298 بازدید

EP13 (چشم های تو) YOUR EYES

سلام بچه ها خوبین اینم قسمته 13 چشم های تو امیدوارم خوشتون بیاد

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این سه فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

 EP12 (چشم های تو) YOUR EYES

 

چاني:بك هزينه بيمارستانو دادم همه چي اوكيه از امروز مهمونه مني
بكي:خيلي خوشحالم
بعد از ده دقيقه بكي به كمك چاني تو ماشين نشست
بكي: چاني
چاني:جونم
بكي:دوس دارم زود برسم خونتون و رو تختت دراز بكشم اونوقت كتابمو بخونم دلم براش تنگ شده بود
چاني خنديد:حالا كتابم نخوندي مشكلي نداره ها
بكي تعجب كرد:منظورت چيه!
چاني:واضحه
بكي سرخ شد و حرفي نزد
چاني:شوخي كردم عزيزم اين يه هفته هر كاري كه خودت دوس داشته باشيو ميكنيم خوبه!
بكي:آره…خوبه
چاني:سرتو چرا انداختي پايين؟
بكي:همينجوري
چاني:گفتم كه شوخي كردم
بكي: من هنوز عذاب وجدانه اون شبو دارم چاني
چاني:ميريم خونه درموردش صحبت ميكنيم
بكي آه كشيد:باشه

بعد از يه ساعت بلاخره به خونه رسيدن
چاني:مامان….ماماااااان
كسي جواب نداد
چاني:فك كنم خونه نيستن بيا بريم بالا
ترسي وجوده بكي رو پر كرده بود كه خودشم نميدونست دليلش دقيقا چيه
بكي رو تخت خوابيد و خنديد:واي خيلي خوبههههههه….خيلي خوشحالمم
چاني رو تخت نشست و خودشو به بكي چسبوند:ميخواي استراحت كني عشقم؟
بكي معذب شد:آ.آره…يكم خسته ام…چشمامم درد ميكنه
چاني بوسه اي رو گردنه بكي زد:باشه استراحت كن عزيزم
بكي ملافه ي رو تختو رو صورتش كشيد
چاني:ااام…راستي…چرا هر موقع رو تخت ميخوابي چشمات درد ميگيره؟
بكي دستپاچه شد:نه…كي گفته؟ من خيلي وقتا چشمام درد ميكنه…
چاني بي صدا خنديد: حالا چرا معذبي؟ راحت باش بابا….چيزي ميخوري؟
بكي:نه ممنون
چاني:الان برات غذا درست ميكنم معلومه گشنته
بكي: باشه ممنون
چاني سرشو تكون داد و رفت پايين واقعا خوشحال بود از اعماق قلبش….
بعد از يه ساعت غذا رو تو اتاق برد…بكي مشغوله كتاب خوندن بود دستاشو رو صفحه ميكشيد و ميخنديد
چاني:بيينم موضوعش چيه كه خندت گرفته
بكي:ترسيدم چاني…موضوعش قشنگه…توش شعراي قشنگي داره
چاني كتابو از دسته بكي گرفت و رو تخت گذاشت
بكي: چا..چاني كتابم…كتابمو بهم پس بدههههه
چاني خنديد:كتابي وجود نداره بك
بكي دستشو رو تخت كشيد:چانيييي كتابمو بهم بدهههه
چاني:الان وقته غذا خوردنه نه كتاب خوندن
بكي:نهههه ميخوام بخونمشششش….
چاني:كتابتو گذاشتم بالاي كمد
بكي بغض كرد:چاني خواهش ميكنم كتابمو بده…
چاني صورتشو نزديك صورته بكي برد:ببينم به خاطره يه كتاب كه اونم هزاربار خونديش بغض كردي؟!
بكي دستاشو رو صورتش گذاشت
چاني:جواب بده
بكي: تنها چيزي كه من دارم اون كتابه چاني غيره اون چيزه ديگه اي ندارم
چاني:ببين تو خونه ي من اول غذا ميخوري به خودت ميرسي بعد كتاب ميخوني فهميدي؟
بكي:مگه خودت نگفتي هر كاري كه دوست داشته باشم ميكنم
چاني:الانم همينطوره فقط بايد به خودت برسي بعد بقيه كاراتو بكني
بكي:من اشتها ندارم چاني
چاني:به زورم كه شده بايد بخوريش چون الان به شدت ضعيفي
بكي چيزي نگفت
چاني سره بكي رو بالا گرفت:اخمتو باز كن بك
بكي:نميخوام
چاني:لج بازيم بلدي؟
بكي چيزي نگفت
چاني:عشقم…من هر چي ميگم اگه باهام همكاري كني ممكنه اتفاقاي خوب برات بيفته
بكي تعجب كرد:مثلا چي؟!
چاني:مثلا يه اتفاق كه خيلي خوشحالت ميكنه
بكي:چاني نميخواد منو گول بزني غذامو ميخورم…
چاني به چشماي براقه بكي زل زد و لبخند زد: چشمات باز داره ديوونه ام ميكنه
بكي تعجب كرد
چاني:بك…ميخوام ببوسمت
چاني لباشو به لباي بكي چسبوند و شروع كرد به بوسيدن….بكي با چشم هاي باز به يه نقطه خيره شده بود
چاني لباشو برداشت:ناراحت شدي؟ دوست نداري ببوسمت؟
بكي زمزمه كرد: ناراحت نشدم
چاني دوباره لباي بكي رو بوسيد و خيلي سريع خودشو عقب كشيد:اهم…انگار خوشت نمياد…ببخشيد…
بكي سرشو پايين انداخت
چاني:اينم غذات بخورش من ميرم پايين يه كاري دارم زود ميام
بكي صداي بسته شدنه درو شنيد و آه كشيد…با دستش ظرفه غذارو پيدا كرد و آروم آروم شروع كرد به خوردن….دوست داشت كتابشو بخونه در حال حاضر فكر و ذكرش فقط اون كتاب بود تند تند غذاشو خورد و منتظر موند تا چاني بياد…
چاني درو باز كرد و وارد اتاق شد:همه رو خوردي؟
بكي سرشو تكون داد:آره…ميشه كتابمو بدي؟
چاني كتابو از رو ميز برداشت و به بكي داد:انگار اين كتاب خيلي برات ارزش داره
بكي:آره خيلييي
چاني كناره بكي رو تخت دراز كشيد و چشماشو بست:پس بخونش منم يه كم ميخوابم
بكي:نخواب چاني
چاني:چرا عزيزم؟
بكي:وقتي حرف نميزني احساس ميكنم بازم خونه خودمونم…انگار دوباره تنها ميشم
چاني خنديد:مگه نميخواي كتاب بخوني؟
بكي سرشو سمته پنجره چرخوند:ميخوام بخونم ولي…
چاني دسته بكي رو گرفت:الان دستت تو دسته منه…نگرانه هيچي نباش عشقم…من كنارتم…با خيال راحت كتابتو بخون
بكي دسته چاني رو فشار داد و مشغوله كتاب خوندن شد…
نيم ساعت گذشته بود بكي يه دستشو رو صفحه ميكشيد و كتابو ميخوند يه دستشم تو دسته چاني كه خواب بود گذاشته بود…بكي احساس ميكرد چاني ديگه دستشو فشار نميده تعجب كرد و زمزمه كرد:چاني…چانيي خوابي؟
بكي دستشو رو بازوي چاني كشيد و دستشو بالاتر برد و سره چاني رو پيدا كرد و موهاشو آروم نوازش كرد و زمزمه كرد:خوابيدي! يا نميخواي جوابمو بدي…
چاني خوابه خواب بود
بكي نگران شد و دوباره زمزمه كرد:چانيي…بيدار شو
بكي بغض كردو دستشو رو سينه ي چاني گذاشت حسه بدي داشت احساس ميكرد چاني ديگه قرار نيست جوابشو بده…آروم آروم اشكاش رو صورتش سرازير شدن حسه تنهايي و بدبختي ميكرد…دوباره با صداي ضعيفي چاني رو صدا زد: چانيي…بيدار شو…من ميترسم…
چاني آروم چشماشو باز كرد و بهت زده به صورته گريونه بكي زل زد:بك چي شده؟!!
بكي شروع كرد به گريه كردن با صداي چاني شكه شده بود…
چاني سريع بلند شد و رو تخت نشست:بكككك چي شدههههه؟؟؟! جواب بدهههه!!
بكي:چا..چاني فك كردم…مردي…
چاني خنديد:ديوونه شدي؟!
بكي:نخند چاني…كلي صدات زدم بيدار نشدي…يه لحظه اينقدر…ترسيدم كه ميخواد داد بزنم
چاني دسته بكي رو گرفت و محكم بغلش كرد و سرشو بوسيد:عشقم…گريه نكن…ببخش خيلي خسته بودم خوابم سنگين شد
بكي سرشو به سينه ي چاني چسبونده بود و آروم گريه ميكرد
چاني:گريه نكن ديگهههه…بك منو ببخش
بكي با صداي گرفته اي گفت:چاانييي
چاني با دستاش صورته خيس بكي رو نوازش كرد:جونم عشقم
بكي چشماشو رو هم فشار داد
چاني:چيزي شده؟
بكي:چشمام…خيلي درد ميكنه
چاني: چرا به حرفم گوش نميدي و بازم گريه ميكني؟ها!!
بكي: هم ميسوزه هم درد ميكنه….
چاني لباشو رو چشماي بسته ي بكي گذاشت و اونارو چند بار بوسيد
بكي لبخند زد
چاني با بوسه هاش پايين اومد و لباي بكي رو محكم بوسيد بكي چشماشو آروم باز كرد چاني از بوسيدنش دست نميكشيد…اشك از گوشه ي چشمش رو گونه اش ميريخت…..چاني لباشو برداشت:گريه نكن بك…
بكي:مهم نيست اگه چشمام درد بگيره…الان اگه گريه نكنم…ميتركم…
چاني شونه ي بكي رو گرفت و خوابوندش رو تخت و به چشماي وحشت زده اش نگاه كرد
بكي زمزمه كرد:چ.چاني…
چاني: جونم…
بكي:چيكار…ميكني؟
چاني دستاشو دو طرفه بكي گذاشت:بك…كاري نميكنم عشقم نترس…
بكي: نفسات…به صورتم ميخوره…
چاني شروع كرد به بوسيدنه گردنه بكي
بكي:چا..چاني…چيكار ميكني؟
چاني نفس نفس زنان به بكي كه ترسيده بود نگاه ميكرد دوباره داشت كنترلشو از دست ميداد…
بكي در مقابل چاني هيچ قدرتي نداشت چاني محكم دستاشو گرفته بود و نميزاشت كه تكون بخوره كم كم حسه ترس وجودشو پر كرد…
چاني دوباره مشغوله بوسيدن شد كاملا كنترلشو از دست داده بود بكي لباشو رو گوشه چاني چسبوند و زمرمه كرد:چاني…
چاني يكي از دستاش رو ول كرد و مشغوله باز كردنه دكمه هاي لباس بكي شد…
بكي با دسته آزادش سعي ميكرد نزاره اين اتفاق بيفته:چانييي…لباسمو چيكار داريي؟؟ خواهش ميكنم ولم كن…چانييي
چاني دستشو رو بدنه سفيد بكي كشيد:بك بدنت داره ديوونم ميكنه….
بكي دوباره سعي كرد خودشو بپوشونه ولي چاني دوباره دستاشو گرفت….
خيلي آروم لباشو به سينه ي بكي نزديك كرد ولي قبل از اينكه كاري كنه گوشيش زنگ خورد…
بكي به نفس نفس افتاده بود دستشو آروم رو سينه اش گذاشت
چاني از روش بلند شد و گوشي رو برداشت:الوووو
لوهان:سلام چاني چطوري؟؟؟
چاني با حرص گفت: اححححح چرا الان بايد زنگ بزني پسره ي وراجججج
لوهان:اوا…وسط كاري بودي؟؟ ببخش به خدا من كه علم و غيب ندارم…
چاني: خبببب كارتو بگو
لوهان:پاشو يه سر بيا دانشگاه استاده داره حذفت ميكنه
چاني:استاده غلط كردههههه
لوهان:خو من چيكار كنممم؟؟ اصلا داري چه غلطي ميكني تو خونه؟؟ هم تو هم اون بكي رو داره حذف ميكنه ديگه خود داني…
چاني:بيام اونجا خفت ميكنم
لوهان:وااا به من چهههه!!!
چاني گوشي رو قطع كرد و به بكي نگاه كرد كه سعي ميكرد بدنشو بپوشونه واقعا حرفي براي گفتن نداشت اصلا لال ميشد بهتر بود….
بكي زمزمه كرد:ميشه…منو ببري دانشگاه؟
چاني رو تخت نشست و دكمه هاي لباسه بكي رو بست:نه..امروز خودم باهاشون صحبت ميكنم…
بكي چيزي نگفت
چاني:ميدونم خيلي آدمه مزخرفو آشغاليم ولي…واقعا معذرت ميخوام
بكي:عيبي نداره…
چاني:بك ميتوني تنها بموني خونه؟من يه ساعت ميرمو زود برميگردم…
بكي سرشو تكون داد:ميمونم
چاني بوسه ي آرومي رو پيشونيه بكي زد:بازم…ببخشيد باي عزيزم…
چاني لباساشو سريع پوشيد و خودشو به دانشگاه رسوند و لوهان و سهون رو ديد كه كناره هم نشستن لوهان خيلي تند تند يه چيزي رو براي سهون تعريف ميكرد و سهونم مثله ابله ها با دهنه باز به چاني كه به سمتشون ميرفت خيره شده بود
لوهان:هي سهووون اصلا ميفهمي چي ميگم؟؟ قيافت روز به روز داره ابلهانه تر از قبل ميشه هوووف چقدر گفتم زياد درس بخوني نابود ميشي اصلا به حرفه دوستت گوش نميدي نچ نچ
چاني:باز مخ كيو داري ميخوري؟
لوهان:عهههه چاني اومدي؟؟ چقدر زود اومدي خخخخ
چاني:مرض
لوهان:تو دلت
چاني:چي ميگف اون استاده؟
لوهان:هيچي حذفت كرد و تمام
چاني:مگه الكيهههه
سهون:اهم…وقتي ٥ بار غيبت كني هر كي باشه حذفت ميكنه
چاني:خوبي تو؟
سهون نيشخند زد:يزززز
چاني:بكي هم حذف كرد؟
لوهان:آره حذفيد
چاني:من ميرم باهاش حرف بزنم فعلا..
لوهان:راسي راسي چاني داشتي چيكار ميكردي من مزاحم شدم؟؟
چاني:ميخواستيم با نامزدم بريم فضا توي مزاحم موشكمونو با زنگت زدي
سهون از خنده رو زمين افتاد و لوهان بهتزده به چاني خيره شده بود:موشك كدومه؟
چاني: هيچي عزيزم برو خوش باش
لوهان:يااااااا…
چاني چشمكي زد و برگشت دقيقا با استادي كه حذفش كرده بود برخورد كرد…………..

Print Friendly, PDF & Email


127 دیدگاه

  1. I in addition to my guys have already been checking the good tricks located on your website and then immediately developed a horrible suspicion I never expressed respect to the website owner for those secrets. All of the ladies happened to be for that reason glad to learn them and have in effect extremely been enjoying them. I appreciate you for genuinely well helpful and also for pick out variety of incredible subjects most people are really desperate to learn about. My honest regret for not expressing gratitude to you sooner.

  2. I just wanted to send a brief note to appreciate you for the precious guidelines you are posting on this site. My prolonged internet research has at the end been rewarded with good concept to share with my friends and classmates. I would suppose that most of us readers are undoubtedly lucky to dwell in a decent place with so many brilliant professionals with useful secrets. I feel quite privileged to have discovered the web pages and look forward to so many more enjoyable minutes reading here. Thank you once more for everything.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *