ep5 (چشم های تو) Your eyes

سلام بچه ها اومدم با قسمته پنجم فیک چشمای تو بابت تاخیر واقعا معذرت میخوام  
 

 

چانی با خوشحالی رفت خونه و داد زد:سلام مامان خوشگللللللللم 
خانم پارک تعجب کرد:چی شده اینقدر خوشحالی؟؟؟
چانی:خوشحالم دیگه…چیه بده!؟
خانم پارک:صب کن ببینم عاشق شدی؟!
چانی:چی میگی مامان عشق کجا بود آخه…
خانم پارک:هووووف…امیدوارم این اتفاق نیفته چون حتما ایندفعه از دانشگاه پرت میشی بیرون 
چانی:چرا اونوقت؟!
خانم پارک:خب عشق وقتتو میگیره اون یه سر سوزن درسی هم که میخوندیو دیگه نمیخونی…
چانی: نه بابا خیالت راحت مامی…
خانم پارک خندید: با دیدنه نمره هات معلوم میشه….
چانی:اون که بعلهههه…
چانی تو اتاقش رفت و خودشو رو تخت انداخت و خندید:وااای عجب روزی بود امروز 
چانی واقعا از اعماق قلبش خوشحال بود که اعتراف کرده ولی میدونست که بکی منظورشو دقیق متوجه نشده…ولی مهم نبود حداقل اینو میدونست که بکی الان اونو بهترین دوستش میدونه ولی از دروغی که بهش گفته بود وحشت داشت…..
 
بکی تنها تو اتاقش نشسته بود و تو افکارش غرق شده بود به چانی فکر میکرد اون امروز بهش گفت عاشقشه…یعنی چانی عاشقش بود؟!! ولی مگه میشد اون یه پسر بود مثله خودش…شاید منظوره دیگه ای داشت…شاید به عنوانه یه دوست دوسش داشت…
یکم با خودش فکر کرد و زمزمه کرد:شاید…قیافم خوبه! 
بکی با دستاش صورتشو لمس کرد چشماشو بینیشو لباشو ولی بازم نمیشد تشخیص داد واقعا کلافه شده بود دلش میخواست ببینه دلش میخواست قیافش رو بیینه…آهی کشید و دوباره سره جاش نشست…
در باز شد و برادر بکی وارد اتاق شد و کناره بکی نشست
بکی:داداش تویی؟!
آره منم  
بکی:سلام داداشی
سلام بک چه خبرا؟؟
بکی لبخند زد:خبره خاصی نیست امتخانامون شروع شده باید بخونم 
سختت نیست؟ میتونی ادامه بدی؟
بکی:آره میتونم…اصلا برام سخت نیست 
خوشحالم…بچه ها که اذیتت نمیکنن؟!
بکی سرشو پایین انداخت و یاده اون روزی افتاد که بچه ها رنگیش کرده بودن:نه همه هوامو دارن…هه
خوبه خیالم راحت شد…
بکی:داداش میشه یه سوال بپرسم؟
بگو
بکی:میشه بگی قیافم چه شکلیه؟؟؟خیلی دوس دارم بدونم…من واقعا آرزو دارم خودمو ببینم… 
اووووم…خب…تو خیلی بانمکی 
بکی خندید:دروغ نگیاااا…
دروغم کجا بود داداشه نمکم 
بکی:چشمام….چشمام قشنگه؟!
آره خیلی…میدونی آدم نگاشون که میکنه باورش نمیشه که این چشم ها نابینا باشن….
 بکی:باورم نمیشه…میدونی همیشه تصور میکردم چشمام خیلی ترسناک باشن…مثلا بدرنگ و بدشکل ههههه
حالا چرا علاقه مند شدی خودتو بشناسی!؟
بکی:خب دوست دارم قیافمو ببینم…میدونم نمیتونم ببینم ولی….خب منم…
بکی بسه دیگه بهت که گفتم تو بانمکی…
بکی لبخند زد:داداش اگه چشمام خوب شه میتونم خواننده شم 
حالا کی گفته چشمات قراره خوب شه؟؟
بکی با ذوق گفت:چانیولللل
چییییییییی؟؟؟؟؟
بکی یکم ترسید چون برادرش سرش داد زد
بکی سراسیمه با ترس رو زمین دست میکشید:داداش…چی…شد؟!! 
تو هنوزم با اون پسر حرف میزنیییی؟؟؟
بکی:اون…پسره خوبیه…اولین دوستمه…اولین آدمیه که از من خوشش اومده…
تو حق نداری با اون پسر حرف بزنیییی…حتما داره مسخره ات میکنهههه…دیوونهههههه 
بکی: اون منو مسخره نمیکننههه…اون باهام مهربونه مثله تو…چرا من نمیتونم با کسی دوست شم؟؟؟ چراااا؟؟!!
چون تو نمیبینیییییی…دفعه ی دیگه ببینم یا بشنوم با اون پسر حرف زدیییی دیگه حق رفتن به دانشگاه رو نداریییی
بکی:آ.آخه چرااا؟؟! داداش…داداش رفتی؟! داداااش
صدای بسته شدنه در اومد و بکی فهمید برادرش رفته….باورش نمیشد چانی تمامه این مدت مسخره اش کرده باشه…اون حتی از برادرش هم مهربون تر بود…چطور ممکن بود اون آدمه بدی باشه…
خودشو به تخت رسوند و روش خوابید…بغض کرده بود دوست داشت با چانی حرف بزنه…دوست داشت براش درد و دل کنه… اشک تو چشماش جمع شد نمیخواست حرفای برادرشو باور کنه…نمیخواست از چانی دور شه…
 
صبح چانی خیلی زود خودشو به کلاس رسوند و بکی رو دید که تنها نشسته و رو به روشو نگاه میکنه 
چانی با خنده نشست پیشش و تو گوشش فوت کرد…بکی لرزید و زمزمه کرد:چا.چانی تویی؟! 
چانی: نه من چانی نیستم 
بکی:از صدات مشخصه نیستی  
چانی:خوبی؟
بکی:بد نیستم تو چی؟!
چانی:چیههه حالت خوب نیست انگار مریضی؟
بکی سرشو پایین انداخت:نه..خوبم 
چانی به سر و وضعه ناجوره بکی نگاه کرد:ببینم چرا هر روز همینو میپوشی؟
بکی: از من چه انتظاری داری!! من حتی نمیدونم لباسی که پوشیدم چه رنگیه
چانی تعجب کرد:چیه!!چرا اینقدر کلافه ای؟!
بکی:خوبم چانی 
چانی دستای بکی رو تو دستش گرفت:چیزی شده؟؟
بکی سریع دستاشو کشید:نه گفتم که چیزی نشده 
چانی:بک چته!؟ دیروز که خوب بودی!!
بکی بغض کرد:خو.بم
چانی شونه های بکی رو گرفت:چرا بغض کردی؟؟؟! بکیییی چیزی شدههه؟!
بکی:نه چانی…من نمیتونم باهات دوست باشم…
چانی:چی!!!
بکی:داداشم…اون گفته حق ندارم باهات حرف بزنم…گفته اگه منو با تو ببینه نمیزاره بیام دانشگاه….من نمیخوام دوباره تو خونه زندانی شم…نمیخوام تنها بمونم…چانیییی ازم فاصله بگیر…اگه داداشم ببینه….همه چی برام تموم میشه…
چانی دستشو رو صورته بکی کشید: گریه نکن بک…خواهش میکنم…
بکی دستشو رو دستای چانی گذاشت:متاسفم…واقعا نمیدونم چی بگم ….
چانی:باشه باشه من اصلا باهات حرف نمیزنم خوبه؟! ولی دست از سرتم برنمیدارم…
بکی:چانییی چی میگی؟!!
چانی:فک نکن به خاطره داداشت من باهات قطع رابطه میکنم نه…هیچوقت اینکارو نمیکنم 
بکی دستشو رو میز کشید و دستای چانی رو گرفت:باشه چانی 
کم کم بچه ها وارد کلاس شدن چانی با دقت به در نگاه میکرد و هر کی وارد میشد رو زیر نظر میگرفت…
چانی:نگران نباش بک داداشت با من 
بکی با نگرانی سرشو تکون میداد
 
بعد از دو ساعت کلاس تموم شد چانی به بکی نگاه کرد:بک تموم شد کسی هم نیومد نگران نباش 
بکی:استرس دارم همش احساس میکنم میاد اینجا و منو کناره تو میبینه…
چانی:امروز میای بریم پارک؟!
بکی:نه چانی به داداشم قول دادم زود برگردم خونه…
چانی:ببینم تو گوشی نداری؟!
بکی:نه ندارم 
چانی:میخوای گوشیمو بهت بدم با هم حرف بزنیم؟
بکی:نه چانی من که نمیتونم باهاش کار کنم
چانی:خب یادت میدم 
بکی:نه اگه پیداش کنه چی!!
چانی:هووووف…باشه پس الان باید باهام بیای 
بکی:نمیتونم بیام چانی
چانی:بیا بریم کلاس خالی اونجا راحت با هم حرف بزنیم کسی هم نمیاد…
چانی به بکی کمک کرد و با هم به یه کلاسه خالی رفتن…چانی درو بست و به بکی که آروم نفس نفس میزد نگاه کرد:نترس بک…کسی اینجا نمیاد خیالت راحت 
بکی دستشو دراز کرد:چانی…کجایی بیا نزدیک تر…من میترسم…چانیییی 
چانی از پنجره دور شد و سمته بکی رفت و رو به روش وایساد و خندید:اینجام بک 
بکی با دستش کته چانی رو گرفت و نفس راحتی کشید:چانی من نمیبینم برا همین وقتی حرف نمیزنی میترسم…
چانی خیلی آروم بکی رو بغل کرد و خندید:نترس عزیزم من پیشتم
 بکی:دوس دارم نترسم…ولی نمیتونم…واقعا از خودم خجالت میکشم دقیقا مثله بچه های ٢ ساله میمونم…
چانی دستای بکی رو بوسید: این حرفارو نزن عشقم 
بکی دوباره معذب شد:الان…چرا اینجاییم؟! 
چانی خندید:نمیدونم…
بکی:اینجا یه جوریه…زیادی ساکته…
چانی:چیه…ترسیدی؟ 
بکی خودشو به چانی چسبوند:آره…احساس میکنم بازم تو یه جای خیلی ساکت زندانی شدم…
چانی:ببینم وضع مالیتون چه جوریه؟!
بکی:نمیدونم…فقط یه چندتا پول خورد تو جیبم میندازن و لباسامم که نمیدونم چه شکلیه…ولی یه بار که از داداشم پرسیدم گفت وضعمون اصلا خوب نیست و نمیتونیم چشماتو عمل کنیم…
چانی:خب اگه وضعتون در این حد بده…پس چه جوری میای دانشگاه میدونی هر ترم چقدر باید بدی؟! پس این هزینه رو کی میده 
بکی یکم فکر کرد:ااام…نمیدونم شاید داداشم میده 
چانی: دوست دارم خونتونو ببینم بک 
بکی:نه نه…خونمون فک نکنم زیاد قشنگ باشه…
چانی:مهم نیست یه چیزی تو اون خونه هست که خیلی قشنگه که تو هر خونه ای هم نیست 
بکی سرخ شد 
چانی سره بکی رو به سینه اش چسبوند:میزاری؟
بکی: من خیلی فقیرم نه!!
چانی:مهم نیست…میخوام فقط خونتونو ببینم 
بکی: یه نفر هست که عصرا میاد دنبالم…
چانی:خب 
بکی:میتونی اونو تعقیب کنی…فقط اگه خونمونو دیدی نخندیا…من فکر میکنم خیلی افتضاح باشه 
چانی بوسه ی کوتاهی رو موهای بکی زد:نگران نباش 
بکی:چانی یادمه داداشم بهم گفت هیچکس نباید خونمونو ببینه…یه وقت…
چانی:گفتم نگران نباش 
بکی:باشه…
چانی:صب کن یه نگاه بندازم بیام…
بکی:چانیییی…نروووو…چانییی
چانی خندید و دسته بکی رو گرفت:اینجام نترس…
بکی محکم دستای چانی رو گرفته بود واقعا احساس میکرد به چانی وابسته شده…
چانی به اطرافش نگاه کرد و دوباره برگشت تو کلاس 
بکی سراسیمه به اطرافش نگاه میکرد واقعا کنجکاو شده بود دلش میخواست ببینه 
چانی:بک 
بکی به طرفه صدا برگشت:هاا
چانی خندید: الان احساس میکنم فضولیت به اوج خودش رسیده خخخخ
بکی به طرفه صدا رفت و دستشو دراز کرد:چانی کجایی؟!
چانی دستاشو باز کرد:بیا نزدیک تر…
بکی آروم آروم جلوتر میرفت تا اینکه خودشو تو آغوشه چانی پیدا کرد 
چانی موهای بکی رو چندبار بوسید
بکی:هوا…داره سرد میشه…خونمون…لباسای گرم…کلاس…هیچی نمیتونه جز بغل کردنه تو گرمم کنه….
چانی:واقعا؟!
بکی:وقتی بغلم میکنی حتی کور بودنمم از یادم میره…نمیدونم شاید چون نمیبینم این حسو دارم….
چانی:بک…میای خونمون؟
بکی خندید:حرفایی میزنیا داداشه من نمیزاره تو دانشگاه با کسی حرف بزنم اونوقت تو میگی بیام خونتون؟!
چانی:آخه این چه وضعیه من میخوام همه جا ببرمت…میخوام پیشم باشی
بکی سراسیمه سرشو تکون میداد:نه چانی…نه…نمیشه…منو ببر تو کلاسه الان استاد میاد…
چانی:نمیبرمت امروز فقط باید پیشه خودم باشی
بکی: نمیتونم چانی…باید برم سره کلاس 
چانی:مگه اون چی داره اینقدر ازش میترسی برادرته دیگه…
بکی دستاشو تو هوا تکون داد و خواست درو باز کنه که در باز شد و ………….
The following two tabs change content below.

Admin ♛ Samira

سمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ

Latest posts by Admin ♛ Samira (see all)

64 Responses

  1. [email protected]@

    Vayi killer oomadhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (63).gif

  2. وااااای یکی از بهترین فیک هاااایه که تاحالا خوندم عالللیه عاشقشم،بکیولش حرف نداااااره اصن دارم از ذوق میمیرم همچین فیکی پیدا کردم:)))) ♥

  3. کاش چانی پیشش بمونه این بیچاره انگار از زندان اومده با اون داداش بدجنسش …
    داستان قویه همین که زدی بکهیونو کور کردی ینی ته ریسک

  4. اجی من برای این داستان قش و ضعف میکنم
    خیلی دوسش دارم تورو خدا حتی شده ده خط فقط یکم از داستانو بزار
    باورت میشه برای اولین بارکه میخوندم تموم میشد دوباره میرفتم میخوندمش
    انقدر دلم برای داستان تنگ شده بود دوباره رفتم تمام قسمتارو یه بار دیگه خوندم
    اجی خواهش من ادامرو میخوام خواهش فقط ده خط
    http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: