246 بازدید

EP 9 (شکست) BREAK

سلام بچه ها خوبین؟اومدم با قسمت 9 شکست بچه ها قسمت آخره چشم های تو ممکنه یه کم دیر گذاشته بشه چون خیلی باید روش کارکنم تا خوشتون بیاد و تاثیر گذار باشه پس یکم براش صبر کنید خیلی هم طول نمیکشه ممکنه دو روز دیگه بزارمش بفرمایید ادامه امیدوارم لذت ببرید و اینو بگم که این داستان خیلی کند پیش میره و ممنکه تو بعضی قسمت ها اتفاق خاصی نیفته ولی بخونید جاالب میشه

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این سه فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

دو سه روزي گذشت با سهون بودم هر روز هر ثانيه اينقدر بهش وابسته شده بودم كه دلم نميخواست جز اون به كسي فكر كنم دوست داشتم سريع تر جمله ي دوستت دارمو بهش بگم ولي مسخره بود بهش كه فكر ميكردم خندم ميگرفت…
سهون همچنان اصرار داشت من با شيومين به هم بزنم واقعا دليلشو نميدونستم ولي بهش اهميت هم نميدادم…
شنبه بهترين روز تو هفته ام بود هميشه اتفاقاي خوبي برام ميفتاد تو ماشين سهون نشسته بودم و برا خودم ميخنديدم
سهون:چرا ميخندي؟
صدامو صاف كردم:اهم…همينجوري ميگن اگه همينجوري الكي بخندي خيلي خوبه
سهون تعجب كرد:واقعا؟!
سرمو رو بازوش چسبوندم:آره
سهون:پس هميشه بخند عزيزم
سهون كجا ميريم؟
سهون: تو دوست داري كجا بريم؟
-نميدونمممم
سهون:بي حوصله شديا
خنديدم: خوابم مياد
سهون: ميخواي برگرديم خونه؟
چشمامو بستم:نه
سهون: باهام مياي محله كارم؟
-ميشه امروزو نري سره كار؟
سهون:چرا عزيزم؟
-فقط پيشه من بمون سهون
سهون خنديد:بهم عادت كردي؟
-آره سهون
سهون: ميبرمت خونه ي خودم اونجا استراحت كن منم يكي دو ساعت ديگه ميام پيشت چطوره؟
-اووووم…خوبه فقط دير كني من ميزارم ميرم
سهون خنديد:باشه
سهون منو رسوند خونه ي خودش
سهون:ببخش اگه به هم ريخته اس
-عيبي نداره اگه تونستم تميزشون ميكنم
سهون تعجب كرد:مگه بلدي؟
-سهون همه پسرا كه شلخته نيستن مثله تو من تك پسرم برا همين به مامانم گاهي وقتا كمك ميكنم بلدم
سهون: نميخواد تو فقط استراحت كن خودم ميام جمع و جور ميكنم
-نه سهون خودم…
سهون نزاشت ادامه بدم سريع از رو مبل بلندم كرد و رفت سمته اتاق خواب
-ياااا چيكار ميكنييي!! منو بزار پايييين
سهون منو خوابوند رو تخت و دستاشو دو طرفم گذاشت
به چشماش خيره شدم…چشماش برق ميزد واقعا بعضي وقتا از ترسه چشماش قلبم به تپش ميفتاد….
سهون:وقتي ميگم استراحت كن بگو چشم
چشمامو خمار كردم:من به كسي چشم نميگم آقاي اوه…
سهون:به من بايد بگي
-نچ…خودتم بكشي خدارم بياري اينجا من به كسي چشم نميگم
سهون پوزخندي زد:بگذريم…كي قراره لباتو بدي به من؟!
خندم گرفت:هيچوقت
سهون: نگو هيچوقت چون اگه بخوام همين الان لباتو ميبوسم
دستمو رو سينش گذاشتمو آروم هلش دادم: ديرت نشه سهون
سهون همچنان بهم زل زده بود: ميخوام ببوسمت
-سهون مسخره بازي بسه برو ميخوام بخوابم
سهون لباشو نزديك آورد و من سريع ملافه رو تا صورتم بالا كشيدم…
لباي سهونو از روي ملافه رو لبام احساس ميكردم چقدر دوست داشتم اون لبارو ببوسم اما نميتونستم من واقعا غرور داشتم و به هر كسي اجازه نميدادم حتي بهم دست بده ولي سهون برام عجيب بود…
سهون:مهم نيست من از روي همينم ميبوسمت
: -سهون ميشه بري؟
سهون لباشو رو لبام گذاشت و شروع كرد به بوسيدنم ولي از روي اون ملافه نميدونم لذت ميبرد يا نه
بعد از چند ثانيه سهون لباشو برداشت منم آروم ملافه رو از رو صورتم برداشتم و به صورته اخموي سهون نگاه كردم
سهون از در بيرون رفت و درو محكم كوبيد
هنوز قلبم تند ميزد اصلا نميدونستم بايد چيكار كنم از پنجره به سهون نگاه كردم و صداش زدم:سهوووون
سهون نگاهه كوتاهي بهم انداخت و سواره ماشين شد و رفت
ميدونستم شديدا عصبانيش كردم ولي واقعا نميدونستم بايد چيكار كنم رو تخت دراز كشيدم…واقعا چرا نزاشتم كارشو بكنه! خودمم توش مونده بودم
گوشيمو برداشتم و بهش زنگ زدم برنميداشت يه ده باري بهش زنگ زدم تا بلاخره جواب داد
-الو سهون
سهون:سلام بگو
-چرا جواب نميدي گوشيتو؟ ميدوني چند بار زنگ زدم؟؟
سهون:حواسم نبود
-سهون ازم ناراحتي ميدونم ولي بهم حق بده منم دوست ندارم به همين راحتي….
سهون:عيبي نداره برو استراحت كن من يه ساعت ديگه خونم
-باشه فقط زود بيا
سهون:شام چي ميخوري؟
-تو بياي من ميرم خونه
سهون:مگه ميشه! با هم شام ميخوريم
-حالا يه كاريش ميكنيم فعلا باي
گوشي رو قطع كردم و انداختمش رو تخت به لباساي سهون نگاه كردم كه هر كدومش يه طرف شوت شده بود و آه بلندي كشيدم:اين پسره حالش به هم نميخوره! آخه لباساش چرا بايد رو زمين باشه
يكم لباساشو جمع و جور كردم و دوباره رفتم تو اتاقش…
دوست داشتم يكم كمدشو بگردم حسه فضولي عجيبي وجودمو پر كرده بود ولي ترجيح دادم كاري نكنم…
يه ساعت گذشت حوصلم بدجور سر رفته بود به سهون زنگ زدم
سهون:الو
-سهون كجايي؟
سهون:نزديك خونم…
-زود بيا من بايد برم
سهون:كجا بري؟
-خونه ديگههه
سهون:امشب بايد پيشم بموني
-سهون امشب نميتونم بزار برا يه شب ديگه
سهون:باشه عزيزم حداقل شامتو بخور بعد
-باشه
گوشي رو قطع كردم بعد از ده دقيقه سهون درو باز كرد و وارد شد با ديدنش قلبم شروع كرد به تپيدن سريع رفتم سمتش و بغلش كردم:سهون اومدي!؟
سهون خنديد:چيههه يه جوري بغلم كردي انگار هزار ساله منو نديدي
سرمو بلند كردم: اين چند ساعت برام مثله چند سال گذشت سهون
سهون:خب لوس بازي بسه غذا خريدم بخوريم با هم
سره ميزه شام بوديم اصلا اشتها نداشتم فقط با غذام بازي ميكردم
سهون:دوس نداري؟
-چرا…خوشمزه اس فقط يه كم اشتها ندارم
سهون:خب بزار بعدا بخورش
-در هر صورت ممنون
سهون:لوهان تو واقعا خوشگلي
خنديدم:به اين جملت عادت كردم خخ
سهون:دوستت دارم
سرخ شدم
سهون: منم دوست دارم اين جمله رو بشنوم كي قراره بهم بگيش؟
-خب راستش هر وقت احساس كردم كه ميتونم بهت بگم….
سهون:هر وقت يعني كي؟!
-اووووم ببين سهون اين مسخره اس كه منو دوست داري
سهون:كجاش مسخره اس؟
-خب همينكه من مثله خودت پسرم كلي مسخره اش كرده نه؟!
سهون:برام مهم نيست اگه بتونم تو رو عاشقه خودم كنم به اين چيزاش اهميتي نميدم
چيزي نگفتم فقط سرمو انداختم پايين
سهون:چرا ناراحتي
-هيچي خوبم
سهون:هووووف خيلي خسته ام ميشه امشب پيشم بخوابي؟
-سهون بايد برم فردا كلاس دارم
سهون:فردارو نرو مگه چي ميشه!
-آخه اگه نرم كه از درسا عقب ميفتم
سهون:نميفتي…من ميرم مسواك بزنم
نميدونستم بايد چيكار كنم بمونم يا نمونم ازش ميترسيدم اگه ميگفتم نميمونم بازم عصباني ميشد بلاخره بعد از دو ساعت تو دو راهي موندن قبول كردم كه بمونم
سهون رو تخت دراز كشيده بود و با چشماي خمارش بهم خيره شده بود
لبخند كمرنگي زدم و نشستم رو تخت و يكم الكي با گوشيم بازي كردم
سهون خيلي ناگهاني گوشي رو ازم گرفت و رو ميز گذاشت:الان وقته خوابه عشقم بايد همه چيو تعطيل كني
-سهون فك كنم داشتم اس ام اي ميدادمااا
سهون:به كي؟
-اونش ديگه به خودم مربوطههه
سهون:به منم مربوط ميشه لوهان من دوستت دارم
-سهون من خوابم مياد شب خوش
سريع پتو رو كشيدم رو خودم
سهون:هنوزم پشتتو بهم ميكني
چرخيدم سمتش:سهون چه فرقي داره
سهون:ميخوام تا صبح نگات كنم
خنديدم:بخواب خسته اي فردا نگام ميكني
سهون:بهم بگو…دوسم داري يا نه
يكم جلوتر رفتم و خودمو بهش چسبوندم سهون محكم بغلم كرد و موهامو بوسيد
-سهووون
سهون: جانم
-شب به خير
سهون:شب به خير عزيزم

ساعت نزديكاي ٣ بود كه تشنم شد چشمامو باز كردم سهون خواب بود ولي لخت بود چشمامو ماليدم و به بدنش نگاه كردم…خندم گرفته بود آب خوردم و دوباره پيشش خوابيدم سهون از تكوناي تخت بيدار شد:لوهان چرا بيداري؟
-هيچي بخواب رفتم آب بخورم
سهون دستاشو باز كرد و من دوباره خودمو تو بغلش انداختم:چرا لختي؟
سهون:اينجوري بهتره…
حالم داشت بد ميشد داشتم كنترلمو از دست ميدادم به لباش نگاه كردم دوست داشتم لباشو ببوسم اما ميترسيدم….
سهون لبخند زد:چيه! چرا زل زدي بهم!
سرمو تو گردنش فرو بردم:هيچي
سهون موهامو نوازش كرد:چقدر خوب ميشد هميشه تو بغلم ميخوابيدي…من اين روزا واقعا طاقته تنهايي رو ندارم
سرمو بلند كردم:آخه چرا؟ چرا زن نميگيري؟
سهون اخم كرد:انگار منو دوست نداري كه حرف از زن ميزني
-سهون منظورت چيه؟!
سهون:نميخواي با من باشي؟
خندم گرفت:چي؟
سهون:من دوستت دارم نيازي هم به زن ندارم فقط ميخوام پيشم باشي
نوره ماه رو صورته جذابش ميتابيد دستمو رو صورتش گذاشتم:سهون حالت خوبه؟ تب كه نداري خخخخ
سهون خيلي جدي گفت:تب ندارم حالمم خوبه دارم جدي هم حرف ميزنم
دستمو از رو صورتش برداشتم:اهم….ببخشيد
سهون خودشو يكم جا به جا كرد و دستاشو دو طرفم گذاشت وحشتزده به صورتش كه فقط نصفش روشن بود خيره شدم و آب دهنمو قورت دادم سهون زمزمه كرد:دوستت دارم لوهان
زوركي لبخند زدم و سعي كردم به بدنه لختش نگاه نكنم تمركزم فقط رو چشماش بود
سهون سرشو نزديك كرد و من آه بلندي از وحشت كشيدم سهون تعجب كرد:عزيزم چي شد؟!
نفس نفس ميزدم خودمم از دادي كه زدم خجالت كشيدم خيلي آروم گفتم:ب.ببخشيد…يه…چيزي رفت تو كمرم…
سهون تعجب كرد: برگرد ببينم چي شده؟
دستامو تكون دادم:چيزي نيست سهون بازم ببخش اصلا حالم خوب نيست فك كنم زده به سرم
سهون خم شد و گردنمو آروم بوسيد خيلي غير عادي لرزيدم
سهون:عزيزم انگار ازم ميترسي
خندم گرفت:نه نه…سردمه فقط
سهون پتو رو روم كشيد: برات قهوه ي داغ بيارم؟
-نه سهون بخواب
سهون:فكر كنم به خاطره بوسيدنه من اينجوري شدي نه!؟
-نه امشب حالم اصلا خوب نيست
سهون:باشه عزيزم شب به خير دوستت دارم
سريع رومو برگردوندم و از زيره پتو دستمو رو پايين تنم گذاشتم باورم نميشد تحريك شده بودم…اگه سهون ميفهميد آبروم كامل ميرفت چند بار به خودم فحش دادم و خوابيدم…….

Print Friendly, PDF & Email


147 دیدگاه

  1. من اصلا و ابدا احساس خوبی نسبت به این رابطه ندارم. سهون میگه اگه لوهان یه روز دانشگاه نره مشکلی پیش نمیاد. اونم فقط به خاطر اینکه پیش خودش باشه. آدم عاشق حاظر نمیشه عشقش به خاطر اون ضربه بخوره. سهونی میکشمت :zardak (31):

  2. جییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
    لوهان تحریک شده
    خخخخخخخخخخخخ
    سهون خیلی دیگه داره گیرمیده
    بازی مرسی آجی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *