170 بازدید

EP 7 (شکست) BREAK

سلام بچه ها من اومدم با قسمته هفتم فیک شکست واقعا شرمندم بچه ها چون یکم حالم خوب نبود فقط تونستم چند تا پاراگراف از چشم های تو بنویسم نزنین منو گناه دارم خخخخخ اونو فردا صبح زود براتون میزارمش خوبه؟بازم معذرت میخوام خب بفرمایید ادامه ^___^

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این سه فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

سهون:تو پسري چه ايرادي داره ببوسمت؟
-سهون ميشه ولم كني دارم خفه ميشم
سهون لج كرد و منو محكم تر از قبل بغل كرد
-سهون كمرم نصف شددد
سهون:باشه باشه معذرت ميخوام
از رو تخت بلند شدمو تي شرتمو صاف كردم :يه بار اينكارو كردي چيزي بهت نگفتم اين دليل نميشه كه ادامه اش بدي و لباسمو دراري
سهون:معذرت ميخوام عزيزم
-عذر خواهيت منو توجيه نميكنه سهون اصلا چرا منو بوسيدي؟؟؟!!!!
سهون:چيزي ندارم بگم فقط منو ببخش
-ميخوام برم خونه ميرسونيم يا خودم برم!
سهون رنگ پريده به من نگاه ميكرد
كولمو انداختم پشتم و رفتم سمت در دستگيره رو چرخوندم ولي در قفل بود
-سهووون ميشه درو باز كني؟!
سهون از اتاق خواب بيرون اومد و به ديوار تكيه داد:واقعا مثله بچه ها رفتار ميكني لوهان بيا بشين من كه عذرخواهي كردم ديگه چرا قهر ميكني؟
-سهون قهر چيه ساعتو ببين بايد برم
سهون:نچ نميزارم بري بايد پيشم بموني تا فردا صبح
از تعجب سرمو تكون دادم:چ.چيييي؟؟؟!!!
سهون:تا فردا صبح بايد پيشم بموني
-شوخي ميكني نه؟! من كلي درس دارم بيا اين درو باز كن
سهون:فردا تعطيله عزيزم
-ياااااا گفتم درو باز كنننننن
سهون از رو مبل بلند شد و رو به روم وايساد:من معذرت ميخوام خواهش ميكنم اينجوري نباش يه امشبو پيشم بمون
به چشماش نگاه كردم:باشه….باشه ميمونم…فقط بهم اينجوري نگاه نكن
سهون لبخند زد و اون نگاهه ترسناكشو شكست:خوشحالم كردي عزيزم
احساس ميكردم همه جاي بدنم از درون داره ميلرزه ازش ميترسيدم دسته خودم نبود انگار با چشماش جادوم ميكرد……
تو سكوت شام خورديم و بلاخره وقته خوابيدن شد يه جوري بودم ميترسيدم رو تخت بخوابم…
سهون:مسواك نميزني؟
-مسواك..نياوردم
سهون:من يه نوشو دارم بيا مسواك بزن
مسواكو گرفتم:ممنون
تو دستشويي مسواك ميزدم سهونم پشتم وايساده بود و تو آينه به من نگاه ميكرد…
دهنمو شستم و بي اهميت به سهون رفتم تو اتاق خواب….
سهون دنبالم اومد و دستمو گرفت:هنوز ازم ناراحتي؟
-نه
سهون:هوووف…برو رو تخت منم الان ميام
-آآآ…ميشه من رو كاناپه بخوابم؟!
سهون:چرا كاناپه؟
-اونجا راحتترم
سهون:نه نميشه برو رو تخت
-ولي من دلم ميخواد….
با دادي كه سهون سرم كشيد احساس كردم تمامه بدنم بي حس شد
از ترس رو تخت نشستم و وحشتزده بهش خيره شدم:س.سهون…
سهون نفس نفس ميزد:معذرت ميخوام واقعا اعصابمو خورد كردي
سرمو پايين انداختم دستام از ترس ميلرزيد نميدونستم چه دليلي داشت كه اينقدر ازش ميترسيدم…
سهون رو تخت كنارم نشست و دستشو رو شونه ي من انداخت:لوهان…واقعا معذرت ميخوام امروز خيلي ناراحتت كردم…ببخشيد…
سرمو تكون دادم:مهم نيست من ميخوابم
دستشو كنار زدم و رو تخت پشت بهش خوابيدم
سهون نزديكم شد دستاشو دو طرفم گذاشت و بوسه ي آرومي به گونه ام زد:ببخشيد دوسته خوشگلم…
لبخند تلخي زدم:من مشكلي ندارم…خوب بخوابي شب خوش
سهون از پشت بغلم كرد:لوهان…
زمزمه كردم:بله
سهون: ميخوام يه چيزي بهت بگم
آه كشبدم:بگو ميشنوم
سهون خيلي عادي گفت: دوستت دارم
چند بار پلك زدم اين جمله چند بار تو مغزم تكرار شد قلبم تو سينم چنان ميكوبيد كه احساس ميكردم ميخواد سينمو سوراخ كنه
سهون:نشنيدي؟
دستمو جلو دهنم گذاشتم ميترسيدم سهون صداي نفس نفس هامو بشنوه
سهون:گفتم دوستت دارم
از رو تخت بلند شدم و رفتم تو دستشويي و درو قفل كردم نفسم بند اومده بود باورم نميشد سهون به من گفت دوسم داره رويام به حقيقت پيوسته بود صداي در اومد
سهون:لوهااان…خوبي؟!
صدامو صاف كردم:آ.آره الان ميام تو برو بخواب
سهون:بيا بيرون لوهان يهويي چي شد؟
درو باز كردم و بدونه اينكه به سهون نگاه كنم:دستشوييم گرفت خب چيكار كنم؟
سهون:آ.آهان
سريع رفتم تو اتاق خواب و خودمو به خواب زدم…بعد از دو دقيقه سهون رو تخت خوابيد:از حرفم ناراحت شدي؟
جواب ندادم
سهون: من پشيمون نيستم از حرفي كه زدم بازم ميگم…دوستت دارم…
-سهون…ميشه تمومش كني و بخوابي؟
سهون: لوهان…دوستت دارم
برگشتمو با اخم بهش نگاه كردم
سهون خنديد: خب ازت بدم مياد خوبه؟
-اين بهتره اصلا با عقل جور درمياد منو دوست داشته باشي؟
سهون خودشو بهم نزديك تر ميكرد:من جورش ميكنم عزيزم تو فقط قبولم كن
واقعا تو دلم جشن به پا بود ولي سعي ميكردم چيزي نگم سهون پتو رو كنار زد و خودشو بهم چسبوند منم كه از خدا خواسته بيشتر خودمو بهش چسبوندم
سهون:دوسم داري؟
-راستشو بگم؟
سهون:اگه قراره منفي باشه اصلا نميخوام بگي
-پس بهتره چيزي نگم
سهون آه كشيد: يعني هيچ حسي به من نداري؟دوسم نداري؟
لبخند زدم:دوستت….
سهون:خبببب
چيزي نگفتم
سهون:بگو دوسم داري يا نه!
خنديدم:نميگم
سهون:بگووووو
نميگمممممم
سهون خيلي ناگهاني منو رو تخت خوابوند و دستاشو دو طرفم گذاشت آب دهنمو قورت دادم:چيه!!
سهون لباشو نزديكه لبام آورد…اينقدر هول شدم كه به سرفه افتادم ولي سهون همونجا ثابت مونده بود و به لبام نگاه ميكرد بلاخره از ناچاري سرفمو قطع كردم و به چشماش نگاه كردم:چيكار ميكني؟
سهون لباشو نزديك تر آورد و خواست لبامو ببوسه كه صورتمو برگردوندم
سهون:چي شد؟! مگه دوسم نداري؟ پس بزار لباتو ببوسم ميدوني چند وقته ميخوام اينكارو بكنم؟
ميخوام بخوابم سهون در ضمن من هنوز بهت نگفتم دوستت دارممم
سهون:بايد قبلش ببوسمت ميدوني چقدر انتظار كشيدم؟؟ديگه طاقت ندارم
خواستم بلند شم كه سهون شونه هامو گرفت و دوباره رو تخت خوابوند:دوستت دارم
-نميخوام اولين بوسمون اينجا باشه نميخوام اولين بوسمون تو اين اتاقه تاريك باشه سهون لطفا الان بيخيال شو
سهون:يعني دوسم داري؟
-اگه الان بيخيالم شي ممكنه دا.داشته باشم
سهون آروم پيشونيمو بوسيد و لبخند زد:باشه عزيزم هر چي تو بگي
نفس راحت كشيدم:ممنون
رفتم زير و پتو و چشمامو بستم
سهون پشتم دراز كشيد و دستشو دوره كمرم انداخت:چرا همش روتو ازم برميگردوني؟
-آخه اينجوري راحتترم…
سهون شونمو بوسيد:شب به خير
-شب خوش….
تا خوده صبح بيدار بودم و به دوستت دارمه سهون فكر ميكردم هر از گاهي سهون پشتم تكون ميخورد ولي اصلا به سمتش برنميگشتم خلاصه با هزاربدبختي شب صبح شد…..
صبح

وحشتزده چشمامو باز كردم صداي بوسه هاي سهون رو شونم و رو گردنم گوشمو قلقلك ميداد…با اين حال اذيت ميشدم…
سهون موهامو يكم كنار زد و به بوسيدنه گردنم ادامه داد خيلي آروم زمزمه كردم:سهوووون…نكن خوابم مياد
سهون:تو بخواب عزيزم
پتو رو رو سرم كشيدم:نميزاري بخوابمممم
سهون پتو رو كنار زد بهت زده بهش زل زدم:چيههه…
سهون خنديد:الان…صبح شده همه جا روشنه…ميزاري ببوسمت؟؟
آب دهنمو قورت دادم: ميشه يه جاي قشنگ تر اينكارو بكنيم؟
سهون:يعني اتاق خوابمون بده؟
بيشتر تعجب كردم:اتاق..خوابمووون؟؟!!!
سهون سرشو تكون داد:آره
خندم گرفت و زياد حرفشو جدي نگرفتم يه جوري ميخواستم اين قضيه رو بپيچونم :ببين سهون بيا اين قضيه رو يكم قشنگترش كنيم مثلا يه جاي سرسبز باشه پر از گل و چه ميدونم از اين چيزا بعد اونجا من و تو اولين بوسه ي عاشقانمونو…..
مكث كردم و به قيافه ي بهت زده ي سهون نگاه كردم:اوووم…چيزي شده؟!
سهون:فكرشم نميكردم دوسم داشته باشي
سوتي بزرگي داده بودم:اهم…خب…من…يكمشم از خودم دراوردم…يعني زياده روي كردم
سهون:بوسه ي عاشقانه…اين حرفتو دوست داشتم
سرخ شدم:خب…اهم…اين نظره من بود
سهون:حداقل يه بار بهم بگو دوسم داري
لبمو گاز گرفتم و سرمو پايين انداختم برام سخت بود به يه پسر مثله خودم بگم كه دوسش دارم….

سهون بهم نزديك شد و بغلم كرد:من خيلي دوستت دارم….
-سهون…بايد بيشتر بشناسمت…
سهون:مگه هنوز نشناختي،؟
-نه…هنوز خيلي مونده تا بهت بگم دوستت دارم
سهون: باشه من هركاري ميكنم تا ماله من شي
از حرفايي كه سهون بهم ميزد شكه شده بودم واقعا خوشحال بودم باورم نميشد نخودي خنديدم و به سهون نگاه كردم:سهون
سهون:بله
-سهون من گشنمه در حدي كه الان تورم ميتونم بخورم
سهون خنديد:بيا بريم عزيزم
ميخواستم از روي تخت بلند شم كه سهون دستمو گرفت و كشيد تعادلمو از دست دادم و نشستم رو پاش:اي واي ببخشيد
سهون دستامو محكم گرفته بود:اشكالي نداره عزيزم
-خب…بريم صبحونه؟
سهون بوسه ي آرومي به سينم زد: واي خيلي دوستت دارم
يكم معذب شدم و از رو پاش بلند شدم و با خوشحالي رفتم تو آشپزخونه ولي اين تازه شروعش بود…

 

Print Friendly, PDF & Email


166 دیدگاه

  1. وااااااااااای. ………بچم اعتراف کرد……..لوهانم باسوتی ک داد گفت
    ک سهونو دوست داره………تموم شد دیگه…..مبارکه…..
    مرسی عزیزم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *