EP13 (چشم های تو) YOUR EYES

سلام بچه ها خوبین اینم قسمته 13 چشم های تو امیدوارم خوشتون بیاد

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این سه فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون 

 EP12 (چشم های تو) YOUR EYES

 

چانی:بک هزینه بیمارستانو دادم همه چی اوکیه از امروز مهمونه منی
بکی:خیلی خوشحالم
بعد از ده دقیقه بکی به کمک چانی تو ماشین نشست
بکی: چانی
چانی:جونم
بکی:دوس دارم زود برسم خونتون و رو تختت دراز بکشم اونوقت کتابمو بخونم دلم براش تنگ شده بود
چانی خندید:حالا کتابم نخوندی مشکلی نداره ها
بکی تعجب کرد:منظورت چیه!
چانی:واضحه
بکی سرخ شد و حرفی نزد
چانی:شوخی کردم عزیزم این یه هفته هر کاری که خودت دوس داشته باشیو میکنیم خوبه!
بکی:آره…خوبه
چانی:سرتو چرا انداختی پایین؟
بکی:همینجوری
چانی:گفتم که شوخی کردم
بکی: من هنوز عذاب وجدانه اون شبو دارم چانی
چانی:میریم خونه درموردش صحبت میکنیم
بکی آه کشید:باشه

بعد از یه ساعت بلاخره به خونه رسیدن
چانی:مامان….ماماااااان
کسی جواب نداد
چانی:فک کنم خونه نیستن بیا بریم بالا
ترسی وجوده بکی رو پر کرده بود که خودشم نمیدونست دلیلش دقیقا چیه
بکی رو تخت خوابید و خندید:وای خیلی خوبههههههه….خیلی خوشحالمم
چانی رو تخت نشست و خودشو به بکی چسبوند:میخوای استراحت کنی عشقم؟
بکی معذب شد:آ.آره…یکم خسته ام…چشمامم درد میکنه
چانی بوسه ای رو گردنه بکی زد:باشه استراحت کن عزیزم
بکی ملافه ی رو تختو رو صورتش کشید
چانی:ااام…راستی…چرا هر موقع رو تخت میخوابی چشمات درد میگیره؟
بکی دستپاچه شد:نه…کی گفته؟ من خیلی وقتا چشمام درد میکنه…
چانی بی صدا خندید: حالا چرا معذبی؟ راحت باش بابا….چیزی میخوری؟
بکی:نه ممنون
چانی:الان برات غذا درست میکنم معلومه گشنته
بکی: باشه ممنون
چانی سرشو تکون داد و رفت پایین واقعا خوشحال بود از اعماق قلبش….
بعد از یه ساعت غذا رو تو اتاق برد…بکی مشغوله کتاب خوندن بود دستاشو رو صفحه میکشید و میخندید
چانی:بیینم موضوعش چیه که خندت گرفته
بکی:ترسیدم چانی…موضوعش قشنگه…توش شعرای قشنگی داره
چانی کتابو از دسته بکی گرفت و رو تخت گذاشت
بکی: چا..چانی کتابم…کتابمو بهم پس بدههههه
چانی خندید:کتابی وجود نداره بک
بکی دستشو رو تخت کشید:چانیییی کتابمو بهم بدهههه
چانی:الان وقته غذا خوردنه نه کتاب خوندن
بکی:نهههه میخوام بخونمشششش….
چانی:کتابتو گذاشتم بالای کمد
بکی بغض کرد:چانی خواهش میکنم کتابمو بده…
چانی صورتشو نزدیک صورته بکی برد:ببینم به خاطره یه کتاب که اونم هزاربار خوندیش بغض کردی؟!
بکی دستاشو رو صورتش گذاشت
چانی:جواب بده
بکی: تنها چیزی که من دارم اون کتابه چانی غیره اون چیزه دیگه ای ندارم
چانی:ببین تو خونه ی من اول غذا میخوری به خودت میرسی بعد کتاب میخونی فهمیدی؟
بکی:مگه خودت نگفتی هر کاری که دوست داشته باشم میکنم
چانی:الانم همینطوره فقط باید به خودت برسی بعد بقیه کاراتو بکنی
بکی:من اشتها ندارم چانی
چانی:به زورم که شده باید بخوریش چون الان به شدت ضعیفی
بکی چیزی نگفت
چانی سره بکی رو بالا گرفت:اخمتو باز کن بک
بکی:نمیخوام
چانی:لج بازیم بلدی؟
بکی چیزی نگفت
چانی:عشقم…من هر چی میگم اگه باهام همکاری کنی ممکنه اتفاقای خوب برات بیفته
بکی تعجب کرد:مثلا چی؟!
چانی:مثلا یه اتفاق که خیلی خوشحالت میکنه
بکی:چانی نمیخواد منو گول بزنی غذامو میخورم…
چانی به چشمای براقه بکی زل زد و لبخند زد: چشمات باز داره دیوونه ام میکنه
بکی تعجب کرد
چانی:بک…میخوام ببوسمت
چانی لباشو به لبای بکی چسبوند و شروع کرد به بوسیدن….بکی با چشم های باز به یه نقطه خیره شده بود
چانی لباشو برداشت:ناراحت شدی؟ دوست نداری ببوسمت؟
بکی زمزمه کرد: ناراحت نشدم
چانی دوباره لبای بکی رو بوسید و خیلی سریع خودشو عقب کشید:اهم…انگار خوشت نمیاد…ببخشید…
بکی سرشو پایین انداخت
چانی:اینم غذات بخورش من میرم پایین یه کاری دارم زود میام
بکی صدای بسته شدنه درو شنید و آه کشید…با دستش ظرفه غذارو پیدا کرد و آروم آروم شروع کرد به خوردن….دوست داشت کتابشو بخونه در حال حاضر فکر و ذکرش فقط اون کتاب بود تند تند غذاشو خورد و منتظر موند تا چانی بیاد…
چانی درو باز کرد و وارد اتاق شد:همه رو خوردی؟
بکی سرشو تکون داد:آره…میشه کتابمو بدی؟
چانی کتابو از رو میز برداشت و به بکی داد:انگار این کتاب خیلی برات ارزش داره
بکی:آره خیلییی
چانی کناره بکی رو تخت دراز کشید و چشماشو بست:پس بخونش منم یه کم میخوابم
بکی:نخواب چانی
چانی:چرا عزیزم؟
بکی:وقتی حرف نمیزنی احساس میکنم بازم خونه خودمونم…انگار دوباره تنها میشم
چانی خندید:مگه نمیخوای کتاب بخونی؟
بکی سرشو سمته پنجره چرخوند:میخوام بخونم ولی…
چانی دسته بکی رو گرفت:الان دستت تو دسته منه…نگرانه هیچی نباش عشقم…من کنارتم…با خیال راحت کتابتو بخون
بکی دسته چانی رو فشار داد و مشغوله کتاب خوندن شد…
نیم ساعت گذشته بود بکی یه دستشو رو صفحه میکشید و کتابو میخوند یه دستشم تو دسته چانی که خواب بود گذاشته بود…بکی احساس میکرد چانی دیگه دستشو فشار نمیده تعجب کرد و زمزمه کرد:چانی…چانیی خوابی؟
بکی دستشو رو بازوی چانی کشید و دستشو بالاتر برد و سره چانی رو پیدا کرد و موهاشو آروم نوازش کرد و زمزمه کرد:خوابیدی! یا نمیخوای جوابمو بدی…
چانی خوابه خواب بود
بکی نگران شد و دوباره زمزمه کرد:چانیی…بیدار شو
بکی بغض کردو دستشو رو سینه ی چانی گذاشت حسه بدی داشت احساس میکرد چانی دیگه قرار نیست جوابشو بده…آروم آروم اشکاش رو صورتش سرازیر شدن حسه تنهایی و بدبختی میکرد…دوباره با صدای ضعیفی چانی رو صدا زد: چانیی…بیدار شو…من میترسم…
چانی آروم چشماشو باز کرد و بهت زده به صورته گریونه بکی زل زد:بک چی شده؟!!
بکی شروع کرد به گریه کردن با صدای چانی شکه شده بود…
چانی سریع بلند شد و رو تخت نشست:بکککک چی شدههههه؟؟؟! جواب بدهههه!!
بکی:چا..چانی فک کردم…مردی…
چانی خندید:دیوونه شدی؟!
بکی:نخند چانی…کلی صدات زدم بیدار نشدی…یه لحظه اینقدر…ترسیدم که میخواد داد بزنم
چانی دسته بکی رو گرفت و محکم بغلش کرد و سرشو بوسید:عشقم…گریه نکن…ببخش خیلی خسته بودم خوابم سنگین شد
بکی سرشو به سینه ی چانی چسبونده بود و آروم گریه میکرد
چانی:گریه نکن دیگهههه…بک منو ببخش
بکی با صدای گرفته ای گفت:چاانییی
چانی با دستاش صورته خیس بکی رو نوازش کرد:جونم عشقم
بکی چشماشو رو هم فشار داد
چانی:چیزی شده؟
بکی:چشمام…خیلی درد میکنه
چانی: چرا به حرفم گوش نمیدی و بازم گریه میکنی؟ها!!
بکی: هم میسوزه هم درد میکنه….
چانی لباشو رو چشمای بسته ی بکی گذاشت و اونارو چند بار بوسید
بکی لبخند زد
چانی با بوسه هاش پایین اومد و لبای بکی رو محکم بوسید بکی چشماشو آروم باز کرد چانی از بوسیدنش دست نمیکشید…اشک از گوشه ی چشمش رو گونه اش میریخت…..چانی لباشو برداشت:گریه نکن بک…
بکی:مهم نیست اگه چشمام درد بگیره…الان اگه گریه نکنم…میترکم…
چانی شونه ی بکی رو گرفت و خوابوندش رو تخت و به چشمای وحشت زده اش نگاه کرد
بکی زمزمه کرد:چ.چانی…
چانی: جونم…
بکی:چیکار…میکنی؟
چانی دستاشو دو طرفه بکی گذاشت:بک…کاری نمیکنم عشقم نترس…
بکی: نفسات…به صورتم میخوره…
چانی شروع کرد به بوسیدنه گردنه بکی
بکی:چا..چانی…چیکار میکنی؟
چانی نفس نفس زنان به بکی که ترسیده بود نگاه میکرد دوباره داشت کنترلشو از دست میداد…
بکی در مقابل چانی هیچ قدرتی نداشت چانی محکم دستاشو گرفته بود و نمیزاشت که تکون بخوره کم کم حسه ترس وجودشو پر کرد…
چانی دوباره مشغوله بوسیدن شد کاملا کنترلشو از دست داده بود بکی لباشو رو گوشه چانی چسبوند و زمرمه کرد:چانی…
چانی یکی از دستاش رو ول کرد و مشغوله باز کردنه دکمه های لباس بکی شد…
بکی با دسته آزادش سعی میکرد نزاره این اتفاق بیفته:چانییی…لباسمو چیکار داریی؟؟ خواهش میکنم ولم کن…چانییی
چانی دستشو رو بدنه سفید بکی کشید:بک بدنت داره دیوونم میکنه….
بکی دوباره سعی کرد خودشو بپوشونه ولی چانی دوباره دستاشو گرفت….
خیلی آروم لباشو به سینه ی بکی نزدیک کرد ولی قبل از اینکه کاری کنه گوشیش زنگ خورد…
بکی به نفس نفس افتاده بود دستشو آروم رو سینه اش گذاشت
چانی از روش بلند شد و گوشی رو برداشت:الوووو
لوهان:سلام چانی چطوری؟؟؟
چانی با حرص گفت: اححححح چرا الان باید زنگ بزنی پسره ی وراجججج
لوهان:اوا…وسط کاری بودی؟؟ ببخش به خدا من که علم و غیب ندارم…
چانی: خبببب کارتو بگو
لوهان:پاشو یه سر بیا دانشگاه استاده داره حذفت میکنه
چانی:استاده غلط کردههههه
لوهان:خو من چیکار کنممم؟؟ اصلا داری چه غلطی میکنی تو خونه؟؟ هم تو هم اون بکی رو داره حذف میکنه دیگه خود دانی…
چانی:بیام اونجا خفت میکنم
لوهان:وااا به من چهههه!!!
چانی گوشی رو قطع کرد و به بکی نگاه کرد که سعی میکرد بدنشو بپوشونه واقعا حرفی برای گفتن نداشت اصلا لال میشد بهتر بود….
بکی زمزمه کرد:میشه…منو ببری دانشگاه؟
چانی رو تخت نشست و دکمه های لباسه بکی رو بست:نه..امروز خودم باهاشون صحبت میکنم…
بکی چیزی نگفت
چانی:میدونم خیلی آدمه مزخرفو آشغالیم ولی…واقعا معذرت میخوام
بکی:عیبی نداره…
چانی:بک میتونی تنها بمونی خونه؟من یه ساعت میرمو زود برمیگردم…
بکی سرشو تکون داد:میمونم
چانی بوسه ی آرومی رو پیشونیه بکی زد:بازم…ببخشید بای عزیزم…
چانی لباساشو سریع پوشید و خودشو به دانشگاه رسوند و لوهان و سهون رو دید که کناره هم نشستن لوهان خیلی تند تند یه چیزی رو برای سهون تعریف میکرد و سهونم مثله ابله ها با دهنه باز به چانی که به سمتشون میرفت خیره شده بود
لوهان:هی سهووون اصلا میفهمی چی میگم؟؟ قیافت روز به روز داره ابلهانه تر از قبل میشه هوووف چقدر گفتم زیاد درس بخونی نابود میشی اصلا به حرفه دوستت گوش نمیدی نچ نچ
چانی:باز مخ کیو داری میخوری؟
لوهان:عهههه چانی اومدی؟؟ چقدر زود اومدی خخخخ
چانی:مرض
لوهان:تو دلت
چانی:چی میگف اون استاده؟
لوهان:هیچی حذفت کرد و تمام
چانی:مگه الکیهههه
سهون:اهم…وقتی ۵ بار غیبت کنی هر کی باشه حذفت میکنه
چانی:خوبی تو؟
سهون نیشخند زد:یزززز
چانی:بکی هم حذف کرد؟
لوهان:آره حذفید
چانی:من میرم باهاش حرف بزنم فعلا..
لوهان:راسی راسی چانی داشتی چیکار میکردی من مزاحم شدم؟؟
چانی:میخواستیم با نامزدم بریم فضا توی مزاحم موشکمونو با زنگت زدی
سهون از خنده رو زمین افتاد و لوهان بهتزده به چانی خیره شده بود:موشک کدومه؟
چانی: هیچی عزیزم برو خوش باش
لوهان:یااااااا…
چانی چشمکی زد و برگشت دقیقا با استادی که حذفش کرده بود برخورد کرد…………..

The following two tabs change content below.

Admin ♛ Samira

سمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ

Latest posts by Admin ♛ Samira (see all)

127 Responses

  1. I in addition to my guys have already been checking the good tricks located on your website and then immediately developed a horrible suspicion I never expressed respect to the website owner for those secrets. All of the ladies happened to be for that reason glad to learn them and have in effect extremely been enjoying them. I appreciate you for genuinely well helpful and also for pick out variety of incredible subjects most people are really desperate to learn about. My honest regret for not expressing gratitude to you sooner.

  2. I just wanted to send a brief note to appreciate you for the precious guidelines you are posting on this site. My prolonged internet research has at the end been rewarded with good concept to share with my friends and classmates. I would suppose that most of us readers are undoubtedly lucky to dwell in a decent place with so many brilliant professionals with useful secrets. I feel quite privileged to have discovered the web pages and look forward to so many more enjoyable minutes reading here. Thank you once more for everything.

  3. Thank you so much for providing individuals with an extraordinarily memorable chance to read in detail from this web site. It is always so good and stuffed with a good time for me and my office fellow workers to visit your web site a minimum of 3 times in one week to read through the new secrets you will have. And indeed, I’m so usually astounded with your great concepts you serve. Some 1 facts in this post are completely the most effective I’ve had.

  4. I am just writing to make you be aware of what a beneficial experience my child went through using your webblog. She picked up a wide variety of issues, which include what it’s like to possess a very effective coaching spirit to make many others clearly fully understand certain complex things. You actually exceeded readers’ expected results. I appreciate you for giving such interesting, safe, explanatory and also fun tips about this topic to Mary.

  5. [email protected]@

    Lu che shakhsiati dare!!!:-):-):-)

  6. چانی خندید:حالا کتابم نخوندی مشکلی نداره ها
    بکی تعجب کرد:منظورت چیه!
    چانی:واضحه
    بکی سرخ شد و حرفی نزد :evilgrin: :evilgrin: :rotfl: :rotfl: :rotfl:
    بک همسرم چه نازی داری تو ! خو چانی بدبخت چطور خودشو نگه داره من بودم >_< :hypnotized: :hypnotized: :hypnotized: میخوردمت خام خام :kissing: :kissing:

    عالی :yes: :yes: :yes:

  7. چانی عزیزم یکم کنترل داشته باش رو خودت :-| البته بکی هم یکم حساس شده بچم
    چقدم به خاطر اون شب عذاب وجدان دارن من نمی دونم چرا :-/
    اون اتفاقای خوب فک کنم یعنی قراره بکی ببینه ;-)
    وای لولو چقده باحاله عاشقشم :rotfl:
    مرسی سمیرا جون :inlove:

  8. مثل همیشه عالی بود آجی مرسی ;-) اگه همینجوری از داداش بکی خبری نباشه که عالی میشه ;-) استادا همشون بیکار نشستن که غیبت به 4 برسه حذف کنن :-? بیکارن دیگه :-(

  9. چاااااانییییییییییی.
    ..بکیمو اذیت نکنننننننننننننننننننن :-( ( :-( ( :-( (
    خخخخخخخخ لولووووووووو…بیا من بت بگم کدوم موشک…….تو خو خودت فیلمای چیز دار میبینی چطور نمیدونییییی؟؟؟ ?:-)
    نچ نچ بچم سادس :-P :-P

  10. vaaay luhan cheghad veraje inja!! :D cheghad baek dare azyat mishe.. Man asan dg nemitunam tahmol konam ke inghad chani dare baeko injuri azyat mikone.. :( baek bayad zudtar khub she. mersi samira juni. Khaste nabashi. Ali bud. <3 :-* :inlove: :heart: :inlove:

  11. اقا کم بود من بیشتر میخوام
    ولی خیلی قشنگ بود وقتی چانی از چشمای بداق بک میگرو خیلی دوست دار
    راستی قسمت بعد میره واسه کی؟
    برک چی میشه :blush: :yes: :-*

  12. بکییییی حرصمو درمیاره من یه سوال داشتم ک1+http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gif80000 ه چرا همیشه چانی بکی رو م*ی*ک*نه یا مثلا تو فیکای هون هانی سهون لوهانو م… مگه هردو پسر نیستن؟؟؟؟

    • چون اونا حالته دخترونه ی بیشتری دارن اصلا تصورشم خنده داره خخخخخ
      بعد اینا واقعیت که ندارن آجی فقط چون اون دو تا ظریفن اینجوری میشه

  13. تا پستتو تو اینستا دیدم حمله ور شدم..خخخخخخخ
    آجی اینا خیلی دارن تند پیش میرنا!!!!خخخخخ
    میترسم قسمت بعد بک حامله شده باشه خخخخخخ
    میسی آجی دستت درد نکنه!!خیلی عالی بود!!ووج ووج :-*

  14. وایی آجی خدا این چانیو نکشه چیکاره بکی داره آخه :-D حالا حذفش نکنن بکی رو که چانی مرده :-D مرسیییییییییییی آجی :-* ادامه ادامه

  15. سیلااااااااااااااام میسییییییییییی عالی بود………..
    خخخخخخخخخخ ای لوهان مزاحم…………
    سهون و خرخونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    یا خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

  16. خخخخخخخخخخخخخ سهون ابله……… موشموکمو :-D :laugh: :-D :laugh: خخخخخ….چانی خیلی فرصت طلب شده نه؟؟؟؟؟؟؟؟زشته برادر من زشته :worship: :worship:

  17. تو گذشته ی بکهیون اتفاقی افتاده؟!؟! احساس میکنم از یه چیزی رنج میبره…این قضیه درد چمشش هم خیلی مشکوکه..مرسی سمیرا جون قسمت به قسمت قشنگ تر میشه :heart:
    منتظر قسمت بعدی میمونم..بازم دستت درد نکنه :rose:

  18. آره خداییش منم با اون تیکه ی ( هر روز قیافت داره ابلهانه تر میشه…) خیلی حال کردم. از این لوهان وراج و شیطون خیییییییلی خوشم اومد. این بکی هم مثل یه موش مظلوم :mouse: یه کمم حرص درار :curse: شده. مرسی ممنون متشکرم

  19. WooooooooooooooOooooooow اجی جووووووونم عالی بوووود واقعا لازمه بگم؟؟dae bakمثل همیشه بینظیر بوووووودhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
    اخیییییییی دلم برای بکی میسوزهههههههههههههههه من مرگگگگگگگhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    چانی عجقم خودتو کنترل کننننننن1 ثانیه نمیشد ولش کنیاااhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif
    مغسییییییییییییی اجی جوووووونمhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifزود بزاریا بووووسhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  20. چرا چشای بکی درد می کنه خانم دکتر ؟میشه توضیح بدین لطفا :-P
    لوهان چی داری برای سهونی تعریف می کنی که از تعجب دهنش باز مونده
    یه سوال اینجا سهون شاگرد زرنگس لوهان شاگرد تنبله ?:-)

  21. عاقا قضیه این رو تخت خابیدن و چشم درد چیه ؟! :eek:
    سهونی هر روز قیافش ابلهانه تر میشه ! خخخخخخخ :laugh: :-))
    ممنون آجی گلم. عالی مث همیشه :-*

  22. هرچی دارم فکر میکنم به نظرم این لوهان دقیقا شخصیت واقعیه واقعیه خودشو تو این فیک داره من مررررگ از خنده خخخخخخخخ
    دونا خیییییییلی قشنگو زیاد بود مرسییییییییی
    اگه نبود میدادم بوقلمونم مغذتو بوخوره خخخخخخخ :rotfl:

  23. Ajii har che ghadr in baeki gona dare o Adam narahat mishe barash
    ,, In luhan kheily tupe khodai :silly: akhe
    tu har dastani lulu pesar arumiye inja kheily Hal mide ke sheitoone :rotfl:

    Moooshako kheily kheily khub omadi ajii :devil: :evilgrin:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: