291 بازدید

EP11 (چشم های تو) YOUR EYES

سلام بچه ها من اومدم بلاخره با قسمته 11 فیک چشم های تو بازم بایت تاخیر معذرت میخوام ^___^

بچه ها راستی یه چیزی یه آهنگ هست ایرانی ولی قدیمیه برا صد سال پیش اما به داستانمون خیلی میخوره اسمه داستانم توش میگه خخخخخخخخ پیشنهاد میکنم دان کنید و گوش بدینش البته فک کنم اکثرا گوش داده باشین اگر پیداش نکردین بگین براتون آپلودش کنم

اسم خواننده و اسم آهنگ:مجید-چشم های تو

فوق العاده اس از دستش ندین ^___^ هر کی گوش داد نظرشو بگه

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این سه فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

ddd

بفرمایید ادامه

بكي تو اتاق تنها نشسته بود و به خودش و چاني فكر ميكرد…چرا اين اتفاق افتاد؟ تو فكر بود كه احساس كرد كسي وارد اتاق شده:داداش…تويي؟!
-سلام داداشي خوبي؟
بكي خنديد:دلم برات تنگ شده بود
-منم همينطور
بكي تعجب كرده بود برادرش اصلا از چاني چيزي نميگفت
-ببينم اينا چيه كنارت؟
بكي دستشو رو زمين كشيد و غذاهارو پيدا كرد:اينارو…چاني بهم داده
-چاني؟!
بكي:آره ناهار نداشتم اونم اينارو برام آورد داداش چاني پسره خوبيه خيلي مهربونه
-بگو ببينم…اون پسره اينجارو از كجا پيدا كردههههه؟؟؟؟!!! تو آدرس دادي؟؟
بكي ترسيد:من…من نميدونم داداش…من كه نميبينم
-لعنتيييييي جواب بدهههههه اون پسره چه جوري اينجارو پيدا كردهههههه؟؟؟؟
بكي بغض كرد:نميدونم…داداش من نميدونم
-تو بهش آدرس دادي آرهههه؟!!
بكي:داداش…چيكار ميكني! دستم درد گرفت…به خدا من اصلا نميدونم حتي كجا زندگي ميكنم چه جوري ميتونم آدرس بدم
مرد دستاي بكي رو ول كرد و سريع از اتاق خارج شد…
بكي مات و مبهوت به رو به روش خيره شده بود مگه چاني نگفته بود كه برادرش اين موضوع رو ميدونه! يعني چاني دروغ گفته بود!!!

٥ ساعت گذشت هنوز خبري از برادرش نبود بدجور حوصله اش سر رفته بود از طرفي هم ميترسيد برادرش چاني رو پيدا كنه و باهاش بد حرف بزنه بعد از يه ساعت صداي باز شدنه در به گوشش خورد
داداش تويي؟!
چاني:نه..منم
چاني محكم بكي رو بغل كرد و بوسيد: خوبي؟
بكي:خو.خوبم…چاني تو چه جوري اومدي اينجا؟
چاني: از در هه
بكي:مطمعني از داداشم اجازه گرفتي؟
چاني تعجب كرد:چطور مگه
بكي:داداشم عصباني شد چاني…اون نميخواد كسي اينجارو پيدا كنه….من كجام چاني؟ من كجا زندگي ميكنم؟! خيلي بده؟ خيلي زشته؟ مگه چي داره كه كسي نبايد بيينتمون!
چاني:برادرت فقط بهم شك داره بك…نگران نباش خونتون خيلي هم عاليه
بكي:دروغ نگووووو
چاني: دروغ نميگم
بكي به زور از رو زمين بلند شد و به ديوارا دست كشيد:چرا هيچي نيست؟! فقط ديواره!! چرا زمين خاكيه؟؟! چرا فقط اون تيكه اي كه من ميشينم بايد فقط يه زيراندازه نازك داشته باشههه؟!!! بهم دروغ نگووووو چاني من خيلي بدبختم نه!!! جوابمو بدهههههه
چاني آه كشيد و دستاي بكي رو گرفت:بك آروم باش
بكي دستاشو از دستاي چاني بيرون كشيد:به من دست نززززن تو بهم دروغ ميگي تو نميگي اينجا چه شكليه چرا!!
چاني:واقعا دوست داري بدوني؟
بكي:آره آره بهم راستشو بگووو
چاني:توي يه جاي وحشتناك و غم انگيز كه انگار ٣٠٠ ساله كسي توش زندگي نكردههه
چشماي بكي از تعجب گرد شد و زمزمه كرد:چ..چي!!
چاني:بازم برات بگم؟؟ دوست داري بدوني؟ يه تخت رنگ و رو رفته تو اتاقته با يه كمده داغون همييين…
چشم هاي بكي پر از اشك شد باورش نميشد تو يه همچين جايي زندگي كنه
چاني:ببين بك ناراحت نشو ولي برادرت اصلا بهت نميرسه اتاق تو الان…تاريكه تاريكه و من با چراغه گوشيم دارم ميبينمت
بكي خودشو كشيد يه گوشه و زانوهاشو بغل كرد:نه اين امكان نداره…مگه ميشه؟ داري دروغ ميگي چاني داري بهم دروغ ميگي
چاني خودشو به بكي نزديك كرد:دروغ نميگم بك
بكي: تو…تو داري دروغ ميگي داداشه من همچين كاري باهام نميكنه
چاني:باشه بيا امتحان كنيم الان ساعت ٨ شبه برادرت بايد خونه باشه صداش كن…اون اينجا نيست بك اون رفتههههه اون تو رو اينجا تا صبح ول ميكنه و ميرههههه تو…توي تاريكي تنهاي تنها ميشيني و مثله احمق ها فقط به رو به روت نگاه ميكنيييييي
اشك هاي بكي رو گونه اش سرازير شد نه اين امكان نداشت باورش نميشد كه برادرش اينكارو باهاش بكنه
چاني:ببين بكي ببخش كه رك اين حرفارو ميزنم ولي با تو كاملا مثله يه حيوون رفتار ميشه
بكي سرشو تكون داد:نه…نههههه داري دروغ ميگيييييي اين امكان ندارههههه
چاني:چرا بايد بهت دروغ بگم؟؟ ببينم اصلا تو مطمعني اون مرد داداشته؟
بكي حالش بدتر و بدتر ميشد تا جايي كه اينقدر سرفه كرد تا خون بالا آورد
چاني وحشتزده به بكي كه رو زمين افتاده بود و خون از دهنش رو زمين ميريخت نگاه كرد…احساس ميكرد كله بدنش ميلرزه دو زانو روي زمين نشست و به بكي كه همچنان سرفه ميكرد نگاه كرد قدرته صدا زدنشم نداشت
بكي عق زد و دوباره خون از دهنش بيرون پاشيد
چاني رنگ پريده به بكي نگاه ميكرد با بغض گفت:ب.بك….چرا….اينجوري شدي؟!
بكي:حا…حالم….خو…ب…ني…س
چاني بدنه بي جونه بكي رو بغل كرد و سريع به بيمارستان رسوند….

١ ساعت بعد

چاني:دكتر…دوستم خوبه؟
دكتر سرشو تكون داد:مشكلي نيست آقاي پارك دوستتون فقط از كمبود ويتامين رنج ميبره دچاره سوء تغذيه شده…
چاني:چييي؟!
دكتر:ايشون نابينا هستن؟
چاني سرشو تكون داد:آره
دكتر:ولي چشماشون به آدماي نابينا نميخوره
چاني:چطور مگه
دكتر:نابينايي ايشون مادرزاديه؟
چاني:نه…تا اونجا كه من ميدونم بر اثره تصادف بوده
دكتر تعجب كرد:خب چرا براي درمان خودشونو نشون ندادن؟
چاني:نميدونم…البته وضع ماليشون زياد خوب نبوده
دكتر كارتي رو به چاني داد:دوستتون رو حتما به اينجا ببرين تا معاينه اش كنن
چاني:دكتر…يعني…اميدي هست؟
دكتر خنديد:شايد باشه به نظرم بهتره كه معاينه بشه…حيفه پسره جووني مثله ايشون نتونه اين دنياي زيبا رو بيينه
چاني چند بار تعظيم كرد:وا..واقعا ممنونم واقعا ممنونم
دكتر لبخند زد و از اتاق بيرون رفت
چاني با عجله خودشو به بكي رسوند و رو تختش نشست:بككك بيداري؟
بكي چيزي نگفت
چاني:اهم…خوابي؟
بكي چشماشو باز كرد و زمزمه كرد:چا..چاني
چاني:جونم…عزيزم خوبي؟
بكي:آره خوبم
چاني:خوشحالم
بكي:من چمه چاني؟! مريضم؟
چاني:نه بك مريض نيستي فقط بايد از اين به بعد زياد غذا بخوري
بكي آه كشيد:كاش مريض بودم…كاش بهم خبر ميدادي كه به زودي قراره بميرم
چاني:يااااا….اينجوري حرف نزن
بكي: خسته شدم چاني…. از اينكه همه جا برام سياهه خسته شدم…از دروغ خسته شدم….
چاني دستاي بكي رو گرفت و بوسه ي آرومي بهشون زد:بك من هيچوقت بهت دروغ نگفتم
بكي: از كجا باور كنم؟! من هيچي نميبينم…ازم انتظار داري باور كنم كه برادرم كسي كه اينهمه سال مراقبم بوده شبا ميزاره و ميره و منو كه نابينامو تنها ميزاره! ميخواي اينو باور كنم؟
چاني:بك…من نميخوام تو توي اون خونه ي وحشتناكه تاريك زنداني باشي….ميخوام راحت زندگي كني…
بكي سرفه كرد و وحشتزده دستشو رو لباش كشيد
چاني:چي شده بك؟
بكي:از دهنم خون مياد؟
چاني:نه عزيزم اون خون اون چيزي كه فكر ميكني نيست
بكي:ميخوام با داداشم حرف بزنم
چاني: باشه ميريم خونه اونوقت باهاش حرفم ميزني خوبه؟
بكي دستاشو رو چشماش گذاشت:چشمام درد ميكنه
چاني نزديك تر رفت و بكي رو بغل كرد:امروز خيلي اذيت شدي عشقم….بخواب يكم استراحت كن
بكي شروع كرد به اشك ريختن: نميخوام باور كنم چاني…بگو كه بهم دروغ گفتي
چاني بوسه اي رو گونه ي خيسه بكي زد:بهش فكر نكن…همه چي درست ميشه
بكي دستاشو رو صورته چاني كشيد و بغض كرد: حتي اگه…داداشم از پيشم بره….حتي اگه ازم خسته بشه و ديگه نخواد ازم مراقبت كنه….تو…پيشم ميموني!؟ تو منو تنها نميزاري مگه نه!
چاني سره بكي رو به سينه اش چسبوند: اين فكراي مسخره چيه ميكني تو! مگه ميشه من و داداشت تو رو تنها بزاريم؟
بكي دندوناشو رو هم فشار ميداد و اشك ميريخت
چاني خنديد:گريه نكن بك…اگه بخواي اينجوري گريه كني چشماي قشنگت درد ميگيرن
بكي: كاش ميتونستم بيينم…كاش ميشد خودم با چشمام واقعيتو ميديدم….
چاني:من كه ميبينم بهت همه چيو ميگم
بكي: چاني خودتو به خاطره من اذيت نكن…به كاره خودت برس…
چاني:ششش….الان فقط بخواب ويتاميناتم خودم بهت ميدم سره ساعت تو فقط خوب شو عشقم من خودم همه چيو درست ميكنم
بكي لبخند كمرنگي زد
چاني زمزمه كرد:حالا لبامو ببوس تا يكم سرحال شم
بكي:چاني حوصله ندارم
چاني:زود باششش
بكي:من نميتونم پيداشون كنم
چاني خم شد و آروم لباي بكي رو بوسيد:دوستت دارم
بكي:چاني زود برگرديا من بايد زود برم و با داداشم حرف بزنم….
چاني:باشه باشه عزيزم

چاني سريع رفت دانشگاه و به استاد ها قضيه ي بكي رو گفت تا حذفش نكنن…
لوهان با موهاي به هم ريخته و يه پفك تو دستش نشست بغل دسته چاني
لوهان:سلام چانييي
چاني:سلام لوهان چطوري؟
لوهان:كجايي توووو!!! دلمون پوكيد
چاني يه پفك برداشت و خنديد: درگير بودم
لوهان:درگيره چي؟؟ببينم زن گرفتي؟!
چاني:آره قراره بگيرم
لوهان چند بار پلك زد: واقعا؟! واي خوش به حالت
چاني بلند خنديد:چرا؟!
لوهان:خب منم زن ميخوام مامانم اينا ميگن زوده ولي من ميخوام ديگه خسته شدم از بس فيلم سك.سي نگاه كردم
چاني از خنده تعادلشو از دست داد و پرت شد رو زمين:واااي خدا نكشتت ديوانه ي وراج
لوهان نيشخند زد: من برا خنده نگفتما واقعني گفتم…ببينم از اون پسر كوره خير نداري؟ اونم غيبيده
چاني از رو زمين بلند شد و خودشو تكون داد:ببينم تو ميدوني كيفه بكي رو كيا دزديدن؟
لوهان چشماشو درشت كرد:قراره اين يه راز باشه
چاني رو به روي لوهان نشست:به من بگوووو
لوهان:اگه بگم منو ميكشن
چاني:از كجا ميخوان بفهمن؟
لوهان:نميدونم ولي ميترسم
چاني:باشه تو يه كاغذ برام بنويس
لوهان:چاني كيفشو پرت كردن تو يكي از كلاسا من اسمشونو نميگم ولي كيفشو برات ميارم
چاني:باشه برام بيارش
لوهان بدو بدو رفت تو ساختمون و بعد از ٥ دقيقه با كيفي كه تو دستش داشت برگشت پيشه چاني:بيا اينم كيفش
چاني كيفو كه از چند طرف پاره شده بود رو نگاه كرد و آه كشيد:كاش بهم ميگفتي اين عوضيا كين
لوهان:به جونه خودت من بيگناهم حالا اينا بريزن سره من بد ميشه
چاني:باشه لوهان عيبي نداره
لوهان:چاني اين هيولا كيه داره مياد طرفمون
چاني سرشو بلند كرد و به مردي كه سمتش ميومد نگاه كرد اينقدر عصباني بود كه دوست داشت به سمته اون مرد حمله ور شه و درجا نابودش كنه…..
مرد به چاني خيره شد:شما آقاي پارك چانيول هستين؟…………..

Print Friendly, PDF & Email


109 دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *