221 بازدید

EP 6 (شکست) BREAK

قسمت ششم فیک شکست امیدوارم خوشتون بیاد

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این چهار فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

40009479120078019358 EP 5 (شکست) BREAK

بينيمو به گل ها نزديك كردم…بوي عطرشونو دوست داشتم كلا اين گل هارو دوست داشتم چون سهون برام خريده بود چون اون اين گل ها رو برام انتخاب كرده بود…با دستم گلبرگاشو نوازش كردم واقعا حسه خوبي بود…….
چند روزي گذشت بهش وابسته شده بودم حتي با اينكه هر روز ميديدمش ولي شبا فقط گريه ميكردم بهونه ميگرفتم دلم ميخواست كنارش باشم دلم ميخواست تو بغلش باشم ولي سهون خيلي احتياط ميكرد و زياد بهم نزديك نميشد ميترسيد ناراحت شم ولي از دلم خبر نداشت از اينكه دوست داشتم بهش بچسبم از اينكه دوست داشتم دستشو بگيرم…..
بازم تصميم گرفتم خودمو به مريضي بزنم واقعا طاقت نداشتم نه ميتونستم بهش اعتواف كنم نه جراتشو داشتم….

به صورته جذابش نگاه كردم كه به من زل زده بود و ميخنديد
-سهون نگام نكن
سهون:چرا عزيزم؟
-احساس ميكنم صورتم كثيفه يا موهام مرتب نيست
سهون بلند خنديد: من فقط دوست دارم به صورتت نگاه كنم
سرخ شدم:چرا؟!
سهون:چون واقعا زيبايي
-واقعا نميدونم چرا اينجوريم…هه..
سهون دستامو گرفت و تعجب كرد:چرا يخي؟
-نميدونم كلا هميشه اينجوريم
سهون دستامو محكم تو دستش فشار داد…دستاش گرم بود حتي قلبمم گرم ميكرد…
به مردم نگاه كردم كه داشتن با بهت نگامون ميكردن و زمزمه كردم:سهون همه دارن نگامون ميكنن
سهون:خب بكنن مگه داريم چيكار ميكنيم؟!
-نه آخه…يه جوري نگامون ميكنن خخخ
سهون دستامو ول كرد:معذرت ميخوام
-نه سهون اشكالي نداره
سهون:خب برگرديم كه كلي كار دارم تو هم برو يكم به درسات برس
قيافم از حالت خندون به قيافه ي ناراحت تبديل شد خيلي غير عادي گفتم:نهههه
سهون سرشو بلند كرد:چيزي شده؟!
-نه…هه…
سهون:بريم؟!
سرمو تكون دادم
تو ماشين كله راه دپرس بودم اينقدر كه سهونم اينو فهميد
سهون:چيزي شده؟
-نه سهون مگه قراره چيزي بشه؟!
سهون: آخه ناراحتي
-به…به خاطر درسا اينجوريم
سهون:الان كه امتحانات تموم شده
-ميدونم كلا يه جوريم
سهون ماشينو كناره خيابون پارك كرد
-چي شد؟!
سهون:ببينمت…دقيق بهم بگو چي شده
به صورتش نگاه كردم:چيزي نشده سهون…
سهون: با اين مدل قيافه چه جوري تنهات بزارم؟
مشته آرومي به بازوش زدم:يااااا…ديوونه
سهون:شوخي نميكنم
-من چيزيم نيست فقط بي حالم
سهون:پس بريم دكتر
-سهون ديوونه شدي؟
سهون دستشو رو صورتم گذاشت:مريض كه نيستي
خنديدم:نه بابا
سهون:ببينم كي خونتونه؟
-هيچكس
سهون:خب نميزارم تنها بموني..مياي خونه ي ما؟
تعجب كردم:خونه ي شما؟
سهون:آره من تنها زندگي ميكنم
-واقعا؟! تو تنها زندگي ميكني؟
سهون:آره پدر و مادرم آمريكان من تنها زندگي ميكنم
-آآآ…من خوبم سهون ميرم خونه
سهون:من تنهام بيا پيشم من كارامو انجام ميدم تو هم استراحت كن
-آخه…نميخوام مزاحمت شم
سهون خنديد:مزاحم چيه آخه خوشحالم ميشم
لبخند زدم و قبول كردم….
بعد از يه ربع رسيديم خونه ي سهون و رفتيم داخل…خونه ي كوچيك و شيكي داشت يكم خونه رو ديد زدم سهون واقعا آدمه مرتب منظمي بود
سهون:بشين چرا وايسادي…چيزي ميخوري برات بيارم؟
-نه سهون به كارت برس
سهون: اتاق خواب اونجاس برو استراحت كن رو تخت منم يكم كارامو ميكنم ميام پيشت
-مياي پيشم؟!
سهون:چيش عجيبه؟
-هيچي…هه…باشه سهون من ميرم يكم بخوابم تا تو بياي
سهون لبخند زد:برو عزيزم خوب استراحت كن
وارد اتاق خوابش شدم و به تخته دو نفره اش خيره شدم….چرا دو نفره!! يعني سهون با كسي ميخوابيد؟ يعني دوست دختر داشت!! ولي سهون به من گفته بود از دخترا خوشش نمياد…آروم نشستم رو تخت هيجان زده بودم نميدونم چرا ولي يه چيزي درونمو قلقلك ميداد…آروم رو تخت دراز كشيدم و پتو رو،رو. خودم كشيدم…هم نرم بود هم بوي عطره سهونو ميداد اينقدر خوابم ميومد كه تا چشمامو بستم خوابم برد……

صورتم…يكي داشت خيلي آروم صورتمو نوازش ميكرد خيلي حسه خوبي داشتم چشمامو آروم باز كردم و صورته سهون رو ديدم كه داره بهم ميخنده
سهون: نميخواي بيدار شي؟
يكم به بدنم كش و قوس دادم:مگه چقدر خوابيدم؟
سهون:تقريبا دو ساعتي هست خوابيدي
-دو ساعت؟ چرا بيدارم نكردي؟
سهون:خب كارم الان تموم شد…
-خسته شدي نه؟
سهون:نه…
سرخ شده بودم سهون دوباره شروع كرد به نوازش كردنم..
سهون:خيلي خوشگلي ببخش ولي واقعا نميتونم تحمل كنم و نگم
خنديدم: ممنون
حالا كه رو تختش خوابيده بودم بهترين موقع بود كه يه كم سهونو تحريك كنم تا شايد حداقل بغلم كنه چشماي عسلي و قشنگمو خمار كردم و زمزمه كردم:سهوووون
سهون:جونم
-خيلي گشنمه
سهون:الان برات يه چيزي درست ميكنم
سهون از اتاق بيرون رفت يكم موهامو مرتب كردم و دوباره رو تخت دراز كشيدم چقدر خوب ميشد رو همين تخت سهون بغلم ميكرد به خودم خنديدم واقعا داشتم از دست ميرفتم اونجا بود كه فهميدم ژيو راست ميگفته من به گ.ي بازي بيشتر علاقه داشتم….
بعد از نيم ساعت سهون دسته پر برگشت پيشم و رو تخت نشست: بخور منم يكم دراز ميكشم…
لبخند زدم:باشه استراحت كن
سهون رو تخت دراز كشيد و به من خيره شد با دهنه پر بهش نگاه كردم
سهون خنديد
لقمه رو به زور قورت دادم:ياااا بهم نگاه نكنننن
سهون چشماشو بست:باشه باشه معذرت ميخوام
با اخم غذامو خوردم سهون چشماشو ديگه باز نكرد فهميدم خوابيده ظرفه غذا رو گذاشتم آشپزخونه و دوباره برگشتم اتاق خواب و نشستم رو تخت…
يكم بهش نگاه كردم دلم يه جوري ميشد ملافه ي نازكي كه پايينه تخت بود رو روش كشيدم و خواستم برم كه سهون خيلي ناگهاني دستمو گرفت اينقدر شكه شدم كه فرياد زدم
سهون بهت زده نگام ميكرد:واي ترسيدي؟؟
-يااااا مردم از ترس مگه ديوونه اي!!!!
سهون خنديد و خيلي بي مقدمه گفت:پيشم ميخوابي؟
انگار كل وجودم يخ زد:چ.چي؟!
سهون:ميگم پيشم ميخوابي؟ يكم با هم استراحت كنيم…
واقعا شكه شده بودم نه ميتونستم بگم آره نه ميتونستم بگم نه…
-خب…من…استراحت كردم
سهون بهم زل زده بود از چشماش ميترسيدم نميدونم چرا ولي قبول كردم….
سهون پتو رو به جاي ملافه رو خودش انداخت و گوششو بالا برد و بهم چشمك زد:بيا اينجا
خيلي ميترسيدم شايد اون چيزي كه تو ذهنم بود مسخره بود:پتو گرممون ميشه
سهون:نميشه هوا سرده تو خونه بيا
چاره اي نداشتم آروم رفتم زيره پتو و پشتمو بهش كردم و بدونه اينكه بهش بچسبم شروع كردم به خوردنه ناخونم فقط دعا ميكردم سهون نزديكم نياد ولي از تكون هاي تخت كاملا نا اميد شدم سهون از پشت خودشو بهم چسبوند قلبم تو دهنم بود سعي كردم آروم باشم ولي نميشد سهون لباشو رو گردنم گذاشت و گردنمو آروم بوسيد…سره جام لرزيدم اصلا نميدونستم بايد چيكار كنم شونمو يكم بالا بردم و نفس عميقي كشيدم سهون زمزمه كرد:ببخش نتونستم خودمو كنترل كنم
چيزي نگفتم چون چيزي نداشتم كه بگم
سهون:اوو لوهان ناراحت شدي؟
-ناراحت نشدم شكه شدم
سهون دستپاچه شد:من…من اصلا منظوره بدي نداشتم
چرخيدم و به صورتش نگاه كردم: سهون…ناراحت نشدم بيخيال
دوباره رومو برگردوندم بوسه اي كه سهون رو گردنم گذاشته بود باعث شده بود داغ شم احساس ميكردم سهونم اينو فهميده…
سهون:نبايد اينكارو ميكردم
-سهون استراحت كن من چيزيم نيست
سهون همچنان بهم چسبيده بود و من هم اصلا ناراحت نبودم…
سهون:يعني ناراحت نشدي؟مطمعن باشم؟!
-ناراحت نشدم بابا مگه من دخترم؟!
سهون با كماله پررويي دوباره لباشو رو گردنم گذاشت چيزي نگفتم چون از كارش لذت ميبردم سهون سومين بوسه رو هم رو گردنم گذاشت يكم لرزيدم سهون خنديد: ببخشيد ولي واقعا دوست دارم اينكارو بكنم
خودمو به خواب زدم چون خوشم ميومد
سهون داشت از سكوتم سوء استفاده ميكرد دستاشو دوره كمرم حلقه كرد و منو به خودش چسبوند و دوباره گردنمو بوسيد كم كم احساس كردم گردنم داره خيس ميشه حركته زبونشو رو گردنم حس ميكردم…چشمام داشت بسته ميشد ميخواستم اعتراض كنم ولي نميتونستم…
سهون كارشو ميكرد و من مثله احمق ها فقط به يه نقطه خيره شده بودم
سهون يكم موهامو كنار زد و پشته گردنمو بوسيد بازم لرزيدم دوست نداشتم اينكارو بكنه قبلا دوست داشتم اما الان ميترسيدم….
سهون زمزمه كرد: بوسيدنتو دوست دارم
بازم چيزي نگفتم اصلا انگار دهنم قفل شده بود سهونم از سكوتم نهايت استفاده رو ميكرد..
بعد از چند ثانيه احساس كردم بليزم از شونم به پايين كشيده شد شكه شدم
-سهون چيكار ميكني؟!
سهون:خودت گفتي مشكلي نيست
-من گفتم مشكلي نيست تو بايد اينكارارو باهام بكني؟؟
سهون:مگه اشكالش چيه!!
-يكم فكر كن ميفهمي…………..

Print Friendly, PDF & Email


185 دیدگاه

  1. الان دفعه دومه ک دارم از اول میخونم و واقعا ب آینده ی لوهان نگاه میکنم انگار اصلا اون آدم نیست،انگار کلا عوضش کردن.حیف واقعا حیف
    مرسی عزیزم واقعا عالی بود و هست/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *