96 بازدید

ep 9 (آخرین آرزو ) last wish

قسمت 9

از اتاق اومدم بیرون و دیدم كل بچه ها جمع شدن دم در اتاق دخترا
بكی:ااااححححح كای گمشو اونور ببینم هلی داره چیكار میكنه
كای:خاك بر سره هیزت بكی
ژیومین با چشمای خوابالو:بچه ها اونا الان خوابن چیزی دیده نمیشه كه بزارین بخوابیم
خندیدمو سرمو تكون دادم رفتم پیش دی او نشستم
دی او:ولشون كن سهون جان اینا یه مشت دیوونه ان دور هم جمع شدن
-هه..كاملا مشخصه….بچه ها بیاین اینور یهو یكیشون میاد بیروناا
بكی:خفه شو سهون اححححح هیچی معلوم نیست
كای:بك میزنم تو سرتا یكم كلتو بكش اونور تر
بكی و كای مثل چسب به در چسبیده بودن كه یهو نسیم درو باز كرد و بكی و كای با هم پرت شدن عقب
نسیم با تعجب به همه ی ما نگاه كرد كه هنوز بیدار بودیم
نسیم:پشت در بودین؟؟كاری داشتین؟؟
بكی یكم موهاشو با دست درست كرد:اهم..نه
نسیم دست به سینه وایساد:پس پشت در چی میخواستین؟؟
بكی:خب..خب..آهان میخواستیم بیینیم چیزی لازم ندارید؟؟
نسیم یه ابروشو بالا انداخت:واقعا؟؟
كای:اهم..من میرم بخوابم شب همه خووووش
بكی:م.منم رفتم بخوابم شب به خیر
چانی:هی بك به من باید یه جور دیگه شب به خیر بگیاااا
بكی یه ایش گفت و رفت تو اتاق و درو بست چانی هم رفت دنبالش
دی او:سهون لوهان حالش خوبه؟
-آره رگ پاش گرفته بود فقط
دی او:فردا میتونه بیاد تمرین؟
خمیازه ی بزرگی كشیدم:نمیدونم باید از خودش بپرسم
همه بچه ها رفتن و خوابیدن فقط ژیومین و چن بدبخت خوابیدن رو زمین
رفتم تو اتاقم و خوابیدم…..
صدای جیغ بلندی اومد آروم چشمامو باز كردم ساعت نزدیكای ٤ بود گیج میزدم شدید بازم صدای جیغ اومد برقا روشن شد
گیج و منگ رفتم از اتاق بیرون و سریع رومو برگردوندم و چشمامو با دستم پوشوندم هلیا رفته بود بالای مبل و یه لباس خواب فوق العاده كوتاه هم تنش بود بكی سراسیمه اومد بیرون و با بهت به هلیا نگاه میكرد هلیا خودشو انداخت تو بغل بكی
هلیا:ب.بكی سووووووووووووسككككك
دی او تركید از خنده منم كه روم نمیشد برگردم نكاه كنم
كای به بكی و هلیا نگاه كرد و با یه لبخند شیطانی گفت:بچه ها قدر این صحنه ها رو بدونیدااا
بچه ها خندیدن بكی به خودش اومد و هلیا رو پرت كرد رو مبل
سوهو خمیازه ای كشید و گفت:خانم ها یه سوسك كه اینهمه جیغ و داد نداره ای بابا مثلا فردا تمرین داریما
هلیا یكم خودشو جمع و جور كرد و نشست رو مبل:خب من فكرشم نمیكردم تو خونه اكسو سوسك باشه
كای خندید:چنان میگین خونه ی اكسو انگار تو قصری چیزی زندگی میكنیم
كریس تازه از اتاقش اومد بیرون:چه خبرتونه باز
سوهو:هیچی بابا سوسك اومده
كریس با قیافه اخمویی هممونو دید زد:خب اومده كه اومده
كای:این هلیا خانم ترسیده از سوسك
كریس:خانم به خاطره سوسك این ننه مرده هارو از خواب بیدار كردید ؟؟
هلیا:ب.ببخشید
كریس:خب..برو بخواب دیگه
هلیا:خب سوسكه كه نمرده هنوز
قیافه ی كریس واقعا اون لحظه دیدن داشت
خلاصه كه كای با كلی بدبختی بلاخره سوسك و پیدا كرد خیلی صحنه ی دیدنی بود تا خواست سوسك رو بكشه پاش گیر كرد به لبه صندلی و افتاد رو چن سوسك فرار كرد و رفت تو شلواره سوهو..سوهو فقط میپرید بالا پایین و منم كه از خنده نزدیك بود خودمو خیس كنم بعد از كلی دنگ و فنگ بلاخره چن با دمپایی سوسك رو به اون دنیا فرستاد ….
كای در حالی كه نفس نفس میزد گفت:خب خانم ..میتونیم بكپیم؟!
هلیا آروم زمزمه كرد:شب به خیر بكی
بكی هم خشك شده بود
رفتم تو اتاقم خواب از سرم پریده بود از بس خندیده بودم دلدرد گرفته بودم به لوهان نگاه كردم كه تو خواب داشت میخندید قلبم لرزید رفتم نشستم لبه ی تختش و بهش خیره شدم …
به چی میخندی ناقلا؟؟!!!..هوووم؟؟الان كجایی!! چه خوابی داری میبینی؟ هه…
دستمو گذاشتم رو موهاش و آروم نوازشش كردم قلبم شروع كرد به تپیدن دستمو رو قلبم گذاشتم و خندیدم..هه.. سهون داری دیوونه میشی هیییی…
صبح بیدار شدم بدجور خوابم میومد لوهان تو تختش نبود رفتم بیرون و دیدم همه بچه ها دوره میز نشستن و دارن صبحانه میخورن دخترا هم بالا سرشون وایسادن و بهت زده به غذا خوردنشون نگاه میكنن لوهان برگشت سمت من و برام دست تكون داد:سهونا بیا اینجا بشین
رفتم پیشش
-لوهان پات چطوره؟
لوهان:خوبه سهون
از زیر میز دستمو تو دستش گرفت منم دستشو محكم فشار دادم خوشبختانه بچه ها نمیتونستن این صحنه رو ببینن
بكی خوابالو خوابالو با موهای ژولیده از اتاقش اومد بیرون هلیا دویید سمتش:سلام بكی صبح به خیر خوب خوابیدی؟
كای:نمیدونم چرا یه سوسك بزرگ اومد جلو چشمم
هلیا برگشت و نگاه ترسناكی به كای انداخت كای هم سرشو انداخت پایین و آروم میخندید
-شما صبحونه نمیخورید؟
نسیم:ما خوردیم شما انگار خیلی گشنتونه
فائزه با ترحم به ما نگاه انداخت كه مثل گرگای گرسنه داشتیم صبحونه میخوردیم
فائزه:نچ نچ واقعا تو دنیای واقعی یه چیز دیگه این
بكی كلشو خاروند:پس من چییییی!!!همه رو كوفت كردید؟؟
هلیا با یه ناز خیره كننده به بكی گفت:بكیییی صبحونت حاضره
كاش بودین و صبحونه ی بكی رو میدین از یه شاه هم قشنگ تر بود
دی او:خدا شانس بده
رفتیم سره تمرین ٤ ساعت تمرین كردیم كاره هممون خوب بود حتی لوهان دخترا هم نشسته بودن مارو نگاه میكردن و تشویقمون میكردن
نسیم:چانیییییی اوپاااااااا فایتیییییینگگگ
چانی برگشت و چشمك زد و نسیم هم آب شد
تمرینمون با موفقیت تموم شد خیلی خسته بودم رفتم سمت حمام كه دوباره لوهان دستمو گرفت:سهونا میشه اول من برم؟
نیشخند زدم:اام..میگم..میخوای با هم بریم؟اینطوری خیلی طول میكشه
لوهان سرشو انداخت پایین و خیلی راحت گفت: نه
تعجب كردم:چرا؟؟
لوهان:خب..خب میخوام تنها برم..تنها راحت ترم
-واقعا؟؟
لوهان:خب آره
خواست بره كه دستشو گرفتم:ازم میترسی؟
لوهان ابروهاشو بالا انداخت:برا چی باید از تو بترسم؟؟
-به خاطره همون اتفاق…
لوهان حرفمو قطع كرد:نه بابا خخخ فقط میخوام یه كم راحت باشم جلو تو نمیتونم لخت لخت بشم …
-خب منم پسرم مثل خودت
لوهان:میدونم… ولی خب دوست ندارم..
هه…منم جات بودم میگفتم نه
لوهان با تعجب بهم نگاه كرد:گفتم كه به اون قضیه ربطی نداره
-باشه برو من بعد از تو میرم
لوهان لبخند كجی زد و رفت تو حمام
نشستم رو تخت دركش میكردم اگه منه احمق اون كارو نمیكردم الان اینقدر رك بهم نه نمیگفت ….
شب شده بود رو مبل دراز كشیده بودمو فیلم میدیدم و تخمه میخوردم یهو یه مشت اومد تو بازوم برگشتم فحش بدم كه دیدم فائزه س
فائزه:تو چند سالته خجالت نمیكشی؟؟تخمه كوفت میكنی اونوقت تف میكنی زمین؟؟؟!!!!
من كی تف كردم رو زمین؟
فائزه:همین الااااااان
خندم گرفته بود این دخترا واقعا زود صمیمی شده بودن دوباره دراز كشیدم و فیلممو نگاه كردم ولی فیلمی در كار نبود من همه چی رو لوهان میدیدم خنده هاش گریه هاش شیطونی هاش از خودم خندم گرفت
ام..میگم فائزه هنوز از دستم ناراحتی؟؟
فائزه اخم كرد:من با تو حرفی ندارم
من واقعا معذرت میخوام باور كن اعصابم بدجور خورد بود من اصلا از این كارا بلد نیستم
فائزه:آخییییی چه مظلوم
من مظلومه گروهم نمیدونستی نه؟؟
فائزه:توووووو؟؟!!!
آره بابا فن ها بهم میگن پیشی
فائزه خندید:واقعا دیوونه ای
پس یعنی بخشیدی دیگه
فائزه: هیییییی خداااااا
از دید لوهان:
بعد از یه حمام حسابی شاد و خندون اومدم تو حال پیش بچه ها فائزه اومد سمتم
فائزه:لولو پات خوبه؟
-آره ممنون
نشست پیشم دستمو بردم لای موهاش
با تعجب نگام كرد دستمو کشیدم و سرخ شدم:ببخشید
چشمامو بالا بردم و دیدم سهون داره به جك كای میخنده منم ناخداگاه لبخند زدم چقدر دلم میخواست برم تو بغلش اونم منو نوازش كنه و بهم بگه آهو كوچولو…آه..سهونا برگرد و نگام كن…دلم برای چشمای خمارت تنگ شده.. كاش… دختر بودم اونوقت نمیزاشتم حتی یه قدمم ازم دور باشی مثل الان كه فقط یه قدم ازم دوری و من دلم برات تنگه
سهون بدون اینكه بهم نگاه كنه بلند شد و رفت تو اتاق و درو بست سینه ام سنگین شده بود بغض داشت خفم میكرد مگه چیكارش كردم كه حتی یه نگاهم بهم ننداخت؟؟سهونی كه همیشه نگاشو ازم برنمیداشت…میخواستم گریه كنم میخواستم بلند بلند گریه كنم ….
Print Friendly, PDF & Email


36 Responses

  1. واااای خدایا این دختره دیگه خیلی پرو شده…
    چنان میزدم تو گوشش ک جبران کاری ک با شوهرم کرده بود بشه…

    مرسی اجی جون عالیییییی بود…

  2. الهی سهون از دست رفت ….. دخترا هم که بهشون خوش میگذره ….. اونم چه خوش گذشتنی ….. آخی لوهان ناراحت شد ….. ولی فکر نمیکنم سهون از این کارش منظوری داشت …. احتمالا هواسش نبود ….. مررررررررسی عزیزم …. قشنگ بود /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

  3. واییی اکسو باید با رابطه ی سوسک و خانم های ایرانی به طور مستقیم بعد اون همه سختی کشیدن سر یه سوسک کاملا آشنا شده باشه

  4. وای خدا شانس بده !!!!!!! دخترا میرن تمرین رقصه اکسو رو میبینن تازه خونشونم میمونن :laugh: :blush: sad( :snicker: بازم ممنون خیلی قشنگ بود :cute: :yes: smile)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *