147 بازدید

EP6 (چشم های تو) YOUR EYES

60539937504000293042

سلام به همه برو بچ گل خب من اومدم با قسمته ششم فیک چشم های تو امیدوارم همه بچه ها سایتو پیدا کرده باشن دوس دارم نظرات مثله قبل باشه میدونم نمیشه ولی لطفا ازمون مثله قبل حمایت کنید تا بشه چی چی گفتم خخخخخخخ بفرمایید ادامه و اینم بگویم که رمز فقط به دوستانی که برامون نظر میزارن داده میشه

قسمت ششم

در باز شد و پسره قد بلند و لاغري وارد كلاس شد…چاني به صورته لاغر و وحشتناكه پسر نگاه كرد موهاي سرش يكم ريخته بود…دو تا از دندوناي جلوش افتاده بود و با چهره ي رنگ پريده اي به بكي نگاه ميكرد…
چاني به پسر نگاه كرد بهش نميخورد پسر باشه بيشتر شبيه يه مرد ٤٠ ساله بود
چاني:بفرماييد
مرد به بكي خيره شد
چاني دسته بكي رو گرفت و كشيد سمته خودش و به مرد گفت:بفرماييد آقا با كسي كار داريد؟
مرد وحشتزده به قد بلند چاني نگاه كرد و خيلي آروم از كلاس بيرون رفت…
بكي:كي بود؟!
چاني:نميدونم…قيافش نه به دانشجو ميخورد نه به استاد
بكي:پس به چي ميخورد؟
چاني بلند خنديد:به همه چي غير از آدم
بكي لبخند زد:ديونه خخخ
چاني:به معتادا ميخورد يه خورده..اشتباه اومده بود ولش كن
بكي:چاني بريم سره كلاس؟!
چاني:فك نكنم كلاس برگزار شه بيا بريم سينما
بكي:چاني به نظرت من ميتونم بيام سينما؟!
چاني:اهم…خب بريم لب صاحل؟!
بكي:برام فرقي نميكنه هر جا بهت خوش بگذره انگار كه به منم خوش گذشته…
چاني بكي رو محكم بغل كرد:بيا اينجا ببينننم…
بكي:دستم له شد چانييي
چاني اومد چيزي بگه كه در باز شد و لوهان وارد كلاس شد
چاني سريع بكي رو از خودش جدا كرد…
لوهان چشماشو ريز كرد:چيكار داشتين ميكردين؟!
چاني:فضولي بچه؟!!
لوهان اخم كرد: خفههه…بكي يكي اومده دنبالت ببرتت خونه
بكي تعجب كرد:كي؟!
لوهان سيبشو گاز زد:نميدونم
بكي نگران شد:چا.چاني منو ميبري پايين!!
چاني:مرسي لوهان من ميبرمش…
لوهان:باشه…فعلا باي
چاني دسته بكي رو گرفت و پايين برد
بكي:الان چرا بايد بيان دنبالم؟!
چاني:بزار من الان ميفهمم
بكي:نه چاني الان ازم فاصله بگير اگه داداشم تو رو ببينه خيلي بد ميشه…
چاني:باشه بك خيالت راحت
بكي دستشو به ديوار گرفت و آروم آروم به سمت در خروجي رفت و از دانشگاه خارج شد….
بعد از ٥ دقيقه چاني كلافه شد و رفت بيرون ولي اثري از بكي نبود…نه شماره اي نه آدرسي هيچ چيزي از بكي نداشت حتي يه نشونه فقط يه ماشين اونجا بود….

بكي تو اتاقش نشسته بود و گوشاشو تيز كرده بود تا هر موقع دره اتاق باز شد بفهمه…
بلاخره در باز شد و يكي وارد اتاق شد بكي سرشو بلند كرد:داداش…تويي؟! اينجايي؟!
سلام داداشه خوشگلم…
بكي از لحنه برادرش يكم ترسيد:س.سلام داداش
خوبي؟!
بكي شونه هاشو بالا انداخت:بد نيستم داداش تو خوبي؟!
تو دانشگاه بهت خوش ميگذره؟!
بكي:چرا اينارو ميپرسي؟! من نميتونم بيينم چه جوري ميتونه بهم خوش بگذره!!
داداشه قشنگم از اون پسره فاصله گرفتي؟!
بكي نگران شد:آ.آره…من و چاني ديگه…با هم حرف نميزنيم…
يعني باور كنم؟!
بكي:چرا من نبايد باهاش دوست باشم؟! داداش اون پسره خوبيه
چون من ميگمممم…چون برادرت بايد برات تصميم بگيره…چون تو كوريييييي
بكي بغض كرد:حالا لازمه همش يادآوري كني؟!! ميدونم كورم ميدونم به هيچ دردي نميخورم ميدونم..بدبختم…
نه داداشه گلم منظورم اينا نبود اصلا
بكي:پس منظورت چي بووود!!! من درسته نميبينم ولي…هم ميتونم بشنوم هم ميتونم حرف بزنم…من ميخوام دنيا رو خودمو بشناسم…ميخوام آدمارو بشناسم…ميخوام بدونم دنيا چه شكليه ميخوام بدونم دريا چه جوريه…ماهي هاي توش چه جورين!! ميخوام بدونم غذايي كه ميخورم چه شكلين…
صداي گريه ي بكي تو اتاقه خالي ميپيچيد اتاقي كه فقط يه تخت داشت و يه فرش كهنه و يه لامپه كم نور…
بكي احساس كرد كسي تو اتاق نيست خيلي آروم برادرشو صدا زد:داداش…
كسي جواب نداد
بكي:داداش…رفتي؟! داداش چرا به حرفم گوش نميدي؟!!
اينجام بكي…
بكي دستاشو رو زمين كشيد:داداش كجايي؟! دستمو بگير…
لازم نيست من اينجام…تو همين اتاق…سره جات بشين
بكي به سقف نگاه كرد:كجايي داداش؟!
ببين داداشه قشنگم…من فقط خوبي تو رو ميخوام…اون پسر داره مسخره ات ميكنه داره بازيت ميده….باور نميكني نه!! بهت ثابت ميكنم…
بكي:تو اصلا اونو نديدي اون پسره خوبيه
تو مگه ديديش؟تو مگه ميدوني اون چه شكليه!!
بكي:ميخوام بخوابم…لطفا بيا بعدا حرف بزنيم…
باشه ميرم فقط اينو بدون كه اگه با اون پسر باشي مجبورم اون كاري رو بكنم كه دلم نميخواد
بكي:چيكار؟ زنداني كردم تو اين اتاق؟؟ تو خيلي بي رحمي
خوب بخوابي بكي…هر طور كه خودت مايلي فراموش كردنه اون پسر يا زنداني شدنت تو اين اتاق…براي هميشهه
بكي لرزيد:نههه من نميخوام زنداني باشم…من نميخوام اينجا بمونم…داداش…داداااش
صداي به هم خوردنه در اومد و بكي فهميد برادرش رفته….
دستاشو رو زمين كشيد ولي نتونست چوبشو پيدا كنه…يكم خودشو عقب كشيد و خودشو به يه گوشه رسوند و بي صدا گريه كرد….

چاني دست به سينه به ماشينش تكيه داده بود و به خونه ي داغوني كه رو به روش بود نگاه ميكرد باورش نميشد بكي تو يه همچين خونه ي داغوني زندگي كنه…
به پنجره ي تاريك نگاه كرد با اينكه هوا روشن بود ولي اتاقه بكي تاريكه تاريك بود چاني شك كرده بود اگه برادره بكي آدمه خوبي بود پس چرا اينطوري بكي رو تو يه اتاقه بي نور انداخته بود…..
تقريبا يه ساعت بود كه بكي گوشه ي اتاقش نشسته بود و به چاني فكر ميكرد…احساس ميكرد چاني زندگي تيره و تاريكشو يكم روشن كرده حتي با فكر كردن بهش لبخند ميزد و ميتونست اين اتاقه ساكت رو تحمل كنه….بعد از ده دقيقه برادر بكي وارد اتاق شد:بكي اينم غذات كاري داشتي بگو
بكي:ممنون داداش
دستاشو آروم رو زمين كشيد و ظرفه شكسته ي غذاشو پيدا كرد دستش به لبه ي تيزه ظرف كشيده شد و درد شديدي رو احساس كرد:آآه…داداش…داداشش رفتي؟؟
اشك تو چشماي بكي جمع شد هيچكس تو اتاق نبود هيچكس به صداش توجه نميكرد…اشك تو چشماش جمع شد دستش به شدت درد ميكرد و ميسوخت ميدونست كه دستش زخمي شده آرزو كرد كاش زودتر صبح شه و دوباره برگرده به آغوشه گرمه چاني…با دسته سالمش قاشقشو پيدا كرد و يكم از غذا خورد و سير شد ولي درد دستش خيلي عذابش ميداد…..

چاني سرشو رو فرمون گذاشته بود با خودش فكر ميكرد الان بكي تك و تنها تو اون اتاقه تاريك چيكار ميكنه!! يعني برادره بكي اينقدر بي رحم بود؟
دلش ميخواست يواشكي وارد خونه بشه و بكي رو از اون اتاقه ترسناك بيرون بياره ولي نميشد و اين بيشتر عذابش ميداد…

بكي دسته خونيشو رو زمين كشيد نميدونست دستش خونريزي شديد داره فقط اينو ميدونست كه دستش در حد مرگ هم ميسوخت و هم درد ميكرد…دستشو رو زمين كشيد و بلاخره عصاشو پيدا كرد و تونست بلند شه با بغض چند بار برادرشو صدا كرد ولي كسي جوابشو نداد….

چاني با ناراحتي برگشت خونه كيفشو رو تخت پرت كرد خيلي عصباني بود دوست داشت زمان سريع بگذره و بتونه بكي رو ببينه…خيلي براش سخت بود نه ميتونست باهاش تلفني حرف بزنه نه ميتونست ببينتش شديدا كلافه بود خيلي دوست داشت با برادره بكي حرف بزنه و مشكلاتو حل كنه با همين افكاره اميدوار كننده به خواب رفت…..

صبح چاني سريع تر از همه سره كلاس حاضر شد و چشمش فقط به در بود استرس عجيبي داشت ميترسيد ديگه نتونه ببينتش………

Print Friendly, PDF & Email


216 دیدگاه

  1. عرررررررر الهی بمیرم بکییییT_T
    از داداشش متنفرم-_- سادیسم داره…
    چی میشه چانی مثل شاهزاده سوار بر اسب بیاد و بکی رو از اون زندان تاریک نجات بده؟♥
    وای من برم قسمت بعد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *