101 بازدید

ep 54 (آخرین آرزو ) last wish

اینم قسمته 54

fff (2)

سریع یه ماشین گرفتم و رفتم به همون آدرس و فهمیدم اینجا همون رستورانیه كه با لوهان اومده بودیم تعجب كردم…بازم یاد خاطراتم افتادم..لوهان اون موقع خودشو شكل دخترا كرده بود…چه روزای خوبی داشتیم…اون شبو هیچوقت فراموش نمیكنم…شیرین ترین شبه زندگیم..آه كشیدم…وارد رستوران كه شدم همه خاطراتم اومد جلو چشمم …. به میزی كه منو لوهان روش غذا خورده بودیم نگاه كردم و لبخند تلخی زدم…بادكنك های زیره پامون هنوز یادمه…رقصمون…حتی دستشویی…خندم گرفت و سریع با دستم اشكامو پاك كردم..
زن جوونی اومد پیشم:سلام شما اوه سهونی؟
-سلام..بله..
زن یه نگاه به سونگ كرد و سرشو تكون داد:نچ نچ …
تعجب كردم:چیزی شده؟؟
زن:بچه سرش شكست…گذاشتی پشتت نمیگی هنوز نوزاده ممكنه سرش بشكنه؟!!
زن سونگ رو از پشتم برداشت و بغلش كرد:آخی..طفلك حتما خیلی گشنشه…این بچه باید هر یه ساعت شیر بخوره…
از تو كولم سریع شیشه شو دراوردم و به زن دادم:من..نمیدونستم…
زن شیشه رو باز كرد و گذاشت تو دهنه سونگ
زن:چرا ازدواج نمیكنی؟؟
سرمو پایین انداختم اینقدر عاشقه لوهان بودم كه به این چیزا فكر نمیكردم
-ااام…من..باید اول كار پیدا كنم…هنوز خونه هم ندارم كه توش بمونم…
زن:اینجا مدیر بهت كار میده نگران نباش…
-شما دخترشونی؟؟
زن:آره..من عاشقه بچه ام ولی هیچوقت بچه دار نشدم…
-متاسفم…
زن: من حاضرم یه خونه ی شیك بهت بدم ولی تو این بچه رو بهم بدی!!!
خندیدم و سرمو تكون دادم
زن:من شوخی نمیكنم
-خانم میدونم خیلی وضعم خرابه…درسته من از شهرت به اینجا رسیدم..ولی حتی اگه فقیرترین آدمم باشم…خودم سعی میكنم از پسرم مراقبت كنم و به اون مادره پستش نشون بدم كه پسرم حتی بدونه اون هم میتونه زندگی كنه…
زن آه كشید: پس خوب ازش مراقبت كن…حالا از این طرف دنبالم بیا
رفتم پیش مدیر رستوران یكم باهم حرف زدیم
مدیر:خب سهون اینجا كارت زدن پیانو برا مردمیه كه میان اینجا غذا میخورن یادت باشه آهنگایی كه میزنی باید ملایم و آروم باشه اگه بتونی گاهی وقتا هم براشون بخونی عالی میشه….
سرمو تكون دادم:راستی
مدیر:بله
-ااام…میشه غیر از این كار كارای دیگه هم بكنم؟من شدیدا به پول نیاز دارم
مدیر تعجب كرد:چه كاری مثلا؟؟
-نمیدونم…هر كاری كه باشه انجام میدم..
مدیر:هر كاری؟؟
-آ.آره هر كاری..
مدیر:مثلا اگه بگم كل دستشویی ها رو بشور اینكارو میكنی؟
سرمو پایین انداختم:آره…اینكارو میكنم
مدیر تعجب كرد:ببینم چند سالته؟
-٢٠ سالمه
مدیر:اووه خیلی جوونی آخه چه فكری كردی تو این سن تجاوز كردی؟اونم به یه آیدل مثل خودت
-من..من به كسی تجاوز نكردم
مدیر:پس این بچه از كجا اومده؟؟
-من مست بودم نفهمیدم چیكار كردم…
مدیر:یادمه خیلی مشهور بودی…واقعا حیف شد
آه كشیدم و به كفشام نگاه كردم
مدیر:باشه باشه عیبی نداره از فردا ساعت ٨ صبح كارتو شروع كن راستی اینجا یه جای كوچیكی هم هست كه میتونی توش زندگی كنی
-واقعااا؟!!
مدیر لبخند زد…
خوشحال شدم و تشكر كردم
زن سونگی رو داد بغلم:شیرشو خورد جاشم عوض كردم
تعظیم كردم:ممنون خانم…ممنوووون
كل روز سونگی تو بغلم گریه میكرد دیگه از خواب چشمامو نمیتونستم باز كنم…
-شششش شششش سونگی بسه دیگه سرم رفت تو كه آروم بودی یهو چت شد؟ نكنه گردنت درد گرفته؟؟
یكم گردنشو ماساژ دادم سونگ چشماش باز بود و دهنشو باز و بسته میكرد…خندیدم و سره كم موشو بوسیدم
خیلی خسته بودم بلاخره بعد از یه ساعت خوابید گذاشتمش رو تخت و خودمم بغل دستش خوابیدم و به صورته كوچیكش خیره شدم كه تند تند نفس میكشید…دلم در حده مرگ برا لوهان تنگ شده بود گوشیمو باز كردم و به صورته زیباش نگاه كردم چندتا بوسه به صفحه ی گوشیم زدم و بی صدا گریه كردم… دلم میخواست فقط یه بار صداشو بشنوم..با دستای لرزونم شمارشو گرفتم…قلبم داشت از سینم میزد بیرون…ولی بدبختانه گوشیش خاموش بود…گوشی رو پایین آوردم و به سینم چسبوندم:لوهانم..چقدر دلم…برای سهونا گفتنت تنگ شده…دلم..برا وقتایی تنگ شده كه..خودتو..برام لوس میكردی…
گوشی رو تو دستم فشار دادم و اشك ریختم:ل.لوهانم…دلم برات تنگ شدهه…یعنی میشه..یه روز برگردی پیشم؟!!…
ساعت ٥ صبح بودم كه با صدای گریه ی سونگی از خواب پریدم
-چیهههه؟؟؟ چتهههههه؟؟گشنته؟؟
با چشمای نیمه بازم یه شیشه شیر براش درست كردم و گذاشتم تو دهنش سونگ با گرسنگی شدید شروع كرد به خوردن…
-هه…پس گشنت بوده…ای پسره شیطوون…
حالا میزاری بابا یه كم بخوابه؟؟!
سونگ به من نگاه میكرد و سره شیشه رو تند تند میك میزد خندم گرفت بغلش كردم و بوسیدمش:ترو خدا دیگه بخواب…
بعد از ٢ دقیقه سونگ خوابش برد….
صبح ساعت ٨ بیدار شدم…وسایلامو جمع كردم و یه گوشه گذاشتمشون و دوباره برگشتم تو تخت
به حلقم نگاه كردم حلقه ی لوهانم انداخته بودم تو انگشتم كناره حلقه ی خودم آه كشیدم و آروم زمزمه كردم: آهو كوچولو ….آهو كوچولو ….آهو كوچولو……
٦ ماه بعد
از دید لوهان:
دره چمدونمو بستم:خخخب اینم از این
هی ژیو میشه اینو ببری اون اتاق؟
ژیو:به روی چشم
-من میرم حموم
ژیو با نگرانی نگام كرد
-نترس اون سری آب داغو باز كرده بودم بخار همه جارو گرفته بود به خاطره اون از حال رفتم خخخخخخ
ژیو:هیییی…مواظب خودت باش…میخوای باهات بیام؟؟
-اوووم بیا
میخواستم لباسامو دربیارم كه پشیمون شدم:اااام خودم میرم ژیو ببخش یه كاری تو حموم دارم..هه
ژیو:باشه پس زود بیا
خندیدم و رفتم حموم وانو پر كردم و نشستم توش دستمو كفی كردم و كشیدم به بدنم فردا قرار بود بریم كره و جاییزه ببریم خیلی خوشحال بودم…حمام كردمو رفتم بیرون…موهامو خشك میكردم كه صدای لی رو شنیدم…
لی:بچه هااااا بدویین بیاین دوباره دارن خبره تجاوز سهونو میگن وای خدا دیگه نمیخوان این موضوع رو ولش كنن؟؟
آروم از اتاقم بیرون اومدم و از پشت دیوار یه چشمی به تی وی خیره شدم…تقریبا ١ ماه بود كه سهونو از ذهنم بیرون كرده بودم ولی از قلبم….
چهره ی جذابش رو صفحه ی تی وی ظاهر شد و دوباره قلبم شروع كرد به تپیدن .. پاهام میلرزیدن دستمو رو دهنم گذاشتم و برگشتم تو اتاقم درو قفل كردم نشستم رو زمین و تا میتونستم گریه كردم هق هقام بلند و بلندتر میشد واقعا نمیتونستم خودمو كنترل كنم با مشت زدم تو سینم داشتم خفه میشدم…نمیشد…هنوزم عاشقش بودم هنوزم دوسش داشتم گوشامو گرفتم و داد زدم صداش میومد داشت حرف میزد..داشت میگفت من به كسی تجاوز نكردم…
داد زدم:بسههههههههههه خاموشششششش كنیییییییددددددددد…
لی و ژیو با مشت به در میكوبیدن
داد زدم:ولللللللللم كنییییییییید…وللللم كنیییییددددددددد
ژیو:لوهااان چت شد یهو درو باز كننننننن
رفتم جلوی آینه و به چهره ی زیبام نگاه كردم هم بغض كرده بودم هم عصبانی بودم گلدون رو از رو میز برداشتم و كبوندمش به آینه….آینه خورد شد
لی:لوهاااااااااااان…..درو باز كننننننن ترو خداااااا….اینكارو با خودت نكن لوهان…
به دستام نگاه كردم دستم دیگه جا نداشت…بیشتر از ٥ بار خودكشی كرده بودم ولی بازم بچه ها نجاتم داده بودن…چراا؟؟!..چرا سهون اینطوری منو بازی داد؟؟!! من كه عاشقش بودم..من كه دوسش داشتم…دوباره تیكه ای از شیشه رو برداشتم هیچی برام مهم نبود من یه انسانه احمق بودم با وجوده ضربه ای كه سهون بهم وارد كرده بود…هنوزم دوسش داشتم…بهتر بود بمیرم…
خواستم شیشه ی تیز رو بكشم رو دستم كه كریس درو باز كرد و اومد تو
كریس:داری چه غلطییییی میكنییییی؟!!!!!
كریس به زور شیشه رو از دستم گرفت
-ولللللللم كننننننننن…بزاااار بمیرررررررم
كریس دستامو محكم گرفت:آخههه چتههههه!!! لوهان چرا اینجوری شدیییی؟!!!
به پیشونیش زل زدم دلم نمیخواست جز چشمای سهون به چشمای كسه دیگه ای نگاه كنم…
كریس:لوهان…لوهااااان خواهش میكنم بهم بگو چی داره عذابت میده؟؟!! بهم بگووو..بزار كمكت كنیم لوهان…
صورتم عرق كرده بود و میلرزیدم…
-می..میخوام برم پیشه كای..میخوام..باهاش حرف بزنم…
كریس:باشه…باشه..صبح میریم كره…نگران نباش..میریم اونجا پیشه كای…تموم كن این لوس بازیاتو…تمومش كننننننن…برا كی داری خودتو لوس میكنیییی؟؟!! بدبخت هیچكس به فكرت نیستتتتت كارتو درست انجام ندی تو رو هم مثله اون سهونه عوضی پرت میكنن بیرووووون كی میخوای بفهمییییی ؟!!!
آره..كریس درست میگفت…من دیگه سهونی نداشتم كه نوازشم كنه..دیگه سهونی نداشتم كه خودمو براش لوس كنم و اونم فقط بهم لبخند بزنه…من دیگه سهونی ندارم كه بغلم كنه…
-كریس میخوام تنها باشم…خواهش میكنم…
كریس:باشه…باشه فقط دوباره…
-نه…نه كریس قول میدم…كاری نمیكنم…
همه بچه ها با نگرانی رفتن بیرون..نشستم پشته در و گریه كردم…
با دستم موهامو زدم عقب و زیر لب گفتم:س..س..سهوناا…من…باید فراموشت كنم…من میتونم سهوناااا…من میتوننمم.. منم مثله تو كه راحت فراموشم كردی..فراموشت میكنم….
از دید سهون:
روی بخاره شیشه با انگشتم شكل میكشیدم و دوباره پاكش میكردم بارون میبارید قلبم یه جوری بود…حوصله ی هیچ كاری رو نداشتم به سونگ نگاه كردم كه دستاشو تكون میداد و برا خودش بازی میكرد خندم گرفت دراز كشیدم پیشش و صورتمو بهش نزدیك كردم:وروجك نمیخوای بخوابی؟؟
سونگ جیغ زد و دستاشو زد تو صورتم
-منو میزنی؟!! بچه پر رو..هه..سونگی بزرگ شدیاا..فكرشم نمیكردم بتونم از پسش بربیام..هه..
سونگ ٧ ماهش بود نشستن رو یاد گرفته بود حالا هم سعی میكرد چهار دست و پا راه بره..موهای سرش یه كم بلند شده بود خوشبختانه وزنش هم اندازه بود…از شانس بدم سونگ خیلی شكمو بود و خیلی زود گشنه اش میشد و منم تند تند بهش غذا میدادم…
-سونگییی..میزاری بخوابم؟؟ خیلی خسته شدماا..هووم!! میزاری؟
سونگ اخم كرد
-آهان..این یعنی كه نه نمیزارم…خخخ
آروم بغلش كردم و بوسیدمش: دلم گرفته سونگی…كاش دو تا بال داشتم میرفتم میدیدمش هه ببین كارم به كجا رسیده منی كه هر روز فرودگاه بودمو سفر میكردم الان آرزوی دو تا بال رو دارم خخخ
تی وی كوچیكی كه رو میز بود و روشن كردم زدم اخبار هنرمندان همیشه میخواستم ببینم اكسو دارن چیكار میكنن ولی اكسو رو زیاد نشون نمیداد و من پكر میشدم..اكسو به خاطره من ضربه ی سنگینی خورد ولی بعد از یه ماه دوباره سرپا شد…
اكسو ام فردا برا گرفتن جاییزه ی بهترین گروه به كره میان
از شدت هیجان سرم خورد به میله ای كه بالا سرم بود و سرم به شدت درد گرفت
-فردااااا؟؟!!! فردا…ساعت چند؟؟!!! چرا نمیگههه؟!!
یادم اومد اكسو ام همیشه ساعت ٩ میومدن كره… شاید ایندفعه هم همین ساعت بیان!!! از شدت خوشحالی گریه میكردم
-ف.فردا شنبه اس؟؟آره؟؟ میرم و یواشكی میبینمش…چه عیبی داره؟؟ حتی از دور..فقط میخوام ببینم حالش چطوره!!! فقط میخوام ببینم چه جوری شده؟!! موهاش چه رنگیه..چی پوشیده…آآه خدای من خیلی هیجان دارم…با هم میریم … تو هم فرشتمو ببین سونگی اون…اون خیلی خوشگله…
با گریه ی من سونگ هم شروع كرد به گریه كردن بغلش كردم
-گ.گریه نكن سونگی ببخشید دیگه گریه نمیكنم .. باشه؟؟ قول میدم ….گریه نكن…
با دستم اشكامو پاك كردم و خندیدم…
صبح ساعت ٧ پا شدم سریع رفتم كافی نت و فهمیدم اكسو ساعت ٩ شب میان كره تا شب استرس داشتم ساعت ٨ بود كه سریع لباسامو پوشیدم خوشبختانه امروز تعطیل بودم پستونك سونگی رو تو دهنش گذاشتم و رفتم بیرون
ماشین گرفتم و رفتیم فرودگاه
دستام یخ كرده بودن سونگی تو بغلم خواب بود ماسك زدم صورتم تا كسی نشناستم هوادارا كم كم اومدن و فرودگاه شلوغ شد قلبم تو حلقم بود كم كم داشت گریم میگرفت …
ساعت ٩ بود كه دخترا شروع كردن به جیغ زدن اكسو ام داشت میومد آروم از لا به لای جمعیت راه رو باز كردم و جایی پیدا كردم كه بتونم ببینمشون خوشبختانه قدم بلند بود و این كارو برام راحت میكرد…
در باز شد و كریس اومد بیرون چقدر دلم براش تنگ شده بود تیپش عالی بود بعد از اون ژیومین و بعد چن و بعد…..لی و ….بعدشم لوهانه من كه یه بادیگارد دستشو گرفته بود و آروم از بین جمعیت ردش میكرد
چشمام گرد شده بود باورم نمیشد…اون لوهان منه …اون آهو كوچولوی منه…هم میخندیدم…هم گریه میكردم مردم هلم میدادن تا ازشون عكس بندازن به چهره ی غمگینش نگاه كردم لوهان حتی سرشم بالا نمیاورد موهای قهوه ای روشنش به صورته زیباش میومد دلم میخواست محكم بغلش كنم…دلم میخواست صداش بزنم…اشك قطره قطره صورتمو خیس میكرد…
لوهان با قیافه ی گرفته ای سرشو پایین انداخته بود و دست بادیگاردشو محكم گرفته بود
طاقت نیاوردم و صداش كردم:لوهااااااااااااااااان……
Print Friendly, PDF & Email


15 Responses

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *