Step brother_16

Step brother

من برگشتممممم

ک دلش برای برادر خونده تنگیده بود؟ ^~^

الان میگن هیچکس😂✌

این قسمت رو کلا به افتخار تولد همسر نیلو گذاشتم ^~^

16
دارم به عنوان یه راوی خوب و مهربون بهتون توصیه میکنم ، هیچوقت ، و جدی میگم ، هیچوووووقت مرامی به دوستتون کمک نکنید حرص معشوقه اش رو دربیاره ، خیلی کار رو مخیه .
تو اینه ی دستشویی به خودم خیره شدم ، لبخند قلبیمو زدم و موهام رو کمی ریختم رو پیشونیم ” خیلی جذابیا کیونگی ” بوسی برای خودم فرستادم و برگشتم تا بیام بیرون که خوردم به دیوار ” ای دماغم ” خب توقع داشتم دماغم درد بگیره ولی نگرفت ، سرم رو بالا گرفتم ” چیه دیوار نرمی…..عه سهون تویی؟” دیوار نبوده سهون بوده :/
لبخند مسخره ای زد که با قیافه ی پوکرش قشنگ معلوم بود مصنوعیه . چشمام رو چرخوندم و از کنارش رد شدم ” حداقل اون قیافه پوکرت رو جمع کن بعد لبخند بزن ادم بیشتر باورش بشه “
سهون هم دنبالم اومد ، ” چیه بهت برخورد؟”
سعی کردم بغضم رو مخفی کنم ” نه ، خیلی خوشحالم ”
شونه ام رو گرفت و مجبورم کرد بایستم ” ببین دارم چی میگم “
خیلی تخس تو چشماش خیره شدم ” چیه چی میگی؟”
دست به سینه ایستاد ” مثل این که بدهکارم شدیما ، چرا روز بعد از وقتی که بهم اعتراف کردی فهمیدم دوست پسر داری؟”
چشمام رو باز چرخوندم ، چجوری میتونه انقدر احمق باشه ، انتظار داشتم همون موقع که چانیول من رو معرفی کرد بفهمه که الکیه ” اون دوست پسر من نیست ”
خیلی عصبی خندید ” اوه واقعا؟ پس تو دوست پسر اونی؟”
” اون فقط بهم خواست کمکش کنم تا عشقش رو یه تنبیه کوچولو کنه همین “
” دو کیونگسو فکر میکنی من انقدر ابلهم که حرفات رو باور کنم؟”
همون موقع پشت سر سهون چانیول رو دیدم که داره به شدت بکهیون رو میبوسه ، صورتش رو چرخوندم سمت اونا و وقتی دیدم فکش باز مونده گفتم ” اره ابلهی ، ولی برای این که حرفام رو باور نمیکنی “
پشتم رو کردم و راه افتادم ، بغض سنگینی تو گلوم بود ، من فقط میخواستم به یه نفر کمک کنم کسی رو که دوست داره به دست بیاره ، ولی خودم عشقم رو از دست دادم ، البته اگر بشه رابطه ی یک شبه رو اسمش رو گذاشت عشق .
صدای سهون رو از پشت سرم شنیدم ” کیونگسویاا” حس کردم شلوارم داره تنگ میشه ، فاک من دیگه چی منحرفیم ، صدای سهون هم تحریکم کرده بود.
قدم هام رو تند تر کردم و سعی کردم از دستش در برم ، هرچند تو دلم خدا خدا میکردم که زودتر بهم برسه .
بالاخره بهم رسید و بازوم رو گرفت ” چیه؟ چی میخوای ؟”
سرش رو انداخت پایین و سرخ شد ، خدایا اون صورت کوچولو و خوشگلش گل انداخته بود و دلم میخواست همونجا ببوسمش ، انقدر محکم که از جاش کنده بشه .
” فکر کنم حق با تو بود کیونگی ” لباش رو گاز گرفت و بازوم رو ول کرد ” متاسفم ، هونی رو ببخش ” درسته که زیاد سهون رو نمیشناختم ، ولی خوب میدونستم که فقط وقتی از اسم خودش به عنوان سوم شخص استفاده میکنه که بخواد خودش رو لوس کنه .
چشمام رو چرخوندم و دست به سینه ایستادم ” چه فکری راجع به من کردی؟ فکر کردی انقدر چیپ و مسخره ام؟ انقدر اشغالم؟ انقدر گهم؟ انقدر…..” دستش رو گذاشت روی دهنم ” بابا بسته ، الان کار به جاهای باریک میکشه ” به زور خودم رو کنترل کردم تا نخندم و اخمم رو حفظ کنم.
دستش رو که برداشت لبام رو دادم جلو و با حالت قهر روم رو گرفتم ” خیلی نامردی ، جواب تلفنمم نمیدادی “
اهی کشید ” خب چه انتظاری داشتی؟ فکر کردم تا یکی جذاب تر دیدی من رو یادت رفت “
زدم روی پیشونیش ” پابویا ، کی گفته چانیول گوش دراز از تو جذاب تری”
با حالت خیلی لوسی سرش رو تکون داد ” هست دیگه ، دوروزه اومده دل همه رو برده ، از جمله بیون بکهیون “
خندیدم ” بابا با بکهیون که دوروز نیست اشنا شده ، خیلی وقته همدیگرو میشناسن”
” واقعا؟ یعنی خیلی وقته با هم رابطه دارن؟”
پش سرم رو خاروندم ” نه خب رابطه که نه ، ولی چانیول قبلا پسرخاله ی بابابزرگ بقال سر کوچه اینا بوده”
هنگ کرد ” چه رابطه ی نزدیکی “
خنده ام گرفت ” بیخیال بابا ، اونا اصلا اهمیتی ندارن ” سرفه ای کردم وسرخ شدم ” هنوز بابت اون شب درد داری؟”
اونم سرخ شد ” نه بابا چیز مهمی نبود ، همون فرداش خوب شد”
” ببخشید نمیخواستم انقدر خشن باشم”
” نه بابا عیبی نداره که ، دیگه باید باهم کنار بیایم”
صدایی از پشت مثل زوزه ی گرگ اومد ” اووووووو، کدوم شب کدوم شب؟ این اقای کوتوله ما هم شیطون بوده ها”
برگشتم و بکهیون رو دیدم ، دستش رو روی شونه ام انداخت ” بلا جدی تو با سهون بودی؟ اونم زیرت بود؟”
با دهن باز به سهون نگاه کرد ” اصلا بهت نمیادا ، بیشتر میخوره بکن در رو باشی ، خودم به شخصه فکر میکردم قصد داری لولو رو بکنی و بزنی به چاک ، برادرش هم برای همین انقدر غیرتی شده و ازت خوشش نمیاد ، اخه میدونی یه حس غریبی تو چشات حست که میگه هم گی هستی هم فاعل هم ماده ی فرار ، تا واکنش انجام شد سریع میزنی به چاک و ماده ی ترکیبی بیچاره رو منحدم شده…..” دستم رو گذاشتم روی دهنش ، از روی دست منم حرف میزد باز ، این بشر رو ول میکردی تا جونش از چشماش بیرون بزنه حرف میزد . دستم رو محکم گاز گرفت و باعث شد بپرم بالا ” یااااا مگه سگی؟”
لباش رو داد جلو و دستش رو به کمرش زد ” ببین این بار چندمه به من میگی سگا ، به حسابت میرسما “
” نه خیر مثل این که چانیول هم بینمون نباشه ، ما نمیتونیم باهم کنار بیایم”
پشت چشم نازک کرد و دستاش رو به جلوش ضربدری گرفت ” چانیول هیچوقت بین ما نبوده قشنگم ” دستاش رو اورد پایین و با ناز گفت ” البته قشنگ نیستیا ، من همینجوری گفتم “
چشمام رو چرخوندم ” من و سهون با هم کاری نکردیم ”
” پس راجع به چی حرف میزدید؟”
عصبانی شدم و با تشر گفتم ” به تو چه اخه؟”
شونه بالا انداخت ” اگه نگی باورم نمیشه که نکردیش “
حرصم گرفت ” خب باورت نشه “
سهون با هل گفت ” ای بابا چی چی رو باورت نشه ، الان جدی فکر میکنه تو من رو کردی ” سرخ شد و چرخید سمت بکی ” بابا اون شب مهمونیی ما رفتیم بیرون بازی میکردیم ، بعد مجازات بازنده این بود که براش سیبیل اتشین بکشن ” سرش رو انداخت پایین و لبای کیوتش رو داد جلو ” منم باختم ، اون یکم خشن کشید پشت لبم سرخ شد خیلی درد گرفت “
بکهیون یه کم بهش نگاه کرد و پقی زد زیر خنده ، لپای سهون رو کشید ” ای جان نازی کیوتی “
دستش رو کشیدم عقب ” خب حالا توهم ، انقدر بهش دست نزن ”
خنده اش رو جمع کرد و لباش رو داد جلو ” حالا یه لپش رو کشیدما ، خودت رو چی میگی جلوی من چانیول رو بوسیدی؟”
” خوب کار کردم “
سهونم چرخوندم سمت خودش و ناباورانه بهم نگاه کرد ” هیونگ واقعا بوسیدیش ؟ خیلی نامردی ” و تند تند ازم دور شد .
برگشتم و قبل از این که برم دنبال سهون یکی زدم تو کله ی بکهیون ” همیشه میرینی فقط “
و دویدم دنبال اون بچه ی لوس قهر قهرو ” سهون وایسا ، وایسا بابا وایسا “
……………………………………………………..
پشت در اتاقش وایسادم ، تا اومدم در رو باز کنم ؛ صدای هق هقی از داخل اتاق اومد . دستم روی هوا خشک شد و اب دهنم رو قورت دادم ، یعنی داشت گریه میکرد؟ ولی برای چی ؟ مامانش که خوب بود ، یعنی انقدر از سوسک میترسید؟ یا برای این که من فهمیده بودم خجالت میکشید؟ شایدم میترسید من به بقیه بگم که از سوسک میترسه . نه نه اینجوری نمیشد ؛ طاقت نداشتم که به خاطر یه ترس الکی گریه کنه .
در اتاقش رو محکم باز کردم ” کایا …”
” اخخ” دیدم پشت در بوده و منم در رو زدم بهش ” ای وای ببخشید “
” اینجا چیکار میکنی؟” سرش رو گذاشت روی زانوش و دوباره شروع کرد به گریه کردن .
زانو زدم جلوش و از شونه هاش گرفتم ” ببین کایا ، چرا گریه میکنی ؟ من که گفتم مشکلی نیست ، خب همه از یه چیزی میترسن ، من از ارتفاع میترسم ، بکی از لوسیفر گربه ی سیندرلا میترسه ، کریس از فین کردن میترسه چون فکر میکنه مغزشم باهاش میاد بیرون ، خب تو هم از سوسک میترسی دیگه ، به خدا من قضاوتت نمیکنم ، به کسی هم نمیگم ” خودم هم بغض کردم ” ترخدا گریه نکن ، قول میدم “
اشکاش رو پاک کرد ” اره میترسم ، به خاطر ترسم هم گریه میکنم…..ولی نه ترس از سوسک”
“پس ، پس چی؟”
دوباره هق هق کرد ” ترس از عشق لوهان ، من از این که عاشق تو بشم میترسم “
دستام رو کشیدم و نشستم رو زمین ، فقط میتونستم بهش خیره بشم ، کار دیگه ای از دستم برنمیومد که بکنم ، فقط میتونستم خیره بشم .
” میترسم که عاشقت بشم ، نباید بشم ، چرا من رو بوسیدی لوهان؟ چرا؟”
بالاخره به خودم اومدم ” چرا میترسی عاشقم بشی؟ مگه خودت نمیگفتی که عشق عشقه و مرد و زن نداره هوم؟”
اشکاش رو پاک کرد و لبخند تلخی زد ” ترسم از این نیست که تو مردی لوهان ، ترسم از اینه که تو ….که تو….برادرمی “
” نیستم”
برگشت و بهم خیره شد ” چ…چی؟”
” من برادرت نیستم “
سرش رو تکون داد ” من به مامان قول دادم ، لوهان شهر قبلی ما ، همه جا ابروی مامانم رفته بود ، چون…چون فیلم س-ک-س پسرش …با یه پسر دیگه تو همسایه ها پخش شده بود ، مامان خیلی عصبانی بود ، میخواست بیرونم کنه و برگردونتم پیش پدرم ” روش رو گرفت ” اون موقع تازه با بابای تو قرار ازدواج گذاشته بودن ، گفت به یه شرطی حاضر بهم اجازه بده بمونم “
با سکوتش کلافه ام کرد ” چه قولی کای؟ چه قولی؟”
” این که اینجا هیچ گندی نزنم ، مخصوصا ، مخصوصا با پسر همسر جدیدش ” اب دهنش رو قورت داد ” فکر کنم دیگه فهمیده باشی چرا تو مدرسه سریع چسبیدم به دخترا نه؟”
باز زد زیر گریه ” خیلی میترسم ، لوهان من نمیخوام از دستت بدم ، اگر عاشقت شم ، نمیتونم داشته باشمت ، اون موقع برادرم رو هم از دست میدم …..نباید من رو میبوسیدی لوهان ، چرا اینکارو کردی ؟ “
چند لحظه گذشت ، دستام رو دورش حلقه کردم ” نمیدی ، هیچوقت از دستم نمیدی ، چه به عنوان برادرت ، چه به عنوان….عشقت “
نمیدونستم روی چه حساب و نقشه ای این قول رو بهش دادم ، چون خودم هم میترسیدم ، ولی از یه چیزی خیلی مطمئن بودم ، این که قرار نیست بزارم من رو از دست بده.

The following two tabs change content below.

Kim sheida

مکنه شیدا هستم ^^ سابر و مترجم اختصاصی رییس لو ~ Byun lover~ Firelight for ever~ اکانت فارسی توییتر کای Kimkaiiran

Latest posts by Kim sheida (see all)

36 Responses

  1. خاااک برسرم کامنت نذاشته بودممممم ینی خاااک ..ولی گذاشته بودما :/ نیسش
    مهم نی … عاشق کایلو شم معرکهههه س ..عععر و جیغ هامو قسمت بعد میزنم :w427:

  2. ناموسا کی بوده که وقتی حرفای دی او سهون راجب درد نداری و اینا رو خونده منحرف نشده عررررررررررررررررررررررررررررررر کریس از فین فین میترسه چون مغزم… عررررررررر پوکیدم کایییییییی بمیرم برا بچم ممنون

  3. من دلم تنگ شده بود اصلا چند وقتیه از فیک های توپمون خبری نیست فکر کنم همه درگیر درس و کتابن
    موفق باشید
    دوستون دارم بوووووووووووووووس

  4. کریس از فین میترسه چون فک میکنه مغزشم میزنه بیرون :rose: :300: :300: :300: راستی از اول داستان تاالان فک میکنم چانی که پسر خاله بابابزرگه همسایه بکیه پس از اونجایی که پسرخالس وبابابزرگ هم احتمالاپیره پس پسرخاله هم باید پیرباشه دیگه البتهیه استثناهست که اونم میشه گفت خاله کوچیکه بوده چانی هم فرزنداخری …شایداینجوری بشه …… :128181: ….این حرفهارو فقط محض شوخی گفتم در هر حال مرسیییییییییی :yes: :unsure:

  5. چه قده این سهون کیوت و گوگولی و لوسه عوضی ه دوس داشتنی من .یه لحظه تصور کردم کیونگسو سهونو بکنه هنگ کردم
    کای سابقه ی درخشانی داشته ها

  6. آخه بیچاره مادر کای و خوده کای :zardak (24):
    یعنی عاشق این خنگ بازیای لوهانم :yes:
    سهون و دی او عالی بودن :zardak (6):
    بکی هم مثل همیشه عشقه :zardak (61):
    ممنون خیلی عالی بود :zardak (35):

  7. من که دلم خیلی تنگ شده بود برا داستان عرررررررر
    وایییییی سهون و دی اووووو خخخخخ
    نترکی بک بکییییییییییی :300: :300: :300:
    عرررررر عرررررر بیچاره کاییییی
    لوهان قول الکی ندیاااااااااا
    عرررررررررر کایلوئه قشنگممممممممم :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF:
    عالی بود شیدا جوووووووون
    مرسی و خسته نباشیییییییی :zardak2 (11): :unsure: :zardak (35): :zardak (6):

  8. وای از دست بک تو به اون دوتاچکار داری بزار کارشون رو بکنن :300: :300: :300: :300:
    طفلی کای این دفه مامانش چکار میخواد بکنه مگر اینکه بابای لوهان آدم باشه و زنش رو آروم کنه
    :jhsdhugF: :jhsdhugF:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: