95 بازدید

EP 52 (شکست) BREAK

سلام دوستای گلم اینم قسمت 52 فیکمون امیدوارم لذت ببرین

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این چهار فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

1tdekntw528johiauwra EP 51 (شکست) BREAKً

چشمامو آروم باز كردم…همه جارو تار ميديدم…من كجا بودم! هر جا كه بودم گرم بود ديگه از اون سرماي وحشتناك خبري نبود….چشمامو روهم فشار دادم و دوباره بازشون كردم و صورته يه زنو ديدم كه روم خم شده
زن:به هوش اومدي؟
به زور دهنمو باز كردم:من…من كجام؟!
زن:بيمارستان…
-بي..بيمارستان؟! چرا؟!
پرستار:ديشب تصادف كردي با يه ماشين وضعت خيلي خراب بود
آه كشيدم
پرستار:فرار كرده بودي؟
-ا.از كي؟!
پرستار:كيشو بايد خودت بگي
-نه…فقط…جايي رو نداشتم كه برم
پرستار:پات پيچ خورده بود و يكي از دنده هاتم خيلي وقته مشكل داره چرا نيومدي درمانش كني؟!
-دنده ام؟!
پرستار:امروزو استراحت ميكني فردا مرخص ميشي خوشبختانه تصادف سختي نداشتي
-ا.اما با كي تصادف كردم؟!
پرستار:الان مياد منتظر باش…
خوشحال بودم كه تو بيمارستانم و سهون نميتونه پيدام كنه…
راحت سرمو رو بالشتم گذاشتم حتما هركي كه باهام تصادف كرده بود بايد يه پولي هم بهم ميداد…
موهامو يكم به هم ريختم كه مثلا نشون بدم حالم خيلي بده
در باز شد خودمو به خواب زد يه نفر نشست رو صندلي كنار تختم…
چشمامو آروم باز كردم و از تعجب داد كوتاهي كشيدم…
بيون بكهيون با قيافه ي ترسناكي بهم زل زده بود بعد از يه سال و نيم قيافش اصلا عوض نشده بود
اصلا چيزي براي گفتن نداشتم زبونم بند اومده بود…نه امكان نداشت آخه چرا بين اينهمه آدم….
-تو…اينجا چيكار ميكني؟
بكهيون:اومدم قبرتو بكنم پسره ي نكبت
تعجب كردم..
بك:عوضي چطور جرات ميكني خودتو بندازي زير ماشين من؟!!!
من…من از قصد اينكارو نكردم…
بكي خنديد:لابد تو از اون آدماي خل و چلي كه اينجوري از مردم پول ميگيري
نه…من همچين آدمي نيستممم
بكي:خفه شو پسره ي عوضي كه منو از كار و زندگيم انداختي
پوزخند زدم:تو هميشه كه تو اون پاركه ميشيني
بكهيون بلند شد و يقمو گرفت:لال ميشي يا لباتو بدوزم به هم؟!!
شكمم به شدت درد گرفت:آآه…
بكهيون يقمو ول كرد:خب بدبخت من كه بهت گفتم بيا خونه ي من دو بار باهام باش من بهت دوبرابر ميدم…
بغض كردم:من…اينكاره نيستم
بكي:باشه باور كردم…گريه نكن كوچولو حالا چقدر بدم دس از سرم برداري؟!
-من چيزي نميخوام
بكي:من ديشب بهت زدم بايد خسارتشو بدم حالا چقدر ميشه؟!
-من چيزي نميخوام فقط برو
بكي: پس رضايت بده من برم پي كارم
-باشه
بكي: پوله دوا درمونتم دادم فعلا…
بكهيون رفت بيرون و درو بست
واقعا نميدونستم قراره چيكار كنم كجا برم من كه كسي رو نداشتم…
به پام نگاه كردم ياد ديشب افتادم و لرزيدم…از سهون ميترسيدم حتي از اسمش…
شب شد همش تو فكر سهون بودم ميترسيدم درو باز كنه و منو از اينجا ببره…پتو رو تا سرم بالا كشيدم بدنم ميلرزيد سعي كردم آروم باشم اما نميشد…

صبح

پرستار:آقاي لو بيدار شيد مرخصيد
با بي ميلي از جام بلند شدم
پرستار:ما معاينت كرديم خوشبختانه مشكلي نداري فقط پاتو كه بستيم قرصاتو مرتب طبق گفته ي پزشك ميخوري تا خوب شي هزينه ي كل بيمارستانم آقاي بيون پرداخت كردن
-ا.الان كجاس؟!
پرستار:منتظره تا شما رضايت بديد
سريع پيرهنه سفيدمو پوشيدم و دكمه هاشو بستم با شلوار جين
-ببخشيد
پرستار:چيزي شده؟
-ميتونم اين دمپايي ها رو با خودم ببرم؟! آخه كفش ندارم
پرستار:مشكلي نداره
لباسامو تو يه چيزي پيچيدم و آروم رفتم بيرون و بكهيون رو ديدم كه رو صندلي بيمارستان نشسته بود رفتم رو به روش وايسادم
-سلام
بكي سرشو بلند كرد:سلام عرض شد…دنبالم بيا اين رضايتو بده من برم پي زندگيم
-آآ…يه چيزي
بكي:هوووم
-اگه رضايت ندم چي ميشه؟!
بكي اخم كرد:هيچي سرتو ميزنم
خيلي عجيب بود همون لحظه تصميم گرفتم خودمو به اين پسر بچسبونم شايد حداقل منو براي يه روز تو خونش نگه داره
بكي:را بيفت ديگه
خودمو به موش مردگي زدم:آخه پام درد ميكنه
بكي:منم سرم درد ميكنه
با آسانسور رفتيم پايين و پيش پليس…
رضايت دادم چون چاره اي نبود
بكهيون يقه ي پالتوشو درست كرد و به من كه مثل ابله ها لباسامو تو بغلم گرفته بودم و بهش زل زده بودم گفت:بگير اينم قرص هات كه از داروخونه گرفتمشون…برگرد خونتون
-من…من جايي رو ندارم كه برم
بكي بهت زده بهم خيره شد:قديم از كلاست برميگشتي كجا ميرفتي؟الانم برو همونجا…
گوشه ي كتشو گرفتم:ميشه…منم با خودت ببري؟
بكهيون بلند خنديد:كجا ببرمت كوچولو؟!
-هر..هرجايي كه ميري فقط…يه روز…بعدش ميرم و يه جايي رو پيدا ميكنم…
بكي دستمو گرفت از خودش دور كرد:برو پسرجون اون موقع داغ بودم زرزر زياد كردم فك نكن ما اينكاره ايم…
-نه من…همچين فكري نكردم
بكهيون بهم چشمك زد:باي باي
چاره اي نداشتم چون تو اين سرما نميتونستم زياد بمونم…
دنبالش راه افتادم هرجا كه ميرفت منم پشت سرش با پاي داغونم ميرفتم…
پاهام يخ زده بود تو شيشه ي مغازه به قيافه ي داغونم خيره شدم…برف رو موهاي طلاييم نشسته بود و سفيدشون كرده بود…
بكهيون تو برف ها قدم ميزد انگار اونم مثله من هدفي تو زندگيش نداشت و اين مسير براش بي انتها بود….
پاهام حس حركت نداشت اما نبايد گمش ميكردم…وسط راه دو تا پسر بچه افتادن به جونم و تا ميتونستن روم گوله هاي برف پرتاب ميكردن…
بچه:هههههههه اينو ببين با دمپايي اومده بيرون خخخخخخخ
چيزي نگفتم سهون تو اين دو سال باهام كاري كرده بود كه حتي جلوي بچه ها هم سرمى نميتونستم بلند كنم
بكهيون برگشت و بهت زده به من كه وسط بچه ها گير افتاده بودم خيره شد
حتي نميتونستم از خودم دورشون كنم دستام ميلرزيد لباسامو محكم تو بغلم فشار دادم…گوله هاي برف تو صورتم و سرم ميخورد
بكهيون سريع اومد سمتم و به بچه ها اخم كرد:برين خونه هاتون ببينم پدرسگا…برين ببينم
بچه ها سريع از اونجا فرار كردن…اشكام رو گونه هاي يخ زده ام ميريخت نميخواستم اينجوري غرورمو بشكنم اما چاره اي نداشتم….
بكهيون به من خيره شد:تو…تو چرا تا اينجا دنباله من اومدي؟!!
چشمامو رو هم فشار دادم و اشك ريختم از سرما باهام ناي حركت نداشت
بكهيون:برگرد خونت بچه
بازم دنبالش راه افتادم
بكي برگشت:مگه نگفتم برو…دنباله من نيااااا
-من…من جايي رو…ندارم…
بكي:به من چه…به من چه ربطي داره؟!! من فقط باهات تصادف كردم همه ي پولتم دادم حالا هري…
بكهيون رفت و من مثله يه بچه دنبالش ميرفتم
بكي برگشت و سرم داد زد:دنبالم نيااااااااا
-ه.هرجا بري دنبالت ميام….
بكي اخم كرد:چرا اونوقت؟!
بغض كردم: كمكم كن…خواهش ميكنم!! من…جايي رو ندارم برم…
بكي:ببينم من حتي رفيقتم نيستم كه اومدي ازم كمك ميخواي…من آدمه خطرناكيم ازم دور شو
-ك.كمكم كن…به خدا…هر…هر كاري بخواي ميكنم…فقط منو يه جا…قايم كن…خواهش ميكنم
بكهيون به پاهاي لختم نگاه كرد و آه كشيد:چه كاري مثلا ميتوني انجام بدي؟!
-هر كاري …بخواي….
بكهيون پوزخند زد:اونوقت چرا بايد قايمت كنم؟!
-چون…چون يه رواني دنبالمه
بكي بلند خنديد:من اخساس ميكنم خودت روانيي برو شردرست نكن
بكهيون رفت و رسيد به يه كوچه و جلوي در متوقف شد و بدونه اينكه بهم نگاه كنه رفت داخل و درو بست
رو پله نشستم و سرمو به ديوار تكيه دادم واقعا داشتم يخ ميزدم پاهامو تو خودم جمع كردم
نزديك به نيم ساعت اونجا نشسته بودم تا اينكه در باز شد و بكهيون به همراه يه پسر قد بلند و برنزه بيرون اومد
پسر فوق العاده خوشتيپ بود موهاي قهوه ايشو رو به بالا درست كرده بود و كاپشنه قرمز تنگ با يه جين كمرنگ تنش بود و سيگار هم ميكشيد
پسر بهت زده بهم نگاه ميكرد سرمو پايين انداختم
بسر:بك اين جوجه كيه جلو درتون؟!
بكهيون:اون مهم ني…ببين جونگين به اون اسكل ميگي سروقت بياد اينقدر نكاره مارو
پسري كه اسمش جونگين بود گفت:بك مگه اون خرو نميشناسي هميشه اينجوريه
بكهيون:باشه برو ديگه فردا ميبينمت
جونگين رو به روم نشست:اوووف چه جوجه ي خوشملي ام هس هههه…
همه جام از سرما ميلرزيد يه نيم نگاه به چشماي مشكيش انداختم
جونگين از جاش بلند شد:به پليس بگو بياد اينو جمع كنه از اينجا خخخخخ
بكهيون خنديد:حتماااا
جونگين:فعلا باي
دلپيچه گرفته بودم حالم به هم خورد و كلي رو برفا بالا آوردم
بكهيون سرشو تكون داد:چرا جلو دره من داري بالا مياري عوضييييي؟؟!!
سرمو به ديوار تكيه دادم حالم واقعا بد بود:سردمه…
بكهيون رو به روم نشست:لعنت بهت كه خودتو انداختي جلو ماشين من
سرفه كردم و به زور چشمامو باز كردم:بزار…حداقل همينجا بشينم….
بكهيون:هوووووووف….پاشو بيا تو خودتو ميزون كن بعد بزن به چاك ……………

Print Friendly, PDF & Email


134 دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *