این که تنهاش بزاره فکر هم میکرد. شاید حقش بود که سهون ازش ناراحت باشه . مهم نبود ، سهونم منظوری نداشت . سهون ازش محافظت میکرد ، بهش اسیبی نمیزد ، این تصادفی بود.
فقط به خاطر اخراج شدنش ناراحت بود و نفهمید چقدر داره خشن رفتار میکنه.
تصادفی بود.

سهون بهش اسیبی نمیزد
سهون قهرمانش بود.

Print Friendly, PDF & Email


31 دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *