If the police ask_9

قسمت نهم فیک ترجمه ای If the police ask به ترجمه ی Pinkyswan

نظراتون کمه کم -_-

چند روزه دیگ تولد چانیول بود و قرار شد تو خونه ی چن براش تولد بگیرن.وویی فان بک و دوستاشم دعوت کرد.

وویی فان برای تولد چان چند تا بازی کامپیوتری خریده بود که چانیول از دیدنشون واقعا خوشحال شد.

“این بازیا واقعا کم یابن یول.قدرشونو بدون”

چن هم برای هدیه یه سری فیلم و بازی خریده بود.لوهان و ییژینگ هم براش یه کاپشن خریده بودن.

وقتی چانیول میخواست هدیه ی بک رو باز کنه قلب بک داشت از جاش کنده میشد.هدیه ی بک یه شالگردن بود.یه شالگردن با عکس یه پاپی که شبیه اقای پی بی بود.بک یه کوچولو عصبی بود چون هدیه ای که خریده بود خیلی ساده و ارزون بود.اما لبخندی که چان بعد از دیدن شالگردن زد ارومش کرد.

“ممنون بک.هرروز میپوشمش”

و چانیول واقعا هم این کارو کرد.اون هرروز شالگردنی که بک براش خریده بود رو میپوشید.

برای تعطیلات سال نو چانیول به خونشون رفت.با این حال بک و چان تلفنی با هم حرف میزدن و چان کلی عکس براش میفرستاد.عکس از خونش..خانوادش و اسباب بازیای بچگیش.

مدرسه ها شروع شد.کلاس های چانیول هم همینطور.از اونجایی که زمستون سردی بود بعضی روزا کلاسا بخاطر برف تعطیل میشد.تو این روزای تعطیل بک پیش چانیول میرفت و روزشون رو با هم میگذروندن.بعضی روزا هم چانیول مجبورش میکرد که با هم بیرون برن و برف جلوی در همسایه هارو پارو کنن.مخصوصا اون همسایه ها که مثل مامان بک از ‘ادمایی مثل اون پسر قد بلنده’ خوششون نمیومد.بکهیون واقعا فاز چانیول رو درک نمیکرد.اون زنا همش پشت سر چانیول حرف میزدن و با این حال چانیول کمکشون میکرد؟؟؟؟(از بس گله این بشر😍)

“بکهیون..این خانوما مسن هستن.نمی تونن کارای سنگین انجام بدن.ما مردا باید کمکشون کنیم مگه نه؟”

“اما اونا تو رو دوس دارن.پشت سرت کلی حرف ید میزنن فقط چون گی ای”

بک احساس میکرد اگه چانیول این جوری ادامه بده ممکنه بعضیا از مهربونیش سواستفاده کنن.

“میدونم..ولی اگه شاید باهاشون مهربون باشم از من خوششون بیاد..تو این طور فکر نمیکنی؟”

چند روز به ولنتاین مونده بود.ولنتاین کلا برای بک مهم نبود.اما امسال یه دختر به بک ابراز علاقه کرده بود.این اولین بار بود که چنین اتفاقی برای بک میوفتاد.بک کلا بین دخترا محبوب نبود(خاک بر سر اون دخترا🙃)

بک خیلی مودبانه درخواست اون دخترو رد کرد.دست خودش نبود.واقعا دوسش نداشت.تازه اصلا نمیشناختتش.اما دختره هی اصرار میکرد که اگه چند روزی با هم باشن و بیش تر اشناشن بهتر میشه.

دختره زشتم نبود.یه جورایی خوشگل ترین دختر کلاس بود اما بنظر بک جذاب نبود.بک فقط یه نفرو دوست داشت اونم همسایش بود.بک با خودش فک کرد اگه فقط چند روزی با دختره باشه و بعدش بهش بگه که علاقه نداره رابطشو ادامه بده مشکلی پیش نمیاد.پس درخواستشو قبول کرد.

دو هفته ای میشد که با هم بودن.اما مشکل اینجا بود که بک اصلااااا حسی به دختره نداشت.دختره مهربون بود اما اصلا تاثیری روی بک نداشت.بک با خودش فکر کرد که “شاید منم گیم” اما ترجیح داد فعلا به این مسئله فکر نکنه.

چانیول سریع همه چیو فهمید و بهش تبریک گفت.بکهیون احساس کرد اگه بجای تبریک از چانیول تسلیت میشنید بهتر بود.

“همون دخترست که میگفتی ازش خوشت میاد؟”

“نه”

“اوه…خب…ازش خوشگل تره؟”

“نه…اما…دختره خوبیه”

” ا

وایی فک کن.تو دوس دختر داری اون وقت من تنها موندم…هاها ها ها😐”

“اون دوس دخترم نیست”

“اه اولشه…همه اولش میترسن رابطشونو رسمی کنن”

“بک..تولدت نزدیکه..چه برنامه ای داری؟”

بکهیون که حرصش از لوهان و ییژینگ که از یه ظرف بستنی میخوردن در اومده بود گفت “هیچی”

“بیا بریم مهمونی”

“مهمونی؟”

“اره تیم بسکتبالی که ژینگ عضوشه یه مهمونی راه انداخته.منم باید برم.ولی نمیخوام تو تنها بمونی”

بک نمیخواست به اون مهمونی بره ولی ییژینگ خیلی راجبش ذوق داشت که بک نتونست جواب منفی بده.

بک شب تولد 15 سالگیش با اون دختره که مثلا دوس دخترش بود به مهمونی رفت.بک از لحظه ای که وارد مهمونی شدن پشیمون شد.همون اول ژینگ و لوهان تنهاشون گذاشتن و بک موند با اون دختره.یه کم که گذشت دختره کاملا مست شده بود(بچه های این دوروزمونه😒)و خودشو از بک اویزون کرد.اروم در گوش بک گفت “میخوام ببینم چه مزه ایی میدی؟(به به دیگه چی؟😐)

بک با خودش فکر کرد که دختره زیاد فیک خونده و این حرفارم از همون جا یاد گرفته.

دختره بک رو سمت دیوار هل داد و اروم جلو اومد.جلوی بک زانو زد و بک میتونست قسم بخوره چانیول با لباسای خیس خیلی بیش تر میتونست تحریکش کنه تا این دختره.دختره خیلی مست بود بخاطر همین غش کرد😐 و بک هم تصمیمشو گرفت.دختررو روی مبل گذاشت و از مهمونی بیرون اومد.دیگه مطمئن شده بود به دخترا حسی نداره.

وقتی به خونه رسید تازه فهمید چه مشکلی پیش اومده.تمام هیکل بک بوی الکل میداد.اگه مامانش اینجوری بک رو میدید حتما کلی جیغ جیغ میکرد.برای همین بک تصمیم گرفت از درختی که نزدیک پنجره ی اتاقش بود بالا بره و مستقیم بره توی اتاقش.بالا رفتن از درخت خیلی سخت تر از چیزی بود که بنظر میومد.چند دقیقه ای نگذشته بود که سر و کله ی چانیول پیدا شد.

“بوی الکل میدی بک”

“خب که چی؟”

“بک تو فقط چهارده سالته”

“پونزده باهوش.امروز تولدم بود.تازه خیلی هم نخوردم.”

“وای ببخشید.تولدت مبارک بک.یادم نبود پونزده با چهارده خیلی فرق داره.تو الان واقعا بزرگ شدی”

“چانیول بعضی وقتا خیلی حرصمو در میاری”

“خب اقای بزرگ و پونزده ساله…چرا از در نرفتی تو؟”

“به مامانم گفتم دارم میرم خونه ی لوهان..نگفتم میرم مهمونی که توش پر ادم مسته”

“اوه پس فکر کردی ساعت یک شب درحالی که بوی الکل میدی از درخت بری بالا فکر خوبیه نه؟افرین باهوش….بیا بریم خونه ی من”

بک تو خونه ی چانیول دوش گرفت.تازه چانیول یه تیشرت و شلوار خوشو به بک داد که بپوشه.لباسا ی چان برای بک خیلی بزرگ بود ولی بک عاشقشون بود.

صبح وقتی بک سر میز صبحانه نشست چانیول یه جعبه ی کوچیک جلوش گذاشت.روش نوشته بود ‘برای بکهیون از طرف چانیول و اقای پی بی’

“برش دار…مال توئه..تولدت مبارک”

قلب بکهیون تند تند میزد.هی تو دلش دعا میکرد که خواب نباشه.بک جعبرو باز کرد.یه تلسکوپ با چند تا لنز بود.بک به چانیول نگاه کرد.

“امیدوارم به خاطر این که به خونت نگاه میکردم از دستم عصبانی نباشی”

چانیول خندید.اگه میدونست این خنده هاش چه جوری قلب بک رو میلرزونه…”ممنون یول..خیلی دوسش دارم…”

The following two tabs change content below.

Kim sheida

مکنه شیدا هستم ^^ سابر و مترجم اختصاصی رییس لو ~ Byun lover~ Firelight for ever~ اکانت فارسی توییتر کای Kimkaiiran

Latest posts by Kim sheida (see all)

44 Responses

  1. شت عرررررررررررررر عاشقشم عاشقشم عاشقشم.
    خیلی دوستش دارم فوق العاده است اصلاجای بحث نداره عررررررررر
    انقددلم میخوادروزانه اپ بشه بعدمن بعدیه هفته بیام هفت تاقسمت بخونمممم عرررربزنم اماحیف که مترجم جانمان حالش خوب نیست وقادربه اینکارنیست.
    مترجم جان مرسی که ترجمه میکنی. :zardak (35):

  2. خیلی جالب بود :zardak2 (11): فاز اون دختره رو که کلا نفهمیدم :zardak (31): ولی امیدوارم بعدا باعث اذیت بک نشه :tansmiley: یه حسی بهم میگه چانی از مدت ها پیش برای تولد بک برنامه ریزی کرده بود ولی وقتی بک با لوهان رفت چان تمام مدت منتظرش موند تا برگرده :zardak2 (18): کلا اینکه حس چان با اینکه فعلا مبهمه اما قشنگه :zardak2 (11): بابت این قسمت ممنون :unsure:

  3. خواهشا مارو بخاطر بعضیا از این فیک محروم نکن…
    من خیلی خیلی خیلی خیلی این فیکو دوس دارم واقعا انتظار براش برام خیلی طولانی میشه لطفااااا
    اونا واقعا دوست داشتین!!میدونم هر دفه گفتم ولی واقعا اینطورن!
    :zardak (35):
    این فیک باعث میشه هم آروم بشم هم ذوق کنم :zardak2 (11): :jhsdhuf6:

  4. ااااا چرا من قسمت قبل رو ندیدم داستان جالبی داره فقط یکم تند پیش می ره انگار نویسنده فقط داره خبر می ده بهر حال دوسش دارم
    ممنونم

  5. وایییییی من عاشق این فیکم اپش کن اپش کن ما میخونیمش
    عرررررررررر بک 15 سالشه چه بزرگ شده
    چانی چطور متوجه عشق بک نمیشه بعد متوجه دوست دختر داشتنش میشه؟؟؟؟؟؟
    در کل عالییییی بود من عاشق این فیکمممممم

  6. مکنههههههههههههههههههههههههههههههههههه
    من اینو الان به توصیه خاهر گرام خوندم
    خیییییلیییییییییییییییییییییییییییییی عاشقشممممممممممممممممممممممم
    خیلییییییییییییی قشنگهههههههههه
    یه حس قلقلکی بهم میده هییییییییییییییییییی
    چقدر چانیولو دوست دارم اینجا مهربونو نازه
    مرسی عزیزممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

    من تا قسمت بعدی پرپر میزنم ^^

  7. یعنی من عااااااشق این فیکممممم :zardak (6):
    خیلی ساده و طبیعیه کلا همینشو خیلی دوووست دارم :zardak2 (25):
    بیچاره بکی دلم براش میسوزه پس کی چانیول حس واقعی بک رو میفهمههه :zardak (24):
    خیلی منتظر قسمت بعد بودم ممنووووون :w427:

  8. عزیزم بک بکم پونزده سالش شده=)
    روند داستان یکم زیادی تنده نه؟
    الان قسمت9و سه سال از وقتی چان اومده می گذره :yahoo:
    میشه زودتر آپ کنی؟لطفاا :zardak (35):

  9. ننننننازییییی ووای خدا دلم مبخواد برم چان محکم بگیرم بگم این بک بدبخت عاشقته یذره بفهم اگه هم میدونی ی تکونی بخور

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: