Illusion_3

Illusion

بچه ها این فیک سکای نمیمونه هونهان میشه , تو تیزرم گفته بودم ^~^

گاهی اوقات کاری میکنی که انجان دادن و ندادنش , تو زندگی شخصی خودت تاثیری نداره , ولی خب وقتی انجامش میدی و زندگی کسی که بی نهایت دوستش داری رو تحت تاثیر قرار میده , حس میکنی دنیای خودت هم زیبا شده , شبیه یکی از تشبیه های مادرت از بهشت , میدونی , تشبیه مادر من از بهشت , یه دنیای ابری , پر از ماشینای جور واجور و بیسکوییتای کرم دار بود . من این بیسکوییت هاروخیلی دوست داشتم .
وقتی که حرفای من تلنگری بود برای چانیول تا برگرده پیش بکهیون , حسم دقیقا همون جوری بود . یه دنیای ابری پر از ماشینای جور وار جو و بیسکوییت کرم دار …….

اونروز صبح وقتی که از خواب بیدار شدم , حس میکردم آفتاب خیلی درخشان تر شده . یه جورایی انگار قلب بکهیون بهم وصل بود و میتونستم شادیش رو حس کنم . خوشحال بودم چون دیگه قرار نبود نگران این باشم که خودش رو بکشه , خوشحال بودم چون دیگه لازم نبود به این فکر کنم که سوهیون الان چه حالی داره , همه اینا باعث میشد که بی نهایت خوشحال بشم , خیلی زیاد , جوری که به این فکر نکنم که زندگی خودم هنوز اشفته است.
با صدای ضربه های پی در پی خمیازه ای کشیدم و با بی حوصلگی جواب دادم “بله؟”
” صبحتون به خیر اقای اوه , صبحونه اماده است و پدرتون هم باهاتون صحبت دارند”
چشمام رو روی هم فشار دادم ” الان میام پایین”
عالی بود , پدرم مهارت خاصی تو بهم زدن اوضاع خوب داشت , و همینطور مهارت بی نظیری تو درست کردن اشوب . میدونم که خیلی بی انصافیه , ولی گاهی به ذهنم خطور میکرد که اگر جای مادرم , پدرم مرده بود , الان زندگی خیلی بهتری داشتم.
دست و صورتم رو شستم و مسواک زدم. خوب میدونستم که پدرم از این که با لباسای راحتی سر میز صبحونه , جلوی خدمتکارا باشم متنفره , برای همین پیرهن ابی رنگ و شلوار کتون نوک مدادیم رو پام کردم . نفس عمیقی کشیدم و با باز کردن در , خودم رو برای طوفانی به اسم پدر اماده کردم.
با لبخندی پلاستیکی روی صندلی همیشگیم نشستم . جونگین زیر چشمی بهم خیره شده بود و چشمکی زد .
چشمام رو بهش چرخوندم و به پدرم که با دقت سوسیسای توی بشقابش رو میذاشت توی دهنش سلام کردم.
” سلام سهون”
صدام رو صاف کردم ” سوهی گفت با من کار دارید ”
” اره دارم , امروز سمینار بزرگی هست و میخوام که تمام برنامه هات رو کنسل کنی ”
اهی کشیدم, از این که همیشه حرف حرف اقای اوه بزرگ بود متنفر بودم ” پدر میشه من توی این سمینار حضور نداشته باشم؟”
” البته که نه , شخص مهمی هست که باید ببینیش , ممکنه که پیشنهاد کاریم رو قبول نکنه و برگرده به کشور خودش , میخوام یک بارم که شده قبل از رفتنش برای همیشه ببینیش”
میدونستم بحث کردن فایده ای نداره , برای همین فقط سرم رو تکون دادم ” بله پدر , فهمیدم ”
” اقای چویی میاد دنبالت , دلم میخواد مثل یه جواهر بدرخشی سهون”
بازهم فقط سرم رو تکون دادم و حرفی نزدم. پدرم از پشت میز بلند شد و رو به جونگین گفت ” تو هم دیگه کم کم برو شرکت جونگین , من اون شرکت رو به امید تو گذاشتم”
جونگین تا جایی که میشد به صورت نشسته تعظیم کرد این کار رو کرد و بله ی ارومی گفت .
با رفتن پدر به صندلیم تکیه دادم و به سوسیسای تو بشقابم خیره شدم . اشتهام رو از دست داده بودم
جونگین یه کم خندید ” چی شده سهونم؟”
” جونگین این زندگی اونی نیست که من میخواستم”
“یعنی نمیخواستی دکتر بشی؟”
“چرا میخواستم , ولی برای کمک به مردم , نه برای این که مدام با یه سری ادم از اسمون افتاده برم شام بخورم و یه لبخند مصنوعی بزنم و تظاهر کنم که ازشون خوشم میاد”
جونگین دوباره خندید ” بیخیال عشقم , به محض این که تخصصت رو بگیری , اقای اوه ریاسست بیمارستان رو بهت واگذار میکنه , اون موقع میتونی هرجور که خودت دلت میخواد بگردونیش ” چشمکی زد ” هوم؟”
لبخند زدم ” حق با توعه عشقم , حق با توعه”
جونگین هم لبخند شیرین و انرژی بخشی زد ” معلومه”
همون موقع صدای قشنگ و گرم بکهیون به گوشم رسید ” سلام سلام” سریع نشست روی صندلی پدر و با همون. غبراقی گفت” صبحتون بخیر مرغ عشقا”
جونگین موهای بکهیون رو بهم ریخت و خندید ” چقدر شنگول میزنی بیون؟”
بکهیون ابرو بالا انداخت و چشمک زد ” چرا نزنم؟”
“مگه چی شده؟”
چشمای بکهیون درخشید ” چانیول از عروسیش فرار کرده تا با من باشه ” دوباره چشمک ” البته باباش همه کارتاش رو مسدود کرده و این که ممکنه به زودی از گشنگی بمیریم” خندید ” ولی اشکال نداره , تا وقتی اون هست گشنگی رو هم تحمل میکنم”
جونگین با خوشحالی زد روی شونه ی بکهیون ” برات خیلی خوشحالم بیون کوچولو , خیلی زیاد”
بکهیون خواست چیزی بگه , ولی جلوش رو گرفتم و زودتر از اون دهن باز کردم ” بکهیون اگر پول لازم داری کافیه فقط بگی ”
بکهیون با قیافه ای که دلخور به نظر میرسید گفت ” به نظرت به چانیول بر نمیخوره بگم از پسر خالم که بهترین دوست اونم هست پول گرفتم؟ ” سرش رو تکون داد ” اصلا امکان نداره میدونستم قبول نمیکنه , امکان نداشت . بکهیون مغرور من نمیتوسنت این پول رو قبول کنه . همون موقع هم که رفت و توی رستوران های پدر چانیول گارسون شد , ترجیح داد توالت هارو تمیز کنه تا این که از من پولی بگیره. لبخندی زدم و شونه بالا انداختم ” در هر صورت میدونی که برای من مهم نیست ”
بکهیون هم لبخند معنا داری زد ” ولی برای من هست”
از سر میز بلند شدم ” دیگه باید برم , یه سری درس دارم و بعدش باید برای سمینار اماده بشم”
چشمای بکهیون با تعجب همراه حرکات من تکون خورد ” سمینار؟ کدوم سمینار؟”
پوفی کردم و لبخندی بی جون زدم ” مثل همیشه , دور هم جمع میشن تا پز سفرهای خارجیشون رو بدن و در باره ی عمل های سختی که از توش سربلند بیرون اومدن اراجیف ببفان”
بکهیون نخودی خندید ” تو برای چی داری میری؟”
همونجور که برای اخرین بار قبل از چرخیدنم به صبحونه ی دست نخورده ام نگاه میکردم گفتم ” یه شخصی هست که پدر میخواد من رو باهاش اشنا کنه”
صوتی شبیه صدای گرگ زد و با نیشخند برگشت سمت جونگین ” بوی هوو میاد اقای کیم ” با شونه اش ضربه ای به شونه ی جونگین زد .
جونگین با ترش رویی گفت ” داری کاری میکنی دلم برای اون بکهیون افسرده تنگ بشه”
بهشون خندیدم و گذاشتم با هم جر و بحث کنند . صدای این دوتا یکی از دلایل نفس کشیدنم بود و میتونستم تموم روز رو به جر و بحثشون گوش بدم.
در کتابخونه رو روی خودم قفل کردم. کتاب های دانشگاهم رو روی میز بزرگ وسط کتابخونه گذاشتم . الارم گوشیم رو فعال کردم برای ساعت 3 و در خوندن رو شروع کردم.
انقدر توی بیماری های مختلف و عفونت ها غرق شده بودم که وقتی ساعت به صدا در اوم. حس کردم فقط 5 دقیقه گذشته , نه 7 ساعت.
خمیازه ای کشیدم و بعد از نرمش کوتاهی برای باز شدن عضلات بدنم در رو باز کردم و رفتم بیرون.
میدونستم جونگین رفته و بکهیون هم احتمالا رفته بود دنبال یه کاری برای خودش.
دلم نمیخواست تو اون وضعیت ببینمش , میخواستم بهش کمک کنم ولی نمیشد. حتی از این که خرج سوهیون رو میدادم هم عصبانی بود , مطمئنا برای خودش هیچ کمکی رو قبول نمیکرد.
دستی به صورتم کشیدم ” سوهی , سوهی”
بعد از چند لحظه سوهی جلون ظاهر شد و تعظیم کرد ” بله قربان؟”
” حموم رو اماده کن لطفا , باید دوش بگیرم”
دوباره تعظیم کرد و رفت .
بعد از یه حموم طولانی که باعث شده بود پوستم کمی چروک بشه , کت و شلوار مشکی و پیرهن سفیدم رو پوشیدم , کراوات قرمز رنگی بستم و دستمال ستش رو توی جیبم گذاشتم. نمیدونستم دقیقا منظور پدرم از درخشان بودن چیه , ولی جونگین همیشه این تیپم رو دوست داشت و برای من , جذاب به نظر رسیدن برای جونگین , برابر بود با درخشندگی.
موهام رو که به صورت ویرگولی فرم داده بودم رو یک بار دیگه چک کردم . صدای سوهی از پشت در اومد ” اقا , اقای چویی منتظرتونه”
نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم ” ممنون سوهی”

با رسیدن به هتلی که محل برگزاری کنفرانس بود , یه حس عجیبی داشتم , اعتماد به نفس من خیلی زیاد بود و هیچوقت دست پاچه نمیشدم , ولی با هر قدمی که به سالن نزدیک میشدم , انرژی خاصی بهم وارد میشد . نه این که بخوام شلوغش کنم یا دروغ بگم , اون انرژی واقعا بهم منتقل میشد , نمیدونستم حس خوبیه یا نه , فقط میدونستم که عجیبه.
نگهبان جلوی در با دیدن من , بدون این که ازم دعوتنامه ای بخواد بهم در رو برام با لبخند باز کرد. لبخند متقابلی بهش زدم و وارد سالن شدم.
بیشتر چهره ها اشنا بود , دوستای پدر , همسرای افاده ایشون , پسرایی که هر کدوم منتظر بودن با مرگ پدرشون ثروت کلونی بهشون برسه , دخترایی که سعی داشتن دل پسرا , و مخصوصا من رو , ببرن تا علاوه بر ثروت خانوادگیشون , یه همسر پولدار هم داشته باشن .
البته خیلیا هم خوب بودن , دکترایی که خیلی وقتا بی دستمزد جون مریضارو نجات میدادن , کسایی که اصالت خانوادگی نداشتن ولی با سعی و کوشش به موفقیت رسیده بودن , خانم های موقری که به خودشون اجازه نمیدادن رفتار ناشایستی ازشون سر بزنه . تو هر جمعی خوب و بد پیدا میشه , ولی غالبا این جمعیت هارو ادمایی تشکیل میدادن که لیاقت اونجا بودن رو نداشتند.
“بالاخره اومدی شاهزاده؟”
برگشتم و جونگ سویون رو دیدم که با شامپاین تو دستش داره بهم لبخند میزنه .
لبخند کمرنگی زدم ” سلام خانم جونگ”
چشماش رو چرخوند ” چرا سویون صدام نمیکنی؟”
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم , همیشه از ادمایی که بیخودی احساس صمیمیت میکردن بدم میومد , همینطور از صدا کردنشون با اسم کوچیک.
” همون خانم جونگ بهتره , نیازی نمیبینم از اسم کوچیکتون استفاده کنم”
دوباره چشماش رو چرخوند , این بار لبخندی هم نداشت ” به هر حال , پدرتر منتظرته”
“شبتون بخیر ” و برای این که حرصش رو دربیارم نیشخند زدم ” خانم جونگ”
تونستم صدای بهم خوردن دندوناش رو بشنوم و لبخند رضایتمندی زدم .
پدر گوشه ای ایستاده بود و با یکی از دوستاش که دیده بودم ولی بهش اهمینی نداده بودم
تا اسمش یادم بمونه حرف میزد.
رفتم سمتش و صدام رو صاف کردم . پدر برگشت سمت من و لبخند زد ” اومدی پسرم؟”
برگشت دوباره سمت دوستش ” سونگ من زود برمیگردم , فعلا از مهمونی لذت ببر”
مردی که پدر سونگ صداش زده بود بعد از لبخندی به من , راهش رو کشید و رفت .
پدر شونه ی من رو گرفت و توی جمعیت دنبال کسی گشت ” کجاست؟ یعنی کجاست؟”
یه کم با تعجب تو جمعیت رو نگاه کردم ” کی کجاست پدر؟”
پدرم نگاهش به جایی افتاد و چشماش برق زد ” اونجاست , بیا سهون بیا”
رفت سمت دیوار شیشه ای سالن . درست کنار دیوار , مرد با قد متوسط و کت و شلوار نوک مدادی ایستاده بود , یه لیوان.شامپاین دست نخورده تو دستش بود و تو سکوت به بیرون خیره شده بود . موهای. قهوه ایش خیلی زیبا صورت بی نقصش رو قاب کرده بود.
“دکتر” با شنیدن صدای پدر لبخندی زد و برگشت سمتمون.
حرفی نزد فقط به پدر خیره شد . پدر صداش رو صاف کرد و جوری که انگار من خیلی با ارزشم بهم اشاره کرد ” دکتر , پسرم سهون که راجع بهش باهاتون حرف میزدم” برگشت سمت من ” سهون , ایشون بزرگترین روانپزشک کل کره و چین , اقای لو هستند”
دستش رو گرفت سمت من ” از اشناییت خوشوقتم اقای اوه جوان” یه کم جا خورده بودم , به قیافه اش میخورد فقط پسر یکی از دکترا باشه , اصلا بهش نمیومد تخصص و از اون مهمتر , تجربه داشته باشه.
دستش رو گرفتم و کمی فشار دادم ” منم همینطور دکتر”

The following two tabs change content below.

Kim sheida

مکنه شیدا هستم ^^ سابر و مترجم اختصاصی رییس لو ~ Byun lover~ Firelight for ever~ اکانت فارسی توییتر کای Kimkaiiran

Latest posts by Kim sheida (see all)

34 Responses

  1. واااااااای هونهاااااان*-*
    هونهان زودتررررررر بیا وسط*-*
    ^-^ مرسییییی
    من تازه اضافه شدم به جمع خواننده های این فیک

  2. واییییییییی چقدر خوبه لوهانم دکتره اونم روانشناس خیلی از ورود افتخارآمیزش به داستان خوشحالم. :zardak (6):
    میدونم که قراره هونهان باشه ولی یکبار دیگه میگم خواهش میکنم کایو آدم بده نکن که با خیانت به سهون آسیب بزنه و ولش کنه :hanghead:
    خیلی خوووب بود این قسمت ممنون

  3. اخی بده که سکای نیست ولی من هونهان هم دوست میدارمممممممممممم
    چه جذبه ای داشت.دوست ندارم سهون ضعیف دیده بشه هاااا

  4. بعله اقای لو جوان!
    نمیدونم چرا ولی یه حسی بدجور فریاد میزنه که بوی دردسر میاد.بنظر لوهان حریف ساده ای نیست.
    یعنی قراره جونگین بمیره و بعدش سهون دیوونه بشه? اونوقت دکترش لوهانه دیگه?
    خوبه خوبه داستانو تموم کردم رفت!
    مرسی اجی جونم خسته نباشید❤❤❤

  5. من از الان شروع کردم به خوندن … خیلی ممنون از این به بعد میخونمش .. داستانش هنوز معلوم نیست … هانهون باشه خوبه … ولی خب سکای گناه داره

  6. عررررررررررررررر
    جییییییییییییییییییغ
    داااااااااااااد هوااااااااااااااااررر
    لوهانییییییییییم وارد میشود❤❤❤
    اونم چه ورودیییییییی
    قوبونه اون ابهت و جذبت برررررم مخه من❤❤❤
    زوده زوده هونهان بشهههههه
    من سکای ندووووس خوووووووو
    اصن سهون و کای برام نمیگنجههههههه
    خیلی توپ و عالییییییییه شیدا جون❤❤❤
    مرررررسی و خسته نباشی عزیزم❤❤❤

  7. واااااوووو لولومون بالاخره اومد
    ینی این رابطه ای که من بین سکای میبینم با مته هم ترک بر نمیداره حالا معلوم نی چجوری لوهانی میخواد بیاد وسطش خخخخ
    با این اوصاف لوهان اینجا چند سالشه؟؟

  8. فاعکک چرا من احساس میکرم چانیک قسمت قبل واسه گذشتس؟؟خو هیپی مشکل حل شد دمت گرم چانا همینطور خوب باش
    عر سکاییییییییییی میخوام

  9. اوففففف جذبه و ابهت لوهان منو کشتههههه من عرررررررررررررررررر
    سهونیییییییی عرررررررر بزرگترین روانپزشک کم نیست عررررررررررررر
    سکایم دوست داشتم هونهانم دوست دارم ولی میشه یخورده بیشتر سکای باشه عرررررررررر اخه من هردوتا رو دوست دارم تکلیف بچم کای چی عررررر خیلی خوب بود مممونم

  10. عرررررررررررررررررررر لولوووووووووووووو خفن دووووووست دارممم عرررررررررررررررررررر
    فقط امیدوارم تو هونهان شدنش کسی آسیب نبینه…

  11. مرسی
    ولی چرا اینقدر کم¡¿¡¿¡
    لوهان باید تقریبا ده سال ازش بزرگتر باشه یا اینکه خیلی مخ باشه! بهترین روانپزشک و با تجربه گفتی.
    لطفا از قسمتای آینده بیشترش بنویس. توصیف بهشتت رو دوست داشتم:-)
    چانبک هم کاش بیشتر بشه آخه چانبکش دوستداشتنیه.
    خسته هم نباشی. :unsure:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: