26 بازدید

ep 7(عشق بازی) love game

سلام بچه ها خوبین؟اینم قسمته 7 چون دخترای خوبی بودید زود گذاشتم پس نظر یادتون نره راستی love game به موضوعاته وب اضافه شد
 

دی او سریع دوش گرفت و اومد بیرون…خیلی استرس داشت اینقدر كه به جای خمیر دندون كرمه صورتشو رو مسواك مالید…با دستاش محمم زد تو صورتش:وااای…
 
سهون:بچه ها ناهار چی كوفت میكنین؟؟
كای بااعصابه ناراحت نشسته بود رو مبل و به لوهان نگاه میكرد:هر كوفتی كه خودت قراره كوفت كنی ما هم كوفت میكنیم 
سهون با قیافه ی ابلهانه ای به كای نگاه كرد:جااااان؟؟!! یه بار دیگه میگی؟؟
لوهان خندید و چشمش به كای افتاد و خنده اش محو شد…
سهون:نودل درست میكنم…
لوهان:منم میام كمكت تو خنگی میزنی خونه رو به آتیش میكشی!!!
سهون:یاااااا…من خنگم؟؟؟ 
لوهان خندید:آرههه…هه هه
كای پوزخند زد و به ساعتش نگاه كرد و داد زد:هوی سهوووون 
سهون:بگووووو
كای:این پسره ی مزاحم داره میاد اینجا!!
سهون با سرعت از آشپزخونه اومد بیرون و پاش لیز خورد و افتاد كفه زمین…
كای:اسكللللللل چرا اینجوری میكنی؟؟؟
لوهان كه از خنده دلشو گرفته بود نشست كفه زمین و به سهون هر هر خندید…
سهون كمرشو گرفت:اوخ اوخ كمرممم….زهره مار نخند 
كای:روانی حالت خوش نیست انگار 
سهون به زور بلند شد و وایساد:اوووخ…اومدم بگم كدوم پسره با مخ افتادم زمین…
كای:نچ نچ…مثله این پیرزن فضولا شدی سهون 
لوهان از خنده رو زمین دراز كشیده بود…
سهون پوزخند زد:هه..اینو نیگا چه خوشش اومد..
كای: اینو جمع كن از رو زمین جفتتون از جلو چشمم دور شین…
سهون:نگفتی كدوم پسره؟؟…اححححح لوهان خفه شووووو
كای:بابا همین كیونگ سو دیگهههههه…
سهون:آهاااان…حتما جزوه میخواد بده 
كای:سهون من قیافه ام به بچه درسخونا میخوره؟؟
سهون:نه اصلا
لوهان دوباره تركید از خنده…
كای:اون كلاغو خفش كن
سهون:احححح بسه دیگه لوهان 
لوهان سعی كرد نخنده….
سهون: ببین چقدر دوستت داره كه اینهمه راهو تو این گرما و سرما میكوبه بیاد جزوه بهت بده…
لوهان:شایدم اینقدر كای تو كلاس تنبله كه دلش سوخته 
كای:یه كلام از پرفسوره محله
لوهان:هر چی باشم در برابره تو پفرسرم 
كای:تو اول برو پرفسور رو درست تلفظ كن بعد بیا زر بزن…
لوهان:یااااااااا…نزار اون مسخره بازیه امروزتو بگماااا…
كای دستاشو نشون داد:ببین داره میلرزه…
سهون:حالا كی میاد؟؟
كای:چه میدونم 
سهون:تو چه جور انسانی هستی كه نمیدونی رفیقت كی میاد…
كای:خفه شو بپا غذات نسوزه…
سهون:اوخ اوخ غذاااا…
سهون رفت آشپز خونه…
لوهان نشست رو مبل و به كای نگاه كرد:جونگین ااممم…میخواستم بگم كه تو بهترین دوستمی و این مسخره بازیای امروزتم میزارم به حسابه خل و چل بودنت..
كای:من نه شوخی كردم نه خل و چلم 
لوهان داشت نگران میشد:خفه شو كای…
كای:من دوستت دارم…میدونم تو مغزه كوچیكت فرو نمیره ولی من میتونم تو رو عاشقه خودم كنم…
لوهان:كای جونه من بسه…خندم بگیره دیگه نمیتونم كنترلش كنماا…
سهون:مفت خورا بیاید ناهار كوفت كنید..
كای با خنده رفت سره میز و نشست:خب خانمی ببینم چی درست كردی برامون؟!
سهون آروم گونه ی كای رو بوسید:عزیزم زهره مارداریم بیارم؟؟
لوهان از خنده روده بر شد
سهون:من چرا هر چی میگم این  غش میكنه از خنده؟؟
لوهان صداشو صاف كرد:اهم…اهم ببخشین..خخخخ
سهون:بخورین لطفا…
كای پوزخند زد:خوب شد گفتی…هه
 
دی او موهاشو درست كرد و همه رو داد عقب و به آینه نگاه كرد و خندید:خوشگل شدم خخخ 
كلی به خودش عطر زد و تی شرته سفیدی پوشید همراه با یه جین و كتونی های سفیدشم پاش كرد…جزوه هاشو برداشت و رفت بیرون 
تو تاكسی نشسته بود و ناخوناشو میجویید…خیلی عصبی بود…قلبش تند میزد جزوه هارو به سینه اش چسبوند و چشماشو بست…فكره اینكه چند دقیقه دیگه قراره كای رو ببینه دیوونه اش میكرد…
راننده:رسیدیم ..
دی او:ممنون آقا…
دی او رفت سمته در…نفس عمیقی كشید و با دستای لرزونش زنگ زد…
بعد از چند ثانیه كای درو باز كرد…قده بلندش…چهره ی جذابش…یقه ی بازش…موهای خوش حالتش…كیونگ سو رو دیوونه میكرد…
كیونگ سو با چشمای درشت و مشكیش به چشمای جذاب و بی احساسه كای خیره شده بود 
كای:سلام..
دی او چنان محوه چهره ی كای بود كه جزوه از دستش افتاد و برگه هاش پخشه زمین شدن…
كای با بهت به دی او نگاه میكرد 
دی او وحشتزده به برگه ها نگاه كرد و خم شد تا جمعشون كنه كه كای دستشو گرفت:ببینم حالت خوبه؟؟
دی او:ببخشید…حوا..حوا..
كای: حواست نبود…فهمیدم نمیخواد فشار بیاری به خودت…
صورته دی او قرمز شده بود و از خجالتش دستاش میلرزید…
كای خم شد و برگه هارو جمع كرد…دی او به  كای زل زده بود و نگاهش میكرد…چقدر دوست داشت همین الان دستاشو بگیره و بهش همه چیو بگه….
كای سرشو بلند كرد و دی او سریع سرشو پایین انداخت و لبشو گاز گرفت…
كای خندید: عاشقیاا…هه…بیا تو…
دی او پشته سره كای راه افتاد و رفت خونه ی سهون…
سهون رفت سمتش:بههههه…سلام كیونگ سو…خوبی؟؟ جیگرتو چقدرخوشگل شدی عوضی؟!!
دی او خندید:مرسی…
لوهان سلامه آرومی كرد و رفت تو اتاقه سهون و درو محكم بست…
سهون به كای اشاره كرد:چی شد؟؟
كای:چه میدونم 
سهون:چی میخوری كیونگ سو؟؟ آبمیوه یا قهوه؟؟
دی او معذب رو مبل نشسته بود خیلی آروم گفت:ممنون چیزی نمیخورم!!
سهون: قهوه میارم برات اینجوری كه نمیشه باید به چیزی بخوری…
دی او زیر چشمی به كای نگاه كرد و لبخند زد…
سهون:خب من برم تو اتاقم شما با هم حرف بزنید..چیزی خواستی كای بهم بگو…
سهون رفت تو اتاقش و درو بست…
كای ابروهاشو بالا برد و به قیافه ی معذبه دی او نگاه كرد:خب…
دی او از جاش پرید:هااا!!
كای:چیه؟! چرا اینقدر معذبی؟؟
دی او:نه…معذب نیستم…
كای:خب…
دی او با درموندگی به كای نگاه كرد:هااان؟!
كای:برا چه كاری اومدی اینجا؟؟
دی او جزوه هارو به كای نشون داد:اینارو برات نوشتم اینارو ب.بخونی تو امتحانا قبول میشی…برات یه شب تا صبح نوشتمشون…سعی كردم خیلی تمیز بنویسم كه تو خوندنشون اذیت نشی…
كای بلند شد و جزوه هارو از دی او گرفت و ورق زد و بهت زده شد…جزوه حتی از كتاباش هم تمیزتر بود…باورش نمیشد دی او براش یه همچین كاری كرده…
كای:چرا؟؟
دی او سرشو بلند كرد:هااا!!؟
كای:ها نه بله…گفتم چرا؟؟
دی او:چی چرا؟؟
كای:چرا یه شب تا صبح برا من بیدار موندی؟؟
دی او:خب…خب تو دوسته منی…خواستم كمكت كرده باشم….
كای:باشه ممنون…جبران میكنم…
دی او:نمیخواد…جبران كنی!! 
كای تعجب كرد
دی او تو دلش گفت:فقط بزار نگات كنم…همین كافیه…
كای:خب چی میخواستی بگی؟؟
دی او دستای یخ زده و لرزونشو تو جیبش گذاشت و به زمین نگاه كرد
كای:خب میشنوم
دی او كیفشو انداخت رو شونه اش:من…من باید برم…دیرم شده…ببخش اذیتت كردم…امیدوارم تو امتحان قبول شی…
كای رفت جلو در و دسته دی او رو گرفت و به دیوار چسبوندش و دستاشو دو طرفه دی او گذاشت و با خشم نگاش كرد…
دی او به یقه ی بازه كای نگاه كرد و سرشو پایین انداخت…
كای:یا الان میگی چی میخواستی بهم بگی یا با دستام خفت میكنم…
دی او:فقط جزوه ها بود…ببخشید…دیگه مزاحمت نمیشم…
كای یقه ی كیونگ سو رو گرفت و به دیوار كوبوندش…دی او وحشتزده به كای نگاه میكرد و نفس نفس میزد…
كای دندوناشو به هم فشار داد:بگووووووو…تو باعث شدی اون اتفاق نیفته….
دی او:ب.بخشید…
كای دی او رو روی زمین پرت كرد و میخواست با مشت تو صورتش بزنه كه دی او آروم گفت:دوستت دارم…
با گفتنه این جمله مشته كای تو هوا خشك شد….دی او به كای خیره شد…بعد از گفتنه این جمله انگار جرات پیدا كرده بود…
كای همچنان بهت زده به دی او نگاه میكرد:چی!!!
اشك تو چشمای كیونگ سو جمع شد: من دوستت دارم جونگین…میخواستم…اینو بگم…البته تو مجبور نیستی دوسم داشته باشی…فقط…تو كلاس بهم…توجه كن…حداقل بهم سلام كن…من با همونم خوشحال میشم جونگین…یه سلام و یه خداحافظی….ه.همین…
كای:تو..تو دیوونه ای!!!
دی او:من؟؟ آره دیوونه ام…ولی این دیوونه بودنمو دوست دارم…وقتی میشینم به داد و هوارات گوش میدم اونم نه یه بار…هزار بار…دیوونه ام مگه نه؟!
كای اومد بلند شه كه دی او دستاشو دوره گردنه كای انداخت و محكم بغلش كرد:فقط..فقط همین یه دفعه…قول میدم…دیگه بغلت نكنم…قول میدم…فقط الان بزار محكم بغلت كنم…
كای این چیزا رو نمیتونست باور كنه…مثله مجسمه فقط به رو به روش نگاه میكرد…
 
سهون سخت مشغوله درس خوندن بود و لوهان هم یه ساعت بود كه بدونه هیچ حرفی رو تخت دراز كشیده بود و خودشو به خواب زده بود…
سهون كتابشو بست و یكم به بدنش كش و قوس داد:آخیششش اینم تموم شد…
سهون به لوهان نگاه كرد:لولو..خوابی؟؟
لوهان پوزخند زد:آره مثلا
سهون خیلی آروم رفت رو تخت و پشته لوهان دراز كشید:لولو…برگرد اینوری بخواب
لوهان:ولم كن…
سهون تعجب كرد:كاری كردم؟؟
لوهان:نه…فقط برو اونور 
سهون:لوهان…چته؟؟
لوهان:ولم كننننننن…
سهون:لولو…
لوهان برگشت سمته سهون و با اخم نگاش كرد:میخوام بخوابم..
سهون با اخم به لوهان نگاه كرد:با خودت درگیری هاا…
لوهان:برو بابا….
سهون خندید
لوهان:برا چی خندیدی؟؟؟
سهون:هیچی…همینجوری خندم گرفت خخخخ 
لوهان از عصبانیت قرمز شده بود:عوضییییییی بهتره بری پیشه همون كیونگ سوی خوشگلتتتت
سهون چندبار پلك زد:هاااا!!!
لوهان پتو رو كشید رو سرش:سهون..فقط فراموشش كن…فقط فراموشش كنننننن…
سهون زد زیره خنده:وااا…لوهان…حالت خوبه؟؟ یعنی تو به دی او حسودی كردی؟؟
لوهان پتو رو كنار زد:من میخوام برم لباسام كو؟؟
سهون:لولو…كجا بری؟؟؟
لوهان:خونمون…شلوارمو كجا گذاشتی؟؟
سهون از رو تخت بلند شد و رو به روی لوهان وایساد و بهش زل زد:ببینم…از حرفه من ناراحت شدی؟؟ از اینكه به دی او گفتم خوشگله ناراحت شدی؟؟
لوهان:نخیرم…چرا باید ناراحت شم مگه تو كی هستی!!!
سهون شونه های لوهانو گرفت و پرتش كرد رو تخت و خودشم چهار دست و پا رفت روی لوهان و بهش نگاه كرد:ببینم حسود عینه آدم حرفتو بزن…
لوهان:برو كنار…حوصله ندارم 
سهون خم شد و لبای لوهانو آروم بوسید…
لوهان چشماشو بست:سهون نكن..
سهون:چرا؟!
لوهان:چون خوشم نمیاد
سهون:خالی بند 
لوهان:سهون الان كای میاد برو اونور
سهون:قولی كه بهم دادی رو كی قراره…
لوهان:هیچوقت…هیچوقت…
سهون عصبانی شد:چیییییی؟؟!!!
لوهان:چی نداره!!!
سهون:میزنمتاا..
لوهان:سهون تو واقعا از من انتظار داری باهات بخوابم؟؟
سهون:ولی تو قول دادی؟!
لوهان نه میتونست بگه نه…نه غرورش اجازه میداد كه بگه آره…
لوهان:حالا ببینیم چی میشه…
سهون لبخنده شیطانی زد و لبای لوهان رو محكم بوسید…. هر دو مشغوله بوسیدنه هم بودن كه صدای شكستنه چیزی از پایین بوسشونو متوقف كرد…….
 
Print Friendly

18 Responses

  1. سمیرا؟!؟!
    باورت میشه تاحالا این فیکو هزاربار خوندم O_o
    فک کنم خل شدم
    بازم از این مدل فیک بنویسسسس
    خواهشششششش
    خیلی دوستش دارم خیلی هم اینو هم اخرین ارزورو
    البته شکست هم قشنگ بود ولی تراژدی sad
    فیک مثل عشق بازیرو بازم بزار خواهشششش/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (24).gif

  2. چرا این دفعه اینقد کم بود؟
    ولی باحال بود…
    عزیزم کیونگ سوووووووو
    میگم این عکسه شب همه چی هست الی لوهان :|
    ولی باحاله مخصوصا پوستر داستان ک دیگ هیچی!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *