94 بازدید

ep 6 (آخرین آرزو ) last wish

قسمت 6

چانی:چیییی؟؟؟همون دختره؟
-صد بار پرسیدی چانی
چانی:همون كه اسمش نسیم بود؟؟
-آرهههه دیگهههه
چانی:همون كه دیروز گریه میكرد
-هیووووونگ یعنی دركش اینقدر برات سخته؟؟؟
چانی پشت كلشو خاروند:عججججب
-حالا بیا بازش كنیم ببینیم توش چیه
بسته هارو باز كردیم و دیدیم پر از خوراكی های عجیب و غریبه حدس زدم برای ایران باشه
-اینا چین؟؟
چانی یكیشونو باز كرد یه کم بو کشید و خورد
چانی:دمش گرم خوشمزه اس
-چانی میگم..اهم.. دختر خوبیه ها
چانی:كه چی
-میگم یعنی نمیخوای قرار مدار بزاری؟
چانی:سهون تا لهت نكردم پاشو بسته هارو قایم كن تا ژیومین نیومده
خیلی جالب بود تا چانی اینو گفت ژیومین اومد تو اتاق
ژیو:واااای چانیییی اینا از كجا اومد یهو
خلاصه كه قیافه چانی خیلی دیدنی بود
پا شدم رفتم تو اتاق و دیدم لوهان نشسته رو تخت و تنهایی داره سیب میخوره یواشكی رفتمو یه پخ زدم
لوهان:هه هه خیلی ترسیدم
سرمو گذاشتم رو پاش و دهنمو باز كردم
لوهان:چیه…چی میخوای؟؟!!!
-از اینایی كه داری میخوری
لوهان چشماشو ریز كرد:از كدوما؟؟
-همینی كه قرمزه
لوهان خندید:سیب منظورته؟؟
-بله همینی كه بهش میگن سیب خخخخ
لوهان:اینجوری هیچی گیرت نمیاد سهون خان اگه سیب میخوای باید پا شی
-چرا اونوقت؟
لوهان:میترسم خفه شی
-خفه نمیشم
لوهان:عمرا
-هیونگ
لوهان:مگه نگفتم بهم نگو هیونگ
-اوا ببخشید از دهنم در رفت خخخخ
لوهان آه كشید و به پنجره نگاه كرد
-هوا خیلی خوبه
لوهان سرشو تكون داد:آره
-لوهان یه چیزی بپرسم؟
لوهان:بپرس
-اوووم…ولش كن
لوهان با تعجب نگام كرد:خب بپرررس
-میگم…میگم..ااام..آها تو از اینكه تو گروه اكسویی چه حسی داری؟
لوهان با قیافه آویزونی نگام كرد: اون سوال اصلیه رو بپرس
-باور كن همین بود خخخخ
لوهان:خالی بند…پاشو از رو پام احححح
بلند شدم و بهش نگاه كردم
لوهان یه سیب گذاشت تو دهنش
یه لبخند شیطانی زدم و خیلی سریع سیبو با لبام از دهنش كشیدم بیرون
لوهان خشكش زده بود بعد از چند ثانیه به خودش اومد دستشو آروم رو لباش گذاشت و صورتش قرمز شد
وضعیت خطری بود شدید سریع از رو تختش بلند شدم و رفتم عقب
-من … غلط كردم ..خخخخخ
لوهان هوار زد:سهووووووووووووووووون جرات داری وایسااااااااا
فرار كردم و لوهان رو با بهت تنها گذاشتم….
روز ها میگذشت و من و لوهان به هم بیشتر و بیشتر وابسته میشدیم همه جا با هم بودیم ترجیح میدادم لوهان از وابستگیم بهش باخبر نشه واقعا نمیدونستم چرا ولی نمیتونستم درست بهش بگم چه حسی بهش دارم… گروه هم كه روز به روز داشت پیشرفت میكرد و هر روز كلی طرفدار پیدا میكرد هممون از این بابت خوشحال بودیم و انگیزه میگرفتیم….
ساعت ١٠ صبح بود چشمامو باز كردم دیدم لوهان نیست رفتم بیرون و دیدم بكی نشسته رو پای چانی و یه چیزی رو با هیجان برا چانی تعریف میكنه ولی چانی فقط داشت اس میداد
بكی:چانی اصلا به حرفام گوش كردی؟
چانی سرشو بالا آورد:گوش میدم عسلم
بكی با حالت قهر پاشد و رفت رو مبل دراز كشید
بكی:چانی اخلاق رفتارتو درست كناا دیگه باهات حرفم نمیزنم
كریس:نچ نچ به جا این چرت و پرت ها پاشین برا هفته بعد تمرین كنین
بكی:چقدر تمرین كنیم آخه احححح
رفتم سره میز و بی میل یه چند لقمه صبحونه خوردم چانی اومد و نشست رو به روم
-چی شده چانی؟
چانی:سهون این دختره ولم نمیكنه
-كدوم دختره؟؟
چانی:نسیم دیگه
تعجب كردم:تو هنوز با اون رابطه داری؟؟
چانی: رابطه كه نه فقط بعضی اوقات اس میدیم به هم…همین
-به به
چانی:كوففففتتت
-خب حالا چی میگه
چانی:میگه بیا قرار بزاریم
-خب بزار دختره خوبیه هاااا
چانی:سهون میزنم لهت میكنماااا
-آخه چرا؟؟من چه گناهی كردم؟؟
بكی اومد آشپزخونه و ما سكوت كردیم سرم پایین بود كه یهو چانی یه هوار زد دو متر پریدم هوا بكی بیچاره اومده بود شوخی كنه محكم زده بود پس گردن چانی و اونم حواسش نبود بلند سرش داد زده بود بكی چسبیده بود به یخچال و با وحشت به چانی نكاه میكرد واقعا شكه شده بود..
چانی:بك ببخش فك كردم چنه
بكی از عصبانیت میلرزید
-ای باباا بچه ها ترو خدا دعوا نكنین
چانی:سهون میشه بری بیرون؟؟
هیچی نگفتم و از اونجا اومدم بیرون و نشستم رو مبل
-كریس لوهان كجاست؟
كریس:نمیدونم حتما رفته بیرون هفته بعد اجرا داریما تمرین كردی سهون؟
-ییییییییس
كریس:این یییسسسس گفتنت روزه میتینگ مشخص میشه
-بابا اینقدر نگران نباش با این یكی میشه هزارمین اجرامون
كریس:میترسم خراب كنیم
-نترس من بهت قول میدم عالی اجرا میكنیم
كریس: امیدوارم …
اومدم جواب بدم كه بكی یهو از آشپزخونه اومد بیرون و لباس پوشید و رفت بیرون و درم محكم بست
كریس:باز این دوتا خروس افتادن به جون هم سهون پاشو برو دنبالش
-ای بابا هر چی میشه منو صدا كنیدا
كریس:پاشو بروووو
لباس پوشیدمو رفتم بیرون و دیدم بكی نشسته رو زمین و بدجور هم قرمز شده بغل دستش نشستم
-بكی چی شده؟باز با چانی دعوات شده؟
بكی:سهون بدبخت شدم
-چه غلطی كردی باز؟
بكی:با مشت كوبوندم تو صورت چانی هفته بعدم میتینگ داریم
داشتم شاخ درمیاوردم:برا چی آخه دیوونه؟؟؟
بكی:خودت داری میگی دیوونه
-پاشو پاشو بریم ببینم چه غلطی كردی
بكی:من نمیام كریس منو میخوره
-نه بابا خخخخ در این حدم نیست
راضیش كردم و با هم رفتیم خونه و دیدیم هیچكس نیست
از اتاق چانی یه صداهایی میومد رفتم و دیدم همه بچه ها جمع شدن دوره چانی
آروم رفتم تو اتاق چانی دستشو گذاشته بود رو چشمش و ناله میكرد
كریس:دستتو بردار ببینیم چه مرگته آخه
چانی:ترو خدا ولم كنید
كریس:به من ربطی نداره هر جوری كه باشی باید بیای میتینگ فهمیدی؟
كریس اومد و از بغلم رد شد و رفت بیرون چشمم افتاد به لوهان كه داشت با نگرانی به چانی نگاه میكرد خدای من چقدر دلم میخواست بغلش كنم رفتم پشتش دستمو گذاشتم رو كمرش برگشت و بهم نگاه كرد بهش لبخند زدم خیلی آروم كفت:سهونا كجا بودی؟
-بهت میگم بعدا..چانی دستتو بردار ببینیم چی شده آخه؟
چانی:به اون بكی بگو دارم براششش
-چانی بیخیال دیگه ما كه میدونیم تو بكی رو دوس داری
چانی:باورم نمیشه بهترین دوستم اینكارو باهام كرد
دستشو گرفتم و از صورتش برداشتم باورم نمیشد تركیدم از خنده یه كوچولو پایین چشمش كبود شده بود كه اونم اصلا معلوم نبود
بكی از لای در نگاه میكرد
چن:بك بیا تو خطر رفع شد خخخ
چانی:جرات داره بیاد تو
رفتم و به كمك چن و ژیومین بكی رو كشون كشون آوردیم اتاق مثل ابلها چشمم فقط به لوهان بود كه میخندید صدای خندش تو گوشم میپیچید غیر اون هیچی رو نمیشنیدم اینقدر محو خنده ی قشنگش بودم كه حواسم پرت شد و بكی رو ول كردم اونم محكم خورد زمین
بكی:آخخخخخ سهون احمق مگه عاشقی؟؟
به خودم اومدم:ب.بخش هیونگ حواسم نبود
سرمو آروم بردم بالا لوهان بهم نگاه كرد و خندید قرمز شدم و بهش لبخند زدم..
دفتره كوچیكمو باز كردم و شروع كردم به نوشتن:لوهان…هیونگ میخوام تو این دفتره كوچیك حرفای قلبمو بنویسم حرفایی كه نمیتونم بهت بزنم…كاش میشد این غروره لعنتی رو كنار بزارمو و هر چی تو دلم دارمو بهت بگم…مثلا.. بهت بگم هیونگ تو قشنگترین لبخند دنیا رو داری میدونستی؟ اینقدر قشنگ میخندی كه قلبم میخواد از سینم بزنه بیرون…من چمه هیونگ؟؟ دارم دیوونه میشم نه!!! احساس میكنم دیگه تو دنیا هیچی رو جز تو نمیبینم حس عجیبیه ولی من دوسش دارم …. هیونگ فك كنم عاشقت شدم….عاشق نگاهت عاشق خنده هات عاشق حرف زدنت عاشق راه رفتنت عاشق صدای قشنگت وقتی برام چینی حرف میزنی و من هیچی نمیفهمم…..هیونگ عاشقتم همین…
خندیدم و دفترمو بستم و گذاشتم تو كشو و درشو قفل كردم…

Print Friendly, PDF & Email


36 Responses

  1. عزیزم ….. چقدر حرفایی که توی دفترش نوشت خوشگل بودن ….. از دست بکب هم کلی خندیدم ….. ” کریس منو میخوره” /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/11.gif

    مررررررررررسی عزیزم /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

  2. وایییییییی این قسمتش عالیییییییی بود!
    به جز اون قسمت نسیم 😐
    چرا باید اون با سهون بحرفه بعد من بشینم اینجا نگا کنم فقط؟!
    ما اون دستهٔ کیسهٔ غذا هم نشدیم 😐
    قرصام کووووو؟!

  3. اووخی این حرفای قبل سهون هق هق هق چه عاشقانه
    سهونی خجالت میکشه به خود لوهان بگه
    دعواهی بکیول همیشه خنده دار و بامزس اما خنده دار تر از اون تصور بکی در حال مشت کو بودن به صورت چانیه خخخخخخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *