153 بازدید

EP8 (چشم های تو) YOUR EYES

سلام بر دوستای گلم خوبین؟ من اومدم با قسمته هشتمه چشم های تو اما قبل از اینکه برین ادامه میخوام یه چیزایی بهتون بگم پس حتما بخونید

خب دوستان میدونید که اینجا سایته رسمیه اوه سهونه و ما اینجا وظیفه داریم که از سهون کسی که دوسش داریم حمایت کنیم در کناره اخبار و عکس ها من یه سری نویسنده گرفتم که غیر از خودم براتون داستان بزارن تا سایت همش اخبار و عکس نباشه یه تنوع هم توش ایجاد شه اما الان که چک میکنم میبینم که نظراتتون برای دوستامون که زحمت میکشن و برای شما داستان مینویسن خیلی کمه خواستم بگم اگر اینطوری پیش بره من بخشه داستان نویسی رو به طوره کل از سایت حذف میکنم و نویسنده هارم میفرستم یه جای دیگه نویسنده شن خودمم دیگه داستانامو نمیزارم و اینجا فقط به سهون اختصاص پیدا میکنه چون اصلش همینه برا من فرقی نداره اینجا داستان بزارن بچه ها یا نه من حمایتمو میکنم پس من چک میکنم الان در حال حاضر سپیده نگین و زهرا جون براتون داستان آماده کردن به اضافه ی خودم اگر ببینم نظرات بده داستانمو خیلی دیر میزارم و اگه بازم اینجوری باشه داستان ها کلا از سایت حذف میشن…ممنون از حمایتتون

حالا بفرمایید ادامه

 EP7 (چشم های تو) YOUR EYES

چاني يك ساعت بود كه جلوي در منتظر بود ولي كسي از اون خونه ي داغون بيرون نميومد…طاقت نياورد و در زد:سلاااام….كسي خونه نيست؟؟اااام آقاي بيون…
كسي جوابي نداد چاني يكم درو فشار داد و در به راحتي باز شد…تعجب كرد و وارد خونه ي ترسناكي شد انگار خونه سالها بود كه ازش استفاده اي نميشد…..
چاني به ظرفاي شكسته و خاك گرفته ي داخل خونه نگاه كرد باورش نميشد يعني واقعا آدم تو اين خونه زندگي ميكرد؟!
سلااااام كسي خونه نيست؟؟؟ آقاي بيون…
كسي خونه نبود چاني از پله هاي خاك گرفته بالا رفت و به اتاقي رسيد….
به فضاي اتاق نگاه كرد اتاق يه پنجره ي كوچيك داشت كه پرده ي ضخيمش نوره آفتاب رو گرفته بود و اتاق رو تاريك تر كرده بود…
كناره پنجره تخته فلزي و رنگ و رو رفته اي بود و يه كمده درب و داغون
چاني به زمين نگاه كرد بشقابه شكسته اي رو زمين افتاده بود و رد خون رو بعضي از جاهاي زمين ديذه ميشد پس اينجا اتاقه بكي بود….باورش نميشد عشقش تو يه همچين جايي زندگي ميكنه اين اتاق حتي از زندان هم وحشتناك تر بود…
چاني كمده بكي رو باز كرد خالي بود فقط يه دست لباس توش بود كه چاني برش نداشت…همه جا خاكي و تاريك بود چاني داشت كلافه ميشد واقعا اگه بكي جايي رو كه زندگي ميكرد ميديد چي ميگفت!!
چاني از پله ها پايين اومد و همه اتاقا رو گشت بعضي از اتاق ها خالي بودن كلا چاني به اين نتيجه رسيد كه هيچكس تو اين خونه زندگي نكرده و فقط بكيه كه تو اين اتاقه وحشتناك اسيره….
چاني داد زد:كسي اينجا نيستتتتتتتت؟؟؟؟؟
صداي پايي اومد و پسري وارد خونه شد چاني با اعصابه خورد به پسر نگاه كرد
پسر كه قدش فوق العاده كوتاه بود و قيافه اي شبيه به موش داشت با ترس گفت:س.س.سلام….آ.آ.آقا
چاني: ببينم تو بكهيون رو ميشناسي؟؟ بيون بكهيون
پسر:ب.ب.بله….ه.همينجا ز.زندگي ميكنن
چاني پوزخند زد:داداشش كجاس؟؟
پسر وحشتزده پرسيد:چيكارش دا.داري؟
چاني:كارش دارم از طرفه دانشگاهه بكي اومدم
پسر:صبر كن صداش كنم….
چاني كنجكاو بود اين پسر رو ببينه خيلي آروم پشته ديواري قايم شد و از لاي آجرها به در نگاه كرد…
بعد از ٥ دقيقه در باز شد و پسر به همراهه يه مرده ديگه وارد خونه شدن…چاني بهت زده به مرد نگاه كرد….نه اين امكان نداشت…اين همون مردي بود كه تو دانشگاه يه بار ديده بود همون مردي كه از نظرش نه به دانشجو شباهت داشت و نه به استاد…..
چاني دستشو جلوي دهنش گذاشت و سعي كرد هوار نزنه چون امكان نداشت اون مرد برادره بكي باشه
مرد با صداي خشني گفت:برا چي منو كشوندي اينجا؟؟
پسر:آ.آ.آقا به خدا همينجا ب.بود
مرد با دستش محكم زد پس گردنه پسر:خره گيج…ببينم بكي بالاس؟؟
پسر:دا.دا.دانشگاس
مرد:خوبه از شره زرزراش راحتيم تا شب…
پسر بلند خنديد:آ.آ.آقا…بريم س.سره كارمون
مرد:گمشو بدو
پسر و مرد از خونه خارج شدن چاني رو زمين نشست…هنوز دستش جلو دهنش بود…امكان نداشت اون برادره بكي باشه قيافه اش زمين تا آسمون با بكي فرق داشت بهش ميخورد معتاد باشه….
چاني با افكاره خراب به سمته بيمارستان حركت كرد واقعا نميدونست بايد به بكي چي بگه…بهش بگه برادرت معتاده يا اصلا برادرت نيست….
بعد از يه ساعت رسيد بيمارستان و به بكي كه خواب بود نگاه كرد…چطور اين پسره بيچاره اينهمه سالو تو اون اتاقه وحشتناك زندگي ميكرده و صداشم درنميومده….
چاني رو تخت نشست و به قيافه ي بانمكه بكي نگاه كرد و آه كشيد…آروم موهاشو از رو صورتش كنار زد…بكي تكوني خورد و چشماشو آروم باز كرد و زمزمه كرد:كسي اينجاس؟
چاني خنديد
بكي دستشو رو دسته چاني گذاشت و لمسش كرد:چاني
چاني:از كجا فهميدي منم؟!
بكي لبخند زد:مگه غير از تو كسه ديگه اي هم هست كه نوازشم كنه؟
چاني از اين حرف شكه شد
بكي:چاني
چاني: جونم
بكي:داداشمو ديدي؟!
چاني واقعا نميدونست چي بايد بگه:آره ديدمش
بكي ذوق زده دسته چاني رو فشار داد:چه شكلي بود؟؟ باهاش حرف زدي؟؟ واي خيلي سوال دارم خخخخ
چاني آه كشيد:آره ديدمش…مثله…خودت بود فقط يه كم بي حال بود
بكي:بي حال؟ مريضه؟!
چاني:نه نه نگران نشو منظورم اينه كه يه خورده قيافش بي حال بود حالش خوب بود خيالت راحت
بكي: باهاش حرف زدي؟
چاني:نه…نشد كه حرف بزنيم فقط تونستم ببينمش
بكي:چرا؟!
چاني: يه روز ديگه باهاش حرف ميزنم
بكي:باشه…
چاني به قيافه ي بهت زده ي بكي خنديد…بكي مردمكه چشمشو با حالته نگراني ميچرخوند و لبشو گاز ميگرفت
چاني خم شد و بوسه ي آرومي رو پيشونيه بكي زد…
مردمك چشمه بكي رو يه نقطه ثابت موند اين بوسه براش هيجان انگيز بود…دستشو بالا برد و رو پيشونيش گذاشت
چاني خنديد:چيه بك خوشت اومد؟ امروز اينقدر بانمك شدي كه نتونستم جلوي خودمو بگيرم….
بكي:قشنگ بود
چاني:واقعا؟! دوست داشتي؟
بكي:آره…
چاني بوسه ي ديگه اي رو پيشونيه بكي گذاشت
بكي خنديد و بليزه چاني رو محكم گرفت: اولين باره كه احساس ميكنم يه نفر دوسم داره…تا حالا هيچ وقت كسي منو نبوسيده بود الان احساس ميكنم يه بچه ام خخخخ
چاني: خيلي دوستت دارم بكي خيلي
بكي لبخند زد:امروز منو ميرسوني خونه؟
دوباره چاني ياد اون اتاقه وحشتناك افتاد:آره…ميبرمت
بكي دستشو رو تخت كشيد
چاني:دنباله چي ميگردي؟
بكي:عصام
چاني:بك عصات داغون شده به درد نميخوره
بكي:چي؟!
چاني:قبل از اينكه ببرمت خونه ميريم يه عصا برات ميخرم
بكي:آخه به عصاي من چيكار داشتن؟!
چاني:اون نامردارو پيدا كنم خودم نابودشون ميكنم
بكي دست كشيد رو ساعتش:داره ديرم ميشه بايد برم…
چاني به بكي كمك كرد و از تخت پايينش آورد…بكي محكم به چاني چسبيده بود
چاني:چيهه!! ميترسي بيان بدزدنت؟!
بكي:وقتي عصام باهام نيست بايد يه جايي رو سفت بچسبم…واقعا بدونه عصام نميتونم زندگي كنم
چاني دستشو رو سره بكي گذاشت و نوازشش كرد:نترس من اينجام
بكي: ببخش اينجوري بغلت كردم چاني
چاني خنديد:عيبي نداره
چاني هزينه بيمارستانو داد و بكي رو تو ماشين نشوند و خودشم پشته فرمون نشست
چاني:خب اول بريم از يه جايي برات عصا بخريم بعد ميبرمت خونه فردا هم ميريم يه عالمه كتاب برات ميخريم چطوره!!
بكي:خيلي خوبه فقط
چاني:فقط چي؟
بكي:چه جوري جبران كنم؟
چاني:حالا بهت ميگم بعدا
بكي تعجب كرد:هوووم!!
چاني:بايد برام جبران كني چه جوريشو بهت ميگم…نگران نباش كاره سختي نيست خخخ
بكي لبخند زد:هر كاري باشه سعي ميكنم انجام بدم
چاني خنديد:آفرين…خب بزن برييييم
چاني با كلي گشتن تونست يه عصاي نو براي بكي بگيره
چاني:خب چطوره!!
بكي خنديد:عاليه از ماله خودمم عالي تره
چاني:خوشحالم بك حالا راحتي مگه نه؟!
بكي:اوهوم
چاني:ولي من دوست داشتم بدونه عصا باشي و همش به من بچسبي
بكي:چاني واقعا داري ميگي؟!
چاني:آره
بكي:اوه…عجيبه

بعد از يه ساعت چاني با بي ميلي بكي رو رسوند به اون خونه ي وحشتناك
بكي:رسيديم؟؟
چاني آه كشيد:آره رسيديم
بكي دسته چاني رو گرفت:بابت امروز…واقعا ممنونم
چاني: نمياي خونه ي ما؟
بكي:تو كه وضعيته منو ميدوني داداشم اجازه نميده
چاني:هووووف باشه ميتوني بري؟
بكي:آره مسيرمو حفظم
چاني:من همينجام تا بري
بكي:باي چاني
چاني:صب كن
بكي برگشت:چيزي شده؟
چاني خم شد و پيشوني بكي رو بوسيد
بكي خنديد:مرسييي
چاني زمزمه كرد:حالا برو
بكي با خوشحالي از ماشين پياده شد و آروم آروم به سمته خونه رفت
چاني به اتاق تاريك بكي نگاه كرد اگه يه نفر ديگه به جاي بكي بود قطعا يه ثانيه هم اونجا نميموند…
چاني به مردي كه مثلا برادره بكي بود نگاه كرد كه وارد خونه شد چاني حدس ميزد اون مرد يه غذا جلوي بكي ميزاره و از اتاقش بيرون ميره ولي در كمال تعجب بعد از ده دقيقه مرد از خونه خارج شد و با دوسش هرهر كنان به سمته ماشين رفتن….پس بكي كله شبو تو اين خونه تنها ميمونه…يه پسره نابينا و ضعيف تنها تو اون خونه………..

Print Friendly, PDF & Email


159 دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *