443 بازدید

ep 6 (عشق بازی) love game

سلام برو بچ خوبین؟اینم قسمته 6 اگه بد بود ببخشین این قسمت مورده خاصی نداشت برا همین رمزی نمیشه ولی بازم بوق داره یه خورده قسمته بعد اگه قرار شد رمزی شه بهتون خبر میدم

كای اس ام اس رو پاك كرد و آه كشید سعی كرد به چیزی فكر نكنه ولی نمیتونست صدای بوسه ی لوهان و سهون حالش رو بد میكرد..دلش میخواست خودش جای سهون باشه…چه دلیلی داشت كه لوهان اینقدر راحت سهونو میبوسید ولی اونو…
خیلی عصبی بود درباره پیام از طرفه كیونگ سو…
بازش كرد..
دی او: جونگین جوابمو نمیدی؟؟
كای جوابشو نداد گوشی رو خاموش كرد و انداخت رو میز و این كار باعث شد لوهان و سهون ساكت شن…
لوهان وحشتزده به كای نگاه میكرد خیلی آروم زمزمه كرد:سهون…بیداره؟؟
سهون به صورته خوشگل و وحشتزه ی لوهان نگاه كرد و گفت:لولو
لوهان بدونه اینكه به سهون نگاه كنه زمزمه كرد:هوووم
سهون تی شرتو دراورد و انداخت پایینه تخت..
لوهان:چیكار میكنی؟!!
سهون خندید:گرمه خب…
لوهان:واقعا بهت اعتماد ندارم…
سهون:ششش…كای رو بیدار نكن
لوهان:من میخوام بخوابم سهون…
سهون:یكم دیگه ببوسمت بعد بخواب
لوهان:یااا…لبم میسوزه…
سهون:یه ذره دیگه..
لوهان:بسته دیگه سهون
سهون لبای لوهانو بوسید و همراه با اون دستشو رو پایین تنه ی لوهان گذاشت و مالید
لوهان سرشو عقب كشید:سهون نكننننننن
سهون خندید:چی میشه مگه؟؟
لوهان:كاش زودتر صبح شه گورمو گم كنم…
سهون:لولو…نمیزارم جایی بری…هه…
لوهان:شب خوش سهون…
سهون لوهانو بغل كرد و به خودش چسبوند و خوابید ولی لوهان بیدار بود و داشت از ذوقش میخندید واقعا تو آغوشه سهون راحت بود…خیلی راحت…ولی از یه طرفم میترسید..
صبح شد پسرا هنوز خواب بودن لوهان اولین كسی بود كه بیدار شد…آروم چشماشو باز كرد و به سهون نگاه كرد كه خوابه خواب بود…لبخندی زد و با پشته دستش صورته سهونو نوازش كرد…سهون خیلی ناگهانی چشماشو باز كرد:داشتی چیكار میكردی؟
لوهان شكه شد:من؟؟؟ ااام… یه مگس رو صورتت نشسته بود داشت…اذیتت میكرد خخخخ…منم یه كار كردم بره…هه هه
سهون:چقدر تو مهربونی لولو داشتی مگسه رو ناز میكردی آخیییی…
لوهان:هر هر هر…خیلی خنده دار بود…
سهون:واقعا حال كردم با اینكارت…
لوهان قرمز شد..
سهون برگشت و به كای نگاه كرد:خوابه
لوهان تعجب كرد:خب آره…چطور مگه؟؟
سهون:میخوام بخورمت…
لوهان:خفهههه شووووو
سهون:یه بوس بده
لوهان:ببینم حالا چرا از بوسیدنه من خوشت اومده؟؟
سهون خندید:چون لبات خوشمزه اس…دوس دارم هر روز به جای خوردنه شام و ناهار لبای تو رو بخورم…
لوهان:سهون اوله صبح نزار دهنه من وا شه…باید برم سهون اوخ دیر شد
سهون:كجا بری؟؟!
لوهان:خونمون دیگه…
سهون لوهانو كشید سمت خودش و محكم بغلش كرد:نهههه…نرو لولو…
لوهان تعجب كرده بود لبخند زد:سهون چته؟!خخخ پاشو تو هم برو سمته درس و مشقت پس فردا امتحان داریااا…
سهون:نچ…نمیزارم برییییی
لوهان خندید:دیوونهههه…
سهون:دیوونه خودتی…
لوهان:سهوووون
سهون:وای اینجوری صدام نكن میزنه به سرما…
لوهان:یاااا..منحرففففف
سهون:یه خورده لباتو بده بخورم..
لوهان:تو آدم نمیشی سهون…من با اجازه یه چیزی بخورم و برم
سهون دست لوهانو گرفت:مگه اینكه از رو جنازه ی من رد شی…
لوهان:اگه لازم بشه رد میشم
سهون:یه كوچولو بزا بوست كنم…پس چطور دیشب میزاشتی؟!
لوهان:سهون الان حوصله ندارم…
سهون:لوسه بی خاصیت
لوهان:خووووودتیییییی…
كای چشماشو باز كرد و خمیازه ی بزرگی كشید:یااااا چه خبرتونه باز…
سهون چرخید سمته كای:سلام جونگین عشقم صبح به خیر…خوب خوابیدی؟؟
كای:گمشو اونور سهون تا لهت نكردم..
سهون:واقعا چرا هیشكی منو دوس نداره؟؟
كای :دیشب صدای مارچ و مورچ بوسه های حال به هم زنتون نزاش بخوابم الانم زر زدنتون
لوهان با بهت به كای نگاه كرد:تو…تو بیدار بودی؟؟؟
كای:بلهههه…بیدار بودم…مثله اینكه شما هم بدت نیومده از گی بازی…
لوهان:یااااا..دیشب این سهونه بی مصرف مجبورم كرد اینكارو بكنم
سهون به سرفه افتاد:چ.چیییی؟؟!!! من؟؟!!!
لوهان:آ.آره تو زورم كردی ببوسمت…
سهون:خیلی نامردی لوهان
كای:زیاد جوگیر نشین لطفا…اون كارا فقط برای دیروز بود دیگه تمومش كنید بره…
لوهان:تمومش كنیم؟؟!!
كای تعجب كرد:انگار خیلی بهت خوش گذشته لوهان!!
لوهان:آآ…نه نه خخخخخ …. اصلا بریم صبحونه بخوریم!!!
كای بلند شد و لباساشو پوشید و به سهون گفت:سهون میزونی؟؟
سهون بهت زده به كای نگاه میكرد:آره…چطور مگه؟؟!
كای:همینجوری…بریم پایین صبحونه بخوریم
سهون خمیازه كشید و رفت سمته دستشویی لوهان:سهووون زود بیاااا دارم میتركم..
كای:من میرم پایین
لوهان:اووووكی…
كای درو بست و رفت بیرون..
لوهان نشست رو تخت و به دره دستشویی خیره شد و آه كشید
در باز شد و سهون با یه حوله رو شونه اش اومد بیرون و رفت جلوی آینه…
لوهان سرشو بلند كرد به بدنه جذابه سهون خیره شد…چقدر دلش میخواست اون بدنو بغل كنه و ببوسه…
سرشو تكون داد تا از این افكار بیاد بیرون…
سهون به لوهان نگاه كرد:لولو…
لوهان:هوووم
سهون:چرا خشك شدی؟؟ برو پایین دیگه
لوهان:ااام…میرم الان…
سهون شلواره جینه تنگی پوشید و موهاشو با حوله خشك كرد
لوهان:اهم…سهون..
سهون: هووووم..
لوهان:شلوارت تنگ نیست؟؟
سهون:چطور مگه؟؟
لوهان:اذیت نمیشی؟؟
سهون:نه…
لوهان سرشو تكون داد:خب خدارو شكر
لوهان:یه دقه برنگرد میخوام لباس زیرمو بپوشم…
سهون چشماش از تعجب گرد شد:تو…تو لباس زیر نپوشیدی؟؟؟
لوهان خندید:نه…شستمش الان خشك شده میخوام بپوشمش…
سهون:هه…باورم نمیشه…
لوهان:چی رو باورت نمیشه؟؟
سهون: كی شستیش؟؟
لوهان: شما خواب بودین…
سهون:اووووه
لوهان:برگردددد…میخوام بپوشمش..
سهون برگشت سمته آینه و زیر چشمی از تو آینه لوهانو نگاه كرد…
لوهان بدونه اینكه بلند شه شلواركشو پایین كشید و آروم از پاش دراورد لوهان دستشو رو پاهاش كشید و به جای بوسه های كای نگاه كرد و سرشو تكون داد و آه كشید..
سهون با لبای آویزون به لوهان نگاه میكرد…احساس میكرد تو شلوارش داره یه اتفاقایی میفته آروم دستشو رو شلوارش گذاشت و آه بلندی كشید..چاره ای نداشت باید هر چه سریع تر دكمه ی شلوارشو باز میكرد…لوهان لباس زیرشو از پاش رد كرد و آروم كشیدش بالا…
سهون برگشت و به لوهان نگاه كرد و آروم زمزمه كرد:لو..لو..
لوهان جیغ كشید و پاهاشو تو خودش جمع كرد:یااااااا….مگه نگفتم برنگرررررد…
لوهان حرفشو ادامه نداد…چشمش خورد به شلواره سهون كه داشت میتركید و وحشتزده به سهون نگاه كرد:س.سهون…
سهون جلوتر رفت و خودشو به لوهان نزدیك كرد…
لوهان به سهون نگاه كرد:س.سهون…شلوارت
سهون:لوهان…درد دارم…
لوهان:چییی؟؟!!
سهون:دارم اذیت میشم
لوهان:خب دكمتو باز كن دیوونههه
سهون:آآآآخ
لوهان دكمه ی شلواره سهونو باز كرد و وحشتزده به پایین تنه ی سهون نگاه كرد و آب دهنشو قورت داد
سهون دستشو لبه ی تخت گذاشت و نشست رو تخت
لوهان:خیلی منحرفی سهون واقعا وضعت خیلی خرابه…
لوهان بلند شد و خواست لباس زیرشو كامل تنش كنه كه سهون دستشو گرفت:نپوشش…لوهان…
لوهان:باز دیوونه شدی؟؟؟ ولم كن میخوام برم..
سهون لوهانو انداخت رو تخت و رفت روش خوابید و با چشمای خمارش به صورته وحشتزده ی لوهان خیره شد
لوهان نفس نفس زد:سهون..ولم كن…میخوام برم…ولم كنننن…
سهون پایین تنشو رو لوهان فشار داد و لوهان ناله ی بلندی كرد:آآآه..سهون ولم كنننن
سهون:اگه از روت بلند شم…قول…میدی…یه بار باهام بخوابی؟؟ هر وقت تنها شدیم…
لوهان از درد ناله میكرد:آ..آره…آره قول میدم سهون…قول میدم…الان..از روم بلند شو…
سهون:اگه بزنی زیرش چی!؟
لوهان:اونوقت هر كار دوست داشتی باهام بكن
سهون:نچ…اونوقت به زور باهات میخوابم…اوكی؟؟!
لوهان سرشو تكون داد:ا.اوكی!!!
سهون خندید:حالا شد…
سهون از روی لوهان بلند شد و چندتا بوسه به پاهای لوهان زد…
لوهان خیلی ناگهانی یه مو از دسته سهون كند و سهون به حالته اولش برگشت….
سهون سریع دكمه ی شلوارشو بست و رفت سمته لوهان و لباشو بوسید……
كای زانوهاشو بغل كرده بود…میدونست لوهان و سهون اون بالا تو اتاق خواب دارن چیكار میكنن…كنترل رو برداشت و تی وی رو روشن كرد…یكم گذشت و گوشیش دوباره زنگ زد به صفحه نگاه كرد كیونگ سو بود تصمیم گرفت جوابه این پسره ی مزاحمو بده…رفت حیاط و گوشیشو روشن كرد…
كای:الوووو
دی او:الو..جونگین..
كای:كارتو بگو…برا چی دم به دقیقه به گوشیم اس میدی مگه تو كارو زندگی نداری مگه علافی؟؟
دی او:جونگین…خوبی؟؟ من..فقط یه كم نگرانت بودم…
كای بلندخندید:جونه من؟؟!! نگرانم بودی؟؟؟ چرا اونوقت؟؟ من نه تو كلاس باهات صمیمیم نه باهات حرف میزنم نه سمتت میام…چی از جونم میخواییییی
دی او:فقط..خواستم جزوه هارو بهت بدم…
كای:جزوه نمیخواااام….فقط دست از سرم برداااااار…من كی درس خوندم؟؟؟ اصلا به تو چه ربطی داره؟؟!! لطفا از این به بعد برای من دلسوزی نكنننننن…
كای به دی او فرصته حرف زدن نداد و سریع گوشی رو قطع كرد…واقعا عصبانی بود…
لوهان لبای سهونو خیلی آروم میبوسید و میخندید واقعا از بوسیدنه لبای سهون سیر نمیشد…چشماشو آروم باز كرد و به سهون كه هنوز چشماش بسته بود نگاه كرد…
سهون بدونه اینكه چشماشو باز كنه گفت:پس چی شد؟!
لوهان تعجب كرد:یااا…بسته دیگه!!
سهون چشماشو باز كرد:ولی من هنوز لباتو میخوام…
لوهان:چرا؟!
سهون:چی چرا؟؟
لوهان:چرا منو میبوسی؟؟
سهون خندید:چون لبات خوشمزه اس
لوهان:یاااااا…مسخره…
سهون:مزه ی عسل میده..
لوهان خندید:پاشو بریم پایین
سهون بوسه ی دیگه ای رو لب های لوهان گذاشت و خندید:كای میكشتمون
لوهان خندید:آره خدا بهمون رحم كنه
سهون از روی تخت بلند شد و خواست درو باز كنه كه كای با حرص زودتر از سهون وارده اتاق شد:دارید چه غلطی میكنید دو ساعته؟؟؟؟
سهون تعجب كرد:ما؟؟؟ چه غلطی كردیم مگه؟؟
كای:جدی گرفتین آره؟؟؟
لوهان:نه جونگین چی میگی برا خودت؟!
كای:ها ها ها…منم خرم نه؟؟
سهون:وللش كای بریم پایین…
كای:هی سهون..
سهون برگشت:هوووم
كای:این پسره كیونگ سو
سهون:خب..
كای:به نظرت از جونه من چی میخواد؟؟
سهون تعجب كرد:هواتو داره كاره بدی میكنه؟؟
كای:نمیخوام هوامو داشته باشه…
سهون:نمیخوای؟؟ خب بهش بگو..
كای:گفتم…امروز صبح حالشو گرفتم شدید…
سهون:خیلی آدمه بیخودی هستی كای…اون همه جوره تو كلاس هواتو داره اونوقت تو…
كای:اححححح گمشو پایین بابا…
لوهان رفت جلوی آینه و موهاشو مرتب كرد كای درو بست و نشست رو تخت…
كای:لولو
لوهان:هووووم…
كای:از من بدت میاد؟؟
لوهان تعجب كرد:دیشب آره ولی الان نه خیلی
كای:دیشب چرا منو نبوسیدی؟؟
لوهان:یااااا…بس كن دیگه..
كای:من باید بدونم چرا اونو به لبای من ترجیح دادی!!!
لوهان:نمیخوام دیگه راجع به دیروز حرفی بزنی….
كای:پس سهونو دوست داری….
لوهان بهت زده به كای نگاه كرد:چییییی؟؟؟
كای:خودتو نزن به اون راه…دوسش داری؟؟
لوهان بلند خندید:خب آره…اون دوستمه تورم دوست دارم چون دوستمی
كای بلند شد و دستای لوهانو گرفت:ولی من دوستت دارم لوهان…
لوهان با چشمای گرد به كای نگاه میكرد:چی؟!
كای:من دوستت دارم…یه جورایی عاشقت شدم…
لوهان لبخنده كمرنگی زد:ولی این با عقل جور درنمیاد…خنده داره…
كای لباشو به لبای لوهان نزدیك كرد:ولی برا من خنده دارنیست….
لوهان:برو كنار كای…
كای:میخوام لباتو ببوسم
لوهان:من…من نمیخوااااام
لبای كای با لبای لوهان برخورده كوچیكی كرد ولی همون لحظه گوشیه كای زنگ خورد و باعث شد كای خودشو عقب بكشه…
لوهان سریع رفت پایین…كای به گوشیش نگاه كرد دوباره دی او باورش نمیشد این پسر هیچ جوره دست از سرش برنمیداشت
كای:الووو
دی او: جونگین!! میخوام ببینمت…
كای:چرا اونوقت؟!
دی او:فردا میای كلاس؟؟
كای:پشته تلفن بگو
دی او:جونگین…باید…خودتو ببینم…
كای خندید:من واقعا نمیدونم تو چه گیری به من دادی!!! من فردا نمیام…
دی او با دستش اشكاشو پاك كرد:چرا!؟
كای:باید توضیح بدم؟؟
دی او:نه…باشه جونگین…راستی حالت خوبه؟ مریض كه نیستی؟؟
كای تعجب كرد:چه دلیلی داره بهت بگم؟؟
دی او آه كشید:میخوام ببینمت…وگرنه دست از سرت برنمیدارم
كای:اگه فقط…یه دقیقه دیرتر بهم زنگ میزدی شاید…اون اتفاقی كه یه عالمه منتظرش بودم میفتاد
دی او:جونگین…بزار ببینمت…باید یه چیزی بهت بگم…خواهش میكنم…
كای:قول میدی دست از سرم برداری؟؟
دی او:آ.آره قول میدم…
كای:باشه امروز بیا خونه سهون من اینجام…
دی او گوشی رو قطع كرد و گوشی رو به سینه اش چسبوند..دقیقا یه هفته بود كه كای رو ندیده بود دلش در حدی برا كای تنگ شده بود كه دو روز لب به غذا هم نزده بود…خودشو رو تختش انداخت و گوشیشو باز كرد…هر موقع با كای حرف میزد حتی شده ٤ ثانیه اونو ضبط میكرد و هزاربار بهش گوش میداد..دی او واقعا عاشقه كای بود…دلیلشو نمیدونست چرا در این حد عاشقه كای شده ؟؟ اون حتی دخترم نیست….از رو تختش بلند شد و با خوشحالی رفت سمته حمام……..
Print Friendly, PDF & Email


34 Responses

  1. عالی بود آجی عالی . ممنونم ازت . من بااینکه سن کمی دارم عاشق این داستانتم . از ایت بابت ممنونم .این داستانتو از Last wish بیشتر دوست دارم . مرسی /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/279419_biggestgrin.gif

  2. وای اجی سمیرا من عاشقت شدم چرا انقد خوووووووووب مینویسیییی عالیه عالیه عالیه ای جااااااان دی اووووو ، واااای لوهان چقد ناااااااازه

  3. سلام عزیزم…
    من واسه قسمت یک و دو نظر گذاشتم و ازت درخواست رمز کردم ولی واسم نفرستادی…
    خیلی دوست دارم داستانت رو بخونم ولی همشون رمزی هستن و من رمز ندارم…
    میشه لطفا واسم بفرستی…

  4. سهونه خر یه کلمه به لولو بگو دوست دارم دیگه!آیش!!
    کای این وسط چی واسه خودش زر زر میکنه!تو برو عاشق کیونگسوت بشو که خودشو کشت!اووووف!
    مغسی عقشم.من برم بعدی./wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *