134 بازدید

ep5 (چشم های تو) Your eyes

سلام بچه ها اومدم با قسمته پنجم فیک چشمای تو بابت تاخیر واقعا معذرت میخوام

 

چانی با خوشحالی رفت خونه و داد زد:سلام مامان خوشگللللللللم
خانم پارك تعجب كرد:چی شده اینقدر خوشحالی؟؟؟
چانی:خوشحالم دیگه…چیه بده!؟
خانم پارك:صب كن ببینم عاشق شدی؟!
چانی:چی میگی مامان عشق كجا بود آخه…
خانم پارك:هووووف…امیدوارم این اتفاق نیفته چون حتما ایندفعه از دانشگاه پرت میشی بیرون
چانی:چرا اونوقت؟!
خانم پارك:خب عشق وقتتو میگیره اون یه سر سوزن درسی هم كه میخوندیو دیگه نمیخونی…
چانی: نه بابا خیالت راحت مامی…
خانم پارك خندید: با دیدنه نمره هات معلوم میشه….
چانی:اون كه بعلهههه…
چانی تو اتاقش رفت و خودشو رو تخت انداخت و خندید:وااای عجب روزی بود امروز
چانی واقعا از اعماق قلبش خوشحال بود كه اعتراف كرده ولی میدونست كه بكی منظورشو دقیق متوجه نشده…ولی مهم نبود حداقل اینو میدونست كه بكی الان اونو بهترین دوستش میدونه ولی از دروغی كه بهش گفته بود وحشت داشت…..
بكی تنها تو اتاقش نشسته بود و تو افكارش غرق شده بود به چانی فكر میكرد اون امروز بهش گفت عاشقشه…یعنی چانی عاشقش بود؟!! ولی مگه میشد اون یه پسر بود مثله خودش…شاید منظوره دیگه ای داشت…شاید به عنوانه یه دوست دوسش داشت…
یكم با خودش فكر كرد و زمزمه كرد:شاید…قیافم خوبه!
بكی با دستاش صورتشو لمس كرد چشماشو بینیشو لباشو ولی بازم نمیشد تشخیص داد واقعا كلافه شده بود دلش میخواست ببینه دلش میخواست قیافش رو بیینه…آهی كشید و دوباره سره جاش نشست…
در باز شد و برادر بكی وارد اتاق شد و كناره بكی نشست
بكی:داداش تویی؟!
آره منم
بكی:سلام داداشی
سلام بك چه خبرا؟؟
بكی لبخند زد:خبره خاصی نیست امتخانامون شروع شده باید بخونم
سختت نیست؟ میتونی ادامه بدی؟
بكی:آره میتونم…اصلا برام سخت نیست
خوشحالم…بچه ها كه اذیتت نمیكنن؟!
بكی سرشو پایین انداخت و یاده اون روزی افتاد كه بچه ها رنگیش كرده بودن:نه همه هوامو دارن…هه
خوبه خیالم راحت شد…
بكی:داداش میشه یه سوال بپرسم؟
بگو
بكی:میشه بگی قیافم چه شكلیه؟؟؟خیلی دوس دارم بدونم…من واقعا آرزو دارم خودمو ببینم…
اووووم…خب…تو خیلی بانمكی
بكی خندید:دروغ نگیاااا…
دروغم كجا بود داداشه نمكم
بكی:چشمام….چشمام قشنگه؟!
آره خیلی…میدونی آدم نگاشون كه میكنه باورش نمیشه كه این چشم ها نابینا باشن….
بكی:باورم نمیشه…میدونی همیشه تصور میكردم چشمام خیلی ترسناك باشن…مثلا بدرنگ و بدشكل ههههه
حالا چرا علاقه مند شدی خودتو بشناسی!؟
بكی:خب دوست دارم قیافمو ببینم…میدونم نمیتونم ببینم ولی….خب منم…
بكی بسه دیگه بهت كه گفتم تو بانمكی…
بكی لبخند زد:داداش اگه چشمام خوب شه میتونم خواننده شم
حالا كی گفته چشمات قراره خوب شه؟؟
بكی با ذوق گفت:چانیولللل
چییییییییی؟؟؟؟؟
بكی یكم ترسید چون برادرش سرش داد زد
بكی سراسیمه با ترس رو زمین دست میكشید:داداش…چی…شد؟!!
تو هنوزم با اون پسر حرف میزنیییی؟؟؟
بكی:اون…پسره خوبیه…اولین دوستمه…اولین آدمیه كه از من خوشش اومده…
تو حق نداری با اون پسر حرف بزنیییی…حتما داره مسخره ات میكنهههه…دیوونهههههه
بكی: اون منو مسخره نمیكننههه…اون باهام مهربونه مثله تو…چرا من نمیتونم با كسی دوست شم؟؟؟ چراااا؟؟!!
چون تو نمیبینیییییی…دفعه ی دیگه ببینم یا بشنوم با اون پسر حرف زدیییی دیگه حق رفتن به دانشگاه رو نداریییی
بكی:آ.آخه چرااا؟؟! داداش…داداش رفتی؟! داداااش
صدای بسته شدنه در اومد و بكی فهمید برادرش رفته….باورش نمیشد چانی تمامه این مدت مسخره اش كرده باشه…اون حتی از برادرش هم مهربون تر بود…چطور ممكن بود اون آدمه بدی باشه…
خودشو به تخت رسوند و روش خوابید…بغض كرده بود دوست داشت با چانی حرف بزنه…دوست داشت براش درد و دل كنه… اشك تو چشماش جمع شد نمیخواست حرفای برادرشو باور كنه…نمیخواست از چانی دور شه…
صبح چانی خیلی زود خودشو به كلاس رسوند و بكی رو دید كه تنها نشسته و رو به روشو نگاه میكنه
چانی با خنده نشست پیشش و تو گوشش فوت كرد…بكی لرزید و زمزمه كرد:چا.چانی تویی؟!
چانی: نه من چانی نیستم
بكی:از صدات مشخصه نیستی
چانی:خوبی؟
بكی:بد نیستم تو چی؟!
چانی:چیههه حالت خوب نیست انگار مریضی؟
بكی سرشو پایین انداخت:نه..خوبم
چانی به سر و وضعه ناجوره بكی نگاه كرد:ببینم چرا هر روز همینو میپوشی؟
بكی: از من چه انتظاری داری!! من حتی نمیدونم لباسی كه پوشیدم چه رنگیه
چانی تعجب كرد:چیه!!چرا اینقدر كلافه ای؟!
بكی:خوبم چانی
چانی دستای بكی رو تو دستش گرفت:چیزی شده؟؟
بكی سریع دستاشو كشید:نه گفتم كه چیزی نشده
چانی:بك چته!؟ دیروز كه خوب بودی!!
بكی بغض كرد:خو.بم
چانی شونه های بكی رو گرفت:چرا بغض كردی؟؟؟! بكیییی چیزی شدههه؟!
بكی:نه چانی…من نمیتونم باهات دوست باشم…
چانی:چی!!!
بكی:داداشم…اون گفته حق ندارم باهات حرف بزنم…گفته اگه منو با تو ببینه نمیزاره بیام دانشگاه….من نمیخوام دوباره تو خونه زندانی شم…نمیخوام تنها بمونم…چانیییی ازم فاصله بگیر…اگه داداشم ببینه….همه چی برام تموم میشه…
چانی دستشو رو صورته بكی كشید: گریه نكن بك…خواهش میكنم…
بكی دستشو رو دستای چانی گذاشت:متاسفم…واقعا نمیدونم چی بگم ….
چانی:باشه باشه من اصلا باهات حرف نمیزنم خوبه؟! ولی دست از سرتم برنمیدارم…
بكی:چانییی چی میگی؟!!
چانی:فك نكن به خاطره داداشت من باهات قطع رابطه میكنم نه…هیچوقت اینكارو نمیكنم
بكی دستشو رو میز كشید و دستای چانی رو گرفت:باشه چانی
كم كم بچه ها وارد كلاس شدن چانی با دقت به در نگاه میكرد و هر كی وارد میشد رو زیر نظر میگرفت…
چانی:نگران نباش بك داداشت با من
بكی با نگرانی سرشو تكون میداد
بعد از دو ساعت كلاس تموم شد چانی به بكی نگاه كرد:بك تموم شد كسی هم نیومد نگران نباش
بكی:استرس دارم همش احساس میكنم میاد اینجا و منو كناره تو میبینه…
چانی:امروز میای بریم پارك؟!
بكی:نه چانی به داداشم قول دادم زود برگردم خونه…
چانی:ببینم تو گوشی نداری؟!
بكی:نه ندارم
چانی:میخوای گوشیمو بهت بدم با هم حرف بزنیم؟
بكی:نه چانی من كه نمیتونم باهاش كار كنم
چانی:خب یادت میدم
بكی:نه اگه پیداش كنه چی!!
چانی:هووووف…باشه پس الان باید باهام بیای
بكی:نمیتونم بیام چانی
چانی:بیا بریم كلاس خالی اونجا راحت با هم حرف بزنیم كسی هم نمیاد…
چانی به بكی كمك كرد و با هم به یه كلاسه خالی رفتن…چانی درو بست و به بكی كه آروم نفس نفس میزد نگاه كرد:نترس بك…كسی اینجا نمیاد خیالت راحت
بكی دستشو دراز كرد:چانی…كجایی بیا نزدیك تر…من میترسم…چانیییی
چانی از پنجره دور شد و سمته بكی رفت و رو به روش وایساد و خندید:اینجام بك
بكی با دستش كته چانی رو گرفت و نفس راحتی كشید:چانی من نمیبینم برا همین وقتی حرف نمیزنی میترسم…
چانی خیلی آروم بكی رو بغل كرد و خندید:نترس عزیزم من پیشتم
بكی:دوس دارم نترسم…ولی نمیتونم…واقعا از خودم خجالت میكشم دقیقا مثله بچه های ٢ ساله میمونم…
چانی دستای بكی رو بوسید: این حرفارو نزن عشقم
بكی دوباره معذب شد:الان…چرا اینجاییم؟!
چانی خندید:نمیدونم…
بكی:اینجا یه جوریه…زیادی ساكته…
چانی:چیه…ترسیدی؟
بكی خودشو به چانی چسبوند:آره…احساس میكنم بازم تو یه جای خیلی ساكت زندانی شدم…
چانی:ببینم وضع مالیتون چه جوریه؟!
بكی:نمیدونم…فقط یه چندتا پول خورد تو جیبم میندازن و لباسامم كه نمیدونم چه شكلیه…ولی یه بار كه از داداشم پرسیدم گفت وضعمون اصلا خوب نیست و نمیتونیم چشماتو عمل كنیم…
چانی:خب اگه وضعتون در این حد بده…پس چه جوری میای دانشگاه میدونی هر ترم چقدر باید بدی؟! پس این هزینه رو كی میده
بكی یكم فكر كرد:ااام…نمیدونم شاید داداشم میده
چانی: دوست دارم خونتونو ببینم بك
بكی:نه نه…خونمون فك نكنم زیاد قشنگ باشه…
چانی:مهم نیست یه چیزی تو اون خونه هست كه خیلی قشنگه كه تو هر خونه ای هم نیست
بكی سرخ شد
چانی سره بكی رو به سینه اش چسبوند:میزاری؟
بكی: من خیلی فقیرم نه!!
چانی:مهم نیست…میخوام فقط خونتونو ببینم
بكی: یه نفر هست كه عصرا میاد دنبالم…
چانی:خب
بكی:میتونی اونو تعقیب كنی…فقط اگه خونمونو دیدی نخندیا…من فكر میكنم خیلی افتضاح باشه
چانی بوسه ی كوتاهی رو موهای بكی زد:نگران نباش
بكی:چانی یادمه داداشم بهم گفت هیچكس نباید خونمونو ببینه…یه وقت…
چانی:گفتم نگران نباش
بكی:باشه…
چانی:صب كن یه نگاه بندازم بیام…
بكی:چانیییی…نروووو…چانییی
چانی خندید و دسته بكی رو گرفت:اینجام نترس…
بكی محكم دستای چانی رو گرفته بود واقعا احساس میكرد به چانی وابسته شده…
چانی به اطرافش نگاه كرد و دوباره برگشت تو كلاس
بكی سراسیمه به اطرافش نگاه میكرد واقعا كنجكاو شده بود دلش میخواست ببینه
چانی:بك
بكی به طرفه صدا برگشت:هاا
چانی خندید: الان احساس میكنم فضولیت به اوج خودش رسیده خخخخ
بكی به طرفه صدا رفت و دستشو دراز كرد:چانی كجایی؟!
چانی دستاشو باز كرد:بیا نزدیك تر…
بكی آروم آروم جلوتر میرفت تا اینكه خودشو تو آغوشه چانی پیدا كرد
چانی موهای بكی رو چندبار بوسید
بكی:هوا…داره سرد میشه…خونمون…لباسای گرم…كلاس…هیچی نمیتونه جز بغل كردنه تو گرمم كنه….
چانی:واقعا؟!
بكی:وقتی بغلم میكنی حتی كور بودنمم از یادم میره…نمیدونم شاید چون نمیبینم این حسو دارم….
چانی:بك…میای خونمون؟
بكی خندید:حرفایی میزنیا داداشه من نمیزاره تو دانشگاه با كسی حرف بزنم اونوقت تو میگی بیام خونتون؟!
چانی:آخه این چه وضعیه من میخوام همه جا ببرمت…میخوام پیشم باشی
بكی سراسیمه سرشو تكون میداد:نه چانی…نه…نمیشه…منو ببر تو كلاسه الان استاد میاد…
چانی:نمیبرمت امروز فقط باید پیشه خودم باشی
بكی: نمیتونم چانی…باید برم سره كلاس
چانی:مگه اون چی داره اینقدر ازش میترسی برادرته دیگه…
بكی دستاشو تو هوا تكون داد و خواست درو باز كنه كه در باز شد و ………….
Print Friendly, PDF & Email


64 دیدگاه

  1. وااااای یکی از بهترین فیک هاااایه که تاحالا خوندم عالللیه عاشقشم،بکیولش حرف نداااااره اصن دارم از ذوق میمیرم همچین فیکی پیدا کردمsmile))) ♥

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *