EP8 (چشم های تو) YOUR EYES

سلام بر دوستای گلم خوبین؟ من اومدم با قسمته هشتمه چشم های تو اما قبل از اینکه برین ادامه میخوام یه چیزایی بهتون بگم پس حتما بخونید

خب دوستان میدونید که اینجا سایته رسمیه اوه سهونه و ما اینجا وظیفه داریم که از سهون کسی که دوسش داریم حمایت کنیم در کناره اخبار و عکس ها من یه سری نویسنده گرفتم که غیر از خودم براتون داستان بزارن تا سایت همش اخبار و عکس نباشه یه تنوع هم توش ایجاد شه اما الان که چک میکنم میبینم که نظراتتون برای دوستامون که زحمت میکشن و برای شما داستان مینویسن خیلی کمه خواستم بگم اگر اینطوری پیش بره من بخشه داستان نویسی رو به طوره کل از سایت حذف میکنم و نویسنده هارم میفرستم یه جای دیگه نویسنده شن خودمم دیگه داستانامو نمیزارم و اینجا فقط به سهون اختصاص پیدا میکنه چون اصلش همینه برا من فرقی نداره اینجا داستان بزارن بچه ها یا نه من حمایتمو میکنم پس من چک میکنم الان در حال حاضر سپیده نگین و زهرا جون براتون داستان آماده کردن به اضافه ی خودم اگر ببینم نظرات بده داستانمو خیلی دیر میزارم و اگه بازم اینجوری باشه داستان ها کلا از سایت حذف میشن…ممنون از حمایتتون 

حالا بفرمایید ادامه

 EP7 (چشم های تو) YOUR EYES

چانی یک ساعت بود که جلوی در منتظر بود ولی کسی از اون خونه ی داغون بیرون نمیومد…طاقت نیاورد و در زد:سلاااام….کسی خونه نیست؟؟اااام آقای بیون…
کسی جوابی نداد چانی یکم درو فشار داد و در به راحتی باز شد…تعجب کرد و وارد خونه ی ترسناکی شد انگار خونه سالها بود که ازش استفاده ای نمیشد…..
چانی به ظرفای شکسته و خاک گرفته ی داخل خونه نگاه کرد باورش نمیشد یعنی واقعا آدم تو این خونه زندگی میکرد؟!
سلااااام کسی خونه نیست؟؟؟ آقای بیون…
کسی خونه نبود چانی از پله های خاک گرفته بالا رفت و به اتاقی رسید….
به فضای اتاق نگاه کرد اتاق یه پنجره ی کوچیک داشت که پرده ی ضخیمش نوره آفتاب رو گرفته بود و اتاق رو تاریک تر کرده بود…
کناره پنجره تخته فلزی و رنگ و رو رفته ای بود و یه کمده درب و داغون
چانی به زمین نگاه کرد بشقابه شکسته ای رو زمین افتاده بود و رد خون رو بعضی از جاهای زمین دیذه میشد پس اینجا اتاقه بکی بود….باورش نمیشد عشقش تو یه همچین جایی زندگی میکنه این اتاق حتی از زندان هم وحشتناک تر بود…
چانی کمده بکی رو باز کرد خالی بود فقط یه دست لباس توش بود که چانی برش نداشت…همه جا خاکی و تاریک بود چانی داشت کلافه میشد واقعا اگه بکی جایی رو که زندگی میکرد میدید چی میگفت!!
چانی از پله ها پایین اومد و همه اتاقا رو گشت بعضی از اتاق ها خالی بودن کلا چانی به این نتیجه رسید که هیچکس تو این خونه زندگی نکرده و فقط بکیه که تو این اتاقه وحشتناک اسیره….
چانی داد زد:کسی اینجا نیستتتتتتتت؟؟؟؟؟
صدای پایی اومد و پسری وارد خونه شد چانی با اعصابه خورد به پسر نگاه کرد
پسر که قدش فوق العاده کوتاه بود و قیافه ای شبیه به موش داشت با ترس گفت:س.س.سلام….آ.آ.آقا
چانی: ببینم تو بکهیون رو میشناسی؟؟ بیون بکهیون
پسر:ب.ب.بله….ه.همینجا ز.زندگی میکنن
چانی پوزخند زد:داداشش کجاس؟؟
پسر وحشتزده پرسید:چیکارش دا.داری؟
چانی:کارش دارم از طرفه دانشگاهه بکی اومدم
پسر:صبر کن صداش کنم….
چانی کنجکاو بود این پسر رو ببینه خیلی آروم پشته دیواری قایم شد و از لای آجرها به در نگاه کرد…
بعد از ۵ دقیقه در باز شد و پسر به همراهه یه مرده دیگه وارد خونه شدن…چانی بهت زده به مرد نگاه کرد….نه این امکان نداشت…این همون مردی بود که تو دانشگاه یه بار دیده بود همون مردی که از نظرش نه به دانشجو شباهت داشت و نه به استاد…..
چانی دستشو جلوی دهنش گذاشت و سعی کرد هوار نزنه چون امکان نداشت اون مرد برادره بکی باشه
مرد با صدای خشنی گفت:برا چی منو کشوندی اینجا؟؟
پسر:آ.آ.آقا به خدا همینجا ب.بود
مرد با دستش محکم زد پس گردنه پسر:خره گیج…ببینم بکی بالاس؟؟
پسر:دا.دا.دانشگاس
مرد:خوبه از شره زرزراش راحتیم تا شب…
پسر بلند خندید:آ.آ.آقا…بریم س.سره کارمون
مرد:گمشو بدو
پسر و مرد از خونه خارج شدن چانی رو زمین نشست…هنوز دستش جلو دهنش بود…امکان نداشت اون برادره بکی باشه قیافه اش زمین تا آسمون با بکی فرق داشت بهش میخورد معتاد باشه….
چانی با افکاره خراب به سمته بیمارستان حرکت کرد واقعا نمیدونست باید به بکی چی بگه…بهش بگه برادرت معتاده یا اصلا برادرت نیست….
بعد از یه ساعت رسید بیمارستان و به بکی که خواب بود نگاه کرد…چطور این پسره بیچاره اینهمه سالو تو اون اتاقه وحشتناک زندگی میکرده و صداشم درنمیومده….
چانی رو تخت نشست و به قیافه ی بانمکه بکی نگاه کرد و آه کشید…آروم موهاشو از رو صورتش کنار زد…بکی تکونی خورد و چشماشو آروم باز کرد و زمزمه کرد:کسی اینجاس؟
چانی خندید
بکی دستشو رو دسته چانی گذاشت و لمسش کرد:چانی
چانی:از کجا فهمیدی منم؟!
بکی لبخند زد:مگه غیر از تو کسه دیگه ای هم هست که نوازشم کنه؟
چانی از این حرف شکه شد
بکی:چانی
چانی: جونم
بکی:داداشمو دیدی؟!
چانی واقعا نمیدونست چی باید بگه:آره دیدمش
بکی ذوق زده دسته چانی رو فشار داد:چه شکلی بود؟؟ باهاش حرف زدی؟؟ وای خیلی سوال دارم خخخخ
چانی آه کشید:آره دیدمش…مثله…خودت بود فقط یه کم بی حال بود
بکی:بی حال؟ مریضه؟!
چانی:نه نه نگران نشو منظورم اینه که یه خورده قیافش بی حال بود حالش خوب بود خیالت راحت
بکی: باهاش حرف زدی؟
چانی:نه…نشد که حرف بزنیم فقط تونستم ببینمش
بکی:چرا؟!
چانی: یه روز دیگه باهاش حرف میزنم
بکی:باشه…
چانی به قیافه ی بهت زده ی بکی خندید…بکی مردمکه چشمشو با حالته نگرانی میچرخوند و لبشو گاز میگرفت
چانی خم شد و بوسه ی آرومی رو پیشونیه بکی زد…
مردمک چشمه بکی رو یه نقطه ثابت موند این بوسه براش هیجان انگیز بود…دستشو بالا برد و رو پیشونیش گذاشت
چانی خندید:چیه بک خوشت اومد؟ امروز اینقدر بانمک شدی که نتونستم جلوی خودمو بگیرم….
بکی:قشنگ بود
چانی:واقعا؟! دوست داشتی؟
بکی:آره…
چانی بوسه ی دیگه ای رو پیشونیه بکی گذاشت
بکی خندید و بلیزه چانی رو محکم گرفت: اولین باره که احساس میکنم یه نفر دوسم داره…تا حالا هیچ وقت کسی منو نبوسیده بود الان احساس میکنم یه بچه ام خخخخ
چانی: خیلی دوستت دارم بکی خیلی
بکی لبخند زد:امروز منو میرسونی خونه؟
دوباره چانی یاد اون اتاقه وحشتناک افتاد:آره…میبرمت
بکی دستشو رو تخت کشید
چانی:دنباله چی میگردی؟
بکی:عصام
چانی:بک عصات داغون شده به درد نمیخوره
بکی:چی؟!
چانی:قبل از اینکه ببرمت خونه میریم یه عصا برات میخرم
بکی:آخه به عصای من چیکار داشتن؟!
چانی:اون نامردارو پیدا کنم خودم نابودشون میکنم
بکی دست کشید رو ساعتش:داره دیرم میشه باید برم…
چانی به بکی کمک کرد و از تخت پایینش آورد…بکی محکم به چانی چسبیده بود
چانی:چیهه!! میترسی بیان بدزدنت؟!
بکی:وقتی عصام باهام نیست باید یه جایی رو سفت بچسبم…واقعا بدونه عصام نمیتونم زندگی کنم
چانی دستشو رو سره بکی گذاشت و نوازشش کرد:نترس من اینجام
بکی: ببخش اینجوری بغلت کردم چانی
چانی خندید:عیبی نداره
چانی هزینه بیمارستانو داد و بکی رو تو ماشین نشوند و خودشم پشته فرمون نشست
چانی:خب اول بریم از یه جایی برات عصا بخریم بعد میبرمت خونه فردا هم میریم یه عالمه کتاب برات میخریم چطوره!!
بکی:خیلی خوبه فقط
چانی:فقط چی؟
بکی:چه جوری جبران کنم؟
چانی:حالا بهت میگم بعدا
بکی تعجب کرد:هوووم!!
چانی:باید برام جبران کنی چه جوریشو بهت میگم…نگران نباش کاره سختی نیست خخخ
بکی لبخند زد:هر کاری باشه سعی میکنم انجام بدم
چانی خندید:آفرین…خب بزن برییییم
چانی با کلی گشتن تونست یه عصای نو برای بکی بگیره
چانی:خب چطوره!!
بکی خندید:عالیه از ماله خودمم عالی تره
چانی:خوشحالم بک حالا راحتی مگه نه؟!
بکی:اوهوم
چانی:ولی من دوست داشتم بدونه عصا باشی و همش به من بچسبی
بکی:چانی واقعا داری میگی؟!
چانی:آره
بکی:اوه…عجیبه

بعد از یه ساعت چانی با بی میلی بکی رو رسوند به اون خونه ی وحشتناک
بکی:رسیدیم؟؟
چانی آه کشید:آره رسیدیم
بکی دسته چانی رو گرفت:بابت امروز…واقعا ممنونم
چانی: نمیای خونه ی ما؟
بکی:تو که وضعیته منو میدونی داداشم اجازه نمیده
چانی:هووووف باشه میتونی بری؟
بکی:آره مسیرمو حفظم
چانی:من همینجام تا بری
بکی:بای چانی
چانی:صب کن
بکی برگشت:چیزی شده؟
چانی خم شد و پیشونی بکی رو بوسید
بکی خندید:مرسییی
چانی زمزمه کرد:حالا برو
بکی با خوشحالی از ماشین پیاده شد و آروم آروم به سمته خونه رفت
چانی به اتاق تاریک بکی نگاه کرد اگه یه نفر دیگه به جای بکی بود قطعا یه ثانیه هم اونجا نمیموند…
چانی به مردی که مثلا برادره بکی بود نگاه کرد که وارد خونه شد چانی حدس میزد اون مرد یه غذا جلوی بکی میزاره و از اتاقش بیرون میره ولی در کمال تعجب بعد از ده دقیقه مرد از خونه خارج شد و با دوسش هرهر کنان به سمته ماشین رفتن….پس بکی کله شبو تو این خونه تنها میمونه…یه پسره نابینا و ضعیف تنها تو اون خونه………..

The following two tabs change content below.

Admin ♛ Samira

سمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ

Latest posts by Admin ♛ Samira (see all)

159 Responses

  1. [email protected]@

    Baek vaghan gonah dare…..

  2. اووووووف 0_o واقعا دارم از کنجکاوی میمیرم قضیه برادر بکی و ایناچیه؟! اخه مگه میشه یه برادر با برادرش اینکارو بکنه؟…شاید برادرش نیست…وای اصن از قسمتای بکیولیش ذوق مرگ میشم♥__♥ خیلی متفاوت و باحاله:))) من برم قسمت بعددددد

  3. وااای من چقد از داداش این بدم میاد دلم میخواد برم اول تموم اون ظرف شکسته هارو بشکونم رو سرش
    بعدم یه زندان درست کنم بذارمش اون توhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/sj.gif
    بعدم یه بمب بذارم خودشو و خونه رو باهم منفجر کنم تااون باشه دیگه بکی جون منو اذیت نکنهhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/07.gif
    مرسی اونی جونمhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (47).gif

  4. یادش بخیر واسه این قسمت اشک تو چشمام جمع شد عررررررررررر هققققققققققققققققق بکی بیچاره با چه…داره زندگی میکنهhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

  5. خیلی دوس دارم بدونم پدر مادر این بکهیون بیچاره ی داستان کین؟ http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/loosing-it-smiley.gifدوس دارم یه صحبتی باهاشون داشته باشم.http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/13.gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/13.gif والا اینا که پول دانشگاهشو دارن بدن میزاشتنش توی یه آسایشگاه راحت تر بود http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif. آخه کی یه نابینا رو شب تو خونه تنها میزاره بهش میگه از اتاق بیرون نیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/23519_frustratedf.gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/23519_frustratedf.gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/dard.gif
    مرسی این پارتشم خیلی قشنگ بود ولی غمناکhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

  6. راستش سیس من لست ویشو توی 2 روز خوندم ولی این داستانتو وقتی میخونم از درون نابود میشم :-( :-( :-( :cry: :cry: :cry: :cry:
    اخه من عاشقه بکی ام :cry: :cry: :cry: :cry:
    واسه همین با اینکه فیکتو دوست دارم ولی دیر دیر میخونمش چون افسردم میکنه :cry: :cry: :cry: :cry: :cry: :cry:

    ولی قلمت عالیه مرسی :inlove: امیدوارم عشقم آخرش خوشبخت و خوش حال بشه :cry:

  7. وای بکی فقط یه دست لباس داره ؟؟!!! هعی روزگار … :-(
    تمام شب باید تو اون خونه تنها بمونه … شیطونه می گه بزنم این به اصطلاح داداشه رو شت و پتش کنم :reallyangry:
    چانی مشکوک می زنه ها …. چه جوری از بکی می خواد واسش جبران کنه :-D :-D
    مرسی عزیزم http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  8. شوهرم عشقم جیگرم اخه تو چیجوری به این غول مرحله اخرقارچ خور میگی داداشhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifالهی حنا فدات شه غمتو نبینهhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifبـــــــــــکم
    میسی

  9. الهیییی داداش بکی دستم بیاد میدونم باهاش چیکار کنم….خر خر خر…اه اه…ازش متنفر بیدم….http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gifآخه بکییییییی چهی داره؟؟؟ها؟؟؟؟؟؟بمیرم برات مننننن…..هعیییی.آجیییی دستت درد نکنه.یه سوال فنی.اتفاقات خوب از چند قسمت آینده اتفاق خواهد افتاد عایا؟؟؟؟/

  10. میگم هااااا سمیرا جون تهدیدت کارساز شد.اوووووووه. ببین چه استقبالی شد از این قسمت…….:-) :-) :-) :-) :-) :-) راسته ها میگن بالا سر بعضیا باید چماق باشه.http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif

  11. الهی جزام بگیره داداششhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    مرسی اجی خیلی قشنگ بود…دیروز داشتم با فائزه حرف میزدم بش میگم فیک جدیدرو نمیخونی؟ میگه بکهیول دوس ندارم هونهان میخونم بش میگم خیلی قشنگه ها میگه صحنه بوقی داره؟؟؟میگم نه میگه پس بیخیالش!!!!!!!!!!!!http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif
    خخخخخ اخه خدا با کیا کردیمون 70 میلیون اخر از دستش خلوچل میشم

    • هق هق
      خواهش عزیزم فدامدا
      آره بهم گفته بود بکیول نمیدوسه هعییییییی
      میکشمششششش صحنه بوقی میخوااااد؟؟ یوهاهاها
      خخخخخخ بهش بوگو سه تا فیکه بعدیم هونهانه بره حالشو ببره ^___^

  12. الهیییییییییییییییییییییییییییییییییییی بیچاره بکیییییییییی وای دلم کباب شد براش:”( سمیراجونی خیلی قشنگ مینویسی اورین^__^ خیلی جالب و قشنگ بود خدا این داداش بکهیون رو بکشه-__- چرا اینقد اذیتش میکنه:((((((( حسابی منتظر ادامه ی داستانت میباشمممممممم^_^موفق باشی عزیزمhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  13. عجب برادر پستی داره…اصلا لقب برادر به این پسره نیومده…
    من اگه برادرم اینجوری باشه همون لحظه خفش میکنم…
    مرسی خیلی قشنگ بود…

  14. سلام آجی من هیچی نفهمیدمhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif.فکر کنم چند قسمتو نخوندم؟؟؟؟؟؟؟ماشالا انقد سایتتون شلوغه آدم قاطی میکنهhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gif.تا عادت کنم طول میکشه.فعلا برم قسمت قبلیا رو بخونمhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif.خیلی دلم واسه بکی سوختhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif

  15. بازم مثله همیشه خیلی قشنگ بود وممنون از این که زود بزود ادامشو میذاری آجیhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifزودی بقیشو بزار دارم از فضولی میمیرم ببینم ادامش چی میشهhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif

  16. مرتیکه معتاد عوضی -___- من حتی شک دارم که این عوضی برادر واقعی بکهیونم باشهhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif امیدوارم به درک واصل شه که انقدر عزیز دلم و اذیت میکنهhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif آخی چانی مهربونم چقدر خوبه که از بکی مراقبت میکنه..قربون جفتشونhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif مرسی سمیرا جونم مثل همیشه عالی عالی عالیhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif مرسی آجی مهربونم که انقدر زود گذاشتی این قسمت روhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  17. میسییییییییییییی سمیرااااااااااااااااا عالی بود…………………وااااااااای بمیرم واسه بکی……..
    من احساس میکنم داداشش نیستا….
    هققققققققققققققققق
    چانی بولو بکی لو نجات بدهههههههههههههه………..هف
    راسی افجی میسییی بابت حمایتت فداااااااااااتhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  18. هیچی بیشتر میگذره بیشتر از این داداشه بکی بدم میاد اه
    دلم خیلی واسه بکی میسوزهhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    راستی اجب بهم نگفتی کی بیام چت؟؟؟؟دیگه قرار نیست کارمو ادامه بدم؟؟؟؟

    • هعییییییییییی
      آجی دو بار اس دادم بهت ج ندادی من همیشه تو سایتم هر موقع دیدی وقت داری بهم اس بده یا تک بزن من میام تو چت http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: