If the police ask _ 11

If the police ask

بکهیون نمیتونست بیکار بشینه و ببینه که کیونگسو برگشته و جوری رفتار میکنه که انگار چیزی نشده.بخاطر همین تصمیم گرفت به خونه ی چانیول بره.بک اروم درو زد و منتظر موند.کیونگسو در رو براش باز کرد.اولین چیزی که نظر بکهیون رو جلب کرد قد کوتاه کیونگسو بود.بک با خودش فکر کرد که تا چند سال دیگه که رشدش کامل بشه از کیونگسو بلند تر میشه.

“چیزی میخوای؟”

“چانیول”

کیونگسو با تعجب به بکهیون نگاه کرد و اروم از جلوی در کنار رفت تا بک بتونه چانیول رو که روی مبل نشسته بود ببینه.

“هی بک..فک نمیکنی یکم دیروقته؟”

بکهیون به کیونگسو نگاهی انداخت و گفت “میشه شب اینجا بمونم؟”

“باز با مامانت دعوات شده؟ولی عیبی نداره میتونی روی مبل بخوابی”

“مبل؟؟”

“اون یکی تخت برای کیونگسوئه”

“خب چرا کیونگسو روی مبل نمیخوابه؟”

چانیول به بکهیون نگاه کرد و خیلی جدی گفت “یکهیون کیونگسو هیونگ توئه…نباید واجبش اینطوری حرف بدنی”

بکهیون که کلافه شده بود گفت”خب حالا…نمیشه کیونگسو هیونگ روی مبل بخوابه؟اون فقط یه شب اینجا میمونه دیگه”

“نه بکهیون کیونگسو همخونه ی منه…میخواد برگرده”

“چرا؟”

“چی چرا؟چرا برمیگرده؟خب من پول لازم دارم و کیونگسو هم خونه میخواد”

بکهیون اقای پی بی رو از روی زمین برداشت تا دیگه با کیونگسو بازی نکنه.بک احساس میکرد از کل این خونه فقط یه اقای پی بی براش مونده.

در هر صورت بک شب رو توی خونه ی چانیول گذروند.به مامانشم گفت که پیش لوهانه.وقتی از خواب بیدار شد کیونگسو رو دید که توی اشپزخونه مشغوله.وقتی بکهیون رو دید اروم سرشو تکون داد.خیلی مشکوک بود.بکهیون با خودش فکر کرد اگه کیونگسو غذای بک رو مسموم کرده باشه چی؟اون وقت میتونن دوتایی با هم زندگی کنن بدون این که بک مزاحمشون بشه.بک توی فکر بود که کیونگسو گفت”تو نباید با چانیول اونطوری حرف بزنی”

“چی؟”

“مهم نیست شما دوتا چقدر صمیمی هستین.درهرصورت اون هیونگته..باید بهش احترام بزاری”

“نمیخوام منو به عنوان یه بچه ببینه”

کیونگسو واقعا تعجب کرد.ولی سریع روش رو برگردوند.

“اصلا برای چی برگشتی؟؟؟تو واقعا چانیول رو اذیت کردی هیونگ”

“الان با هم خوبیم..با هم نیستیم فقط دوستیم”

“خوبه..امیدوارم همینجوری بمونه”

“فک نمیکنی چانیول برای تو زیادی بزرگه؟”

چانیول وارد اشپزخونه شد و بک و کیونگسو به هم نگاه کردن و ترجیح دادن بحث چانیولیشون رو تموم کنن.

زمان که گذشت بکهیون فهمید که کیونگسو واقعا راست گفته.کیونگسو و چانیول فقط دوست بودن و تمام این دو ماهی که کیونگسو برگشته بود اتفاقی بینشون نیفتاده بود.کیونگسو بیش تر روز خونه نبود.رابطه ی بکهیون و کیونگسو هم بهتر شد.بک دیگه اون حس بد اولیه رو نداشت.یه شب چانیول بلیط سینما گرفت که با بک به سینما برن.اما مشکل اینجا بود که وقتی به سینما رفتن کیونگسو هم اونجا بود.بک برای یه لحظه دپرس شد اما بعد دید که یه پسر قد بلند با کیونگسو حرف میزنه.

“سلام من سهونم…با کیونگ و چانیول همدانشگاهیم”

مثل این که کیونگسو به ترس از رابطه غلبه کرده بود.وقتی که داشتن وارد سالن سینما میشدن بکهیون اروم در گوش کیونگسو گفت”هیونگ فک نمیکنی سهون برای تو زیادی کوچیکه؟”

اما برخلاف تصور بک کیونگسو جوری خندید که چشماش شکل نیم دایره شدن.بکهیون با خودش فکر کرد حالا که کیونگسو دوست پسر داره شاید بتونه باهاش مهربون تر باشه…

کیونگسو واقعا مهربون تر از چیزی بود که بکهیون فکر میکرد.با چانیول و بکهیون فیلم نگاه میکرد و تمیزکاری میکرد.خیلی هم پسر ارومی بود.اما از اونجایی که رشته ی تحصیلیش مربوط به محیط زیست و این چیزا بود بیش تر وقتشو بیرون از خونه بود.بک احساس کرد بعد از گذشتن چندوقت کیونگسو هم عضوی از دوستاش بود.

 با گذشت زمان چانیول مثل شراب😂😎😈🍷که هرچه قدر سنش بیشتر میشه بهتر میشه جذاب تر میشد و اختلاف سنی هفت سالش با بکهیون بیشتر معلوم میشد.تولد بیست و سه سالگی چانیول بدترین روز برای بک بود.البته خود مهمونی خیلی خوب بود و خوش گذشت.همون دوستای همیشگی یعنی ییفان و چن و لوهان و ییژینگ بعلاوه ی کیونگسو و دوست پسر پوکرش.بکهیون برای هدیه برای چانیول یه ست کامل باغبونی خریده بود تا اینجوری چانیول بتونه خیلی خوب از باغچه ی عزیزش نگهداری کنه.چانیول از هدیش واقعا خوشحال شد و بکهیون رو بغل کرد و یه دور دوره خودش چرخوند.همون شب وقتی بکهیون میخواست بخوابه از خدا بخاطر افریدن چانیول کلی تشکرد کرد.

و چند روزه بعد خدا جواب سپاسگذاری بکهیون رو داد😂

کیونگسو بیرون بود و بک و اقای پی بی و چانیول فیلم نگاه میکردن که یهو چانیول گفت”بک…من از طرف دانشگاه بورسیه شدم که بعد از گرفتن مدرکم 6ماه به ژاپن برم.تابستون که بیاد میرم”چانیول همه ی این حرفارو با هیجان زیاد به بک میگفت”خیییلییی عالیه مگه نه بک؟”

لوهان که از دیدن دوستش تو این شرایط متنفر بود اروم دستش رو پشت بک گذاشت و گفت “بک چانیول که هنوز نرفته”

“به هر حال که میره…چی کار کنم لو؟”

“بنظرت زندانی کردن یه نفر جرمه ؟؟؟قول میدم بهش غذا بدم”

لوهان بکهیون رو هل داد روی تخت و بکهیون دوباره شروع به گریه کرد.

چند روز بعد که بک به چانیول سر زد چانیول گفت امسال برای تعطیلات سال نو نمیتونه به خونشون بره چون کلی کار داره که باید قبل اد رفتن به ژاپن انجام بده.و از اونجایی که کیونگسو پیش خانوادش میرفت این بهترین فرصت قبل از رفتن چانیول به ژاپن برای بک بود که چند روزی رو باهم بگذرونن.وقتی این مسأله رو با مامانش درمیون گذاشت مامانش خیلی راحت قبول کرد و گفت”بک تو بیش تر وقتتو اونجا میگذرونی و تازه اون همیشه به تو غذا هم میده…معلومه که میتونه بیاد”

بکهیون چانیول رو به خونشون دعوت کرد که سال نو رو با هم جشن بگیرن.چانیول هم مثل بچه ها کلییی خوشحال شد و قبول کرد.بکهیون خیلی از جشن سال نو خوشش نمیومد.مجبور بود با ادمایی حرف بزنه که تا حالا ندیده.اما امسال اینجوری نبود.از اونجایی که چانیول واقعا ادم اجتماعی ایه توی مهمونی با همه صحبت میکرد و همرو میخندوند.از خانومای مسن تا پسرعموهای کوچولوی بک.بکهیون از دیدن چانیول که انقدر خوشحال واقعا خوشحال بود.

وقتی تعطیلات تموم شد کلاسای چانیول هم شروع شد و سرش از همیشه شلوغ تر بود.بین همه ی این روزای خسته کننده چانیول سعی میکرد چند روزی رو هم با بک بگذرونه.بعضی وقتا سینما میرفتن.بعضی وقتا پیاده روی یا رستوران.بعضی وقتا لوهان و ییژینگ و کیونگسو و سهونم بهشون ملحق میشدن.از اونجایی که فکر رفتن چانیول همیشه تو سر بک بود بک تمام سعیش رو میکرد که از این لحظه های باقی مونده درست استفاده کنه.کیونگسو به بکهیون گفته بود که چانیول از دو سه نفری خوشش اومده بود.اما بعد از اشنایی بیشتر با هیچکس وارد رابطه نشده.بکهیون اول از شنیدن چیزی که کیونگسو گفت خوشحال شد ولی بعد یادش اومد که روزی میرسه که چانیول کسی رو که همیشه دنبالش بوده میبینه و همه چیز تموم میشه.

روز تولد 16 سالگی بکهیون بود.زمان واقعا سریع میگذشت و کم تر از یه ماه به سفر چانیول مونده بود.روز تولد بکهیون با یه مهمونی کوچیک تموم شد.همه ی دوستاش رفتن و کیونگسو داشت خونه رو مرتب میکرد.بک به اتاق چانیول رفت.فکر این که 6ماه کامل چانیول پیشش نیست کل روز تو سرش بود.چانیول پشت میزش نشیت بود و با مسأله های درسیش سروکله میزد.عینک زده بود.بنظر بکهیون عینک خیلی به چانیول میومد.البته همه چی به چانیول میومد اما عینک خییلی بهس میومد.بک با خودش فک کرد که دیگه 16 سالشه..باید حسشو به چانیول بگه قبل از این که دیر بشه.بهش بگه چقدر دوسش داره.چقدر بهش عادت کرده و چقدر بودنش خوشحالش میکنه.

“یول…..من…..من….دلم برات تنگ میشه”

چانیول با تعجب بهش نگاه کرد…بعد اروم لبخند زد “منم دلم برات تنگ میشه…اما زود برمیگردم”

“برنگردی چی؟”

“بک اینجا خونه ی منه…برمیگردم”

وقتی به فرودگاه رفتن و بک خانواده ی چانیول رو دید با خودش فکر کرد که اقای پارک ژن خیلی خوبی به بپه هاش منتقل کرده چون خواهر چانیول هم واقعا خوشگل بود.مثل چانیول قد بلند بود و چشمای بزرگی داشت .بکهیون تمام سعیشو کرد که گریه نکنه.مامان چانیول عوض بکهیون هم گریه میکرد.بکهیون دلش میخواست مامان چانیول رو بغل کنه تا دوتایی بتونن برای چانیول گریه کنن اما این کارو نکرد.

چانیول همشون رو بغل کرد و رفت و بکهیون رفتن چانیول رو نگاه کرد……

The following two tabs change content below.

Kim sheida

مکنه شیدا هستم ^^ سابر و مترجم اختصاصی رییس لو ~ Byun lover~ Firelight for ever~ اکانت فارسی توییتر کای Kimkaiiran

Latest posts by Kim sheida (see all)

39 Responses

  1. وااااااایییی آپ شددددد :zardak (6):
    چقدر من این فیک رو دوست دارم :zardak2 (11):
    چقدر اینکه یه کف گرگی بزنم به چانیول رو دوست دارم :zardak2 (18):
    این چان مشنگ شده این همه عشق رو نمیبینه ای خدااااااا :negative:
    بیچاره بکیییییی :begging:
    ممنووووووووووووووون :zardak (35): :unsure:

  2. الهی بک بکی من حالا تنهایی چکار کنه دلش برای چانیش تنگ میشه تازشم اعتراف نکرد
    خدا کنه وقتی چان برمیکرده بکی خوشگلتر و کیوت تر شده باشه واین دوری باعث عشق و علاقه چان به بک بشه
    ممنون عزیزم دوست دارم بوووووووووووووووووووووووس

  3. عرررررررررررررررررررررررررررر چند قسمته کل فیک؟؟
    کاش عاجی زودد زوووووووود عاپ کنی
    عرررررررر کیونگیییی
    عرررررررررر چانی
    عررررررررررررر پی بی
    عررررررررررررر زندانی کردن یه نفر؟؟
    چرا همش به فکر غذان؟؟
    ننههم گفت اون بهت غذا هم میده
    انگار حیوون خونگیه
    حتی بکیمبه لوهان گف

  4. وای من نشستم همه ی فیک رو خوندم.خیلی قشنگ بود ولی کاش نمی خوندم هیجانش پرید
    ببخشید ولی قول می دم تا اخر اینجا هم بخونم. :jhsdhugF: :zardak2 (18):

  5. “بکهیون دلش میخواست مامان چانیول رو بغل کنه تا دوتایی بتونن برای چانیول گریه کنن اما این کارو نکرد.” اگر من اونجا بودم ، به پهنای صورت اشک میریختم و عر میزدم.
    وای که چ قد کیوته.
    این یول خیلی پرتههه ، خیلـــــی ، ینی خیلی:|
    نویسنده هم هرچی کاپله تخیلیه تو این فیک آورده
    “لو و ییشینگ”
    “سهون و کیونگ”
    لابد چان میره ژاپن با سوهو برمیگرده :wacko:

    خسته نباشی مترجم جان :zardak (35):

  6. عرررررررررر کجا رفت ناموسا عررررررررررررر به ولاه قسم تا دو دقیقه دیگه اپ نمیکردی با قالیچه سلیمان میومدم خفتت میکردم مینداخمت تو بزرگراه افریقا خخخخخخ ولی خیلی وقت بود اپ نشده بود دلم تنگید برا این فیک عرررررررررررر چانیول چه بزرگ شد بکی کی 16 سالش شد عررررررررررر چه چیزی رو به چانیول تشبیه کرد ناموسا با لایه ازون یکی شدم اصن چانیول مانند شراب خخخخ دقیقا حال من شکلک هایی بود که گذاشته بودی کنارش خخخخخخ عالی بود بگو دیگه بک بهش بگو دوسش داری عرررررر عالی بود منتظر ادامشم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: