217 بازدید

EP10 (چشم های تو) YOUR EYES

سلام بچه ها خوبین؟اینم قسمته دهم فیکمون قبل از رفتن به ادامه دوستای گلی که وبلاگ دارن توجه کنن

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این سه فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

بفرمایید ادامه

 EP9 (چشم های تو) YOUR EYES

 

 

بكي:لباسامو؟
چاني بوسه ي آرومي رو گردنه بكي زد و زمزمه كرد:آره بك ميخوام راحت با هم بخوابيم
بكي:نه…چاني حسه بدي دارم
چاني:نگران نباش عشقم فقط پيرهنتو درميارم كه بتوني راحت بخوابي
بكي:بدنم ممكنه…
چاني دكمه ي اولو باز كرد
بكي آب دهنشو قورت داد:چانيي
چاني دكمه ي دوم هم باز كرد بكي دستشو رو دسته چاني گذاشت:من…نميخوام لخت شم چاني
چاني دكمه ي آخرم باز كرد و به بدنه سفيده بكي خيره شد و لبخند زد:بك بدنت مثله خودت قشنگه
بكي لرزيد…چاني بوسه اي رو شونه ي بكي زد و پيرهنشو كامل دراورد و پايينه تخت انداخت
بكي:من…من خوابم مياد چاني
چاني:بخواب بكي
بكي ميله ي تختو گرفت اينقدر گيج شده بود كه نميدونست بايد چيكار كنه
چاني بكي رو از روي تخت بلند كرد و كمكش كرد درست رو تخت بخوابه
چاني:بك…ازم ناراحتي؟
بكي لبخند كمرنگي زد:نه
چاني: يه سوال بپرسم راستشو بهم ميگي؟
بكي:راستشو ميگم
چاني:قول بده
بكي:قول ميدم
چاني:وقتي ميبوسيدمت…تو هم لذت ميبردي؟
بكي شكه شد:هااا
چاني خنديد:فقط يه كلمه آره يا نه
بكي:اهم…من…چيزه
چاني بلند خنديد:پس ميبردي
بكي سرخ شد
چاني:عاشقتم…
بكي لبخند زد
چاني انگشتشو رو لباي بكي كشيد:ميخوام شب و روز اين لبارو ببوسم بك
بكي چيزي نگفت فقط به رو به روش خيره شده بود
چاني بوسه ي طولاني و شيريني رو لباي بكي گذاشت…
بكي لباشو از هم باز كرد و شروع كرد به بوسيدنه چاني…ميدونست الان چاني شكه شده ولي مهم نبود خودشم اين بوسه رو دوست داشت…
چاني پتو رو از روي بكي كنار زد و براي باره دوم روي بكي خوابيد و به بوسيدنش ادامه داد…
بكي دستاشو به بدنه برهنه ي چاني ميكشيد حسه خوبي داشت…از اين كار لذت ميبرد با اينكه نميديد با اينكه همه جا براش سفيد بود ولي از اينكه چاني وزنشو روش انداخته بود لذت ميبرد….
چاني لباشو برداشت:بك…من دارم كنترلمو از دست ميدم
بكي نفس نفس ميزد خيلي آروم زمزمه كرد: چاني ميشه منم…يه چيزي بگم!!
چاني با دسمال عرق رو پيشونيشو پاك كرد:بگو عشقم…هر چي دوست داري بگو
بكي دستاشو رو صورته چاني كشيد و صورتشو لمس كرد:منم…دوستت دارم…با اينكه نميبينمت با اينكه…نميدونم قيافت چه شكليه…فقط…فقط ميدونم تو يه پسره قد بلندي…با گوشاي بزرگو چشماي درشت…
چاني از روي بغض آه بلندي كشيد
بكي ادامه داد:ولي من…تو رو دوست دارم….من واقعا…دوستت دارم….همين كه ميتونم صداتو بشنوم برام كافيه…وقتي اسممو صدا ميزني…
قطره هاي اشك چاني رو صورته بكي ميريخت…
بكي:گريه نكن چاني…
چاني بدنه لخته بكي رو محكم بغل كرد:خوب ميشي….بهت…قول ميدم…
بكي:من ديگه خوب نميشم چاني….اگه تو بچه گيم عملم ميكردن الان ميتونستم كسي رو كه در حد مرگ دوسش دارمو ببينم….
چاني:كي گفته الان نميشه؟
بكي:از داداشم پرسيدم
چاني پوزخند زد
بكي:چشمام…خسته ان….درد ميكنن
چاني :بخواب عشقم…ميخوام تا صبح راحت بخوابي
بكي لبخند زد:ميخوام…تا صبح بغلم كني
چاني:اگه بغلت كنم ميترسم كارايي بكنم كه نميخوام
بكي: عيبي نداره
چاني بكي رو بغل كرد و هر دو زيره پتو خوابيدن
بكي:خيلي گرمه چاني من دوس دارم جايي بخوابم كه گرم باشه
چاني دستشو آروم رو بدنه داغ بكي كشيد و آب دهنشو قورت داد
بكي: چاني
چاني ميخواست همه جاي بدنه سفيده بكي رو ببوسه
بكي:خوابيدي؟
چاني:نه…خوابم نميبره
بكي:منم خوابم نميبره فقط بايد چشمامو ببندم تا درد نگيرن
چاني آه بلندي كشيد
بكي:چيهههه
چاني چيزي نگفت
بكي خودشو بالا تر كشيد و دستشو رو صورته چاني كشيد…چاني بهت زده به بكي كه لباشو غنچه كرده بود نگاه ميكرد
بكي سعي ميكرد لباي چاني رو پيدا كنه و اونارو ببوسه دستاشو رو چشماي چاني كشيد و چشماي چاني رو بوسيد
چاني لبخند زد:عشقمممم…
بكي سرخ شد:لباتو پيدا نميكنم
چاني لباشو آروم به لباي بكي نزديك كرد:حالا منو ببوس
بكي لباشو رو لباي چاني گذاشت و خندش گرفت
چاني:ياااا چيه؟؟
بكي:ديوونه شدم…از اين كار خوشم مياد خخخخ
چاني:من حاضرم تا صبح لباتو ببوسم
بكي خنديد:چشمام درد ميكنه
چاني:چرا عشقم؟
بكي:نميدونم
چاني:بخواب بك
بكي سرشو رو سينه ي چاني گذاشت و چشماشو بست ولي مگه بدنه داغش اجازه ميداد بخوابه
چاني:نميخواي بخوابي؟
بكي:خوابم نميبره ولي بايد چشمامو ببندم
چاني زمزمه كرد:بك ميخواي يه كاره عالي با هم بكنيم؟ بهت قول ميدم خوشت بياد
بكي:چه كاري؟
چاني شروع كرد به بوسيدنه بكي….بوسه هاش..نوازش هاش…همه باعث ميشدن بكي لذت ببره اين تا جايي ادامه پيدا كرد كه بعد از چند دقيقه بكي درد لذت بخشي رو تو خودش احساس ميكرد…دردي كه با اين كه درد بود اما ازش لذت ميبرد چون چاني باعثش بود…….بكي دستشو جلو دهنش گذاشته بود و درد رو تحمل ميكرد…نميدونست چرا ولي اين اجازه رو به تنها كسي كه دوسش داشت داده بود….چه شبه عجيبي بود…روي تخته نرم و راحت با عشقش لذته شيريني رو تجربه ميكرد……..

صبح:

چاني چشماشو آروم باز كرد و به بكي كه تو بغلش خواب بود نگاه كرد و لبخند زد ديشب براي اولين بار با عشقش خوابيده بود از كارش خجالت زده بود…اصلا نفهميد اين اتفاق چه جوري افتاد…آه بلندي كشيد و بوسه ي آرومي به موهاي بكي زد…
بكي تكوني خورد و چشماشو باز كرد ولي بعد از چند ثانيه دوباره به خواب رفت
چاني پتو رو آروم كنار كشيد دوست داشت يه بار ديگه بدنه لخته بكي رو ببينه كه از بدشانسيش….
بكي:چاني چيكار ميكني!
چاني جا خورد:اهم…آآآ…من ميخواستم…آهان ميخواستم لباساتو تنت كنم هه هه
بكي دست كشيد رو بدنش:ميشه يه چيزي روم بندازي!
چاني:اهم…آ.آره
چاني سريع پتو رو انداخت روي بكي:انداختم…روت
بكي: صبح شده؟
چاني:آره عزيزم صبح به خير
بكي پتو رو تا بينيش بالا آورد انگار خجالت ميكشيد
چاني دوباره رفت زير پتو و بكي رو بغل كرد دوست داشت چيزي بگه ولي انگار زبونش بند اومده بود آه كشيد و چشماشو بست:ببببككك
بكي با صداي گرفته اي گفت:بله
چاني:صبحونه چي ميخوري؟
بكي:نميدونم
چاني:بك صورتت قرمزه هه
بكي: هه هه
چاني:هوووووف عجب شبي بوداا خيلي گرم بود
بكي خندش گرفت
چاني:اهم…من ميرم صبحونه بيارم تو هم لباساتو بپوش
بكي:باشه
چاني سريع از اتاق فرار كرد و درو بست واقعا از كاره ديشبش پشيمون بود…..

بكي سريع پتو رو از روش كنار كشيد…باورش نميشد هيچي تنش نبود دستاشو هول هولكي رو تخت كشيد ولي اثري از لباس نبود يكم جلوتر رفت و با سر رو زمين افتاد درد سرش اينقدر شديد بود كه احساس كردالانه كه منفجر بشه دستشو رو لبه ي تخت كشيد و رو تختي رو با تمومه زوري كه داشت بيرون كشيد و دور خودش پيچيد سرش بدجور درد ميكرد
در باز شد و چاني با يه سيني صبحانه وارد اتاق شد و بهت زده اول به تخت كه داغون شده بود بعد به بكي كه يه گوشه با كلي ملافه دورش نشسته بود نگاه كرد
بكي با چشماي پر از اشك گفت:چا.چاني اومدي؟!
چاني سيني رو.رو ميز گذاشت و گفت:بك كشتي ميگرفتي با خودت؟اينجا چرا اينجوري شده؟
بكي بينيشو بالا كشيد:واقعا معذرت ميخوام چاني….اتاقتو خراب كردم؟
چاني رو به روي بكي نشست: چيزي نشده فقط…
نگاهه چاني رو سره بكي ثابت موند:سرت چي شده؟
بكي:با سر خوردم زمين
چاني: چرا؟
بكي:ميخواستم از تخت بيام پايين
چاني:هووووف الان حالت خوبه؟
بكي سعي ميكرد خودشو خوب بپوشونه كه مثلا چاني يه نقطه از بدنشم نتونه ببينه…
چاني خنديد:بك…اگه قرار بود من بدنتو نبينم بهتر بود ديشب خودتو ميپوشوندي نه الان كه كار از كار گذشته….
بكي سرخ شد:ميخوام…برم خونه
چاني بكي رو از رو زمين بلند كرد و روي تخت گذاشت
چاني:صبحونتو بخور ميريم يه كم ميگرديم بعد ميرسونمت خونه خوبه؟
بكي سرشو تكون داد
چاني:اين رو تختيو بنداز كنار لباساتو بپوشونم
بكي:نه…چاني خودم ميپوشمش
چاني:چه جوري؟
بكي:نميدونم ولي يه جوري…
چاني لباي بكي رو بوسيد:باهام راحت باش بك…من و تو ديشب با هم خوابيديم ميدوني يعني چي!! يعني هم من هم تو عاشقه هميم…ازش فرار نكن…من بدنتو ديشب ديدم همه جاشو….لازم نيست ازم خجالت بكشي
بكي:ولي من…نميخواستم تو بدنمو ببيني
چاني:اول و آخر بايد ميديدمش…
بكي:ولي من پسرم…چطوري ميتوني عاشقه يه پسر شي اونم يكي مثله من كه نميتونم حتي…
چاني:ششش….نميخوام چيزي بشنوم…
بكي:ولي من ميخوام بگم
چاني:ببين من دوستت دارم همين
بكي:ولي تو بايد يكي رو پيدا كني كه از من بهتر باشه…حداقل بتونه ببينتت
چاني رو تختي رو از دوره بكي باز كرد و لباساشو خيلي سريع تنش كرد…
بكي:چاني من دوست ندارم تو مجبور شي هر دفعه بهم غذا بدي لباسامو بپوشوني….چاني گوش ميدي؟…من مريضم چرا ازم مراقبت ميكني؟!
چاني:گريه نكن…چشمات درد ميگيرن
بكي: تو نميفهمي داري چيكار ميكني چاني…من نميخوام تو به خاطره من اذيت شي
چاني: من هزار بار بهت گفتم چشماي تو تمومه زندگيم شده لازم نيست به من فكر كني من دوستت دارم…
بكي سعي كرد دكمه هاي لباسشو خودش ببنده ولي نتونست….آه بلندي كشيد:ميبيني من حتي بلد نيستم دكمه هامو ببندم…
چاني دكمه هاي لباس بكي رو بست و بغلش كرد:خودم اينكارو ميكنم
بكي چيزي نگفت
هر دو تو سكوت صبحانه خوردن و چاني بكي رو به خونه اش رسوند
چاني:همينجا بمون برم ببينم داداشت هست يا نه
بكي:باشه
چاني خيلي آروم وارد خونه شد و صدا زد:آقاي بيون
كسي جواب نداد چاني پوزخند زد اون عوضي هنوز برنگشته بود
چاني به بكي كمك كرد كه وارد اتاقش بشه واقعا دلش نميخواست عشقش رو تو اين اتاقه غمناك رها كنه
چاني:خب بك من بايد برم
بكي بغض كرد: نرو چاني…من از تنهايي بدم مياد
چاني اشكاي بكي رو با دستش پاك كرد:گريه نكن بك…فقط به من فكر كن به ديشبمون كه چقدر خوب بود
بكي: كاش ميشد هميشه پيشم باشي
چاني لبخند زد: بك امشبم پيشه خودمي فقط يه نصفه روزو تحمل كن عزيزم
بكي:يعني بازم بهم اجازه ميده؟
چاني:تو هيچي نگو بهش من خودم درستش ميكنم
چاني بسته ي غذا رو كناره بكي گذاشت با يه بطري آب
چاني:اينم ناهارت خوب بخور
چاني بكي رو بغل كرد و لباشو چندبار بوسيد و زمزمه كرد:دوستت دارم
بكي:منم همينطور…
چاني پرده ها رو كشيد تا يه كم نور به اتاق بتابه
بكي:چيكار ميكني چاني؟
چاني:پرده هارو كشيدم يه كم نور بتابه به اتاقت
بكي:برام فرقي نميكنه برا من همه چي تاريكه
چاني:بسهههه اينقدر نا اميد نباش
بكي آه كشيد
چاني:خب من دارم ميرم كاري نداري؟
بكي سرشو تكون داد:نه چاني مواظب خودت باش
چاني:باشه عشقم

بكي صداي بسته شدنه درو شنيد اصلا دوست نداشت حتي يه لحظه هم اونجا بمونه سرشو رو زانوهاش گذاشت و به خواب رفت……………..

361116-exo-baekhyun-125

Print Friendly, PDF & Email


158 دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *