92 بازدید

ep 53 (آخرین آرزو ) last wish

سلام بچه ها خوبین؟؟اینم قسمته 53

fff (2)

دو زانو نشستم رو زمین و به رو به روم خیره شدم باورم نمیشد من…لوهان رو از دست دادم برای همیشه …..
به حلقه و دسبندش نگاه كردم سرم سنگین شده بود واقعا دلم میخواست بمیرم …چیزی جز مرگ نمیخواستم…
سریع از جام بلند شدم و رفتم تو بیمارستان دوباره خبرنگارا ریختن سرم
آقای اوه شما چرا به خانم كریستال تجاوز كردید؟؟؟
بلند داد زدم:من به كسی تجاوز نكردددددم ولم كنیییییییدددددد……
سریع رفتم تو اتاقه كریستال و درو با حرص باز كردم…كریستال داشت غذا میخورد با دیدنه من لبخنده چندش آوری زد:سلام اوپاا..
به پرستار اشاره كردم:برو بیرون میخوام باهاش حرف بزنم…
پرستار:ببخشید ولی من باید اینجا باشم
داد زدم:برووووو بیررررروووووووووون
پرستار آروم رفت بیرون درو بستم و رفتم سمتش و با حرص گلوشو گرفتم:چی…چی به لوهان گفتییییی!!!! جواب بده وگرنه..با دستای خودم میكشمتتتتت
كریستال صورتش قرمز شد دستامو برداشتم كریستال شروع كرد به سرفه كردن:عوضیییییییی من تازه زایمان كردم نفهم…
-بگو چی به لوهان گفتییییی!!!!
كریستال:همون چیزایی كه باید میفهمید…اون اومد اینجا و منم بهش گفتم ما به تازگی بچه دار شدیم…دروغ گفتم؟؟
قلبم درد میكرد فقط تو اون لحظه دلم میخواست بكشمش
كریستال:تركت كرد آره؟؟؟ ها ها..پسره ی حال به هم زننننننن…یه درصدم دوستت نداشته سهون…واقعا كه..هه
نشستم كفه زمین و گریه كردم مثله دیوونه ها…
كریستال:سهون اون پسرو فراموش كن بیا با هم ازدواج كنیم حداقل به خاطره بچمون سهون
بلند خندیدم:چه فكره بكری…ببین دختره ی حال به هم زززززن من حتی یه ثانیه هم باهات زندگی نمیكنم…حتی یه ثانیهههههه
كریستال اخم كرد:مطمعنی ؟؟ باشه عیبی نداره پس پسرتو خودت بزرگ میكنی
با این حرفش خشك شدم:چیی؟!!
كریستال:آره اوه سهون اگه قراره باهام ازدواج نكنی من مشكلی ندارم پسرت ماله خودت من بزرگش نمیكنم اصلا نگاشم نمیكنم…امیدوارم این بچه اینقدر آزارت بده كه خودت با كله بیای پیشم ….
-باورم نمیشه…تو..تو واقعا شیطانی…
كریستال خندید:نه سهون…من فقط میخوام تو خوشبخت شی…ما با هم زوج خوبی میشیم…سهون ترو خدا فكر كن..
از جام بلند شدم:برام مشكلی نداره خودم اون بچه ی بیچاره رو بزرگ میكنم ولی با هیولایی مثله تو حتی یه ثانیه هم زندگی نمیكنم
كریستال:باشه یه هفته بهت وقت میدم سهون اگه بازم حرفت همین باشه اونوقت بلای بدتری سرت میادددد…
سریع بلند شدم و رفتم بیرون یه ماشین گرفتم و رفتم خوابگاه بچه ها همه با بهت نگام میكردن
سریع رفتم پیشه كای چون اون فقط از عشق منو لوهان خبر داشت
كای:سهوون…تو..تو چیكار كردی..
-جونگین…باور كن من به اون دختر ت.جاوز نكردم…حرفمو باور میكنی؟؟؟
كای:سهون…زندگیتو نابود كردی…
اشكامو پاك كردم:جونگییین…لوهان كجاست؟؟؟ لوهانه من كجاس؟؟
كای سرشو پایین انداخت:اون..اون رفته سهون…
بهت زده به كای نگاه كردم:ك.كجا؟؟
كای:رفت چین…سهون دنبالش نرو…اون دیگه برنمیگرده…
دستمو گذاشتم رو سرم و آروم نشستم رو زمین…..
لوهان رفت و برای همیشه تنهام گذاشت تو وضعیت بدی به سر میبردم كریستال گفت كه باید باهاش ازدواج كنم وقتی با مخالفت من روبه رو شد بهم گفت كه از بچه نگه داری نمیكنه و اونم با خانوادش برای همیشه رفتن ایتالیا من موندم و یه بچه كه حتی بلد نبودم بغلش كنم آروم آروم شایعه ی تجاوز من به كریستال همه جا پخش شد و همه طرفدارای اكسو اصرار داشتن كه منو از گروه بندازن بیرون كمپانی موافقت خودشو اعلام كرد و من از اس ام بیرون انداخته شدم حتی بچه های اكسو هم بهم یه جور دیگه نگاه میكردن بنابراین من شهرتم لوهان خانوادم همه چیمو از دست دادم حتی كریستال كاری كرد كه لی سومان همه ی حسابامو خالی كنه..شاید عذاب بكشم و برگردم…حالا فقط یه بچه برام مونده بود نه خونه ای داشتم كه توش بمونم نه جایی رو داشتم كه برم…یه مقدار پول تو كیف پولم داشتم كه با اون حداقل میتونستم زنده بمونم…با خودم گفتم كاش حداقل یه كم پولمو پس انداز میكردم به جای م.شروب و كیف و حالم…
فقط یه امید داشتم اونم پدر و مادرم بودن شاید كمكم كنن…سریع رفتم خونمون و از دور به خونه نگاه كردم..اشك تو چشمام جمع شد…دلم براشون تنگ شده بود…نمیدونستم با چه رویی تو صورتشون نگاه كنم نشستم زمین و به درخت تكیه دادم
به بچه خیره شدم باورم نمیشد این بچه پسره منه انگشتمو گذاشتم رو لباش دهنشو باز كرد و میخواست انگشتمو بخوره خندیدم:گشنته؟ هووم؟؟
چشماشو باز كرد
-هه…شبیه خودمیاا..
یكم صورتشو جمع كرد و آماده ی گریه كردن شد صورت كوچیك و لطیفشو نوازش كردم:فك نكنم مامان بابام رام بدن….
بغلش كردم و آروم رفتم سمته در و زنگ زدم…
بعد از چند ثانیه مادرم درو باز كرد و از وحشت جیغ كشید
-ما.مامان…
بابام و داداشم اومدن دم در و بهت زده به من خیره شدن
بابام اول به من بعد به بچه ی تو بغلم نگاه كرد و فریاد زد:چطوووور جرات كردی بیای اینجااااااااا؟؟؟؟پسره ی عوضییییییی !!
خانم اوه:هیییس یكم آروم تر
درست مثله بچه ها گریه میكردم:بابا…من..من به كسی ت.جاوز نكردم…به خدا راست میگم…من مست بودم بابا…
ایلهون اومد سمتم و با پوزخند گفت:ببینم ما آخر نفهمیدیم تو گیی یا….لعنت بهت سهون…لعنت بهت
بابا…من…به كسی…
آقای اوه:گمشو از اینجا بروووووووو
بچه شروع كرد به گریه كردن بابام پوزخند زد:هه..خودت چی بودی كه یه بچه هم ساختی…احساسه گناه نمیكنی؟؟ تو یه بچه رو بدبخت كردی…سهون دفعه ی بعد این طرفا ببینمت میكشمتتتتت…بیاین تو شماها زوووود…
ایلهون و بابام رفتن تو فقط مادرم بود كه داشت نگام میكرد..از سرما میلرزیدم مامانم اشك میریخت…دستمو به طرفش دراز كردم:مامان…كمكم..كن..
مادرم میخواست بیاد سمتم كه پدرم كشوندش تو خونه و درو محكم بست
یه ساعت اونجا گریه كردم و التماس كردم كه منو ببخشن ولی هیچكس درو باز نكرد….
دوباره راه افتادم نمیدونستم كجا برم رفتم ساحل بچه شروع كرد به گریه میدونستم گشنشه وقتی گریه میكرد خیلی میترسیدم بدو بدو رفتم و براش یه شیر خریدم مونده بودم چه جوری باید شیرو بدم بخوره خوابوندمش رو شن ها گریش شدید تر شد شیرو باز كردم سرشو گذاشتم تو دهنش شیر ریخت روش و دوباره گریش شدید شد خودمم شروع كردم به گریه كردن كسی اونجا نبود رو به روی دریا وایسادم و فریاد زدم:لووووووووهااااااااااان چرااااااااااااااا!!!…آخهههههه چرااااااااااااا تنهاااام گذاااااششششتییییییی لعنتییییییییییییییییی
نشستم رو شن ها و گلومو با دو دستم گرفتم و گریه كردم….بعد از چند ثانیه گریه ی بچه قطع شد.. تعجب كردم و برگشتم …
زنه جوونی رو شنا نشسته بود و یه كالسكه كنارش بود كه یه بچه ی بانمك توش بود زن بهم لبخند زد:پسر جون چرا میخوای مشكلاتتو با داد و هوار حل كنی؟ شیر دادن به یه بچه ی كوچیك كه سخت نیست بیا بشین من یادت بدم
آروم رفتم نشستم رو به روش
زن:اسم من یولاس تو رو هم میشناسم سهونی درسته؟عضو اكسو!!
سرمو پایین انداختم:بودم..دیگه نیستم…
یولا:من بابت اتفاقایی كه برات افتاده متاسفم
یولا بچه رو بلند كرد و خوابوند رو پاش
شیر رو تو شیشه ی شیر ریخت و درشو بست شیشه رو آروم تو دهن بچه گذاشت و اونم با گرسنگی شدید شروع كرد به خوردن باورم نمیشد شاید این زن فرشته بود..
یولا:دیدی سخت نبود
-من..من واقعا ممنونم
یولا:تو بابای جوونی هستی باید یاد بگیری یا حتی به نظره من باید ازدواج كنی تو واقعا جذابی خیلی ها آرزوشونه كه باهات باشن
خندیدم:نه…خودم یه جوری بزرگش میكنم..
یولا: هیچكدوم از اعضای اكسو كمكت نكردن؟؟
-اونا نمیدونن..من كجام..
یولا:اونا كمكت میكنن
سرمو انداختم پایین…
یولا:نگران نباش بچه داری یه كم سخته ولی اگه یاد بگیری حله…
-من حتی بلد نیستم این بچه رو بغل كنم…
یولا:این بچه..بچته!! باهاش خوب باش…دوستش داشته باش…اصلا براش اسم انتخاب كردی؟
-اسم؟؟ نه…
یولا خندید:یه اسمه خوشگل براش انتخاب كن و یه لیست مینویسم اینارو بخر بچه به اینا نیاز داره
لیست رو ازش گرفتم تشكر كردم و باهاش خداحافظی كردم
بچه رو بغل كردم خوابیده بود پتو رو پیچیدم دورش كه سرما نخوره…یه ساعت اونجا بودم و به خورشید نگاه میكردم..دلم میخواست غروبو ببینم…دلم میخواست آرزو كنم..شاید برگرده…
بلاخره خورشید داشت غروب میكرد..چشمامو بستم و آرزو كردم:لوهان..برگرد…برگرد خواهش میكنم…من بدونه تو میمیرم…من نمیتونم بدونه تو زندگی كنم…
با دستم اشكامو پاك كردم…بعد از چند دقیقه گوشیم زنگ زد دارو ندارم فقط این گوشی بود…
-الو
جونی:الو سهون منم لی جون
-وااای جونی خوبی؟
جونی:آره سهون قضیتو شنیدم واقعا ناراحت شدم الان كجایی؟
-من…من ساحلم
جونی:میخوای بری خونه ی من؟
-نه..نه ممنون
جونی:برو دیگه ببین من یه هفته اس آمریكام هفته دیگه میام تو برو خونه ی من هر موقع كار پیدا كردی برو باشه،؟؟نبینم تو خیایون ول بچرخی اونم با یه بچه ی كوچیك
-ام..باشه ازت ممنونم جونی…
شاد و خندون بچه رو بغل كردم و رفتم خونه لی جون همونجایی كه كریستال توش چهار ماه زندگی كرد…
بچه رو گذاشتم رو مبل و رفتم و یه دوش گرفتم و سریع برگشتم رو مبل لم دادم و بچه رو گذاشتم رو شكمم و چشمامو بستم بچه زور میداد چشمامو باز كردم و دیدم صورتش قرمز شده خندیدم:هووووی داری چه غلطی میكنی؟؟
بغلش كردمو رو سینم گذاشتمش سرشو تو گردنم كرد سره كوچیكشو نوازش كردم و اولین بوسمو بهش زدم..اولین بوسه ی پدرانم …تازه احساس كردم كه مال منه…تازه احساس كردم منم یه پدرم…. حس خوبی بود یه حسه جدید و قشنگ…
-هی كوچولو میخوام یه اسم برات بزارم دوست داری اسمت چی باشه؟هووم؟
یاده لوهان افتادم و رفتم تو خاطراتم ……
یادم میاد
با هم تو صاحل نشسته بودیم…نسیمه خنك موهامونو نوازش میكرد..لوهان سرشو رو شونم گذاشته بود و به دریا نگاه میكرد:سهوناا
-جون دلم
لوهان:یه چیزی همیشه ذهنمو مشغول كرده…
موهاشو بوسیدم:چی عشقم؟؟
لوهان:اگه ازدواج كنیم بچه از كجا بیاریم؟
-میریم میخریم از بقالی سره كوچه خخخخ
لوهان:ها ها بامزهههه…نمكدووووون…اییششش
بلند خندیدم:پس تو اینجا چی هستی؟
لوهان چپ چپ نگام كرد:میزنم تو سرتااا…
خندیدم:از پرورشگاه..اصلا بچه میخوایم چیكار؟؟؟
لوهان:من دوست دارم یه بچه هم داشته باشیم جفتمونم بابا شدنو تجربه كنیم
-اووووم…خوبه…
لوهان:آره خوبه…پسر باشه یا دختر؟
-تو چی دوست داری؟
لوهان با لبخند شیرینش نگام كرد:من پسر دوس دارم
-پسر؟؟اونوقت اسمشو چی میزاری؟
لوهان:اسمش؟؟…اووووم…اسمشو میزارم سونگ به اسم تو هم میاد نه؟
-هه..كجای این اسم به من میاد؟؟ اسمش كوتاه نیست؟
لوهان اخم كرد:نخیرم هیچم كوتاه نیست..خیلم بهت میاااااد…
-نمیاداا
لوهان:یاااااااا…
خندیدم:باشه..باشه عشقم ناراحت نشو خخخخ
لوهان بغلم كرد: ولی تو باید منو بیشتر دوست داشته باشیااا
-هه..مگه امكان داره یكی پیدا شه..اونوقت من اونو به آهو كوچولوم ترجیح بدم….
لوهان سرشو رو شونم گذاشت و خندید: نه..امكان نداره……
به خودم اومدم و اشك تو چشمام جمع شد چقدر دلم براش تنگ شده بود دلم میخواست برا یه بارم كه شده دوباره ببینمش…میترسیدم به خاطره دروغای كریستال عذاب بكشه…میترسیدم گریه كنه..میترسیدم هزارتا كاره دیگه بكنه…آه كشیدم و به بچه نگاه كردم…
-هیی پسر منو ببین اسمت رو انتخاب كردم اسمت میشه… سونگ ولی من سونگی صدات میكنم چطوره؟دوس داری؟
سونگ چشماش باز بود
دستمو گذاشتم رو لپش:به خودم رفتیاا…بابا یه خورده بخند…احححح
سونگ همچنان اخم كرده بود
خندیدم و دستای كوچولوشو تو دستم گرفتم و با بغض گفتم:سونگی…دلم لوهانمو میخواد …. دلم برا صداش برا خنده هاش برا حرف زدنش برا همه چیش تنگ شده
سونگی سرشو رو سینم گذاشته بود صورت كوچیكشو نوازش كردم و آه كشیدم…
فتوشاپو حال کنیذاوخیییییییی بچه پیشیم
ساعت ٥ صبح بود كه از خواب بیدار شدم داشتم صبحونه میخوردم كه چشمم افتاد به یه سری بسته تو اتاق خواب..رفتم اتاق خواب و بسته ها رو باز كردم و از خوشحالی هوار زدمم … كریستال وقتی اینجا بود از اینترنت یه سری خرت و پرت بچه رو سفارش داده بود ٤ دست لباس و یه شیشه شیر و پستونك و یه وسیله كه نمیدونستم چیه رو كارتونشو نگاه كردم و قضیه رو گرفتم یه چیزی مثله كوله پشتی بود… لباسامو پوشیدم اونم بستم به خودم و سونگی رو گذاشتم توش خوشحال بودم از اینكه حداقل بغلش نمیكنم…لباسارو تو یه كوله پشتی گذاشتم ..درو قفل كردم و رفتم بیرون دنبال كار…
دو ساعت تو خیابونا پرسه میزدم هیچكس كار بهم نمیداد فقط هم به خاطره بچه…همیشه تو زندگیم خوشحال و پولدار بودم..همیشه راحت زندگی كردم اما الان…احساس میكنم بدبخت ترین آدمه رو زمینم…هر جا میرفتم همه به خاطره اكسو میشناختنم و بهم كلی فحش میدادن و حتی چند باری هم پوسته میوه روم پرت كردن..ولی هیچكدومه اینا برام مهم نبود…فقط میخواستم كار پیدا كنم و از این وضعیته وحشتناك بیام بیرون…
-آجوشی من ٢٠ سالمه ولی همه كاری بلدم به خدا راست میگم ترو خدا اجازه بدید كار كنم خواهش میكنم من….
مرد سرم داد زد:چرا حالیت نیست پسر جون تو بچه داری من چه جوری تو رو قبول كنم؟ها؟
-من..من قول میدم این بچه مزاحم كارم نمیشه باور كنید
مرد خندید:اون موقع كه رو تخت بودی باید فكره این چیزارو میكردی..تو آبروی هر چی آدم معروف بود رو بردییی…
هركار كردم قبول نكرد رفتم بار دلم برا رقص و خوندن تنگ شده بود چندتا دختر نگام كردن و برام بوس فرستادن بدونه اینكه بهشون توجه كنم رفتم پیشه مدیره بار و منتظر موندم…همون دو تا دختر بهم نزدیك شدن و دستشونو كشیدن رو پشتم
دختر:سلام خوشتیپ…
بهشون نگاه كردم و پوزخند زدم واقعا منو یاده كریستال مینداختن و حالمو به هم میزدن
دختر:خوشتیپ میخوای برات شراب بریزم؟؟
-برو اونور..
دختر خندید:چه بی اعصاب هه هه
بلاخره مدیر اومد
سلام میشه اینجا بهم كار بدین؟هر كاری باشه میكنم…
مرد خندید:تو سهونی؟؟همون سهون كه هیچكسو تحویل نمیگرفت الان داره دنبال كار میگرده؟؟ هی روزگار
سرمو انداختم پایین
مرد خندید:ببینم چه استعدادایی داری؟بلدی گیتار بزنی؟
آ..آرهههه بلددددم هم گیتار بلدم هم پیانو..
مرد:خوبه قیافتم كه دختركشه یه آدرس بهت میدم آدرس یه رستورانه معروفه اونجا میتونی كارتو شروع كنی مدیره اونجا برادره منه.. از داداشم میخوام بهت كار بده..
ذوق كردم:و..واقعااا؟؟ خ.خب من باید چیكار كنم اونجا؟
مرد:باید پیانو بزنی حالا چه مدلیشو بهت میگن اونجا… بیا اینم كارتشه بگیر برو فقط دلم به حال این بچه ی بی گناه سوخت وگرنه من به خاطره كسی اینكارو نمیكنم
تعظیم بزرگی كردم و با خوشحالی از در بیرون رفتم…..

Print Friendly, PDF & Email


19 Responses

  1. سلام عزیزم…..سمیرا جون این فیک ت عالیه …. امروز از صبح من سر این فیک م این قسمت رو که خوندم….واقعا احساس کردم یکی داره قلبم رو فشار مید . … خیلی دلم واسه هونهان سوخت…..واقعا با این قسمت قلبم فشرده شد…..خیلی خوب مینویسی عزیزم ببخش که تو همه ی پارت ها نظر نزاشتم از بس شوق و ذوق داشتم ادامه رو بخونم اینجوری شد. .بازم ممنون????

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *