Progressive education_58

Progressive education

سلام

من هر باراپ 4. 5 پارت گذاشتم و حداقل هفته ای یه بار گذاشتم

این یعنی هفته ای 5بار

باز نظرات در حد 30 تاس

اونم فیکی که بالای 500 خواننده داره موقع رمز دادن فقط به 200 300 نفر رمز میدم 

اگر این قسمت نظرات خوب بود که هیچی اگر نبود به همون 20 30 تایی که نظر میذاشتن ادامه رو میدم کسایی که فیکای خودم یعنی برادر خونده و خائن رو میخونن میدونن ادمی نیستم برای نظر اذیت کنم ولی ترجمه واقعا زور داره -____-

58
چهارشنبه شب با بسته شدن درهای مدرسه بازم تمین برنگشت . پنجشنبه و جمعه هم برنگشت . شنبه که شد هم مینهو و هم جینکی عصبی شده بودن و به مامان بابای تمین هم زنگ زدن.
شنبه هم کیونگسو نشسته بود پیش جینکی و داشت به تهدیدای پدر و مادر جینکی پشت تلفن گوش میداد.
جینکی دیگه اشکش داشت درمیومد وقتی قهر کرد .
” همه چیز درست میشه جینکی ” جونمیون دستش رو دورش حلقه کرد ” تمین الان ناراحته . حالش خوب شه برمیگرده “
” الان سه روز گذشته ” بغضش گرفته بود ” اگر اتفاق بدی براش افتاده باش هچی؟ اگر یه جا افتاده باشه مرده باشه چی؟ اگر بلایی سرش بیاد تقصیر منه”
کیونگسو اروم گفت ” هیچ اتفاقی برای تمین نمیفته ، شاید جوون باشه ، ولی احمق نیست . خودش رو تو خطر نمیندازه . بزار یه کم ارم بشه ، همونطور که جونمیون گفت برمیگرده”
صدای در اومد ، جونمیون بلند شد تا در رو باز کنه .
جینکی با دیدن دوس پسر برادرش کمی لرزید ” اینجا چی میخوای//”
” با تمین حرف زدم ، نمیگه کجاست ، ولی حالش خوبه ، نمیخواد هم که برگرده”
” باهاش حرف زدی ؟” از بغل کیونگسو پرید ” چرا به تو جواب داده بعد جواب منو نداده”
” نمیخواد باهات حرف بزنه هیونگ”
“همش تقصیر توعه ، هر اتفاقی داره میفته تقصیر توعه”
” نخیرم تقصیر توعه اتفاقا ، اگر سرت رو تو کار ما نمیکردی تمین الان اینجا بود ؛ اون الان خدا میدونه کجاست و کسی رو هم نداره ، و این تقصیر من نیست هیونگ “
جینکی دیگه کاملا قاطی کرد ؛ رفت تا به مینهو حمله کنه ولی کیونگسو جلوش رو گرفت . مینهو هم خیلی ساده برگشت و رفت.

کیونگسو خودش رو بغل جونگین جا کرد ” همه چیز قاطی پاتی شده ، نمیدونم چرا کسی گم شدن تمین رو به پلیس اطلاع نمیده ، اونا زود پیداش میکنن . خیلی دور نشده دیگه نه؟”
جونگین اهی کشید و سرش رو تکون داد ” مثل این که چیزی از سیاست ادم پولدارا نمیدونی ، عزیزم ، گزارش گم شدن تمین برای خانواده اش عواقب بدی داره . مردم چی میگن اگر بفهمن که پسرشون فرار کرده؟ مدرسه هم همینطور ، اگر بقیه بفهمن که یکی فرار کرده دیگه نمیخوان بچه هاشون رو بفرستن اینجا “
” ولی سلامت تمین مهم تره”
جونگین به تلخی خندید ” متایفانه نه . دنیا منصفانه نیست عزیزم”
کیونگسو اخمی کرد وسرش رو تو سینه ی جونگین فرو برد ” وقتی بتونم ، میبرمت جایی که دنیا توش خوب باشه “
جونگین محکمتر بغلش کرد ” خیلی خوشحال میشم “

دوشنبه دیگه کل مدرسه میدونستن که تمین گم شده .
” تمین پیداش نشد؟ من و چانیول همش نگرانیم “
کیونگسو رو به بکهیون کرد و صداش رو پایین اورد تا کسی نشونه ” اخر هفته به مینهو زنگ زد ، گفت جاش امنه ولی برنمیگرده”
بکهیون اهی کشید ” بیچاره جینکی ، حتما خودش رو مقصر میدونه”
” اره ، ولی تقصیر مینهو هم میندازه ، فکر کنم بهتره بندازه گردن مینهو تا خودش ، والدینش به اندازه کافی سرزنشش میکنن”
بکهیون با نگرانی گفت ” راجع به مینهو و تمین میدونن؟”
سرش رو تکون داد ” تا جایی که من میدونم جینکی چیزی نگفته . فکر کنم از اول هم نمیخواست بگه . فقط میخواست تمین رو تهدید کنه . فکر نمیکرد اینجوری بشه”
بکهیون اه کشید ” کاش میدونستیم تمین کجاست . میرفتم گوشش رو میکشیدم میاوردمش “
یشینگ کمی سر جاش جا به جا شد .
” تو چته ؟ از وقتی تمین گم شده عجیب غریب شدی “
یشینگ اه کشید و با دکمه اش بازی گرد ” نمیدونم ، خیلی مسخره اس که ادما نمیتونن با کسی باشن که دوستش دارن”
کیونگسو لبخند تلخی زد ” فکر نمیکنم راجع به تمین و مینهو حرف بزنی “
یشینگ اخمی کرد و به پنجره ی کلاس خیره شد ” میدونی ، امروز سومین سالگرد باهم بودن منو سویون بود”
بکهیون پرسید ” از اون موقع تاحالا باهاش حرف زدی؟”
یشینگ با بدبختی سرش رو تکون داد ” سعی کردم فراموشش کنم ، با یکی قرار بزارم ، سر خودم رو گرم کنم ، ولی نمیشه ، همش دارم بهش فکر میکنم “
” باید باهاش حرف بزنی ، چه میدونی الان چه حسی داره”
بکهیون هم موافقت کرد ” حق با اونه ، ببین چی سر من و چانیول اومد “
” باشه ، باهاش حرف میزنم”
وقت ناهار که شد رفتند پیش بقیه ، کیونگسو چیزی برای خودش و جونگین درست نکرده بود.
صف کافه تریا خیلی شلوغ بود.
تو صف که بودن بکهیون سویون رو دید ، زد روی شونه ی یشینگ ” هیونگ ، سویون اونجاست ”
یشینگ سریع بهش نگاه کرد و اب دهنش رو قورت داد.
کیونگسو گفت ” اروم باش ، فقط برو بهش بگو که فکرات رو کردی و میخوای دوباره باهم باشین ، نمیخواد خیلی بزرگش کنید ، یه کم باهم بگردید ببینید چی میشه ، دیگه جفتتون بالغ شدید”
” اره ، اروم پیش میریم”
ولی بازم حرکتی نکرد .، بکهیون صبرش تموم شد و هلش داد سمت سویون .
به سویون که داشت غذاش رو انتخاب میکرد نزدیک شد ” سویون ؟ میشه یه دقیقه حرف بزنیم؟”
سویون با تعجب برگشت ” اوپا….اکی ، راجع به چی میخوای حرف بزنی؟”
برای یه لحظه نمیتونست حرف بزنه ، فقط بی هدف دهنش رو باز و بسته میکرد.
بکهیون صورتش رو بین دستاش گرفت ” بچمون هنوز زودش بود برا این کارا”
یشینگ بالاخره صداش دراومد ” سویون من دلم برات تنگ شده ، خیلی دوست دارم ، میشه باهام ازدواج کنی ؟” انقدر صداش بلند بود که همه برگشتند سمتش . حتی کسایی که داشتند راه میرفتند خم ایستادن/
بکهیون نمیدونست بخنده یا گریه کنه .

سویون اول شکه شد ، ولی بعد لبخند زد ” باشه “
یشینگ انگار سیلی خورده بود ” باشه؟”
سویون سرخ شد و خندید ” اره ، بدون تو من هیچی نیستم ، یشینگ، من با این که به وقت نیاز داشتم تا فکر کنم ، ولی تو تنها کسی هستی که میخوام نمیتونستم بیام پیشت چون فکر میکردم ازم متنفری “
” ببینم خلی؟ چه جور ممکنه ازت متنفر شم؟ من عاشقتم”
” منم عاشقتم ” خجالت کشید ” با این که عین احمقا وسط مدرسه و بدون حلقه…”
یشینگ پرید وسط حرفش ” بدون حلقه چیه؟”
سویون تعجب کرد ” چی؟”
یشینگ از جیب ژاکتش جعبه ای که معلوم بود حلقه ی نامزدیه رو بیرون اورد ” راستش ، همیشه میخواستم تو سومین سالگردمون ازت خواستگاری کنم . این حلقه رو قبل این که باهام بهم بزنی خریده بودم . ولی وقتی باهام بهم زدی ، میخواستم بندازمش بره برای همین تو جیبم بود . تو تنها کسی هستی که میخوام باهام ازدواج کنه”
سویون یشینگ رو بغل کرد ” دوستم دارم جانگ یشینگ ، بیا ازدواج کنیم و تا ابد با هم باشیم باشه ؟”
بکهیون ادای حال بهم خوردن دراورد ” این لوس ترین چیزیه که تاحالا دیدم”
” تو دیگه هیچی نگو هروقت دوس پسرت رو میبینی دست از پا نمیشناسی “
” خودت چی همیشه لا لنگ دوس پسرتی “
یشینگ نیشخند زد ” بچه ها چطوره ببندید بزارید من لذت ببرم؟”
کیونگسو و بکهیون دهنشون رو بستند و لبخند زدند.

The following two tabs change content below.

Kim sheida

مکنه شیدا هستم ^^ سابر و مترجم اختصاصی رییس لو ~ Byun lover~ Firelight for ever~ اکانت فارسی توییتر کای Kimkaiiran

Latest posts by Kim sheida (see all)

59 Responses

  1. ” تو دیگه هیچی نگو هروقت دوس پسرت رو میبینی دست از پا نمیشناسی “
    ” خودت چی همیشه لا لنگ دوس پسرتی “

    وااااااااااااای این تیکه عالی بود :300:

  2. خدا رو شکر بخیر گذشت..این سویونم منتظر بود لی یه حرکتی بزنه آآآآ :300:

    خرشانس به سویون میگن تو کافه تریا ازش خواستگاری میکنن :300:

    نمیدونم چی بگم واقعا :yahoo:

    همه چیز عالیه :yes:

    دیگه کایسو کم شده چرا!؟!؟!!؟

  3. لیلیلیلیلیلیلیییییی :jhsdhuf9: :jhsdhuf9: بادا بادا مبارک باااداااا :heart:
    با اینکه این فقط یه داستانه ولی هروقت رفتاره کای رو با کیونگ میبینم همش میگم کوفتت شه :300: کای خیییییییلیییییی خوبه :zardak2 (11):
    مرسی کللللیییی

  4. ای بابا چانبک درست میشه کایسو ریده میشه کایسو درست میشه این بدبختا گرفتار میشن نویسندش روانیه عرررر اصن کاپل بهم زنه.
    مرررسی فراوان

  5. خیلی عالی بود دستت درد نکنه
    میدونم چقد ترجمه سخته
    الآنم که مدارس و دانشگاه شروع شده سرتون شلوغ تر شد
    خسته نشو همین جوری ادامه بده آجی
    فقط خدا کنه تمین صحیح و سالم برگرده

  6. آخه اعتراف لی خیلی زیبا ,ساده و سریع بود تا اومدم شروع کنم به خوندن تموم شد ولی خیلی عالی بود دستت درد نکنه خسته نباشی بابت ترجمه :zardak2 (11): :zardak (35):

  7. چرا کیس نداشتتتتت؟؟؟؟؟ هاااااان من کیسسسس میخواممممم بوسش میکرد دیگههه لوس نمیشد یشینگ
    فدات مکنه من که همیشه میزارم برات ❤️

  8. من باز جا مووندم از فیک!!!
    برم بخوونم!
    عجبا خخ اینا خواستگاریم کردن رف .ایول بابا!
    بکهیون چیزیزیش میشه ها!
    کیونگسوی عزیزم خخخ

  9. تا حالا تو یه فیک انقدر نگران نشده بودم…این تمین کجا رفته :zardak (31): :128181:

    بعلخ سویونم همچی چارچنگولی پرید رو ییژِینگمون :zardak (60):
    این دوتام رفتن خونه بخت…اااااااااااااا یاد فیک ازدواج بیون بکیهون افتادم ژیومین توش ازدواج کرد با دختره :tansmiley:

    یکی باید به بکیهون بگه که با چانیول یکم کم لوس بازی دراره

    بکیهونم حرف دلمو زد همش لا لنگ دوس پسرشه :yahoo:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: