57 بازدید

ep 52 (آخرین آرزو ) last wish

سلام بچه ها اینم قسمته 52 هر کی این قسمت گریه کنه معلوم میشه داستانم داستانه موفقیه

fff (2)

دلم شور میزد یعنی سهون با این عجله كجا میره تقریبا ده دقیقه تو راه بودیم تا اینكه ماشینی كه سهون توش بود جلوی یه بیمارستان نگه داشت یكم نگران شدم نكنه اتفاقی برا خانواده اش افتاده با همین افكار از ماشین پیاده شدم و آروم رفتم دنبالش سهون رفت و با یه پرستار صحبت كرد و رفت طبقه ی بالا فضولیم گل كرد رفتم سمت همون پرستار
-سلام خانم
پرستار:سلام 
-ببخشید این پسره جوون كه الان باهاتون صحبت كرد میشه بدونم برا چی اومده بیمارستان؟؟
پرستار:شما؟؟
-من..من دوستش هستم 
پرستار:آها..اون آقا امروز بچش داره به دنیا میاد 
خندم گرفت:نه نه همین كه الان قبل من باهاتون حرف زدو میگم 
پرستار ابروهاشو بالا انداخت:خب همونو میگم دیگه برو بهش تبریك بگو داره پدر میشه
 
لبخندم محو شد..چشمام از تعجب گرد شده بود..
-هه..مگه میشه؟؟حتما..حتما اشتباه میكنین..
پرستار:نه آقا..3 ساعت دیگه میتونی بری ملاقاتش..
فشارم افتاد پایین دستمو لبه ی میز گذاشتم تا نیفتم به زور خودمو به یه صندلی رسوندم و روش نشستم باورم نمیشد…نه..این امكان نداره…سهون…سهون..اینطوری منو بازی داده باشه…حس نفرت وحشتناكی تمام وجودمو پر كرد دستمو رو گلوم گذاشتم احساس میكردم نفسم بالا نمیاد دوباره رفتم پیشه همون پرستار 
-خانم…میشه یه خواهشی كنم؟؟
پرستار:بله 
-من میخوام دوست دختره دوستمو ببینم البته…البته یواشكی…نمیخوام دوستم بفهمه …خواهش میكنم…باید..باید باهاش حرف بزنم
پرستار خندید:الان داره زایمان میكنه بعد از ٣ ساعت میتونی ببینیش 
كیفه پولمو دراوردم و گذاشتم تو دستش:پس من اینجا میشینم تا بهم خبر بدی…
پرستار به پولا نگاه كرد:اووو..باشههه
 
از دید سهون:
 
قلبم تو دهنم بود دستام به وضوح میلرزید بلاخره كریستالو دیدم كه داشت از درد فریاد میزد و دكتر هم داشت معاینه اش میكرد..تختشو دیدم كه خونی شده بود از ترسم افتادم رو زمین و نفس نفس زدم…پرستار اومد سمتم:خوبی؟؟
سرمو تكون دادم..
پرستار:نگران نباش الان میبرنش
صدای جیغش اذیتم میكرد یه گوشه نشستم و دستامو رو گوشم گذاشتم و اشك ریختم…دلم براش میسوخت..میترسیدم بمیره..
بلاخره بعد از ١ ساعت صدای جیغ و گریه قطع شد..سالن سكوت بود تا اینكه صدای گریه ی بچه رو شنیدم…دستامو آروم از رو گوشم برداشتم…قلبم تند میزد…با دستای لرزونم عرقه رو پیشونیمو پاك كردم…
پرستار اومد سمتم و به چهره ی وحشتزده ام خندید:وای چه بابای ضعیفی…هه هه..حاله هر دوشون خوبه…هم پسر كوچولوت هم مامانش هر دو حالشون خوبه…
همچنان میلرزیدم پرستار دستمو گرفت و بلندم كرد:خوبی؟؟
-آ..آره…
پرستار:خب باید منتظر باشی تا مادرش یكم به خودش بیاد اونوقت میتونی ببینیش…
سرمو تكون دادم و رفتم پایین…
 
از دید لوهان:
 
درست 2 ساعت بود كه اونجا نشسته بودم باورم نمیشد..حالم خیلی بد بود اشكام تمومی نداشت..دلم میخواست ماسكمو دربیارم..ولی نمیشد…بلاخره بعده ٢ساعت پرستار بهم اشاره كرد تا دنبالش برم…
سریع رفتم دنبالش 
پرستار:فقط ٢٠ دقیقه باشه؟؟ زود بیایاا..
سرمو تكون دادم خیلی دوست داشتم بدونم این دختر كیه كه سهون ازش بچه دارم شده و اونو به من ترجیح داده…
درو باز كردم و چشمام گرد شد…رفتم عقب و خوردم به دیوار…اینی كه رو تخت خوابیده بود كریستال بود…
ماسكمو برداشتم درو بستم و آروم رفتم سمتش كریستال بی حال رو تخت خوابیده بود به دستش و پاهاش سرم وصل بود لباش رنگ نداشت موهای سیاهش رو بالشتش پخش شده بود…اشك تو چشمام جمع شد تا حالا كریستالو در این حد بدبخت ندیده بودم..
رفتم نشستم رو صندلی و بهش نگاه كردم
كریستال آروم چشماشو باز كرد و نگام كرد
نفس عمیقی كشیدم:س.سلام 
كریستال خیلی آروم گفت:لو..لوها..ن
-خوبی؟؟زایمان سختی داشتی مگه نه؟؟
كریستال:تو…تو از كجا فهمیدی؟!
خندیدم و اشكامو پاك كردم:ما..اینیم دیگه..هه..
كریستال:لوهان…سهون بهت..خیانت كرد…
سرمو تكون دادم و با بغض گفتم:آره…میدونم..
كریستال:اون…اون منو دوست داره…
-ا.اینم میدونم…
كریستال:خیلی..وقت بود میخواستیم بهت بگیم…سهون میگفت هنوز وقتش نشده…اون شب فقط داشتیم فیلم بازی میكردیم لوهان ما با هم لحظاته شیرینی رو داشتیم..
اشكام رو گونه هام میریخت:هه..من..اصلا متوجه نشدم…
كریستال خندید:من..بهت..گفته بودم…دست از..سرش بردار…ولی تو…گوش..نكردی..
سرمو تكون دادم و خندیدم:من..تو این مدت…فقط..یه موجوده اضافه تو زندگیش بودم..
كریستال:لوهان…گریه نكن…بهتره تو هم..فراموشش كنی..
-سعیمو میكنم…سعیمو میكنم…
كریستال لبخند زد: بچمون پسره لوهان…من هنوز ندیدمش ولی میگن خیلی خوشگله…
آه بلندی كشیدم:واقعا؟؟ خب..خب جفتتونم..خوشگلین…
واقعا حالم بد بود احساس میكردم قلبم تیكه تیكه شده…
كریستال:لوهان میخوام كاری كنم سهون فقط به خودم وابسته باشه…میخوام كاری كنم همه ی دارو ندارشو از دست بده تا فقط به خاطره یه مشت برنج بهم التماس كنه..
چشمام گرد شد:چییی؟!! 
كریستال:اون فقط باید ماله من باشه..
اشك تو چشمام جمع شد:آ.آخه چرا؟!! اون كه..تو رو دوست داره!!
كریستال:میدونم..این فقط برای اینه كه از پیشم جایی نره..
كریستال گوشیشو برداشت و شماره گرفت:شروع كنید..
 
از دید سهون:
 
هزینه رو دادم و برگشتم بالا 
پرستار:خب حال مادر و بچه خوبه فقط بچه یه مشكل كوچیك داره باید ٣ روز تو دستگاه بمونه 
-چه..مشكلی؟؟
پرستار خندید:نگران نباش چیزی نیست بیا ببرمت ببینیش 
آروم پشتش راه افتادم رفتیم تو یه سالن باریك كه منو یاد آكواریوم مینداخت قلبم داشت از سینم میزد بیرون حالم اصلا خوب نبود دست و پام یخ كرده بود
پرستار متوقف شد:خب اینم كوچولوی شما ٥ دقیقه نگاش كن بعد بیا بیرون 
سرمو تكون دادم پرستار خنده ای كرد و رفت بیرون 
گلوم خشك شده بود پاهام رمقی نداشت كه بخوام برم جلو
یكم دستامو به موهام كشیدم و آروم به شیشه نزدیك شدم  و بلاخره دیدمش.. چشمام گرد شد…تو دستگاه پسره كوچولویی خوابیده بود…اینقدر كوچیك بود كه خیلی راحت تو پوشكی كه بهش بسته بودن جا میشد دستمو رو شیشه گذاشتم و نگاش كردم پوست سفیدی داشت و قیافش خیلی شبیه من بود خندم گرفت و خندم به گریه تبدیل شد…تند تند نفس میكشید…به دستای كوچولوش نگاه كردم…چقدر دلم میخواست به لوهان نشونش بدم …. پنج دقیقم تموم شد و رفتم طبقه ی پایین و با صحنه ی وحشتناكی رو به رو شدم كلی خبرنگار ریختن سرم 
آقای اوه سهون امروز شما بچه دار شدید؟؟این حقیقت داره؟
آقای اوه درسته كه شما به آیدل معروف كریستال تجاوز كردید؟؟
آقای اوه سهون چه توضیحی در این مورد دارین؟؟
دنیا دور سرم میچرخید…كاملا بین خبرنگارا گیر افتاده بودم… بین اون همه جمعیت چشمم خورد به لوهان كه خیره بهم نگاه میكرد قلبم لرزید…لوهان بغض كرد و رفت…خبرنگارارو كنار زدم و رفتم بیرون بیمارستان لوهان داشت سوار ماشین میشد دستشو گرفتم برگشت نگام كرد
 
-ل.لوهان… 
لوهان با نفرت بهم نگاه میكرد: سهون…خیلی پستی…خیلی… ولم كن میخوام برم 
نزاشتم بره محكم دستشو گرفته بودم:لوهان فقط یه دقیقه به حرفام گوش بده بعد برو 
لوهان:ولم كن وگرنه داد میزنم … اوه سهون من دیگه نمیشناسمت تو از این لحظه به بعد دیگه برام هیچی نیستی هیچییییی…
دستام میلرزید:ل..لوهان پس…عشقمون چی میشه؟؟
لوهان پوزخند زد:عشق…كدوم عشق!! عشقی كه همش توش دروغه از اون لحظه ای كه تو حمام برای اولین بار بهم گفتی دوسم داری تا الااان…تو..تو منو بازی دادی چرااااا؟؟؟ 
-لوهان من…من بازیت ندادم…كی همچین حرفی بهت زده؟؟
لوهان سرشو تكون داد:بازیم دادی … چون منم مثل خودت پسرم…هیچوقت نمیبخشمت
دستشو محكم گرفتم:نه نه بزار برات توضیح بدم..
لوهان بغض كرد:سهون فراموشم كن…دیگه حتی..حتی یه لحظه هم نمیخوام بهت فكر كنم…فقط برای خودم متاسفم میدونی چرا؟؟
لوهان اشك میریخت و حرف میزد: برا اینكه…بهت اعتماد كردم…اجازه دادم توی آشغال… هر كاری كه دوست داشتی با جسم و روحم بكنی…حالم…حالم ازت به هم میخوره 
-لوهان بزار بهت بگم اینطوری كه تو فكر میكنی نیست عشقم…فقط ٢ دقیقه به حرفم گوش بده…
لوهان:ششش به اندازه ی كافی دیدم.. نمیخوام توضیح بدی از این لحظه به بعد من دیگه نمیشناسمت اوه سهون…میتونی..با خیاله راحت زندگیتو بكنی.. 
 
حلقشو به همراه دستبندی كه بهش داده بودم رو دراورد و انداخت جلو پام و دویید و ازم دور شد……
 

 

Print Friendly, PDF & Email


17 Responses

  1. چرا اینجوری شد اخیی سهونی گناه داره دلم براش میسوزه
    بدبختانه داشتم یه اهنگ غمگین گو :chick: ش میدادم وفیک میخوندم واشک میریختم یعنی کلی داغون شدم 😥 😥

  2. آييييييييييييييييييي قلبم تير ميكشه شديييييييد/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    آخه يعني چييييي؟ كريستال به سهون به نظرم ريپ كرده بود نه سهون به كريستال /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    بي نظير بود عزيزم فقط يه سؤال
    اين عكس حركتي لوهان كه توي شبكه ام بي سي اچ ديه چيه؟؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *