Step brother_18

Step brother

نظرات خیلی کمه , از این به بعد تا به 50 نرسه نمیزارم :zardak (17):  

19
” اممم ، میگماااا “
چانیول بوسه ای به موهام زد و گفت ” بگوااا “
صدام رو صاف کردم ” مامانت اینا کی میان؟”
یه کم بینیش رو بالا کشید و اب دهنش رو قورت داد ” نمیدونم ، رفتن برای خرید عروسی یورا و بکبوم ، احتمالا عصری اینا بیان “
سرم رو تکون دادم و دستی روی سینه اش کشیدم ” خب الان که تازه ظهره “
بدون این که نگاهش رو از تلوزیون بگیره سرش رو تکون داد ” اره ظهره “
پشت چشمی نازک کردم ” منم که اینجام “
دوباره سرش رو تکون داد” اره اینجایی ”
صدام رو اروم کردم و گفتم ” خب “
سرش رو برگردوند سمتم و با خجالت گفت ” اخ ببخشید گشنته؟ میخوای زنگ بزنم برگر بیارن؟”
درسته تیپش رو درست کرده بوده ، ولی خب هرکاریش کنی کسخله نمیشه درستش کرد ” نه بابا من رژیم دارم “
لبخند دندون نمایی زد ” ولی بدنت خیلی خوشگله که بیونم “
دیدم موقعیت رو به راهه و دور لبم رو لیس زدم ” پس یعنی از بدنم خوشت میاد نه؟”
سرش رو تکون داد ” اره گوشتیه خیلی حال میده “
لحنم رو کمی ش-ه-وانی کردم ” برای چه کاری حال میده؟ همم؟”
شونه بالا انداخت ” مثلا بخوری زمین خیلی دردت نمیگیره “
کلا نمیگرفت من چی میگم گویا :/ یه کم دیگه خودم رو چسبوندم بهش ” چانیولا “
” جونم “
” میگم ، حالا که نه مامانت اینا هستن ، نه ابجیت ، منم هستم ، بدنمم خوشگله ، باید چیکار کنیم؟”
یه کم پلک زد و به اینور و اونور نگاه کرد ، بعد با خوشحالی ، جوری که انگار چیزی یادش اومده باشه ، برگشت سمتم و لبخند زد ” میخوای فیفا بازی کنیم؟ با لوهان خیلی بازی میکردی حتما دوست داری “
با قیافه ی چندشی بهش خیره شدم ، تا دیروز برای اون دوس پسر تقلبیش دو کیونگسو ، پلی بوی بازی در میاورد ، حالا برای من اوشکول شده بود و داشت راجع به بازی فیفا حرف میزد ” خو احمق ، بخوام فیفا بازی کنم دیگه چرا وایسم مامانت اینا نباشن؟ خب بازی میکنیم دیگه جلوشون اشکالش چیه؟”
یه کم پشت کله اش رو خاروند و لباش رو داد جلو ” اخه همیشه میگن درس داری برو درست رو بخون ، نمیزارن بازی کنیم”
خدایا صبر بده ، دوباره دور لبام رو لیسیدم و با دکمه ی پیرهنش بازی کردم ” نه ؛ فیفا نه ، یه کار فان تر ، باحال تر ” صدام رو ارومتر کردم ” داغ تر “
اب دهنش رو قورت داد و چند لحظه بهم خیره شد ، بعد یهو چشماش رو چرخوند ” خب بگو دلت میخواد شیرینی بپزی دیگه خل و چل “
یه کم بهش نگاه کردم ، خیلی احمق بود ، واقعا خنگ بود ، واقعا نمیفهمید؟ نمیفهمید من چی میخوام؟ نمیفهمید که میخوام از سونا بخار مامانش استفاده کنم؟ یکی زدم توی سرش ” اه مسخره منظورم اینه که بریم سونا بخار مامانت “
چشماش درشت شد و دستش رو گذاشت روی دهنش ” وای بکی نه ، مامانم بفهمه از خونه شوتمون میکنه بیرون “
لبام رو دادم جلو ” کاری نمیکنه بابا ، اصلا نمیفهمه “
” چرا میفهمه “
” از کجا میفهمه؟ “
” نمیدونم ، مامانا همیشه میفهمن “
دستم رو روی سینه ام صلیب کردم و تکیه دادم به مبل ” اه خیلی ضدحالی ” موهای روی پیشونیم رو با فوت دادم بالا ” اصلا بیخیالش ، بیا بریم همون شیرینی بپزیم “
لبخند دندون نمایی زد و بلند شد ” بیا بریم من یه خوبش رو بلدم “
خنده ام گرفت و رفتم دنبالش ، خیلی دوست داشتم ببینم چه شیرینی میخواد تحویل من بده .
توی اشپزخونه یه کلاه برداشت و گذاشت روی سرش ، هم مسخره شده بود هم بانمک ف یه کم توی کشو رو گشت و یه پیشبند هم پیدا کرد ” اها ایناهاش ، بیا بکی بیا شروع کنیم “
پریدم و روی اوپن نشستم ” بپز ببینم چند مرده حلاجی “
لبخند مغرورانه ای زد ” من کارم درسته بابا “
خندیدم و چشمام رو چرخوندم ” خیلی خوب توهم”
از توی کابینت هرچیزی که لازم داشت رو برداشت و روی کابینت گذاشت ” خب بیون بکهیون ، بشین و تماشا کن ببین چی برات میپزم حالا “
یه کم ارد رو جا به جا کرد و با لبخند به وسایل خیره شده بود ؛ میدونستنم چشه ، نیشخند بدجنسی زدم ” خب؟ چرا شروع نمیکنی؟”
با همون لبخند برگشت سمتم ” این کار تمرکز میخواد بکی “
سرم رو تکون داد و سعی کردم جلوی خنده ام رو بگیرم ، چند لحظه گذشت ” خب ، دقیقا چقدر تمرکز لازم داری؟”
با لحن ضایعی گفت ” خیلی بکی ، خیلی وقت لازم دارم “
دوباره سرم رو تکون دادم ” اها “
چند لحظه ی دیگه هم گدشت ، بدون این که سرم رو بالا بیارم گفتم ” بلد نیستی نه؟”
سرش رو تکون داد ” نه”
” مجبوری قپی بیای؟”
چشماش رو محکم بست ” فکر نمیکردم قبول کنی شیرینی بپزیم “
بلند زدم زیر خنده ، کلاهش رو دراورد و گذاشت روی اوپن ” به چی میخندی مسخره؟”
از روی اوپن پریدم پایین و رفتم کنارش ، دستم رو دور گردنش انداختم و لپش رو بوسیدم ” خیلی خری به خدا “
لباش رو داد جلو ” میخواستم تورو تحت تاثیر قرار بدم “
سرم رو تو گردنش فرو بردم ” تحت تاثیر قرار گرفتم ”
سرش رو خم کرد سمت صورت من ” واقعا میگی؟”
” واقعا میگم “
نگاهمون از فاصله ی کمی توی هم گره خورده بود ، نفساش روی لبم میخورد و تپش قلبم رو بالا میبرد . دلم میخواست ببوسمش ، مطمئن بودم اون هم همین رو میخواد ، میتونستم تپش قلب اون رو هم حس کنم ، سرم رو جلو تر بردم و فاصله ی بینمون رو کاملا پر کردم ، لبام رو به لباش رسوندم و سریع لب پایینش رو مکیدم .
به بوسه ام جواب داد ، اون هم شروع کرد به حرکت دادن لب هاش ، خیلی حس قشنگی بود ، یک لحظه اون بکهیون خل چل از وجودم بیرون رفت و بیون بکهیونی جاش رو گرفت که عاشق پسر قد بلند جلوش بود .
نمیدونم چقدر داشتیم همدیگرو میبوسیدیم ، ولی با شنیدن صدایی که از پشت اومد ، هردو از جامون پریدیم ” اینجا چه خبره؟”
………………………………………………………..
کای جلوی راحتی ایستاد و پشت سرش رو خارند ” خب تو جارو بکش ، منم ظرفارو میشورم “
” چی؟” برگشت سمتم ” توقع داری من جارو بکشم ؟”
شونه بالا انداخت ” خب میخوای من بکشم تو ظرفارو بشور “
اینبار با صدای بلندتری گفتم ” چی؟ توقع داری من ظرف بشورم “
یه کم بهم خیره موند و ادامه داد ” نه داشتم شوخی میکرد تو بشین فیلم ببین من هم همه کارارو میکنم”
نفس راحتی کشیدم ” خب بهتر شد ، فکر کردم جدی داری میگیا “
چشماش رو چرخوند و اشغالای چیپس روی راحتی رو برداشت ” بهتره وقتی از اشپزخونه میام بیرون همه جارو خوب جارو کشیده باشی” راه افتاد بره سمت اشپزخونه ” کای کای “
برگشت سمتم ” چیه؟”
” من که بلد نیستم ، اگر بلایی سرم بیاد چی؟”
حالت صورتش قشنگ شبیه اخه من چه گناهی کردم بود ” لوهان ، چه اتفاقی اخه ؟”
شونه بالا انداخت ” چه میدونم ، مثلا…..مثلا…..اها مثلا خودمم برم تو جارو برقی “
یه ابروش رو بالا انداخت ” نترس پسرم اون فقط اشغال میخوره “
” اگر من هم خورد چی؟”
” تفت میکنه بیرون “
با حالت گریه گفتم ” اگر نکرد چی؟”
” میام شیکنش رو پاره میکنم با سنگ پر میکنم نجاتت میدم ، اسکل کردی لوهان؟ جارو بکش دیگه ” دوباره برگشت سمت اشپزخونه ” ولی کای “
همونطور که وارد اشپزخونه شد داد زد ” ای بی کای بشی برو جارو رو بیار “
رفتم و جارو رو از انباری اوردم ، واقعا حتی نمیدونستم چه جوری روشن میشه ، یه کم بهش نگاه کردم و دیدم که یه قمبلی از پشتش بیرون زده ، لبخند گل گشادی زدم ” این اونجاش……..نه چیز این سیمشه ، خدا لعنتت کنه بکی منحرفمون کردی “
سیم رو گرفتم و کشیدم بیرون ” خب حالا ، پریز کجاست؟” یه دور چرخیدم تا پریز خالی پیدا کنم ، ولی نبود ، همه اشون مشغول بودن ، یه کم دیگه چرخیدم ، یه کم دیگه و یه کم دیگه تا این که دیدم کل بدنم سیم پیچی شده ” ای بابا سیم این چرا انقدر بلنده؟”
یه کم دست و پام رو تکون دادم بلکه بتونم خودم رو ازاد کنم ، نمیشد که نمیشد ، انگار باتلاق بود و هرچی بیشتر سعی میکردم بیشتر توش گره میخوردم ، دیگه دست و پاهامم به هم گره خورده بود و اشکم داشت درمیومد ” اها فهمیدم ” یه پام رو بلند کردم تا بین سیم ها فاصله بیفته و از توش بیام بیرون ، ولی تعادلم رو از دست دادم و افتادم روی میز کنار راحتی ، از شانس خوشگل من هم کلاهک اباژور چپ شد و افتاد روی سرم ، دستامم لای سیم بود و نمیتونستم کلاهک رو بردارم ، هیچ جارم نمیدیدم ، فقط با صدای درمونده ای داد زدم ” جونگینااااا جونگیناااا بیا من و خوردن “
چند لحظه بعد صدای کلافه ی کای رو شنیدم ” چی میگی باز لو……ای بابااااا” از صدای پاش فهمیدم که دویید سمتم ، کلاهک رو از روی سرم برداشت و لبام رو اویزون کردم .
” الان داری چیکار میکنی لوهان ؟”
با همون لبای اویزون گفتم ” دارم جارو میکشم “
خنده اش گرفت ” تو جارو میکشی یا جارو تورو میکشه؟”
” اه مسخره ام نکن دیگه “
خندید وسیم رو از دورم باز کرد ” یعنی میخوای بگی نمیتونی یه جارو برقی هم بکشی؟”
” خب تاحالا نکشیدم که “
لباش رو با زبون خیس کرد ” ولش ظرفا الان تموم میشه خودم میام میکشم “
” من الان به درد نخورم؟”
خندید ” نه بابا ” چشمک زد ” فقط زیادی منلی هستی “
نیشم تا بناگوشم باز شد ” راست میگی ؟”
چشمک زد و دوباره خندید ، دست و پام رو بیرون اوردم و جمع کردم توی شکمم ” تو هم خیلی…..جنتلمنی “
بلند خندید ” ای جونم” دستش رو روی گونه ام کشید ” وای لوهان انقدر کیوت شدی دلم میخواد محکم بوست کنم “
اب دهنم رو قورت دادم و با خجالت گفتم ” خب…..بکن “
اهی کشید و با لبخند معنی داری گفت ” یعنی میتونم ؟”
چند بار پلک زدم ” اره خب ، چرا نتونی؟”
” قول میدی اگر قلبم رو بهت بدم ، تیکه تیکه اش نکنی ؟”
لبخند زدم ” قول میدم جونگینی “
” قول میدی هرچیزی هم که شد ، بهم اعتماد کنی و تنهام نذاری؟”
” قول میدم “
” چرا قول میدی ؟ تو که 3 ماهم نیست من رو میشناسی”
” گاهی ادم ها سالیان سال پیشتن و نمیتونی بهشون نزدیک بشی ، مثل مادر من ، ولی گاهی هم چند روز کافیه تا با تمام وجودت به یک نفر نزدیک بشی ” دستم رو روی موهاش گذاشتم ” مثل تو “
لبخند زد و صورتش رو جلو اورد ” پس فکر کنم بتونم ببوسمت “
منم لبخندش رو جواب دادم ” معلومه ”
لباش رو اروم روی لبام گذاشت ، ولی حرکتشون نداد ، با این حال باز هم حس کردم دارم داغ میشم ، انگشتام رو توی موهاش قفل کردم و همین که اومدم لبام رو حرکت بدم صدایی از پشت اومد ” بچه ها “

The following two tabs change content below.

Kim sheida

مکنه شیدا هستم ^^ سابر و مترجم اختصاصی رییس لو ~ Byun lover~ Firelight for ever~ اکانت فارسی توییتر کای Kimkaiiran

Latest posts by Kim sheida (see all)

53 Responses

  1. اونیییییی من فیکت رو خیلیییی دوست دارم اقا کایلو خیلییییییییییییییییییییی باحاله ولی اذیت نکنی لوهانمو ها گناه داره مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

  2. ایول ایول بلاخره رسیدم من❤❤❤

    یا خوده خدااااااا بعد یه عمری اومدن ماچه بوسه کنن که لو رفتن اوووووف
    ولی خداییی مردم از خندهههههه
    از اونور چانبکه احمقو خلممممممممم
    از اینور لوهان منلیههههه تعطیلمممممممم

    عالیه شیدا جون عالیییییییییییییییییی❤❤❤
    مرسی که گذاشتییییییییییییش❤❤❤

  3. وای ممنونم که گذاشتی
    من مطمئنم تنها کسی که کسخل نیست کایه
    این بکهیون که دیگه منم کسخل کرده بود.چی فکر میکردم چی میخواست
    ممنونم عزیزززم

  4. گاهی ادم ها سالیان سال پیشتن و نمیتونی بهشون نزدیک بشی ، مثل مادر من ، ولی گاهی هم چند روز کافیه تا با تمام وجودت به یک نفر نزدیک بشی
    در عین اوشکول بودنش حرف قشنگی زد :zardak (24):

  5. چانی بکی رو کسخل کرده بود بکیم منو ناموسا این همه شهوت و لیس و دکمه بازی فقط برا استفاده از سونا مامانش؟ کسخل گیر اوردی؟ ناموسا من فک کردم بکی دلش یه چیز دیگه میخواد از این بشر دیوث بعید نبود خخخخخخخخخخ و خدا سر لوهان اینقدر خندیدم اشکم در اومد اگه جارو بخورتم خخخخخ میام شیکمشو پاره میکنم درت میارم خخخخخخخخخ مردم از خنده ناموسا هردوتا لو رفتن ………..خوشم میاد میبیننم میگن اینجا چه خبره؟ نمیبینی چه خبره مگه …….بچه ها …هخخخخخخخ…همیشه همینطوریه تا میخوای یکاری کنی سروکله یه نفر پیدا میشه عرررررررررر راس میگه چانی مامانا همیشه میفهمن ممنون که گذاشتید :300:

  6. خخخخخخخخخخ بابا من از بکی من.حرف ترم که…
    فکر میکردم الان چی میخواد و این چانیول نمیگیره…
    کی بود دیدشون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    لوهان خیلی خله…
    ولی جونگینی رو دوس دارم.تنها کسیه که دیوونه نیس….
    هعی…زدن تو پرشون بدجور…

  7. این پدر و مادرها همیشه ضدحالن حالا نمیشد سرشون بندازن پایین و برن در بزنن یا اصلا به روی خودشون نیارن
    خدا به داد چهارتاشون برسه ممنون عزیزم خسته نباشی بوووووووووووس

  8. امون از این پدر مادرا خداییش تو واقعیتم همینجوریه تا میری ی غلطی کنی پدر مادرا میان. :wacko: عررررررررر ما چه منحرفی بودیم نگو بکی سونا میخواست :rose: :300:
    بچه ها زودتر نظر بزارین تا نظرات 50 تا بشه دیگه…حیففه فیک به این خوبی نیست:؟؟!!!!

  9. اوخی بیچاره ها دلم واسه هر چهارتاشون سوختید
    اصن چرا مامان باباها همیشه در بدترین شرایط سر می رسن؟؟؟؟
    مرسی عزیزم

  10. چانبکشش کم بوددددد خیلی کم …خیلی کم هم داره میشه رفته رفته آب میره-_-
    نازی چانیول خودشم میدونه بکهیون چی میگه ولی….
    گیر افتادن؟!!!وایییی
    کای خیلی کیوته کلا تو فیک واقعا خیلی کیوته….خخخ خیلی خنده دار بود :heart: :unsure:

  11. سر چانبکش پاچیدمممم ..اصلا فکر نمیکردم سونا رو داره میگه :300:
    این لو دیگه رده ها ..ولی چه قشنگ هم خودشو نازه میکنه برا کایش عععررررر :cry:
    واهاییی وقتی این کای میزنه تو فاز احساسی اصلن تو دلم یهو خالی میشه :zardak2 (11): :zardak (61):
    این ننه باباشون چرا سر رسیدن ،،مزاحم سبیلا :jhsdhugP: :hamwheelsmilf:

  12. واااااااااااااااااااااای وات د فاااااااااااااک :300: :300: :300: هر دو تا کاپل مثل اینکه بیچاره شدنننننننننن …ای بابااااااااا :300: ….حالا چانبک حقشونه یکم خخخخخخخ اونا پررو ان ..ولی بیچاره کایلو دلم برا کای کباب میشه ک.
    دستت درد نکنه عزیزم بازم این قسمت انقد خندیدم ک تمام عضلات صورتم و سرم درد گرفت :)))))))))) دمت گرم کارت واااااااااااااقعن عالیه معرکه ای .
    طنزت واقعن تحسین بر انگیزه و قلم قشنگ و شیرینتم دیگه باعث میشه همه چی عالی بشه
    مرسی مرسیییییییییی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: