ep 6 (عشق بازی) love game

سلام  برو بچ خوبین؟اینم قسمته 6 اگه بد بود ببخشین این قسمت مورده خاصی نداشت برا همین رمزی نمیشه ولی بازم بوق داره یه خورده قسمته بعد اگه قرار شد رمزی شه بهتون خبر میدم 
 

 کای اس ام اس رو پاک کرد و آه کشید سعی کرد به چیزی فکر نکنه ولی نمیتونست صدای بوسه ی لوهان و سهون حالش رو بد میکرد..دلش میخواست خودش جای سهون باشه…چه دلیلی داشت که لوهان اینقدر راحت سهونو میبوسید ولی اونو…
خیلی عصبی بود درباره پیام از طرفه کیونگ سو…
بازش کرد..
دی او: جونگین جوابمو نمیدی؟؟ 
کای جوابشو نداد گوشی رو خاموش کرد و انداخت رو میز و این کار باعث شد لوهان و سهون ساکت شن…
لوهان وحشتزده به کای نگاه میکرد خیلی آروم زمزمه کرد:سهون…بیداره؟؟ 
سهون به صورته خوشگل و وحشتزه ی لوهان نگاه کرد و گفت:لولو
لوهان بدونه اینکه به سهون نگاه کنه زمزمه کرد:هوووم 
سهون تی شرتو دراورد و انداخت پایینه تخت..
لوهان:چیکار میکنی؟!!
سهون خندید:گرمه خب…
لوهان:واقعا بهت اعتماد ندارم…
سهون:ششش…کای رو بیدار نکن
لوهان:من میخوام بخوابم سهون…
سهون:یکم دیگه ببوسمت بعد بخواب
لوهان:یااا…لبم میسوزه…
سهون:یه ذره دیگه..
لوهان:بسته دیگه سهون
سهون لبای لوهانو بوسید و همراه با اون دستشو رو پایین تنه ی لوهان گذاشت و مالید
لوهان سرشو عقب کشید:سهون نکننننننن 
سهون خندید:چی میشه مگه؟؟ 
لوهان:کاش زودتر صبح شه گورمو گم کنم…
سهون:لولو…نمیزارم جایی بری…هه…
لوهان:شب خوش سهون…
سهون لوهانو بغل کرد و به خودش چسبوند و خوابید ولی لوهان بیدار بود و داشت از ذوقش میخندید واقعا تو آغوشه سهون راحت بود…خیلی راحت…ولی از یه طرفم میترسید..
 
صبح شد پسرا هنوز خواب بودن لوهان اولین کسی بود که بیدار شد…آروم چشماشو باز کرد و به سهون نگاه کرد که خوابه خواب بود…لبخندی زد و با پشته دستش صورته سهونو نوازش کرد…سهون خیلی ناگهانی چشماشو باز کرد:داشتی چیکار میکردی؟
لوهان شکه شد:من؟؟؟ ااام… یه مگس رو صورتت نشسته بود داشت…اذیتت میکرد خخخخ…منم یه کار کردم بره…هه هه
سهون:چقدر تو مهربونی لولو داشتی مگسه رو ناز میکردی آخیییی…
لوهان:هر هر هر…خیلی خنده دار بود…
سهون:واقعا حال کردم با اینکارت…
لوهان قرمز شد..
سهون برگشت و به کای نگاه کرد:خوابه 
لوهان تعجب کرد:خب آره…چطور مگه؟؟
سهون:میخوام بخورمت…
لوهان:خفهههه شووووو 
سهون:یه بوس بده
لوهان:ببینم حالا چرا از بوسیدنه من خوشت اومده؟؟
سهون خندید:چون لبات خوشمزه اس…دوس دارم هر روز به جای خوردنه شام و ناهار لبای تو رو بخورم…
لوهان:سهون اوله صبح نزار دهنه من وا شه…باید برم سهون اوخ دیر شد
سهون:کجا بری؟؟!
لوهان:خونمون دیگه…
سهون لوهانو کشید سمت خودش و محکم بغلش کرد:نهههه…نرو لولو…
لوهان تعجب کرده بود لبخند زد:سهون چته؟!خخخ پاشو تو هم برو سمته درس و مشقت پس فردا امتحان داریااا…
سهون:نچ…نمیزارم برییییی 
لوهان خندید:دیوونهههه…
سهون:دیوونه خودتی…
لوهان:سهوووون
سهون:وای اینجوری صدام نکن میزنه به سرما…
لوهان:یاااا..منحرففففف 
سهون:یه خورده لباتو بده بخورم..
لوهان:تو آدم نمیشی سهون…من با اجازه یه چیزی بخورم و برم 
سهون دست لوهانو گرفت:مگه اینکه از رو جنازه ی من رد شی…
لوهان:اگه لازم بشه رد میشم 
سهون:یه کوچولو بزا بوست کنم…پس چطور دیشب میزاشتی؟!
لوهان:سهون الان حوصله ندارم…
سهون:لوسه بی خاصیت 
لوهان:خووووودتیییییی…
کای چشماشو باز کرد و خمیازه ی بزرگی کشید:یااااا چه خبرتونه باز…
سهون چرخید سمته کای:سلام جونگین عشقم صبح به خیر…خوب خوابیدی؟؟
کای:گمشو اونور سهون تا لهت نکردم..
سهون:واقعا چرا هیشکی منو دوس نداره؟؟
کای :دیشب صدای مارچ و مورچ بوسه های حال به هم زنتون نزاش بخوابم الانم زر زدنتون 
لوهان با بهت به کای نگاه کرد:تو…تو بیدار بودی؟؟؟
کای:بلهههه…بیدار بودم…مثله اینکه شما هم بدت نیومده از گی بازی…
لوهان:یااااا..دیشب این سهونه بی مصرف مجبورم کرد اینکارو بکنم 
سهون به سرفه افتاد:چ.چیییی؟؟!!! من؟؟!!! 
لوهان:آ.آره تو زورم کردی ببوسمت…
سهون:خیلی نامردی لوهان 
کای:زیاد جوگیر نشین لطفا…اون کارا فقط برای دیروز بود دیگه تمومش کنید بره…
لوهان:تمومش کنیم؟؟!!
کای تعجب کرد:انگار خیلی بهت خوش گذشته لوهان!!
لوهان:آآ…نه نه خخخخخ …. اصلا بریم صبحونه بخوریم!!! 
کای بلند شد و لباساشو پوشید و به سهون گفت:سهون میزونی؟؟
سهون بهت زده به کای نگاه میکرد:آره…چطور مگه؟؟!
کای:همینجوری…بریم پایین صبحونه بخوریم 
سهون خمیازه کشید و رفت سمته دستشویی لوهان:سهووون زود بیاااا دارم میترکم..
کای:من میرم پایین 
لوهان:اووووکی…
کای درو بست و رفت بیرون..
لوهان نشست رو تخت و به دره دستشویی خیره شد و آه کشید 
در باز شد و سهون با یه حوله رو شونه اش اومد بیرون و رفت جلوی آینه…
لوهان سرشو بلند کرد به بدنه جذابه سهون خیره شد…چقدر دلش میخواست اون بدنو بغل کنه و ببوسه…
سرشو تکون داد تا از این افکار بیاد بیرون…
سهون به لوهان نگاه کرد:لولو…
لوهان:هوووم
سهون:چرا خشک شدی؟؟ برو پایین دیگه
لوهان:ااام…میرم الان…
سهون شلواره جینه تنگی پوشید و موهاشو با حوله خشک کرد
لوهان:اهم…سهون..
سهون: هووووم..
لوهان:شلوارت تنگ نیست؟؟
سهون:چطور مگه؟؟ 
لوهان:اذیت نمیشی؟؟
سهون:نه…
لوهان سرشو تکون داد:خب خدارو شکر
لوهان:یه دقه برنگرد میخوام لباس زیرمو بپوشم…
سهون چشماش از تعجب گرد شد:تو…تو لباس زیر نپوشیدی؟؟؟
لوهان خندید:نه…شستمش الان خشک شده میخوام بپوشمش…
سهون:هه…باورم نمیشه…
لوهان:چی رو باورت نمیشه؟؟
سهون: کی شستیش؟؟
لوهان: شما خواب بودین…
سهون:اووووه
لوهان:برگردددد…میخوام بپوشمش..
سهون برگشت سمته آینه و زیر چشمی از تو آینه لوهانو نگاه کرد…
لوهان بدونه اینکه بلند شه شلوارکشو پایین کشید و آروم از پاش دراورد لوهان دستشو رو پاهاش کشید و به جای بوسه های کای نگاه کرد و سرشو تکون داد و آه کشید..
سهون با لبای آویزون به لوهان نگاه میکرد…احساس میکرد تو شلوارش داره یه اتفاقایی میفته آروم دستشو رو شلوارش گذاشت و آه بلندی کشید..چاره ای نداشت باید هر چه سریع تر دکمه ی شلوارشو باز میکرد…لوهان لباس زیرشو از پاش رد کرد و آروم کشیدش بالا…
سهون برگشت و به لوهان نگاه کرد و آروم زمزمه کرد:لو..لو..
لوهان جیغ کشید و پاهاشو تو خودش جمع کرد:یااااااا….مگه نگفتم برنگرررررد…
لوهان حرفشو ادامه نداد…چشمش خورد به شلواره سهون که داشت میترکید و وحشتزده به سهون نگاه کرد:س.سهون…
سهون جلوتر رفت و خودشو به لوهان نزدیک کرد…
لوهان به سهون نگاه کرد:س.سهون…شلوارت
سهون:لوهان…درد دارم…
لوهان:چییی؟؟!!
سهون:دارم اذیت میشم 
لوهان:خب دکمتو باز کن دیوونههه 
سهون:آآآآخ 
لوهان دکمه ی شلواره سهونو باز کرد و وحشتزده به پایین تنه ی سهون نگاه کرد و آب دهنشو قورت داد
سهون دستشو لبه ی تخت گذاشت و نشست رو تخت 
لوهان:خیلی منحرفی سهون واقعا وضعت خیلی خرابه…
لوهان بلند شد و خواست لباس زیرشو کامل تنش کنه که سهون دستشو گرفت:نپوشش…لوهان…
لوهان:باز دیوونه شدی؟؟؟ ولم کن میخوام برم..
سهون لوهانو انداخت رو تخت و رفت روش خوابید و با چشمای خمارش به صورته وحشتزده ی لوهان خیره شد 
لوهان نفس نفس زد:سهون..ولم کن…میخوام برم…ولم کنننن…
سهون پایین تنشو رو لوهان فشار داد و لوهان ناله ی بلندی کرد:آآآه..سهون ولم کنننن 
سهون:اگه از روت بلند شم…قول…میدی…یه بار باهام بخوابی؟؟ هر وقت تنها شدیم…
لوهان از درد ناله میکرد:آ..آره…آره قول میدم سهون…قول میدم…الان..از روم بلند شو…
سهون:اگه بزنی زیرش چی!؟
لوهان:اونوقت هر کار دوست داشتی باهام بکن 
سهون:نچ…اونوقت به زور باهات میخوابم…اوکی؟؟!
لوهان سرشو تکون داد:ا.اوکی!!! 
سهون خندید:حالا شد…
سهون از روی لوهان بلند شد و چندتا بوسه به پاهای لوهان زد…
لوهان خیلی ناگهانی یه مو از دسته سهون کند و سهون به حالته اولش برگشت….
سهون سریع دکمه ی شلوارشو بست و رفت سمته لوهان و لباشو بوسید……
 
کای زانوهاشو بغل کرده بود…میدونست لوهان و سهون اون بالا تو اتاق خواب دارن چیکار میکنن…کنترل رو برداشت و تی وی رو روشن کرد…یکم گذشت و گوشیش دوباره زنگ زد به صفحه نگاه کرد کیونگ سو بود تصمیم گرفت جوابه این پسره ی مزاحمو بده…رفت حیاط و گوشیشو روشن کرد…
کای:الوووو
دی او:الو..جونگین..
کای:کارتو بگو…برا چی دم به دقیقه به گوشیم اس میدی مگه تو کارو زندگی نداری مگه علافی؟؟
دی او:جونگین…خوبی؟؟ من..فقط یه کم نگرانت بودم…
کای بلندخندید:جونه من؟؟!! نگرانم بودی؟؟؟ چرا اونوقت؟؟ من نه تو کلاس باهات صمیمیم نه باهات حرف میزنم نه سمتت میام…چی از جونم میخواییییی
دی او:فقط..خواستم جزوه هارو بهت بدم…
کای:جزوه نمیخواااام….فقط دست از سرم برداااااار…من کی درس خوندم؟؟؟ اصلا به تو چه ربطی داره؟؟!! لطفا از این به بعد برای من دلسوزی نکنننننن…
کای به دی او فرصته حرف زدن نداد و سریع گوشی رو قطع کرد…واقعا عصبانی بود…
 
لوهان لبای سهونو خیلی آروم میبوسید و میخندید واقعا از بوسیدنه لبای سهون سیر نمیشد…چشماشو آروم باز کرد و به سهون که هنوز چشماش بسته بود نگاه کرد…
سهون بدونه اینکه چشماشو باز کنه گفت:پس چی شد؟!
لوهان تعجب کرد:یااا…بسته دیگه!! 
سهون چشماشو باز کرد:ولی من هنوز لباتو میخوام…
لوهان:چرا؟!
سهون:چی چرا؟؟
لوهان:چرا منو میبوسی؟؟
سهون خندید:چون لبات خوشمزه اس
لوهان:یاااااا…مسخره…
سهون:مزه ی عسل میده..
لوهان خندید:پاشو بریم پایین 
سهون بوسه ی دیگه ای رو لب های لوهان گذاشت و خندید:کای میکشتمون 
لوهان خندید:آره خدا بهمون رحم کنه 
سهون از روی تخت بلند شد و خواست درو  باز کنه که کای با حرص زودتر از سهون وارده اتاق شد:دارید چه غلطی میکنید دو ساعته؟؟؟؟
سهون تعجب کرد:ما؟؟؟ چه غلطی کردیم مگه؟؟ 
کای:جدی گرفتین آره؟؟؟ 
لوهان:نه جونگین چی میگی برا خودت؟! 
کای:ها ها ها…منم خرم نه؟؟ 
سهون:وللش کای بریم پایین…
کای:هی سهون..
سهون برگشت:هوووم
کای:این پسره کیونگ سو 
سهون:خب..
کای:به نظرت از جونه من چی میخواد؟؟
سهون تعجب کرد:هواتو داره کاره بدی میکنه؟؟
کای:نمیخوام هوامو داشته باشه…
سهون:نمیخوای؟؟ خب بهش بگو..
کای:گفتم…امروز صبح حالشو گرفتم شدید…
سهون:خیلی آدمه بیخودی هستی کای…اون همه جوره تو کلاس هواتو داره اونوقت تو…
کای:اححححح گمشو پایین بابا…
لوهان رفت جلوی آینه و موهاشو مرتب کرد کای درو بست و نشست رو تخت…
کای:لولو
لوهان:هووووم…
کای:از من بدت میاد؟؟
لوهان تعجب کرد:دیشب آره ولی الان نه خیلی
کای:دیشب چرا منو نبوسیدی؟؟
لوهان:یااااا…بس کن دیگه..
کای:من باید بدونم چرا اونو به لبای من ترجیح دادی!!!
لوهان:نمیخوام دیگه راجع به دیروز حرفی بزنی….
کای:پس سهونو دوست داری….
لوهان بهت زده به کای نگاه کرد:چییییی؟؟؟ 
کای:خودتو نزن به اون راه…دوسش داری؟؟
لوهان بلند خندید:خب آره…اون دوستمه تورم دوست دارم چون دوستمی
کای بلند شد و دستای لوهانو گرفت:ولی من دوستت دارم لوهان…
لوهان با چشمای گرد به کای نگاه میکرد:چی؟!
کای:من دوستت دارم…یه جورایی عاشقت شدم…
لوهان لبخنده کمرنگی زد:ولی این با عقل جور درنمیاد…خنده داره…
کای لباشو به لبای لوهان نزدیک کرد:ولی برا من خنده دارنیست….
لوهان:برو کنار کای…
کای:میخوام لباتو ببوسم
لوهان:من…من نمیخوااااام 
لبای کای با لبای لوهان برخورده کوچیکی کرد ولی همون لحظه گوشیه کای زنگ خورد و باعث شد کای خودشو عقب بکشه…
لوهان سریع رفت پایین…کای به گوشیش نگاه کرد دوباره دی او باورش نمیشد این پسر هیچ جوره دست از سرش برنمیداشت 
کای:الووو
دی او: جونگین!! میخوام ببینمت…
کای:چرا اونوقت؟!
دی او:فردا میای کلاس؟؟
کای:پشته تلفن بگو 
دی او:جونگین…باید…خودتو ببینم…
کای خندید:من واقعا نمیدونم تو چه گیری به من دادی!!! من فردا نمیام…
دی او با دستش اشکاشو پاک کرد:چرا!؟
کای:باید توضیح بدم؟؟
دی او:نه…باشه جونگین…راستی حالت خوبه؟ مریض که نیستی؟؟
کای تعجب کرد:چه دلیلی داره بهت بگم؟؟
دی او آه کشید:میخوام ببینمت…وگرنه دست از سرت برنمیدارم 
کای:اگه فقط…یه دقیقه دیرتر بهم زنگ میزدی شاید…اون اتفاقی که یه عالمه منتظرش بودم میفتاد 
دی او:جونگین…بزار ببینمت…باید یه چیزی بهت بگم…خواهش میکنم…
کای:قول میدی دست از سرم برداری؟؟
دی او:آ.آره قول میدم…
کای:باشه امروز بیا خونه سهون من اینجام…
دی او گوشی رو قطع کرد و گوشی رو به سینه اش چسبوند..دقیقا یه هفته بود که کای رو ندیده بود دلش در حدی برا کای تنگ شده بود که دو روز لب به غذا هم نزده بود…خودشو رو تختش انداخت و گوشیشو باز کرد…هر موقع با کای حرف میزد حتی شده ۴ ثانیه اونو ضبط میکرد و هزاربار بهش گوش میداد..دی او واقعا عاشقه کای بود…دلیلشو نمیدونست چرا در این حد عاشقه کای شده ؟؟ اون حتی دخترم نیست….از رو تختش بلند شد و با خوشحالی رفت سمته حمام……..
The following two tabs change content below.

Admin ♛ Samira

سمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ

Latest posts by Admin ♛ Samira (see all)

34 Responses

  1. عالی بود آجی عالی . ممنونم ازت . من بااینکه سن کمی دارم عاشق این داستانتم . از ایت بابت ممنونم .این داستانتو از Last wish بیشتر دوست دارم . مرسی http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/279419_biggestgrin.gif

  2. [email protected]@

    D.o?????واااااای!!!!

  3. وای اجی سمیرا من عاشقت شدم چرا انقد خوووووووووب مینویسیییی عالیه عالیه عالیه ای جااااااان دی اووووو ، واااای لوهان چقد ناااااااازه

  4. azizam ramze hameye ghesmataro behem bede lotfannn.
    [email protected]

  5. سلام عزیزم…
    من واسه قسمت یک و دو نظر گذاشتم و ازت درخواست رمز کردم ولی واسم نفرستادی…
    خیلی دوست دارم داستانت رو بخونم ولی همشون رمزی هستن و من رمز ندارم…
    میشه لطفا واسم بفرستی…

  6. سهونه خر یه کلمه به لولو بگو دوست دارم دیگه!آیش!!
    کای این وسط چی واسه خودش زر زر میکنه!تو برو عاشق کیونگسوت بشو که خودشو کشت!اووووف!
    مغسی عقشم.من برم بعدی.http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: