ep 7(عشق بازی) love game

سلام بچه ها خوبین؟اینم قسمته 7 چون دخترای خوبی بودید زود گذاشتم پس نظر یادتون نره راستی love game به موضوعاته وب اضافه شد
 

دی او سریع دوش گرفت و اومد بیرون…خیلی استرس داشت اینقدر که به جای خمیر دندون کرمه صورتشو رو مسواک مالید…با دستاش محمم زد تو صورتش:وااای…
 
سهون:بچه ها ناهار چی کوفت میکنین؟؟
کای بااعصابه ناراحت نشسته بود رو مبل و به لوهان نگاه میکرد:هر کوفتی که خودت قراره کوفت کنی ما هم کوفت میکنیم 
سهون با قیافه ی ابلهانه ای به کای نگاه کرد:جااااان؟؟!! یه بار دیگه میگی؟؟
لوهان خندید و چشمش به کای افتاد و خنده اش محو شد…
سهون:نودل درست میکنم…
لوهان:منم میام کمکت تو خنگی میزنی خونه رو به آتیش میکشی!!!
سهون:یاااااا…من خنگم؟؟؟ 
لوهان خندید:آرههه…هه هه
کای پوزخند زد و به ساعتش نگاه کرد و داد زد:هوی سهوووون 
سهون:بگووووو
کای:این پسره ی مزاحم داره میاد اینجا!!
سهون با سرعت از آشپزخونه اومد بیرون و پاش لیز خورد و افتاد کفه زمین…
کای:اسکللللللل چرا اینجوری میکنی؟؟؟
لوهان که از خنده دلشو گرفته بود نشست کفه زمین و به سهون هر هر خندید…
سهون کمرشو گرفت:اوخ اوخ کمرممم….زهره مار نخند 
کای:روانی حالت خوش نیست انگار 
سهون به زور بلند شد و وایساد:اوووخ…اومدم بگم کدوم پسره با مخ افتادم زمین…
کای:نچ نچ…مثله این پیرزن فضولا شدی سهون 
لوهان از خنده رو زمین دراز کشیده بود…
سهون پوزخند زد:هه..اینو نیگا چه خوشش اومد..
کای: اینو جمع کن از رو زمین جفتتون از جلو چشمم دور شین…
سهون:نگفتی کدوم پسره؟؟…اححححح لوهان خفه شووووو
کای:بابا همین کیونگ سو دیگهههههه…
سهون:آهاااان…حتما جزوه میخواد بده 
کای:سهون من قیافه ام به بچه درسخونا میخوره؟؟
سهون:نه اصلا
لوهان دوباره ترکید از خنده…
کای:اون کلاغو خفش کن
سهون:احححح بسه دیگه لوهان 
لوهان سعی کرد نخنده….
سهون: ببین چقدر دوستت داره که اینهمه راهو تو این گرما و سرما میکوبه بیاد جزوه بهت بده…
لوهان:شایدم اینقدر کای تو کلاس تنبله که دلش سوخته 
کای:یه کلام از پرفسوره محله
لوهان:هر چی باشم در برابره تو پفرسرم 
کای:تو اول برو پرفسور رو درست تلفظ کن بعد بیا زر بزن…
لوهان:یااااااااا…نزار اون مسخره بازیه امروزتو بگماااا…
کای دستاشو نشون داد:ببین داره میلرزه…
سهون:حالا کی میاد؟؟
کای:چه میدونم 
سهون:تو چه جور انسانی هستی که نمیدونی رفیقت کی میاد…
کای:خفه شو بپا غذات نسوزه…
سهون:اوخ اوخ غذاااا…
سهون رفت آشپز خونه…
لوهان نشست رو مبل و به کای نگاه کرد:جونگین ااممم…میخواستم بگم که تو بهترین دوستمی و این مسخره بازیای امروزتم میزارم به حسابه خل و چل بودنت..
کای:من نه شوخی کردم نه خل و چلم 
لوهان داشت نگران میشد:خفه شو کای…
کای:من دوستت دارم…میدونم تو مغزه کوچیکت فرو نمیره ولی من میتونم تو رو عاشقه خودم کنم…
لوهان:کای جونه من بسه…خندم بگیره دیگه نمیتونم کنترلش کنماا…
سهون:مفت خورا بیاید ناهار کوفت کنید..
کای با خنده رفت سره میز و نشست:خب خانمی ببینم چی درست کردی برامون؟!
سهون آروم گونه ی کای رو بوسید:عزیزم زهره مارداریم بیارم؟؟
لوهان از خنده روده بر شد
سهون:من چرا هر چی میگم این  غش میکنه از خنده؟؟
لوهان صداشو صاف کرد:اهم…اهم ببخشین..خخخخ
سهون:بخورین لطفا…
کای پوزخند زد:خوب شد گفتی…هه
 
دی او موهاشو درست کرد و همه رو داد عقب و به آینه نگاه کرد و خندید:خوشگل شدم خخخ 
کلی به خودش عطر زد و تی شرته سفیدی پوشید همراه با یه جین و کتونی های سفیدشم پاش کرد…جزوه هاشو برداشت و رفت بیرون 
تو تاکسی نشسته بود و ناخوناشو میجویید…خیلی عصبی بود…قلبش تند میزد جزوه هارو به سینه اش چسبوند و چشماشو بست…فکره اینکه چند دقیقه دیگه قراره کای رو ببینه دیوونه اش میکرد…
راننده:رسیدیم ..
دی او:ممنون آقا…
دی او رفت سمته در…نفس عمیقی کشید و با دستای لرزونش زنگ زد…
بعد از چند ثانیه کای درو باز کرد…قده بلندش…چهره ی جذابش…یقه ی بازش…موهای خوش حالتش…کیونگ سو رو دیوونه میکرد…
کیونگ سو با چشمای درشت و مشکیش به چشمای جذاب و بی احساسه کای خیره شده بود 
کای:سلام..
دی او چنان محوه چهره ی کای بود که جزوه از دستش افتاد و برگه هاش پخشه زمین شدن…
کای با بهت به دی او نگاه میکرد 
دی او وحشتزده به برگه ها نگاه کرد و خم شد تا جمعشون کنه که کای دستشو گرفت:ببینم حالت خوبه؟؟
دی او:ببخشید…حوا..حوا..
کای: حواست نبود…فهمیدم نمیخواد فشار بیاری به خودت…
صورته دی او قرمز شده بود و از خجالتش دستاش میلرزید…
کای خم شد و برگه هارو جمع کرد…دی او به  کای زل زده بود و نگاهش میکرد…چقدر دوست داشت همین الان دستاشو بگیره و بهش همه چیو بگه….
کای سرشو بلند کرد و دی او سریع سرشو پایین انداخت و لبشو گاز گرفت…
کای خندید: عاشقیاا…هه…بیا تو…
دی او پشته سره کای راه افتاد و رفت خونه ی سهون…
سهون رفت سمتش:بههههه…سلام کیونگ سو…خوبی؟؟ جیگرتو چقدرخوشگل شدی عوضی؟!!
دی او خندید:مرسی…
لوهان سلامه آرومی کرد و رفت تو اتاقه سهون و درو محکم بست…
سهون به کای اشاره کرد:چی شد؟؟
کای:چه میدونم 
سهون:چی میخوری کیونگ سو؟؟ آبمیوه یا قهوه؟؟
دی او معذب رو مبل نشسته بود خیلی آروم گفت:ممنون چیزی نمیخورم!!
سهون: قهوه میارم برات اینجوری که نمیشه باید به چیزی بخوری…
دی او زیر چشمی به کای نگاه کرد و لبخند زد…
سهون:خب من برم تو اتاقم شما با هم حرف بزنید..چیزی خواستی کای بهم بگو…
سهون رفت تو اتاقش و درو بست…
کای ابروهاشو بالا برد و به قیافه ی معذبه دی او نگاه کرد:خب…
دی او از جاش پرید:هااا!!
کای:چیه؟! چرا اینقدر معذبی؟؟
دی او:نه…معذب نیستم…
کای:خب…
دی او با درموندگی به کای نگاه کرد:هااان؟!
کای:برا چه کاری اومدی اینجا؟؟
دی او جزوه هارو به کای نشون داد:اینارو برات نوشتم اینارو ب.بخونی تو امتحانا قبول میشی…برات یه شب تا صبح نوشتمشون…سعی کردم خیلی تمیز بنویسم که تو خوندنشون اذیت نشی…
کای بلند شد و جزوه هارو از دی او گرفت و ورق زد و بهت زده شد…جزوه حتی از کتاباش هم تمیزتر بود…باورش نمیشد دی او براش یه همچین کاری کرده…
کای:چرا؟؟
دی او سرشو بلند کرد:هااا!!؟
کای:ها نه بله…گفتم چرا؟؟
دی او:چی چرا؟؟
کای:چرا یه شب تا صبح برا من بیدار موندی؟؟
دی او:خب…خب تو دوسته منی…خواستم کمکت کرده باشم….
کای:باشه ممنون…جبران میکنم…
دی او:نمیخواد…جبران کنی!! 
کای تعجب کرد
دی او تو دلش گفت:فقط بزار نگات کنم…همین کافیه…
کای:خب چی میخواستی بگی؟؟
دی او دستای یخ زده و لرزونشو تو جیبش گذاشت و به زمین نگاه کرد
کای:خب میشنوم
دی او کیفشو انداخت رو شونه اش:من…من باید برم…دیرم شده…ببخش اذیتت کردم…امیدوارم تو امتحان قبول شی…
کای رفت جلو در و دسته دی او رو گرفت و به دیوار چسبوندش و دستاشو دو طرفه دی او گذاشت و با خشم نگاش کرد…
دی او به یقه ی بازه کای نگاه کرد و سرشو پایین انداخت…
کای:یا الان میگی چی میخواستی بهم بگی یا با دستام خفت میکنم…
دی او:فقط جزوه ها بود…ببخشید…دیگه مزاحمت نمیشم…
کای یقه ی کیونگ سو رو گرفت و به دیوار کوبوندش…دی او وحشتزده به کای نگاه میکرد و نفس نفس میزد…
کای دندوناشو به هم فشار داد:بگووووووو…تو باعث شدی اون اتفاق نیفته….
دی او:ب.بخشید…
کای دی او رو روی زمین پرت کرد و میخواست با مشت تو صورتش بزنه که دی او آروم گفت:دوستت دارم…
با گفتنه این جمله مشته کای تو هوا خشک شد….دی او به کای خیره شد…بعد از گفتنه این جمله انگار جرات پیدا کرده بود…
کای همچنان بهت زده به دی او نگاه میکرد:چی!!!
اشک تو چشمای کیونگ سو جمع شد: من دوستت دارم جونگین…میخواستم…اینو بگم…البته تو مجبور نیستی دوسم داشته باشی…فقط…تو کلاس بهم…توجه کن…حداقل بهم سلام کن…من با همونم خوشحال میشم جونگین…یه سلام و یه خداحافظی….ه.همین…
کای:تو..تو دیوونه ای!!!
دی او:من؟؟ آره دیوونه ام…ولی این دیوونه بودنمو دوست دارم…وقتی میشینم به داد و هوارات گوش میدم اونم نه یه بار…هزار بار…دیوونه ام مگه نه؟!
کای اومد بلند شه که دی او دستاشو دوره گردنه کای انداخت و محکم بغلش کرد:فقط..فقط همین یه دفعه…قول میدم…دیگه بغلت نکنم…قول میدم…فقط الان بزار محکم بغلت کنم…
کای این چیزا رو نمیتونست باور کنه…مثله مجسمه فقط به رو به روش نگاه میکرد…
 
سهون سخت مشغوله درس خوندن بود و لوهان هم یه ساعت بود که بدونه هیچ حرفی رو تخت دراز کشیده بود و خودشو به خواب زده بود…
سهون کتابشو بست و یکم به بدنش کش و قوس داد:آخیششش اینم تموم شد…
سهون به لوهان نگاه کرد:لولو..خوابی؟؟
لوهان پوزخند زد:آره مثلا
سهون خیلی آروم رفت رو تخت و پشته لوهان دراز کشید:لولو…برگرد اینوری بخواب
لوهان:ولم کن…
سهون تعجب کرد:کاری کردم؟؟
لوهان:نه…فقط برو اونور 
سهون:لوهان…چته؟؟
لوهان:ولم کننننننن…
سهون:لولو…
لوهان برگشت سمته سهون و با اخم نگاش کرد:میخوام بخوابم..
سهون با اخم به لوهان نگاه کرد:با خودت درگیری هاا…
لوهان:برو بابا….
سهون خندید
لوهان:برا چی خندیدی؟؟؟
سهون:هیچی…همینجوری خندم گرفت خخخخ 
لوهان از عصبانیت قرمز شده بود:عوضییییییی بهتره بری پیشه همون کیونگ سوی خوشگلتتتت
سهون چندبار پلک زد:هاااا!!!
لوهان پتو رو کشید رو سرش:سهون..فقط فراموشش کن…فقط فراموشش کنننننن…
سهون زد زیره خنده:وااا…لوهان…حالت خوبه؟؟ یعنی تو به دی او حسودی کردی؟؟
لوهان پتو رو کنار زد:من میخوام برم لباسام کو؟؟
سهون:لولو…کجا بری؟؟؟
لوهان:خونمون…شلوارمو کجا گذاشتی؟؟
سهون از رو تخت بلند شد و رو به روی لوهان وایساد و بهش زل زد:ببینم…از حرفه من ناراحت شدی؟؟ از اینکه به دی او گفتم خوشگله ناراحت شدی؟؟
لوهان:نخیرم…چرا باید ناراحت شم مگه تو کی هستی!!!
سهون شونه های لوهانو گرفت و پرتش کرد رو تخت و خودشم چهار دست و پا رفت روی لوهان و بهش نگاه کرد:ببینم حسود عینه آدم حرفتو بزن…
لوهان:برو کنار…حوصله ندارم 
سهون خم شد و لبای لوهانو آروم بوسید…
لوهان چشماشو بست:سهون نکن..
سهون:چرا؟!
لوهان:چون خوشم نمیاد
سهون:خالی بند 
لوهان:سهون الان کای میاد برو اونور
سهون:قولی که بهم دادی رو کی قراره…
لوهان:هیچوقت…هیچوقت…
سهون عصبانی شد:چیییییی؟؟!!!
لوهان:چی نداره!!!
سهون:میزنمتاا..
لوهان:سهون تو واقعا از من انتظار داری باهات بخوابم؟؟
سهون:ولی تو قول دادی؟!
لوهان نه میتونست بگه نه…نه غرورش اجازه میداد که بگه آره…
لوهان:حالا ببینیم چی میشه…
سهون لبخنده شیطانی زد و لبای لوهان رو محکم بوسید…. هر دو مشغوله بوسیدنه هم بودن که صدای شکستنه چیزی از پایین بوسشونو متوقف کرد…….
 
The following two tabs change content below.

Admin ♛ Samira

سمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ

Latest posts by Admin ♛ Samira (see all)

18 Responses

  1. سمیرا؟!؟!
    باورت میشه تاحالا این فیکو هزاربار خوندم O_o
    فک کنم خل شدم
    بازم از این مدل فیک بنویسسسس
    خواهشششششش
    خیلی دوستش دارم خیلی هم اینو هم اخرین ارزورو
    البته شکست هم قشنگ بود ولی تراژدی :(
    فیک مثل عشق بازیرو بازم بزار خواهششششhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak  (24).gif

  2. [email protected]@

    d.oبدبخت،کای بدبخت تر

  3. چرا این دفعه اینقد کم بود؟
    ولی باحال بود…
    عزیزم کیونگ سوووووووو
    میگم این عکسه شب همه چی هست الی لوهان :|
    ولی باحاله مخصوصا پوستر داستان ک دیگ هیچی!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: