119 بازدید

ep 56 (آخرین آرزو ) last wish

قسمته 55

 

fff (2)

از دید سهون:
به ساعتم نگاه كردم ساعت ١٢ شب بود و من داشتم توالتارو برق مینداختم سونگی سرشو به پشتم تكیه داده بود و خواب بود با آستینم عرق رو پیشونیمو پاك كردم:اووووف بلاخره تموم شد
به زور پا شدم كمرم بدجور درد میكرد رفتم سمت اتاقم سونگی رو خوابوندم رو تخت و خودمم بدون اینكه لباسامو عوض كنم خوابیدم ….
صبح چشمامو باز كردم سونگ بیدار بود میله ی تختو گرفته بود و وایساده بود خندم گرفت:هیییی داری چیكار میكنی؟بیا پایین ببینم..
سونگی بهم نگاه كرد و خنده ی شیرینی تحویلم داد
دستامو باز كردم
سونگ محكم خودشو پرت كرد تو بغلم
لپای نرمشو چند بار بوسیدم: همینم مونده راه بری…اونوقت بدبخت میشم دیگه..هه
سونگ جیغ زد
-بابایی گوشم كر شد…
سونگ موهامو كشید
-یه كم زور بزنی كنده میشه…آی آی
بغلش كردم و بوسیدمش سونگ اخم كرد
-وای چه پسره اخمویی…خدایا صبر بده…
یه بار دیگه بوسیدمش…
-سونگی میخوام ببرمت یه جای خوب امروز تعطیله میای بریم؟هووم؟
سونگ سرشو رو سینم گذاشته بود و انگشتشو میخورد
از جام بلند شدم یه خمیازه ی بزرگ كشیدم و رفتم سمت دستشویی و تا اومدم درو باز كنم سونگ جیغ كشید و زد زیره گریه…
-یاااا…چیههههه!!! دارم میرم دستشویی
سونگ دستاشو سمتم باز كرده بود و گریه میكرد
سرمو چسبوندم به دیوار:هووووووف … دارم دیوونه میشم دیگه…یااااا…بسهههههه…
ساعت ٤ بود سونگی رو حسابی پوشوندم و خودمم آماده شدم و رفتیم بیرون سمت ساحل تو راه رفتم شیرینی فروشی و یه كیك كوچیك خریدم و دوباره راه افتادم بعد از چند دقیقه رسیدم ساحل…رفتم همونجایی كه همیشه با لوهان میومدیم سونگی رو گذاشتم رو شن ها سونگی ذوق زده شد و با شن ها بازی میكرد..
هوا عالی بود كیك رو بیرون آوردم و گذاشتمش رو جعبش ٢٣ تا شمع روش گذاشتم و شمع ها رو روشن كردم سونگی از ذوقش جیغ میزد و به شمع ها نگاه میكرد
دوتا هم چایی حبابی خریدم و گذاشتم بغل كیك
-سونگی دست نزنی به شمع ها بسوزی…
سونگ دستشو گرفت و با دهنه باز نگام كرد..
-خب سونگی میدونی امروز چه روزیه؟هووم؟؟..امروز تولده آهو كوچولومه… امروز تولد لوهانمه…امروز زیباترین انسان روی زمین به دنیا میاد تا منو عاشق خودش كنه … امروز بهترین روزه زندگیمهه…
گوشیمو باز كردم و به عكسش خیره شدم…
-لوهان تولدت مبارك..میدونی…تو دلم صد تا كاش وجود داره…همه رو بهت
میگم…لوهانم..كاش اینجا بودی..كاش پیشم بودی..كاش اون موقع تو بیمارستان یكم بهم فرصت میدادی..
با دستم اشكامو پاك كردم:لوهان…تا حالا شده..تو این ٨ ماه..یه بار بهم فكر كنی؟؟ هه…بهم گفتی منو فراموش میكنی..ولی من تو چهرت هنوز یه كوچولو عشقو احساس میكردم…لوهان…یعنی میشه تو طوله این چند ماه فقط ٥ دقیقه بهم فكر كرده باشی
لوهان..كاش جراتشو داشتم..اونوقت میومدم پیشت و بهت میگفتم كه اشتباه كردی…من عاشقت بودم…همیشه هم عاشقت میمونم..تا آخره عمرم…اینو بهت قول میدم…
به حلقه اش نگاه كردم و گریم گرفت…
سونگی با دهنه باز نگام كرد..
دست كشیدم رو سرش:خسته شدی بابایی؟؟
سونگ صدف هارو از رو زمین برمیداشت و باهاشون بازی میكرد
خستگی دیروز هنوز تو بدنم بود تقریبا تا ٤ صبح بیدار بودم…آه كشیدم و به دریا نگاه كردم …
از دید لوهان:
بچه ها واقعا یه روزه رویایی برام ساختن تولدمو تو یه جای كاملا باحال لب دریا جشن گرفتیم خیلی خوشحال بودم
بكی:خخخخخببببب لوهان بدو شمع هارو فوت كن كه كلی كار داریم
چانی:هه..بكی یكم جلو اون شیكمه گندتو بگیر
بكی:حیف تولده لوهانه وگرنه جوابتو میدادم
كریس:ای بابا بسه دیگههه…لوهان كادوهاتو باز كن…
خندیدم و كادوهامو باز كردم بچه ها واقعا سوپرایزم كردن
-وای بچه ها واقعا از همتون ممنونم خیلی عالی بودن…خیلیییی
كای بهم نگاه كرد و چشمك زد
ژیومین:خبببببب حالا وقته كیكهههههه
كریس:ای كارد بخوره به اون شیكماتون..اححح
-بچه ها كیكو نخورید برم چایی حبابی بخرم بیام نخوریداااا…
بدو بدو رفتم همونجایی كه همیشه ازش چایی میخریدیم و ١١ تا چایی حبابی خریدم
اصلا دلم نمیخواست به ساحل نگاه كنم نمیخواستم خاطراتم با سهون دوباره یادم بیفته چون به كمكه كای میخواستم فراموشش كنم..سریع چایی هارو گرفتم و خواستم برم كه یه چیزی متوقفم كرد رو شن ها تقریبا همون جایی كه منو سهون همیشه میشستیم و غروبو تماشا میكردیم پسری دراز كشیده بود…تعجب كردم و آروم رفتم سمتش و بهش نزدیك تر شدم انگار خوابیده بود كاپشن قرمزی تنش بود با یه جین رنگ و رو رفته با خودم گفتم شاید گدا باشه…كنارش یه كیك كوچیك با شمع های خاموش بود و دو تا چایی حبابی هم بغل كیكا بود…تعجب كردم..شمع ها ٢٣ تا بودن چشمام گرد شد قلبم تو سینم آروم نمیگرفت یعنی …یعنی این پسر میتونه سهون باشه!!!
دستام یخ كرده بود..آروم نشستم رو شن ها و با بغض نگاش كردم…تو فكر بودم كه صداهایی اومد رمق نداشتم بلند شم و در كمال تعجب بچه ای رو دیدم كه سعی داشت كمر پدرشو بگیره و وایسه داشتم شاخ درمیاوردم…
بچه بلاخره تونست خودشو بالا بكشه…با مشتای كوچیكش یكی از چشماشو مالید و به من كه چشمام داشت از كاسه میزد بیرون نگاه كرد
بچه ی بامزه ای بود سفید و تپل با چشمایی به قشنگیه چشمای سهون…كلا انگار سهون دوباره به دنیا اومده بود…
بدنم میلرزید باورم نمیشد این…این بچه مال سهونه؟؟؟
بچه نگام كرد و خندید دستاشو باز كرد سمتم تعادلشو از دست داد و گرومپ خورد زمین دوباره كمره سهونو گرفت و خودشو كشید بالا خندم گرفت دستمو جلو دهنم گذاشتم باورم نمیشد اصلا باورم نمیشد
اینقدر محو بچه شده بودم كه سهونو فراموش كرده بودم…بهش نگاه كردم كه آروم خوابیده بود رفتم رو به روش و به صورتش خیره شدم
صورت جذابش رنگ پریده بود باد موهاشو عقب میبرد با وجود سرما یه لحظه هم تكون نمیخورد اشك تو چشمام جمع شد باورم نمیشد در این حد بهش نزدیك باشم..ولی چرا سهون مثله فقیرا بود؟؟چرا اینجوری شده بود؟؟مگه با كریستال زندگی نمیكرده…پس چرا سر و وضعش اینشكلیه…هزارتا سوال تو ذهنم بود..اشكام رو گونم میریخت..دستای لرزونمو بردم سمت موهاشو و آروم نوازشش كردم…موهاش هنوزم نرم و قشنگ بود..با اینكه نوازشش میكردم ولی سهون اصلا تكون نمیخورد..خستگی رو تو صورتش میدیدم…آه كشیدم و به كیك نگاه كردم پس سهون تولدمو جشن گرفته بود خیلی سعی كردم جلو اشكامو بگیرم ولی نتونستم..باورم نمیشد..سهون چرا باید برام تولد بگیره؟!! یعنی..یعنی اون هنوز منو دوست داره؟! لبخند بزرگی رو لبام نشست
بچه میخواست گریه كنه میترسیدم سهون بیدار شه و منو ببینه دستمو جلو بینیم گذاشتم:شششش
بچه نگام كرد و دوباره بغض كرد كاپشنمو دراوردم و انداختم رو سهون بچه رو بغل گرفتم و بردمش یكم دورتر
بچه به سهون نگاه كرد و گریه كرد یكم تكونش دادم:چیهههه گریه نكن خوشگله بابات همونجاس
پستونكشو كه دور گردنش بود رو گذاشتم تو دهنش..بچه با تعجب به من نگاه میكرد و تند تند نفس میكشید بهش لبخند زدم:تو بچه ی سهونی..باورم نمیشه..خیلی..خوشگلی اسمت چیه؟؟اصلا اسم داری؟
بچه به صورتم خیره شده بود
-مامانت كجاس؟
بچه دوباره به سهون نگاه كرد و دستاشو به طرفش باز كرد..معلوم بود خیلی به سهون وابستس خندیدم و بوسش كردم: چقدر تو بانمكی
آروم گذاشتمش رو شن ها میترسیدم سهون بیدار شه و خودمم رفتم قایم شدم و یواشكی نگاشون كردم…
بچه چهاردست و پا رفت پیشه سهون و شروع كرد به جیغ زدن با دستش میزد صورته سهون..انگار گشنه اش بود سهون بیدار شد دستمو گذاشتم جلو دهنم یادم رفته بود كاپشنمو از روش بردارم
سهون بلند شد و نشست سونگ با جیغ جیغ خودشو پرت كرد بغل سهون
سهون بچه رو تو بغلش فشار داد:سوونگ چیههه مگه روح دیدی…وای من خوابم برده بود…چیههه!! گشنته؟؟
لبخند زدم..پس اسمش سونگ بود..همون اسمی كه من همیشه دوست داشتم…
سهون خمیازه كشید و چشمش خورد به كاپشنه من با بهت به كاپشن خیره شد..كاپشنو برداشت و نگاش كرد:این چیهه؟؟
كاپشنو گرفت جلوی بینیش و چشماش از تعجب گرد شد:چه بوی خوبی میده..بوی….بوی عطره لوهانمو میدههه
به اطرافش نگاه كرد..خودمو قایم كردم سهون سونگ رو بغل كرد:سووونگ سوووونگ كسی اومد اینجااا؟؟!!آخه چرا نمیتونی حرف بزنییییی؟؟؟
سونگی..لوهان …لوهان اینجا بود؟ لوهانم..ا.اینجا بود؟!
سهون كاپشنو به سینه اش فشار داد و بوسید و من اشك میریختم…دستمو جلوی دهنم گذاشتم..نفسم بالا نمیومد…دستمو رو قلبم گذاشتم…آخه چطور ممكنه…سهون هنوزم منو دوست داره..پس كریستال چی؟!!
سونگ شروع كرد به گریه كردن
سهون با خوشحالی سونگ رو بغل كرد و بوسید:چیه بابا..چرا گریه میكنی؟؟خسته شدی؟؟الان میریم خونه
سونگ سرشو رو سینه ی سهون گذاشت و چشمشو مالید
سهون:خیلی خب فهمیدم خوابت میاد
سهون بچه رو بغل كرد و آروم از اونجا دور شد سریع كیك و چایی ها رو برداشتم و رفتم دنبالش…..
تو ماشین نشستم:آقا اون پسر رو تعقیب كنید لطفا
مرد:بله حتما
سونگ تو بغله سهون خواب بود..سهون كاپشنه منو انداخت روش و دوباره راه افتاد..هنوز تو بهت بودم…فقط دوست داشتم بدونم چرا سهون به این روز افتاده…
راننده:میخوای سوارش كنم؟
-نه نه لطفا فقط تعقیبش كنید
راننده:آخه این آقا داره قدم میزنه تا صبح باید مورچه مورچه راه بریم؟؟!
از كیفه پولم پوله زیادی دراوردم و دادم بهش:آقا لطفا فقط تعقیبش كنید
راننده تعجب كرد:داداشته؟؟ ببخش فضولی میكنما..
-آآآ..نه..یعنی آره ١ ساله معتاده الان پیداش كردم حالا میبینم بچه دارم شده خاك بر سر..
راننده:هی روزگار..خدا نده از اینجور برادرا..چقدرم خوشتیپه به قیافه اش نمیخوره معتاد باشه..
-قیافش اینجوریه ولی معتاده..هه
راننده:ای بابا یه بچه چرا باید اینجوری بدبخت شه؟!
آه كشیدم:چی بگم والا
سهون رفت دارو خونه و بعد از ده دقیقه برگشت بچه بدجور گریه میكرد..
كم كم داشت خوابم میبرد كه سهون جلوی یه در متوقف شد كلید انداخت و رفت تو سریع پیاده شدم و یكم نگاه انداختم و فهمیدم اینجا همون رستورانیه كه با هم اومده بودیم چشمام گرد شد..
-آقا ممنون..
رفتم تو اثری از سهون نبود
زنی بدو بدو اومد سمتم:سلام آقا الان رستوران تعطیله..متاسفم
-ااام..سلام..من میتونم با مدیره اینجا صحبت كنم؟؟
زن:از این طرف لطفا
سریع رفتم اتاق مدیر و ماسكمو دراوردم
سلام
مدیر تعجب كرد:سلام آقای لو بفرمایید
-ببخشید یه سوال ازتون دارم ولی خواهش میكنم به كسی نگین..
مدیر سرشو تكون داد:باشه حتما…
-س.سهون اینجا كار میكنه؟
مدیر:بله
-لطفا نگین من اومده بودم اینجا
مدیر:باشه حتما…
-میشه بدونم چیكار میكنه؟یعنی اام..من از طرفه بچه ها اومدم ما همه خیلی نگرانشیم..خواستم بدونم چیكار میكنه
مدیر:سهون با بچش زندگی میكنه تو یه اتاقه كوچیك كه خودم اینجا بهش دادم چون واقعا دلم براش سوخت اون هنوز بچه اس گاهی وقتا تا صبح بیداره..من نمیدونم چه جوری میتونه هم كار كنه هم بچه داری كنه..
-پس..مادرش چی؟اون كجاست؟؟
مدیر:من تو این مدت ندیدم سهون با زنی باشه..فقط به فكره بچشه..
باورم نمیشد..یعنی اون دختر سهونو ترك كرده؟؟آخه مگه میشه؟؟ اون خودش بهم گفت سهون دوسش داره..یعنی همه این بدبختیا و بلاهارو اون دختر سره سهون آورده؟؟
-خب..سهون اینجا چیكار میكنه؟؟
مدیر: برا مردم پیانو میزنه…آخره شب ها هم دستشویی هارو تمیز میكنه
چشمام گرد شدن:چییی!!
مدیر:آره متاسفانه…البته اینو خودش ازم خواست
-ممنون من فردا میام اینجا ببینمش لطفا چیزی بهش نگین..
رفتم بیرون حالم اصلا خوب نبود باورم نمیشد سهون یه همچین كارایی بكنه…بغضه بدی گلومو گرفته بود و داشت خفم میكرد…یاده اون روز تو بیمارستان افتادم كه بهش اجازه ی حرف زدنم ندادم…پس اینجوری سهون هیچوقت منو نمیبخشه…
رفتم خوابگاه
بكی:هوووی لوهان دم بریده كجا غیبت زد؟؟ كلی نگرانت شدییم
كریس اومد سمتم و با نگرانی نگام كرد:خوبی؟؟ حالت خوبه؟؟ باز به خودت آسیب رسوندی؟؟؟!!!
آه كشیدم:نه كریس…خوبم
كریس:پس چته؟؟؟
-بچه ها…من..من سهونو دیدم
همه با تعجب نگام میكردن كای اومد سمتم و تكونم داد:بگووو حالش خوبههه؟؟چیكار میكنه؟؟
-وضعیت خوبی نداره…
چانی:مگه وضعیتش چه جوریه؟؟ازدواج كرده؟؟
-نه…اون..اون واقعا رنج میكشه…وقتی ما اینجا خوابیم و داریم خرو پف میكنیم اون مشغول شستن دستشویی رستورانه
چشماشون داشت از كاسه میزد بیرون
دی او:سهووون؟؟؟واقعاااا؟؟؟؟
-اوهوم…بچه ها من میرم بخوابم حالم اصلا خوب نیست
بكی:بچش…بچش چه شكلیه؟
بی اراده لبخند زدم:خیلییی خوشگله خیلی زیاد….
تاوو:لی سومان بهمون اجازه نمیده بهش نزدیك شیم..اگه بریم ببینیمش اون هممونو از كمپانی پرت میكنه بیرون…
چیزی نداشتم كه بگم..خودمو رو تخت انداختم و گریه كردم….
از دید سهون:
كاپشنو بغلم گرفته بودم…هزارتا فكر و خیال تو ذهنم بود یعنی لوهان اومده بود اونجا!! یا شایدم یه نفر دلش برام سوخته…اصلا شاید از همون عطرایی میزده كه لوهان همیشه میزد
به كاپشن نگاه كردم مارك بود و خیلی هم گرون بود خودمم یه زمانی از اینا میپوشیدم…آه كشیدم و انداختمش رو سونگ كه هنوز بیدار بود و به من نگاه میكرد
-ببینم اون كی بود اومد پیشم؟ اااحححح خب یه چیزی بگو
سونگ شروع كرد به گریه كردن
-هی هی چت شد؟؟
گریه اش شدیدتر شد بغلش كردم ولی بازم آروم نشد
-چی شد بابایی؟گشنتههه؟؟
خیلی ترسیده بودم سونگ فقط گریه میكرد براش شیر درست كردم ولی اونو نخورد
از گریه صورتش كبود شده بود اینقدر ترسیده بودم كه دستام میلرزید ساعتو نگاه كردم ٢ شب بود..نمیدونستم كجا برم..از اینجا تا درمانگاه هم خیلی راه بود…
بغلش كردم و بردمش بیرون هوا تاریك بود..بارونم گرفته بود كاپشنو دورش پیچیدم:سونگگ چیه!!! چته؟؟ یكم آروم باش ترو خدااا…
همه جا تعطیل بود نمیدونستم كجا برم رفتم تو یه كوچه و به اولین در كه رسیدم در زدم كسی درو باز نكرد سونگ پشتم گریه میكرد خیس شده بودم و میلرزیدم درارو میزدم و كمك میخواستم واقعا روزای سختی داشتم…سونگ كبود شده بود و گریه میكرد
دره آخرو با مشت زدم همه خواب بودن و كسی صدامو نمیشنید آروم پشت در نشستم و گریه كردم سونگ رو چسبوندم به سینه ام و گریه كردم:ترو خدااا…سونگیییی…گریه نكننن…
موهای خیسمو كنار زدم..احساس میكردم دارم از دستش میدم…
در كمال تعجب در باز شد و زنی بیرون اومد دو زانو نشستم رو به روش و با گریه گفتم:
خ..خانم كمكم كنید…بچم…بچم گریه میكنه…داره میمیره
زن با بهت نگام میكرد:منظورت چیه كه داره میمیره….پاشو بیا تو
دنبالش رفتم و نشستم رو پله
زن:بیا تو
-ن.نه مزاحم نمیشم
زن:پاشو بیا دیوونه بچه رو برا چی تو این هوا آوردی بیرون؟؟
رفتم خونش
زن یه حوله دستم داد:خودتو خشك كن
سونگی رو ازم گرفت و برد تو اتاق
خیلی ترسیده بودم نشستم رو مبل از سرما میلرزیدم…
زن برگشت و سونگی رو رو پاش گذاشت و یكم پشتشو ماساژ داد سونگ یكم آروم شد
زن:ببینم چند سالته؟
-٢٠ سالمه
زن اخم كرد:مجبور بودی خودتو به دردسر بندازی؟
سرمو انداختم پایین
زن:مامانش كجاس؟
-اون..رفته
زن:عجب آدمی بوده
-خب ببین بچه دلدرد داشته..به جای هول شدن و هوار هوار تو كوچه ها یكم شربتشو بهش میدادی سریع خوب میشد..
به سونگ نگاه كردم كه داشت سكسكه میكرد زن:باید براش این چیزایی كه میگمو بخری…
ازش تشكر كردم..سونگ دستاشو طرفم باز كرد و گریه كرد
زن خندید:بیا بگیرش تو رو میخواد
خندیدم و سونگی رو بغل كردم و بوسیدمش
-خانم ببخشید من مزاحم خوابتون شدم…
زن:مشكلی نیست..پسره بانمكی داری ازش مراقبت كن…
تعظیم كردم و ازش خداحافظی كردم ….
سونگی رو رو تخت گذاشتم و بهش نگاه كردم سونگ اروم زد تو صورتم و خندید
-الان حق داری منو بزنی…من بابای بدیم..مگه نه؟!
سونگ چهار دست و پا رفت سمت میله ی تخت..میله رو گرفت و بلند شد..
اشكامو پاك كردم:و.واقعا ترسیدم سونگی…ترسیدم تورم از دست بدم …..
سونگ خمیازه كشید و خودشو انداخت رو سینم چون عادت داشت رو سینم بخوابه سرشو نوازش كردم سونگ جیغ جیغ میكرد
-گشنت نیست سونگی؟؟
یه شیشه شیر درست كردم و دادم دستش سونگ شیرشو خورد و دوباره اومد رو سینم و خوابید….
از دید لوهان:
به ساعت نگاه كردم ٥ بود لباسامو پوشیدم…به یه دختر پول دادم كه همراهم باشه… ماسك زدمو رفتم به سمت رستوران با دختر داخل شدیم و نشستیم سره یكی از میزا..رستوران خیلی شلوغ بود همه مشغول غذا خوردن بودن به ساعتم نگاه كردم پس چرا نمیومد؟
دختر نگام كرد:اوووم میشه حداقل قیافتو ببینم…
اصلا حواسم نبود..
دختر زد تو دستم
به خودم اومدم:بلههه
دختر:میگم میشه قیافتو ببینننننم؟؟؟
-نه نمیشه…میشه حرف نزنی؟!!
با دختر كل كل میكردم كه صدای زیبای پیانو به گوشم خورد سرمو آروم بالا آوردم و چشمام گرد شد….
سهون با یه كت و شلوار سفید با موهای خرمایی كه همونجور كه من دوست داشتم داده بود عقب پشت پیانو نشسته بود و آهنگ آروم و زیبایی رو میزد…دو تا دست كوچولو شونه هاشو از دو طرف گرفته بودن یكم جا به جا شدم و در كمال تعجب سونگ و دیدم كه پشت پدرش آویزون بود باورم نمیشد سهون این بچه رو هم با خودش اینجا میاره !!؟نشستم سرجام و به چهره ی جذابش نگاه كردم..سهون اینقدر قشنگ و با احساس پیانو میزد كه دلم میخواست همونجا زارزار گریه كنم…صد بار به خودم لعنت فرستادم كه تنهاش گذاشتم….
همه وسط میرقصیدن یاده اون شب افتادم كه با هم میرقصیدیم..اون موقع چقدر شاد بودیم..باورم نمیشه حالا این سهونه كه داره برا مردم پیانو میزنه…
مراسم تموم شد همه تشویقش كردن سهون تعظیم كرد و رفت..منم آروم رفتم دنبالش
سونگ سرشو به طرفم چرخوند و خندید
براش دست تكون دادم و خندیدم
سهون بچه رو زمین گذاشت و لباساشو دراورد سرمو پایین انداختم و گونه هام گل انداخت بدنم داغ شده بود خندم گرفت…یه جوری شده بودم… احساس كردم یكی داره شلوارمو میكشه با لبخند ابلحانه ای كه رو لبم داشتم پایینو نگاه كرد و دستمو جلو دهنم گذاشتم تا هوار نزنم سونگ چهار دست و پا اومده بود پیشم و داشت با بند كفشم بازی میكرد میخواستم یه جوری فرار كنم ولی سونگ پامو گرفته بود یكم كه پامو تكون میدادم سونگ جیغ میزد..كاملا مثله مجسمه خشكم زده بود سونگ با لپای آویزون نگام میكرد..جرات نداشتم پامو تكون بدم سونگ بند كفشمو میكشید به دندونش..چاره ای نداشتم پامو تكون دادم..سونگ شروع كرد به گریه و جیغ زدن
سهون:هی سونگ اونجا چیكار میكنی؟؟ بیا اینجا ببینمت
خیلی آروم از گوشه ی دیوار پا به فرار گذاشتم…
نفس نفس میزدم نزدیك بود كه سهون ببینتم هنوز صورتم سرخ بود ماسكمو زدم و دوباره رفتم همونجایی كه سهون توش زندگی میكرد منتظر موندم تا بیاد بیرون…یه ساعت بعد سهون اومد بیرون و سونگ هم تو بغلش جیغ جیغ میكرد
سهون:ااححح بسه دیگه سرم رفت … اصلا بیا برو پشتم…جیغ زدنو از كجا یاد گرفتی..
سهون بچه رو پشتش گذاشت و رفت سمت دستشویی و منم دنبالش رفتم
سهون مشغول تمیز كردن شد و همزمان با اون آهنگ جدید اكسورم میخوند سونگم همش جیغ میزد سهون كلافه شد:سونگ خفه شوووو
سونگ موهای سهونو تو دستش گرفت و كشید
سهون:آآآییییییی ولم كن دیوونهههههه
سونگ رو از پشتش رو زمین گذاشت:اححح تو واقعا میری رو اعصابم
سونگ دستشو تو آب میزد و رو خودش میپاشید منظره ی جالب و خنده داری بود یه پدر و پسره شیرین و بانمك كه تو سر و كله هم میزدن
سهون:سونگی
سونگ روشو كرد طرف سهون و خندید
سهون:فردا حقوقمو میگیرم با هم اولین جایی كه میریم اسباب بازی فروشیه..برات هر چی كه خواستی میخرم..
سونگ چشمش افتاد به من و خمیازه كشید خودمو به دیوار چسبوندم
سهون:هی شیطون گوش میدی چی میگم؟
سونگ دوباره رفت سمت سطل و مشغول بازی شد
سهون:اون كاپشنه مال لوهانه میدونی از كجا فهمیدم از اونجا كه لوهان هم این رنگو دوس داره هم بوی عطرشو میداد
سونگ با دستش رو آبای زمین میزد و اونارو رو سرو صورتش میپاشید
بهش نگاه میكردم كه عرق میریخت و با اون دستای هنرمندش زمینو تمیز میكرد آخه یه آدم ٢٠ ساله چرا باید یه همچین زندگی سختی داشته باشه
سهون:یاااااااا چرا خودتو خیس كردی بزغاله؟؟!!!!
سونگ آبو ریخت رو سرش و عطسه كرد
سهون گوششو آروم كشید:احمققققق
سونگ دستشو گذاشت رو گوشش و گریه كرد..
سهون بی توجه بهش كارشو ادامه داد..
سونگ تی شرته سهونو گرفت و بلند شد خندم گرفته بود دستمو جلو دهنم گذاشته بودم
سونگ با دندونای كوچولوش محكم بازوی سهونو گاز گرفت
سهون:اوخ اوخ چیكار میكنی دیوونه؟!!
سونگ با بغض سهونو نگاه میكرد
سهون:حقته خیس بمون تا دیگه از این كارا نكنی
سونگ شروع كرد به گریه كردن سهون خندید…بغلش كرد و محكم بوسیدش:بابایی نمیتونم باهات قهر كنم..هه… خسته شدی؟؟یه كم دیگه مونده الان میریم میخوابیم با هم..
یعنی این عکسو فقط به خاطره داستانه من گرفتن خخخخخخخ لباساشم فقیرانه اس
سریع رفتم پیشه دختره مدیر
زن:دیدیش؟؟
-آره..میشه یه كاری برام بكنین؟؟
زن:چیكار؟؟
-٤ تا قرص خواب آور میندازم تو قهوه اونو ببرید براش تا بخوابه میخوام یكم پیشه بچش بمونم
زن تعجب كرد:اوووم باشه
-پوله خوبی بابتش بهتون میدم..
بعد از ده دقیقه زن با یه قهوه جلو دره اتاقه سهون بود
زن در زد سهون درو باز كرد:سلام
زن:خوبی سهون؟ سونگ چطوره!
سهون:خوبه ممنون
زن:ااام سهون دیدم خسته ای برات قهوه آوردم
سهون خندید:ممنون..ممنون خیلی خسته بودم..
سهون همونجا قهوه رو خورد..زن بهم چشمك زد ورفت
سهون از خستگی افتاد رو تخت:هی سونگ من دارم میخوابم تو هم لطف كن بخواب…گریه هم نكن لطفا..
سهون داشت صحبت میكرد كه خوابش برد
سونگ با لباسای خیس تند تند عطسه میكرد و میزد تو صورت سهون ولی سهون خوابه خواب بود…آروم رفتم تو اتاقش سونگ با دیدنم خندید لپشو كشیدم و زمزمه كردم:سلام سونگی..الان لباساتو عوض میكنم
یكم اتاقو گشتم و لباساشو پیدا كردم و پوشوندم بهش سونگ با دهنه باز نگام میكرد انگار از من خوشش اومده بود…خوابوندمش رو تخت كناره سهون و یكم باهاش بازی كردم سونگ پستونكشو میك میزد و نگام میكرد
-سونگی با اینكه اینجا زندگی میكنی ولی بچه ی تمیزی هستیاا..چون بابات واقعا تمیزه..هه
سونگ چشماشو بست و خوابید…
آه كشیدم و پتو رو از كمد كشیدم بیرون و آروم انداختم رو سهون خم شدم و به صورتش نگاه كردم موهاشو از رو پیشونیش كنار زدم …مثل همیشه…
تو دلم گفتم:سهوناا خوابای خوب ببینی…تو با پسرت خوشبختی…میدونم دیگه محاله منو ببخشی…یعنی اگه منم جای تو بودم نمیبخشیدم…هه…حتما فكر میكنی من دوستت نداشتم كه راحت تركت كردم…تو حق داری سهون…پس فراموشم كن و بهترین زندگی رو برا پسرت بساز…منم..بهت قول میدم تا آخرین لحظه ی عمرم عاشقت بمونم…
سرمو نزدیك بردم و گونشو بوسیدم و با بی میلی از در بیرون رفتم …..
از دید سهون:
ساعت ٩ بود..خمیازه ی بزرگی كشیدم و پتو رو زدم كنار یه لحظه از حالت گیجی و منگی درومدم و با بهت به پتو نگاه كردم:اوووه یادم میاد دیشب بدون پتو خوابیدم….شاید..شاید كشیدم رو خودم یادم نمیاد
شونه هامو انداختم بالا و به سونگ كه خوابیده بود نگاه كردم
یه دوش گرفتم و اومدم بیرون دیدم سونگ داره گریه میكنه
-هی هی چیهههه
بغلش كردم سونگ با اخم نگام كرد و بغض كرد
-واای چه اخمی ترسیدم …ببخشید
سونگ بغضش تركید و گریه كرد
-ای جووونم گریه نكككن عزیزم..بابا فقط رفت یه دوش بگیره..هه
سونگ دستشو دوره گردنم انداخت و شونمو گاز گرفت
-اوخ اوخ چه غلطی میكنی احمق؟!!!!
سونگ دندوناشو میكشید به بلیزم كلا كلافه بود…
لباساشو پوشوندم و با هم رفتیم پیش مدیر حقوقمو ازش گرفتم خیلی خوشحال بودم خیلی زیاد
با ذوق و شوق رفتم مغازه ی اسباب بازی سونگ با دیدن اسباب بازی ها جیغ میزد و دستشو دراز میكشید تا همشونو بگیره خندم گرفت:سونگی هر چی بخوای برات میخرم
سونگی رو زمین گذاشتم و با خنده نگاش كردم..سونگ چهاردست و پا رفت سمته یه خرس عروسكی بزرگ و با دهنه باز نگام كرد
بلند خندیدم:چیههه؟؟چشت اونو گرفته؟
سونگ انگشتشو سمت خرس دراز كرد
-چشششم برات میخرمش
خرس رو براش خریدم به اضافه ی دو سه تا ماشین و یه لاكپشت بزرگ و یه هواپیما..
وسایلمو خونه گذاشتم و دوباره رفتم بیرون
-خب سونگی بریم لباسم بخریم؟
سونگ جیغ زد
-الان جیغ برا چی بود؟؟
هه..بابا رو بوس كن!!
سونگ لپمو محكم گاز گرفت
-اووخ..چه بوسه دردناكی خخخ
رفتم فروشگاه و چند دست لباس برا سونگ خریدم…همه دخترا بغلش میكردن و میبوسیدنش
دختر:وااایییییی چقدر بانمكو شیرینههه…
-هه..ناقلا از الان مخ دخترا رو میزنه…خخخ
داروخونه هم رفتم یه سری خرت و پرت خریدم دیگه تو بچه داری وارد شده بودم برای سونگ هم پدر بودم و هم مادر ولی من هیچوقت كریستالو نبخشیدم هیچوقت…
داشتم قدم میزدم كه یهو دلم خواست برم خوابگاه و یواشكی بچه هارو ببینم ولی بعد پشیمون شدم …با قیافه ی آویزون رفتم ساحل تقریبا موقع تعطیلی ها همیشه اونجا میرفتم و مثل قدیما غروب رو تماشا میكردم
سونگ داشت با صدف ها بازی میكرد و من به دریا نگاه میكردم و فكر میكردم به خاطرتم با لوهان…اگه این اتفاق نمیفتاد الان لوهان پیشم بود تو بغلم بود اشكامو با آستینم پاك كردم و زانوهامو بغل كردم سونگ اومد پیشم با دو تا دستش شلوارمو گرفت و بلند شد به صورت بانمكش نگاه كردم:میخوای…وایسی؟؟
دستاشو گرفتم و راش بردم راه رفتنو دوست داشت
-آفریییین سونگیییی بیا تو میتونی!! بدووو…..
بعد از اون یه هفته سونگ رو میبردم ساحل و بهش راه رفتنو یاد میدادم….
از دید لوهان:
به سهون نگاه میكردم كه بلاخره موفق شده بود به سونگ راه رفتن رو یاد بده چقدر براش خوشحال بودم
سهون دستاشو باز میكرد سونگ بدو بدو میرفت تو بغلش و جیغ میزد…سهونم میخندید….دستمو رو قلبم گذاشتم قلبم تند میزد مثل اولا كه تازه اومده بود تو اكسو و من تا دیدمش قلبم شروع كرد به تپیدن…
سهون:یاااااا آروم تررررر سوووونگ میخوری زمین دیوونههههه
بعد از چند دقیقه سهون دراز كشید رو شن ها خیلی خسته بود:یااا سونگ ازم دور نشیااا من یكم استراحت میكنم
سونگ كناره سهون داشت بازی میكرد كه چشمش به من خورد دوست داشتم بغلش كنم دستامو باز كردم و اشاره كردم تا بیاد بغلم سونگ با دهن باز نگام میكرد درست مثل سهون خخخخ…یهو پا شد و بدو بدو اومد سمتم و پرید تو بغلم محكم بغلش كردم و بوسیدمش:سونگی خوبی؟!!!
سونگ نگام كرد و خندید..انگار منو میشناخت
-چقدر بانمكی توووو
یكم تو بغلم موند دو تا شكلات از جیبم دراوردم و دادم دستش و لپشو بوسیدم:برو پیش بابا الان نگرانت میشه
سونگ شكلاتارو نگاه میكرد
-برو سونگی
سونگ بدو بدو رفت پیش سهون و خودشو انداخت رو شكم سهون
سهون بیدار شد:سووونگ چیكار میكنی؟؟
سونگ شكلاتارو به سهون نشون داد
سهون با تعجب گفت:كی اینارو بهت داده؟
شكلات رو گرفت و بازش كرد و گذاشت تو دهنش شكلات پرید تو گلوش و به سرفه افتاد
از جام پریدم:سهونااا
سهون چندتا مشت به سینش زد و حالش جا اومد و منم خیالم راحت شد..
آه كشیدم:سهونااا…دوستت دارم…خیلی دوستت دارم…امیدوارم روزی برسه که بتونی منو ببخشی…خداحافظ…

 

Print Friendly, PDF & Email


19 Responses

  1. کلا داستانایی ک تو پیجت میذاری راجع ب همجنس بازی و ایناس نه ؟ کلا تو کار منکراتی هستی … خخخ ولی خدایی داستانات خیلی عالین مخصوصا این و your eyes خیلی ازشون خوشم اومد … مرسییییی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *