206 بازدید

EP9 (چشم های تو) YOUR EYES

سلام بر همگی ما بازم آمدیم با قسمته نهم فیکمون بفرمایید ادامه امیدوارم خوشتون بیاد

نکته مهم:بچه ها چون اکثرا این پستو میبینید خواستم نکته ی مهمی رو بگم اونم اینکه ممکنه تو همین روزا هاسته سایت بتمومه اگه دیدید سایت باز نمیشه اصلا نگران نشید چون فقط هاستش تموم شده و سریع درست میشهsmile

حالا بفرمایید ادامه

 EP8 (چشم های تو) YOUR EYES

چاني از ماشين پياده شد و يكم جلوتر رفت باورش نميشد كه اين مرد بكي رو تو اين تاريكي ول كرده باشه….
مرد سواره ماشين شد و رفت
به پنجره نگاه كرد قلبش تند ميزد…اين بي وجدان حتي يه لحظه هم به اين فكر نميكرد كه ممكنه بلايي سره بكي بياد
به دره باز نگاه كرد از پست فطرتي اون مرد خندش گرفته بود ولي مگه ميشد يه انسان اينكارو با برادره نابيناش بكنه؟!!
چاني آروم داخل رفت همه جا تاريك بود نوره گوشيشو روشن كرد و با اون پله ها رو پيدا كرد و آروم بالا رفت…خونه خيلي تاريك بود چاني نفس عميق كشيد داشت از ترس سكته ميكرد… كه صدايي قلبش و وجودشو آروم كرد…
بكي داشت با صداي زيباش ميخوند چاني رو پله نشست و سرشو به ديوار تكيه داد باورش نميشد ميخواست همين الان اون مرد رو بكشه ميخواست داد بزنه بغض داشت خفش ميكرد صداي بكي اينقدر قشنگ بود كه دوست داشت هيچوقت از خوندن دست نكشه….
بعد از چند دقيقه بكي شروع كرد به سرفه كردن چاني نوره گوشيشو تو اتاقه تاريك انداخت و بكي رو ديد كه گوشه ي ديوار كز كرده بود و تو فكر بود
چاني دستشو جلو دهنش گذاشت و به عشقش نگاه كرد كه مظلومانه به رو به روش خيره شده بود و ثانيه به ثانيه آه ميكشيد چاني خيلي آروم نفس ميكشيد و به بكي نگاه ميكرد
بكي زمزمه كرد:داداش…
بكي دو باره صدا زد:دا.داش…اينجايي؟؟ من آب ميخوام…
چاني با دستش اشكاشو پاك كرد
بكي دستاشو رو زمين كشيد و عصاشو پيدا كرد و بلند شد:داداششش كجايي؟ من تشنمه
بكي شروع كرد به گريه كردن درست مثله بچه ها به خاطره تشنگيش گريه ميكرد
چاني چيزي نگفت بكي به لبه ي پله رسيد و پاشو اشتباه گذاشت و از پله ها افتاد درست تو آغوشه چاني….
بكي سفت بليزه چاني رو گرفته بود و از ترس نفس نفس ميزد:دا..داش…كجا بودي؟ دارم از تشنگي ميميرم
چاني آه كشيد:بك منم چاني
بكي تعجب كرد:چاني…اينجا چيكار ميكني!!
چاني:اومدم ببرمت
بكي:كجا؟! داداشم كجاس!!
چاني:ازش…اجازه گرفتم…
بكي بغض كرد:تشنمه چاني
چاني بكي رو بغل كرد و از پله ها پايين اومد و به سمته ماشين رفت
بكي: چاني داداشم چيزي نگفت؟!
چاني چيزي نگفت اينقدر اعصابش خورد بود كه نميفهميد در چه حد داره خطرناك رانتدگي ميكنه
بكي دستشو رو شيشه كشيد:چاني چرا ماشين اينجوري ميشه!؟ من ميترسم…
چاني ماشينو يه جا پارك كرد و سريع يه بطري آب خريد و دسته بكي داد:بخورش تا خنكه
بكي با تشنگي شديد آبو خورد
چاني سرشو رو فرمون گذاشت و بي صدا گريه كرد
بكي خنديد:خيلي خوب بود الان احساس ميكنم دوباره ميتونم زندگي كنم خخخ
چاني با صداي گرفته اي گفت:بك…نميترسي؟
بكي:از چي؟!
چاني:هيچي ولش كن
بكي:به داداشم چي گفتي كه قبول كرد!
چاني:حرفامو باهاش زدم اونم قبول كرد
بكي بهت زده گفت:خوشحالم
چاني لبخند كمرنگي زد:منم همينطور
واقعا اگه بكي ميفهميد برادرش تو اون خونه ي ترسناك ولش كرده و رفته چي ميگفت!!!
چاني به بكي كمك كرد و با هم رفتن داخل خونه
خانم پارك بهت زده به چاني و پسره ريزه ميزه اي كه كنارش وايساده بود نگاه كرد
چاني:اهم…مامان سلام اين دوستم بكيه
خانم پارك همچنان بهت زده به صورته بانمكه بكي زل زده بود
بكي به اطراف نگاه كرد
چاني:بك مامانم رو به روته
بكي به رو به رو نگاه كرد و آروم گفت:سلام
خانم پارك:سلام عزيزم
چاني:مامان من و بكي ميريم بالا بكي يكم حالش خوب نيست
چاني به مادرش اشاره كرد كه چيزي نگه
خانم پارك:اهم…بريد بالا منم غذا براتون ميارم
چاني بكي رو تو اتاقش برد و كمكش كرد رو تخت بشينه
بكي دست كشيد رو تخت:چه خوبه نرمه
چاني درو بست و كناره بكي نشست:امشب قراره روش بخوابي بك
بكي خنديد:يعني ميتونم؟!
چاني:معلومه…فقط قبلش بايد شام بخوريم بعد بگيريم بخوابيم تا فردا ظهر وااااي خيلي خوشحالم فردا كلاس نداريم
بكي خنديد:هميشه از درس فرار ميكني
چاني به لباساي كثيف و خاكي بكي نگاه كرد و گفت:بك لباساتو عوض ميكني؟
بكي سرشو پايين انداخت
چاني: باشه عيبي نداره هر جور كه راحتي همونكارو بكن
بكي چيزي نگفت
چاني خنديد:هيييي چيه عشقم چرا ناراحت شدي!
بكي:ناراحت نشدم يكم بي حالم
چاني:گشنته؟؟
بكي سرخ شد:نه…هه
چاني:معذب نباش اين اتاق ماله خودته
بكي لبخند زد:ممنون
چاني بوسه ي آرومي رو گونه ي بكي زد
بكي شونه هاشو بالا برد و سرخ شد
چاني:اهم…بك…خيلي دو…
در باز شد و چاني حرفشو خورد…
خانم پارك غذاي خوشمزه و داغي رو، رو ميز گذاشت:خب همشو بخوريد نوش جون…چاني به دوستتم برس
بكي:ازتون ممنونم
خانم پارك:كاري نكردم عزيزم راحت باشين من رفتم پايين
خانم پارك اينو گفت و رفت پايين
چاني سيني غذا رو، رو تخت گذاشت و قاشق رو تو دسته بكي گذاشت:ميتوني بخوري؟
بكي:سعيمو ميكنم
چاني:ميخواي كمكت كنم؟
بكي: نه چاني تو غذاتو بخور
چاني قاشق رو از بكي گرفت و يكم با برنج پرش كرد و نزديك لباي بكي برد:بخورش بك
بكي دهنشو آروم باز كرد
چاني خنديد:خيلي بامزه غذا ميخوري
بكي با دهنه پر و بهت زده به رو به روش نگاه ميكرد
چاني: چرا نگهش داشتي؟ بخورش ديگه
بكي غذا رو قورت داد و خنديذ:آخه خيلي خوشمزه اس دلم نميومد قورتش بدم…تا حالا همچين غذايي نخورده بودم…
چاني: زياده اينقدر بخور تا سير شي…
چاني با خوشحالي به بكي كه داشت غذاشو با اشتهاي وحشتناكي ميخورد نگاه كرد
بلاخره غذاشونو خوردن بكي براي اولين بار احساس كرد سير شده…خوابش گرفته بود
چاني:خوابت مياد بك؟
بكي:يه خورده…ههه
چاني پتو رو يكم صاف كرد و كمكش كرد تا تو جاش بشينه
بكي پاهاشو زيره پتو تكون ميداد و ميخنديد
چاني:به چي ميخندي؟
بكي:خيلي راحته ذوق زده شدم
چاني مسواك زد و رو به روي بكي نشست و به چشماي براق و مشكيش نگاه كرد
بكي:چاني اينجايي؟!
چاني چيزي نگفت
بكي دوباره مردمكشو حركت داد: كجايي؟!
چاني صورتشو نزديك تر برد و زمزمه كرد:اينجام بك
چشماي بكي رو صورته چاني ثابت موند
چاني خودشو نزديك تر كرد…
نفس هاي چاني به صورتش ميخورد يه جوري بود از اينكه چاني اينقدر بهش نزديكه هيجان زده شده بود
چاني با دستش موهاي بكي رو نوازش كرد و زمزمه كرد:بك
بكي آروم گفت:ب.بله
چاني:منو ببخش
بكي:چرا!
چاني با دو دستش صورته بكي رو گرفت و لباشو رو لباي بكي گذاشت…..
بكي شكه شده بود با چشماي باز بدونه اينكه پلك بزنه به يه جايي كه نميدونست كجاس خيره شده بود همه جا رو سفيد ميديد دوست داشت چشماش ميتونستن ببينن اونوقت ميفهميد چاني داره چيكار ميكنه…
چاني لباشو برداشت و زمزمه كرد:بك…خوبي؟
بكي لباشو رو هم ماليد و گفت:چا..چاني چيكار داري ميكني؟
چاني:دارم ميبوسمت…منو ببخش
بكي خواست چيزي بگه كه چاني دوباره لباشو رو لباش گذاشت و ايندفعه با قدرت تر،عاشقانه تر از قبل عشقشو ميبوسيد….
بكي تپش هاي قلبشو احساس ميكرد…تو زندگيش اينقدر يه نفرو حتي برادرشو اينطوري دوست نداشت…چاني لباشو آروم رو لباي بكي حركت ميداد و بكي اشك از چشماش سرازير شد…
چاني سرشو عقب برد و به صورته خيسه بكي و چشماي باز و وحشتزده اش نگاه كرد
چاني:بك…حالت خوبه؟
بكي زمزمه كرد:من…من
چاني شونه هاي بكي رو گرفت و تكونش داد:چي شدهههه؟؟ ناراحتت كردم؟؟ ببخشيد من واقعا عوضيم
بكي:من…ميخوام ببينمت…
چاني بهت زده به بكي نگاه ميكرد كه اشك ميريخت
بكي با بغض گفت:من ميخوام ببينمت چاني…ميخوام…ببينم
چاني طاقته گريه هاي بكي رو نداشت محكم بغلش كرد و رو تخت خوابوندش و شروع كرد به بوسيدنه لباي نرمش
بكي احساس ميكرد كه چاني روش خوابيده هيچ حركتي نميتونست بكنه تصميم گرفت از اين بوسه لذت ببره…آروم دستاشو بالا آورد و موهاي چاني رو نوازش كرد
چاني سرشو عقب كشيد و نفس نفس زنان به بكي نگاه كرد:ب.بك
بكي:چي شد!
چاني از روي بكي بلند شد و رو تخت نشست:من واقعا شرمندم واقعا معذرت ميخوام….
بكي چيزي نگفت فقط به سقف خيره شده بود
چاني:بك…من
بكي:خوابم مياد چشمام درد ميكنه…
چاني:باشه عشقم…بخواب به…اون اتفاقم فكر نكن…اصلا فراموشش كن باشه؟!
بكي لبخند كمرنگي زد:چاني من يه لحظه فقط دلم ميخواست ببينمت…بوسيدنت منو اذيت نميكرد چاني
چاني:واقعا!
بكي:آره واقعا گفتم
چاني خيالش يه كم راحت شد:خب حالا…بخواب عزيزم راحت بخواب…منم ميرم پايينه تخت ميخوابم كه تو راحت باشي
بكي:چرا پايين؟ اين تختته من بايد پايين بخوابم…
چاني:من هميشه روش ميخوابم
بكي:نه چاني لطفا تو هم بيا پيشم بخواب من اينجوري راحت نيستم…
چاني:باشه باشه بك
چاني آروم دكمه هاي لباسشو باز كرد و پيرهنشو از تنش دراورد و گذاشت لبه ي تخت
بكي چشماشو بست:صداي بارونه…بارون مياد!
چاني با بدنه برهنه كناره بكي رو تخت نشست:آره بارونه
بكي دستاشو رو تخت كشيد و چاني رو پيدا كرد:اينجايي؟
چاني:آره اينجام…
بكي آه كشيد و سرشو رو بالشت گذاشت
چاني:بك
بكي:بخواب چاني دير شده
چاني زير پتو رفت و به صورته نمكيه بكي خيره شد
چاني:بك
بكي:بله
چاني:خوابت مياد؟
بكي:اگرم بياد صداي بارون اينقدر قشنگه كه نميزاره بخوابم…به نظرت قشنگ نيست!
چاني:صداي بارون قشنگه به شرطي كه تو توي بغلم باشي و من نوازشت كنم…هه
بكي خنديد و دستشو به طرفه چاني گرفت:بغلم كن
چاني لبخند زد و بكي رو كشيد سمته خودش و محكم بغلش كرد
بكي دستشو رو بدنه چاني كشيد:لختي؟
چاني:آره عزيزم عادت دارم لخت بخوابم
بكي:سرما نخوري چاني
چاني موهاي مشكي بكي رو نوازش كرد:مهم نيست تو پيشم باشي تو بغلم باشي هيچي برام مهم نيست
بكي خنديد
چاني دستشو زيره چونه ي بكي گذاشت و سرشو بالا آورد بكي بدونه اينكه پلك بزنه به چاني خيره شد با اينكه نميديد ولي احساسش ميكرد
چاني زمزمه كرد:بك…
بكي همچنان به رو به روش زل زده بود
چاني دوباره زمزمه كرد:دوستت دارم…
بكي:مگه..ميشه!! من كورم…چشمام نميبينه…
چاني لبخند زد:چشماي تو تنها دلخوشيمه…
بكي:چي!!
چاني:من چشماتو دوست دارم اونا مشكي و براقن اينقدر براق كه ميتونم…خودمو توشون ببينم
بكي:باور نميكنم داري دروغ ميگي
چاني:من هيچوقت بهت دروغ نميگم
بكي بغض كرد و دستشو رو بدنه چاني كشيد:خوشحالم…خيلي خوشحالم
چاني سرشو جلوتر برد و شروع كرد به بوسيدنه لباي بكي
بكي از بوسه هاي چاني خوشش ميومد بدنشو شل كرد و به چاني اجازه داد جلوتر بره…..
چاني لباشو برداشت و بي صدا خنديد:بك
بكي چشماشو باز كرد:كجايي؟!
چاني لباشو رو گردنه بكي گذاشت…بكي لرزيد:چا..ني
چاني زمزمه كرد:چي شد؟
بكي زمزمه كرد:چيكار ميكني!
چاني:ميخوام كاري كنم يه حسه جديدو تجربه كني
بكي:هاا
چاني زمزمه كرد:لباساتو دربيارم؟!
بكي بهت زده با چشماي گرد به رو به روش نگاه ميكرد…………….

large

Print Friendly, PDF & Email


178 دیدگاه

  1. الهی بمیرم واسه بکی :jhsdhugF: :zardak (24): حتی تصور اینکه واقعا همچین آدمی تو این دنیا وجود داشته باشه غیر ممکنه. اگه حتی یه نفر انقدر معصوم و پاک بود این دنیا تا این حد زشت نمیشد. :zardak (24):
    ادمین واقعا ازت ممنونم. انقدر که این نوشته ها قلب منو میلرزونه تا حالا رمانای نویسنده های مشهور هم نتونسته اینکارو بکنه. این داستان واقعا قشنگه :zardak2 (11): :zardak (35):

  2. جییییییییییییییغ دارم از هیجان میمیرمممم! تاحالا هیچ فیکی باعث نشده بود اینجوری هیجان زده بشم،من شوت شم قسمت بعدیییی♥

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *