EP19 (چشم های تو) YOUR EYES

سلام خوشملا اینم قسمت 19 

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این سه فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون 

48199734770038455774 EP18 (چشم های تو) YOUR EYES

سهون بلند خندید:بابا یارو خیلی خره خخخ
لوهان با اخم به سهون نگاه میکرد:آخه ابله تو تو اوه ده دقیقه چه غلطی میخوای بکنی؟؟
چانی:چرا بهش نگفتی نمیخوای یه لحظه هم تو اتاق باشه!!
سهون:بابا یارو شک کرد…منم بودم شک میکردم دیگه حالت عادی ١ ساعت طول میکشه من ۶ ساعت چه غلطی قراره بکنم؟؟
لوهان:حالا چیکار کنیم؟؟
سهون:هیچی بابا من ۵ دقیقه بهش نگاه میکنم و…
چانی داد زد:و چیییییییییی؟؟؟؟؟؟
سهون و لوهان از جا پریدن
لوهان:بابا هنوز که چیزی نگفته
چانی:دوست ندارم کسی غیر از خودم…
سهون:بیین چانی الان بکی برات مهمه یا غیرتت؟؟ اگه نزاری من یه همچین کاری کنم پس فردا اون عوضی یه نفر دیگه رو پیدا میکنه اونوقت میخوای چیکار کنی؟؟؟ من اصلا ذوست ندارم کاری باهاش بکنم ولی مجبورم فقط چند دقیقه طول میکشه سعی میکنم اذیتش نکنم…چانی این تنها راهیه که میتونی بکی رو بدست بیاری وگرنه من راهی بلد نیستم چون اون عوضی همه ی راه ها رو بسته واقعا نمیتونیم کاری کنیم…من دفعه ی اول اینکارو میکنم دوربینو نصب میکنم و دفعه ی دوم فیلم میگیریم و تحویل پلیس میدیم اینجوری میشه مدرک درست کرد ولی اگه نزاری اینکارو بکنم دیگه فقط بایذ منتظر بشینی بیینی چند نفر باهاش میخوابن….تصمیم با خودته خوب بهش فکر کن چانی
چانی سرشو تکون داد:باشه باشه قبوله…فقط…نزار بترسه…اون نمیبینه برا همین ممکنه بترسه….
سهون:نگران نباش
لوهان دستاشو لای موهاش کرد و بذونه اینکه به سهون نگاه کنه گفت:مواظبه خودت باش سهون…
سهون لبخند زد:باشه
چانی:کی قراره بری؟
سهون به ساعت نگاه کرد:ساعت ٩ شب
چانی:تا کی؟
سهون:تا ۵ صبح کارم تمومه
چانی:باشه سعی کن کارتو خوب انجام بدی
لوهان سرشو بلند کرذ و به سهون زل زد:سهونه خنگ…خیلی مواظبش باش
سهون لبخند زد:چشم خوشگله
لوهان اخم کرد:میزنمتاااا گمشووو
سهون:هنو یه ساعت مونده یکم استرس دارم
چانی:هوووووووف

یه ساعت بعد سهون تی شرت سفیدشو پوشید و شلوار جینشو پاش کرذ و کلی هم عطر رو خودش خالی کرد
چانی:موهاتو بزن بالا شبیه آدمای خلاف بشی
سهون خندید:بابا ما آبرو داریما
لوهان:سردرد گرفتم چقدر عطر زدی!
سهون:ببخشید عذر میخوام
چانی:برو ببینم چه میکنیا…
سهون چشمک زد و از در بیرون رفت…..

بکی تو اتاقش تنها نشسته بود و فکر میکرد که در باز شد
مرد:هی تو پاشو باید ببرمت حمام
بکی سرشو بلند کرد:حموم؟!
مرد:بلند شو یالا
بکی:من جایی نمیام
مرد:مگه دسته خودته پسره ی احمق
بکی: من چرا باید برم حموم؟؟؟؟؟
مرد دسته بکی رو گرفت و کشون کشون سمته حمام برد
بکی داد زذ:ولم کنننننننننن….ولم کننننننن چرا باید حمام کنمممم؟؟؟ ولم کنممممممم
مرد بکی رو گوشه ی حمام پرت کرد و آب یخ رو روش باز کرد
بکی لرزید:سردههههه سرذمههههه
مرد:باید خوشگل موشگل شی امشب قراره بدنتو به یه پسره خیلی خوشتیپ بفروشی
بکی لرزید:چ.چی؟؟ امشب؟؟ من…من که نمیبینم…من به دردشون نمیخورم…من
مرد سیلی محکمی به صورت بکی زد:اون با چشمای تو کاری نداره اون بدنتو میخواد وااای قراره ٧٠٠ تا بهم بده…خوب گوش بده ببین چی میگم باید بهش حال بدی تا دفعه ی دیگه هم بیاد سراغمون اگه پسره خوبی باشی قول میدم برات غذای خوشمزه بخرم…
بغض گلوی بکی رو فشار میداد کاش چانی اینجا بود و کمکش میکرد…واقعا از خودش که در این حد ضعیف بود حالش به هم میخورد
مرد خندید:قبوله؟؟؟
بکی بلند شروع کرد به گریه کردن
مرد:گریه کن عیبی نداره اولشه دو سه نفر باهات بخوابن رام میشی
بکی:خواهش میکنم…من نمیتونم…
مرد:میتونی میتونی
بکی:چانی…بزار خداقل اون بدنمو داشته باشه…وجدانم خداقل اینجوری راحتتره…اون پول بهت میده
مرذ:احححح خفه شوووو
مرد به بکی که میلرزید نگاه کرد و خندید:برو خدارو شکر کن من کاریت ندارم
بکی دستشو رو سینه اش گذاشت:میشه منو بکشی،! خواهش میکنم
مرد:نچ فعلا پول میخوایم
بکی:خ.خواهش میکنم….
مرد:یه بار دیگه زر بزنی خفت میکنم…
مرد بکی رو از حمام بیرون آورد و رو تخت هلش داد بکی تعجب کرد تخت خیلی نرم و راحت بوذ و بوی خیلی خوبی هم میداد…
مرد:اینو برا تو خریدم که روش راحت بخوابی و سردت نشه
اشک های بکی رو رو تختی سفید میریخت…احساس میکرد تمامه وجودش دارن ذره ذره از بین میرن….
بکی:من…من حاضرم رو همون زمین یخوابم ولی…
مرذ:در هر صورت باید خودتو بفروشی تا از گشنگی نمیری…
بکی به زور از رو تخت بلند شد واقعا گشنه اش بود مرد براش غذای خوب درست کرده بود چاره ای نداشت تمامه غذا رو خورد…استرس داشت صد بار از خدا مرگش رو خواسته بود……

ساعت نزدیکای ٩ بود سهون زنگ رو زد
مرد در رو باز کرد:بفرمایید آقای اوه همه چی آماده اس
سهون:اهم…کجاس؟
مرد:طبقه ی بالا
سهون وحشتزده به خونه نگاه کرد و آروم به طبقه ی بالا رفت
مرد:بفرمایید تو
قلبه سهون تند میزد با استرس درو باز کرد و بهت زده به بکی نگاه کرد که رو تخت میلرزید و پاهاشو تو خودش جمع کرده بود….
سهون صد بار تو دلش به این عوضی لعنت فرستاد و جلو رفت
مرد موهای بکی رو نوازش کرد:بکهیون چرا میلرزی؟؟ به آقا سلام کن
بکی سرشو بالا گرفت
مرد:زود باششش مگه ادب نداریییی؟؟
بکی قدرت حرف زدنم نداشت
مرد خیلی محکم تو سره بکی زد:مثله حیوونا باید باهات رفتار کرد خره نفهم
سهون جلوتر رفت:بسه دیگه….خودم رامش میکنم شما برو بیرون
مرد:نه…اون ناراحتتون میکنه شما شروع کتید شایذ آروم شه…
سهون با عذاب وجدان شدید رو تخت نشست و به بکی که میلرزید نگاه کرد…
بکی:آ.آقا…به من کاری نداشته باشین…ترو خدااا…من میترسم…
سهون دستشو رو موهای بکی گذاشت و نوازشش کرد
بکی لرزید و نفس عمیق کشید
سهون آه کشید:نترس خوشگله…
بکی دستاشو رو دستای سهون گذاشت و از خودش دور کرد:به…من دست نزن
سهون:نگران نباش نمیزارم زیاد اذیت شی
بکی دستای یخ زده اشو رو تخت کشید:ع.عصام کجاس!!؟
سهون سرشو پایین انداخت
مرد:عصاتو شکوندم دیگه جایی نمیتونی بری
اشک تو چشم های بکی جمع شد:شکوندیش…اونو چانی…برام خریده بود…تو چطور تونستی…تو…خیلی آشغالیییی
مرد سمت بکی اومد و دستشو بلند کرذ که بکی رو بزنه ولی سهون دستشو گرفت: واقعا چه جوری دلت میاد یه آدمه نابینا رو بزنی؟
بکی پوزخند زد:شما چه جوری دلت میاد با منی که حتی نمیتونم ببینم بخوابی؟
سهون:اهم…اون فرق داره
بکی:چه فرقی داره؟؟ من کتک رو ترجیح میدم
مرد:ببخشید که این پسر وقتتونو گرفته
مرد سمته بکی حمله ور شد و دکمه های لباسشو باز کرد
سهون:یاااااا میشه بری بیرون؟؟؟ من میخوام خودم اینکارو بکنم
مرد:داره وقتتونو میگیره
سهون:بیروووون
مرد:من اینجا میمونم تا رام شه
سهون میدونست اگه بخواد خیلی گیر بده اون عوضی شک میکنه :باشه بمون
مرد رو صندلی نشست و به سهون و بکی نگاه کرد
سهون با بی میلی دسته بکی رو گرفت بکی دستشو کشید:به من دست نزنننن
سهون با قدرت بیشتری دستای بکی رو گرفت و کشید رو تخت
بکی داد زد:ولممممممم کننننننننن….نمیخوااااام خواهش میکنممممممم
سهون: هر چی گفتم باید بگی چشم…
سهون شونه های بکی رو گرفت و رو تخت خوابوندش
بکی نفس نفس میزد:ترو خدا ولم کن….من…کورم…دارم…از ترس میمیرم…آقا…بهم گوش میکنین؟؟
سهون دکمه ی آخر رو باز کرد و دلش لرزید بکی به قدری ترسیده بود که تمامه بدنش مور مور شده بود و خیلی تند تند نفس نفس میزد
سهون واقعا طاقت نداشت به بکی نگاه کرد:پسر خوشگله…انگار خیلی ترسیدی هر وقت آروم شدی
بکی:نه…نه همین الان کارتو بکن….میخوام…راحت شم…میخوام بمیرم
سهون به مرد نگاه کرد که همچنان اونجا بود
چاره ای نبود لباشو به لبای بکی نزدیک کرد و آروم لبای سرده بکی رو بوسید….
بکی دستای لرزونشو رو سینه ی سهون گذاشت و آروم هلش داد
سهون لباشو برداشت:چقدر یخی؟؟
بکی:من…من…خیلی…میترسم…التماس میکنم…کاری باهام نداشته باش….
سهون دوباره لبای بکی رو بوسید و تی شرتشو از تنش دراورد…
بکی احساس کرد لباسش از تنش درومد و بیشتر ترسید و بغض کرد:آ.آقا…کاره دیگه ای نیست که براتون…بکنم؟؟ من با اینکه نمیبینم ولی بلدم بخونم…براتون بخونم؟؟ صدام بد نیستا…یکی…از دوستام میگه صدام قشنگه….به خدا راست میگم…
اشک تو چشمای سهون جمع شد ولی سعی کرد جلو خودشو بگیره…آروم روی بکی خوابید و لباشو بوسید…
سهون:من دیگه نمیخوام اینجا کسی رو بیینم…لطفا بیرون
مرد:خوبه رام شده خوش باشید فعلا
مرد از اتاق بیرون رفت و درو بست…
بکی همچنان التماس میکرد:آقا…من برا اینکار خوب نیستم…
سهون لباشو به گوشه بکی چسبوند و با بغض گفت:ب.بکی…
بکی تعجب کرد
سهون:من…من سهونم…منو…ببخش ولی مجبور بودم….منو ببخش بکی
بکی به زور دهنشو باز کرذ:چ.چی!!
سهون اشکاشو پاک کرد:همه ی اینا یه نقشه اس….نگران نباش هنوز…چانی نمرده که کسی بخواد بهت دست بزنه….اینو چانی گفت تا من بهت بگم….
بکی:باورم نمیشه
سهون:بازم معذرت میخوام بابت همه چی…بکی الان فقط باید باهام همکاری کنی باشه؟؟باید سریع از اینجا ببرمت
بکی:چانی…چانی کجاس؟
سهون:چانی از استرس نتونست بیاد
بکی شروع کرذ به گریه کردن
سهون:بکی گریه کن تا من این دوربینو نصب کنم….
تقریبا یه ساعت بود که سهون دوربین رو نصب میکرد
بعد از یه ساعت عرق رو پیشونیشو پاک کرد و زمزمه کرد:تموم شد بکی
بکی گوشه ی تخت زانوهاشو بغل کرده بود و یه یه نقطه خیره شده بود…سهون رو تخت نشست:بکی…حالت خوبه؟
بکی سرشو تکون داد:اوهوم…
سهون لباسه بکی رو برداشت و رو شونه هاش انداخت:دوربینو نصب کردم نگران نباش…خیلی زود همه چی درست میشه…
بکی:یعنی میشه!
سهون:معلومه که میشه…سری بعد دوباره خودم میام پیشت و تو باید وانمود کنی که بهت تجاوز شده و با این عوضی حرف بزنی و از زیر زبونش حرف بکشی بیرون اونوقت ما اینارو به پلیس نشون میدیم و تو برا همیشه راحت میشی
بکی لبخند زد:امیدوارم
سهون پتو رو بلند کرد:بیا زیر این بخواب که بهمون شک نکنه
بکی خودشو زیر پتو جا داد و سهونم بغل دستش خوابید:هوووووف خیلی سخته اینجوری
بکی خندید:هنوز باورم نمیشه…خیلی خوشحالم
سهون: فکرشم نمیکردم اینکارو بکنم خخخ…واقعا معذرت میخوام
بکی دستشو رو دست سهون گذاشت:ممنون بابت کمکت
سهون خندید:وظیفه بود
صدای در اومد و سهون از جاش پرید بکی رو به خودش چسبوند بکی تو بغله سهون میلرزید میترسید لو برن
سهون:اهم…بیا تو
مرد با یه بطری شراب وارد اتاق شد:ببخشید مزاحم شدم پسره رام شد؟؟کارتونو کردین؟
سهون:مگه جراتم داشت رام نشه….آره…
مرد سمته بکی رفت و خندیذ:بکهیوون…ببینمت داداشی دیدی تموم شد بهت که گفته بودم که اونجوریام ترس نداره
بکی آروم تو بغله سهون هق هق میکرد سهون پتو رو، رو شونه ی لخته بکی انداخت
مرد:خوب بود؟راضی بودین؟
سهون:آره عالی بود…دفعه ی بعدم خودم میام
مرد:وا.واقعا؟؟
سهون:آره حالا برو بیرون
مرد بشکنی زد و رفت بیرون
سهون به بکی که هنوز اشک میریخت نگاه کرد:بکی گریه نکن…
بکی: آخه…آخه سخته همه ی اینارو باور کنم…این آشغالی که همیشه بهم میگفت داداشی الان…
سهون:نگران نباش از اینجا میارمت بیرون
بکی:دلم برا چانی تنگ شده
سهون:آآ..راستی بکی این گوشی رو بگیرش تو دستت
بکی یکم گوشی رو لمس کرد:این چیه؟!
سهون:این گوشیه من همه جاشو چسب زدم که راحت باشی وقتی گوشی لرزید فقط اون دکمه که میتونی لمسش کنی رو فشار بدی
سهون با گوشی خودش شماره ی چانی رو گرفت گوشی تو دسته بکی لرزید بکی دست کشید رو گوشی و دکمه رو لمس کرد و فشارش داد
سهون:حالا بزارش رو گوشت و با من حرف بزن
بکی بهت زده گوشیو رو گوشش گذاشت
سهون خندید:آره همینجوری…گوشی رو بزار تو جیبه شلوارت هر وقت لرزید برش دار باشه؟
بکی سرشو تکون داذ:باشه
سهون: من باید برم تایممون تموم شده
بکی لرزید:میشه نری؟
سهون:چرا؟؟
بکی: من میترسم
سهون:ببین بکی اگه اذیتتم کنه ما از اون ور چک میکنیم نگرانه هیچی نباش
بکی:باشه
سهون:حالت افسرده به خودت بگیرشک نکنه
بکی سرشو تکون داد
سهون لباساشو پوشید و مرد وارد اتاق شد
مردد:آقای اوه میرید؟؟ صب میکردید صبح شه
سهون:موردی نی…پولتو میریزم تو حساب دفعه بعدم خودم میام باز
مرد:ب.باشه آقا
سهون به بکی نگاه کرد:بهش برس خیلی ضعیفه
مرد:چشمممم رو چشمم
سهون پوزخند زد و از در بیرون رفت…..

The following two tabs change content below.

Admin ♛ Samira

سمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ

Latest posts by Admin ♛ Samira (see all)

112 Responses

  1. اوووووووف سهونی عااالی بودی ایول پسرم ایشالله به لولوت برسی:))))
    متنفرم از اون مرده داداش نما-_-
    واییییی بکی رو زودتر بیارینش بیرون ازون جااااااا
    من برم قسمت بعدددد

  2. چاقو.چاقو آشپزی.کارد میوه خوری.ساطور.گوشت کوب.وردنه.قمه.حتی شمشیرم مقبوله. آجی های گلم برنامه آشپزیه. اگه من تورو ندادم تو چرخ گوشت آخه مرتیکه بوووق چطور دلت میاد با ی نابینا این کارو بکنی ؟ فوش زیرزانو بدم ذلیل مرده ؟! ایشالله جف چشات کور شه جف پاهاتم قلم بفهمی چ حسی داره گرچه خودتم نزده مردی بدبخ ! :knife: :knife: :zombiekiller: :skeleton:
    حالا بصبر چانی کت شلوار قهوه ای تنت کرد حالتو میپرسم نفله ! :reallyangry: :-X اوخیییی احساس کردم یکم خنک شدم ! :-D :laugh: آبی ینی ببینم اینو چجوری در ب در میکنی ها ! هوففف تنکس واقعا ! :beauty:

  3. جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
    قربون سهونم برررررررررررررررررررررررررررررمhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
    بک عشقم اروم باااش بوشهههه؟؟؟؟ پسرام کمکت میکننhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif
    مردک انتر بیشعور..خر گاو خوک سگ الاغ بوزینه بووووووووووووووق…بکیمو نزن :pissedoff: :pissedoff: :pissedoff: :pissedoff: :stop:

  4. جییییییییییییییییییییییییییییغ عاللللللللییییییییی بود اونی جوووووووونم:-*:-*:-*:-*:-*:-*:-*:-*:-*:-*:-*:-*:-*:-*:-*:-*مغسیییییییی:-*:-*:-*
    الهی من قربون سهونممممم برممم من:-*:-*:-*اهو کوچولوم هم که حسود شده کلا جیگر هونهانمممم:-*:-*:-*:-*
    اجی زودی ادامه رو بذار بوووووس:-*:-*:-*:-*:-*
    الهی برای بکی بمیرم مردشور اون مردرو هم ببرن نکبتتت:O:O:-(

  5. بکی احساس کرد لباسش از تنش درومد و بیشتر ترسید و بغض کرد:آ.آقا…کاره دیگه ای نیست که براتون…بکنم؟؟ من با اینکه نمیبینم ولی بلدم بخونم…براتون بخونم؟؟ صدام بد نیستا…یکی…از دوستام میگه صدام قشنگه….به خدا راست میگم…
    من مردم اینجاااااا ووووووووووی عزیزم چقد مظلوم بووود :((( :( :(
    جوونم سهووون
    مرسی :*

  6. برو بمیرررررررررر!!!!!!!!احمق !!چجوری دلت میاد روی همچین فرشته ای دست بلند کنی عوضی؟ :cry: :cry: :cry: :cry: :cry: :cry: :cry: :weep: :weep: :weep: :weep: :pissedoff: :pissedoff: :pissedoff:
    آخی سهونیییییییییی! :weep:
    آجی عالی بود!ممنون ;-)

  7. اجی ببخشین خیلی کامت گذاشتم ولی خوب اینجا یکی از فن کلاب های خوبه گروه اکسو گفتم خبر بزارین خیلی خوب میشه ایرانی بودن جرم نیست ما حق داریم طرفدار باشیم و خیلی زودتر بسیاری از کشورها طرفدار بودیم من خودم میخوام این کارا بکنم چون میخوام اکسو بفهمند که ما ایرانی طرفدارشان بازم هر جور اجی خودت صلاح بدونیhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  8. اونی موضوع از این قرار که فن های عرب خیلی فن های ایرانی اکسو را اذیت میکنن وتو اینستاگرام بلاک میکنن وجوری رفتار میکنن که انگار اکسو فقط مال خودشونه کلا خیلی بدن انگار دعوا دارند برا همین بجه ها میخوان برا اکسو پیام بدن که بگن تو ایران خیلی فن دارند وهمه با هم یک متن بدن من از بقیه شنیدم گفتم بهت بگم که همه با هم بنویسیم و اینجوری اکسو توجه جلب میشه و بقیه کشور ها فن های ایرانی را به خاطر ایرانی بودن دیگه مسخره نمیکنن کلا عرب ها خیلی دارن اذیت میکننhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

  9. هققققققققققققققققققققققققققققققق
    من هر موقع این داستانو میخونم دلم میخواد تا 1 ربع جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
    بزنمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم^_______^
    اصلا سهون منو پکوندددددددددددددد
    ممنونننننننننننننننن عالی
    فقط بگو داله تموم میشه؟ها؟ها؟
    :beatup: :beatup:
    ممنونمممممممممممممممم
    بوس بوس بوس :)

  10. جی همه قرار گزاشتن ساعت 7 شب جمعه برن اینستا هر کدوم از اعضا و بنویسند پیام برا اطلاعت بیشتر ودقیق این اینستا نوشتهAINAZ4 و اینستا خودم هم hyuna-ex
    تگت میکنم ببین مرسی اونیییییhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifداستانت عالیههههه خسته نباشید

  11. آخــــــــــــــی…وای چقدر سهونی خوبه :cry: :cry: :cry:
    دوس دارم این داداش حیوونش رو خودم بکشم :pissedoff: :pissedoff:
    مرسی عزیزم عالی بـــــــــــــــود :heart: :rose:

  12. سیلااااااااااااااممممممممم میسی عالی بود……..
    خخخخخخخخ عجبا…
    سهون بهت نمیاد خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
    سمیرا برو اینو جم کن…..
    اگه چانی نبود این بکی هم………. :-D

  13. اوه اوه یعنی واقعا بوسید ..چانی غیرتت کوششششششششششششششششششششش…مثله این ک رفته نون بگیره هااااا..نوچ نوچ
    عالی بود ادامه موخواممممممممممممممممممممممممممممممم

  14. واااااااااااااای عاااااااااااالی بوووووووود محشر بووود
    ایول به سهون و چانی ولوهان…
    خییلی خوب بود….دوستم خواهههش میکنم زود تر بذار http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif
    مرسی اجی جونم=))

  15. سهوووووووووووون …….. پسر فداکار …….
    زودتر بکهیون نجاتش بدن دیگه این مرد رو اعصاب منه
    ممکنه خودم دست به کار بشما……
    خیلی قشنگ بود مرسی
    http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  16. وااای دلم می خواد این مرده رو خفه کنم پررو میاد میگه خوب بووود خخخ مرسی عجقم خیلی باحال بووود…ولی پارتی بازی کردیااا نقش باحاله رو دادی به پیشیت خخخ بووووووس

  17. من این مرده ی خرو میکشم.. :-X :reallyangry: :reallyangry: :-X :-X :reallyangry: :reallyangry:
    عزیزمممممممممممممم سهونی.. چه مهربونی پسرکم.. :inlove: :inlove: :-* :-*
    چانی نگرنه.. :cry: :cry: :-( :-(
    بک.. چان میاردت بیرون.. :cute: :cute: :shy: :blush:
    مرسیییییییییییی آجی جونم… :-* :-* :inlove: :inlove:
    خیلی قشنگ بود.. :inlove: :inlove:
    به آخرای داستان نزدیک میشیم .. :cry: :cry: :cry: :-( :-( :-(

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: