ep 51 (آخرین آرزو ) last wish

بهلههههه اینم قسمته 51

fff (2)

صبح زود از خواب بیدار شدم لوهان هنوز خواب بود خیالم راحت شد بغلش کردم و محکم به خودم چسبوندمش لوهان آروم چشماشو باز کرد و نگام کرد
-سلام عشقم بیدار شدی؟
لوهان بدون اینکه چیزی بگه روشو برگردوند
موهاشو نوازش کردم:لوهان باهام قهر نکن میفتم میمیرم اونوقت بی سهون میشیاااا
لوهان:خوابم میاد
-عزیزم هنوز بابت اون سیلی باهام قهری؟!
لوهان جواب نداد
-لوهانم…عشقم…جوابمو نمیدی؟
لوهان:من..به خاطره اون سیلی ناراحت نیستم…تو بهم نگفتی شبو کجا بودی…
آه کشیدم:من..یکم این روزا درگیرم..یه کم اعصابم خورد بود رفتم قدم بزنم
لوهان:داری بهم دروغ میگی سهون..
دستمو گذاشتم رو سینه اش:دروغم کجا بود
از اینکه داشتم بهش دروغ میگفتم عذاب میکشیدم ولی چاره ای نداشتم..
لوهان دستمو کنار زد و پتو رو از روش کشید و چشماش یهو گرد شد:تو…توی عوضی ..
با بیحالی نگاش کردم:چی شده؟
لوهان:چرا شلوارکم رو زمینه؟؟ دیشب باهام چیکار کردیییییی؟؟؟
-من باهات کاری نکردم لوهان 
از رو تخت بلند شدم و بلیزمو تنم کردم 
لوهان:آهان پس این شلوارک من خودش خودشو پرت کرده پایین 
-تمومش کن لوهان یه بار بهت گفتم من کاری نکردم
لوهان:یااااا…چرا شلوارکم تنم نیستت؟؟!!!!
-ببینم اگه کاری باهات میکردم که دردت میگرفت باهوش
لوهان:سهووووون من خر نیستتتتتتم…دیشب میخواستی باهام چیکار کنی،؟؟
انگشتامو لای موهام کردم
لوهان بالشتو پرت کرد روم:حرفففف بززززززن
-لوهان چته تووو!!! حالت خوبه؟؟اگه قرار بود کاری باهات کنم حتما دردت میگرفت
لوهان:تو..تو واقعا آدمه بیخودی هستی…تو خوابم میخواستی باهام….نه…اصلا باورم نمیشه…
-لوهان تمومش کننننن….
لوهان:تمومش نمیکننننننننمممممم..
بلند شدم و با حرص رفتم سمتش لوهان عقب رفت و خورد به دیوار دستامو گذاشتم دو طرفش 
-تمومش میکنی یا نه؟!!
لوهان: به خودم مربوطه که کی تمومش کنم
-بچه ها میشنون صداتو بیار پایین..
لوهان:چیه..داد بزنم میخوای چیکار کنی مثلا؟!! 
با اخم برگشتم و نگاش کردم:بس کن لوهان..من اعصابم میزون نیستاا..
 
از دیده لوهان:
 
خیلی دوست داشتم حرصش بدم نمیدونم چرا ولی واقعا دوست داشتم حرصشو دربیارم
-هه..اعصابت خورده که خورده به من چه ربطی داری؟!! تو به چه جراتی تو خواب میخواستی بهم دست بزنی؟؟هاااااا!!!!
سهون تختو مرتب میکرد و منم تند تند بد و بیراه بهش میگفتم 
سهون گوشیشو چک کرد و گذاشت رو میز 
-واقعا که آشغالی سهووووون اصلا به من فکر میکنی؟؟ منه بدبخت چند بار باید درد بکشم؟؟ خجالت نمیکشی؟؟ نه واقعا خجالت نمیکشی؟؟ فکر کردی من دخترم؟؟ هااا؟؟!! من پسرررررم شاید بتونم هفته ای یه بار باهات بخوابم….  
سهون باز اومد سمتم و با حرص بهم گفت:لوهاااااان…بسه…بسههههههههه تمومششششش کنننننننننننن 
-نمیخوام…نمیخوام تمومش کنم..
چسبیده بودم به دیوار..سهون هم تقریبا چسبیده بود به من جوری که نفساش به صورتم میخورد:تمومشش..کنن..وگرنه مجبورت میکنم الان باهام بخوابی!!  خودت میدونی که وقتی عصبانیم چه شکلی باهات میخوابم…اونوقت یه ماه باید یه وری راه بری…پس تمومش کنننن…
به چشمای خمار و ترسناکش نگاه کردم و زمزمه کردم:کلیدو…بده حالم داره به هم میخوره از این اتاق
سهون لباشو نزدیک لبام آورد و زمزمه کرد:حالت از این اتاق به هم میخوره…یا از من؟
پوزخند زدم:از هردوتون..البته بیشتر از کثافتی مثله تو… 
کشیده ی دومم خوردم…چشمام پر از اشک شد دستمو آروم گذاشتم رو صورتم…سهون بهم زل زده بود:هااا..چیههه؟؟! ناراحت شدی؟؟ حرفه اضافی بزنی سومی رم میزنم..پس لال شو…من کثافتم آره؟؟ هه…
-خیلی….
سهون دستشو گذاشت جلو دهنم:ششش…فقط خفه شو…حرف بزنی زندت نمیزارم…حالا جرات داری حرف بزن
نمیدونم چرا..ولی سیلی زدناشم دوست داشتم…صورته جذابش وقتی عصبانی میشد رو دوست داشتم…
دستمو کشیدم رو صورتم..خیلی میسوخت..
سهون نشست رو تخت و سرشو با دو تا دستش گرفت منم مثله برق گرفته ها به دیوار تکیه داده بودم و نگاش میکردم دستمم میکشیدم رو صورتم و آروم هق هق میکردم
سهون داد زد:مگه نگفتم صدات درنیااااد
دستمو جلو دهنم گذاشتم  
سهون سرشو بالا آورد و نگام کرد:چرا…چرا باهام اینطوری رفتار میکنی؟ من بهت گفتم کاری نکردم…آره آره دیشب بازم میخواستم باهات یه کارایی بکنم ولی نتونستم..هنوزم اینقدر عوضی نشدم تو خواب کاری باهات بکنم…لوهان بهم بگو چرا اینجوری شدی؟؟؟!!! 
جواب ندادم فقط سرمو انداخته بودم پایین و پاهامو نگاه میکردم…
سهون دوباره اومد سمتم صورتمو با دستش آورد بالا:بگو ببینم..شاید نسبت بهم سرد شدی آره؟؟
اشک از چشمام رو گونه ی سرخم میریخت..سرموانداختم پایین
سهون بلند سرم داد زد:آررررره یاااا نهههههه؟؟؟؟!!!!!
خیلی ترسیدم خیلی آروم گفتم:سهوناااا…حالا…حالا چرا…اینقد عصبانی هستی؟ 
سهون:چون تو با این رفتارت عصبیم میکنی فک میکنی بهت خیانت میکنم؟آره؟ ببین سرو وضعمو..نه جونه من نگام کن..لوهان من بدبخت ترین آدمه روی زمینم باورت میشه؟؟ مگه من چند سالمه؟!! فقط ٢٠ سالمه لوهان ولی قیافمو ببین شدم مثله ٣٠ ساله ها…اونوقت…اونوقت تویی که همه چیزه منی..تنها چیزی که برام موندی…داری با این رفتارت بیچاره ترم میکنی…لوهان من هیچی برا از دست دادن ندارم…من همه چیمو از دست دادم مادرمو پدرمو برادرمو غرورمو….
سهون سرشو به شیشه چسبوند و گریه کرد منم فقط نگاش میکردم..
سهون:لوهان…اگه میخوای بری برو کلید بالای کمده دوست ندارم به زور دوسم داشته باشی …
بهش نگاه کردم..باورم نمیشد سهون اون سهون شاد و خندون نبود افسرده شده بود از اینکه باهاش اینطوری رفتار کرده بودم  عذاب وجدان داشتم سهون برگشت و نگام کرد:چیه چرا هنوز اینجایی؟ از اون موقع داشتی مخمو میخوردی که بهت کلید بدم چرا نمیری؟؟؟؟
بهش نگاه کردم:من…من
سهون نذاشت حرف بزنم کلیدو از بالای کمد برداشت و درو باز کرد و دستمو گرفت و محکم پرتم کرد بیرون :گمشوووووووو بیروووووون
افتادم رو میز و کمرم به شدت درد گرفت خوشبختانه کسی خوابگاه نبود.. سهون خواست درو ببنده که پا شدم و پامو گذاشتم لای در:سهونااااا 
سهون با تعجب نگام میکرد:چیه..چی میخوای؟؟
-سهونااا بزار حرف بزنیم 
سهون:پاتو بردار 
-برنمیداررررررم …بزار یه لحظه بیام تو 
درو هل دادم و رفتم تو سهون عصبانی شد یقمو گرفت و خواست که دوباره پرتم کنه بیرون تعادلمو از دست دادم و جلو پاش افتادم زمین 
سهون نفس نفس میزد:نمیری نه باشه من میرم 
پاهاشو محکم گرفتم:سهونااااااا 
برگشت و نگام کرد:چی میخوای لوهان؟بزار برم بمیرم..خسته شدم لوهان میفهمی خسته شدم
آروم بلند شدم و رو به روش وایسادم دست کشیدم رو صورتش:آروم باش سهون..باید با هم حرف بزنیم…من باید بفهمم چی داره عذابت میده…الان لباس میپوشم با هم بریم ساحل ..همینجا وایسا تا بیام 
سریع لباسامو پوشیدم و رفتم پیشش:خب بریم؟؟
 
 
دستشو گرفته بودم و با هم قدم میزدیم سهون سنگ جلوی پاشو شوت میکرد جلو 
دستشو تو دستم فشار دادم:سهونا
سهون نگام کرد سعی کردم کاری کنم آروم شه
-دلم چایی حبابی میخواد خیلی وقته نخوردم برام میخری؟
سهون دوباره سنگو شوت کرد 
-برام میخری؟
سهون سرشو تکون داد 
زدم تو دستش:یااااا موش زبونتو خورده؟؟
سهون نگام کرد و لبخند کمرنگی زد
سرمو رو بازوش گذاشتم و دستشم محکم گرفتم:سهونااا
سهون خیلی آروم زمزمه کرد:جونم
-کاش این خیابون هیچوقت تموم نمیشد…
سهون آه بلندی کشید..
-دوست دارم همش با هم قدم بزنیم..هیچکسی هم نشناستمون…چقدر خوب میشد..
سهون فقط به سنگه زیره پاش نگاه میکرد
-سهونم…ببخش اذیتت کردم..
سهون پوزخند زد و سرشو تکون داد
رسیدیم ساحل و همون جای همیشگیمون نشستیم 
نفس عمیقی کشیدم:وااااای هوا چه خوبه 
سهون زانوهاشو بغل کرد و چشماشو بست 
-اححححح حرف بزن سهووووون 
سهون آه کشید:چی بگم؟
رفتم رو به روش نشستم:سهون یادته میخواستی غرق شی؟
سهون سعی کرد جلو خندشو بگیره 
زدم زیر خنده:وااای من حلقه رو پرت کردم تو آب در صورتی که فقط اداشو دراوردم و تو راحت گول خوردی خخخخخخخ 
سهون خندید: تو خیلی منو اذیت کردی لوهان
-اااای اااای خندیدی….اومو سرتو بالا بیار ببینمممم 
سهون نتونست خندشو کنترل کنه 
-واااای میخندی دلم میخواد محکم بغلت کنم و بچلونمت
سهون دوباره اخم کرد
-سهونااا…کاش غروب میومدیماا..الان نمیتونیم آرزو کنیم..
سهون دوباره آه کشید و لبخند کمرنگی زد…
پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم و آروم گفتم:دوستت دارم 
سهون تو چشمام نگاه کرد
بینیمو بالا کشیدم و ادامه دادم: دوستت دارم سهون …. اینقدر دوستت دارم که گاهی وقتا میخوام فقط پنج دقیقه..فقط پنج دقیقه بهت فکر نکنم ..اما نمیشه…واقعا میگما..بیشتر از هزار بار سعی کردم ولی واقعا نمیشه..عاشقتم و همیشه عاشقت میمونم سهون اینو بهت قول میدم …
سهون فقط نگام میکرد 
باد شدید شده بود آهی از رو بغض کشیدم:سهونااا… بهم نمیگی چه مشکلی داری…باشه عیبی نداره…ولی نزار…نزار حتی بزرگترین مشکلات ناراحتت کنن اینو خودت بهم گفتی یادته…اون موقع که من از دوریت مریض شدم 
سهون سرشو تکون داد
 -همیشه یه راهی پیدا میشه پس اینقدر به خودت سخت نگیر مگه…مگه چقدر قراره زندگی کنیم؟؟پس بیا تو این فرصت کم فقط بخندیم….سهونا اگه دوست داری گریه کن هیچی رو تو خودت نریز  
سهون بهم لبخند زد و سرشو پایین انداخت
خودمو بهش نزدیک تر کردم : سهونا ببخشید اگه امروز بهت فشار آوردم 
سهون دست کشید رو صورتم که قرمز شده بود و گریه کرد 
دستشو گرفتم تو دستم:چیهههه!!! سهوناااا..گریه نکننن
سهون:دردت گرفت؟!!
خندیدم:خخخخ درد نگرفت اتفاقا کلی حال کردم باهاش خخخخ….
سهون خندید:چرا؟!!
-خب زیادی لوس شده بودم این سیلی لازم بود…همیشه باهام مهربون بودی حالا یه بارم زدی تو گوشم چی میشه مگه خخخخ
سهون:ببخشید…واقعا دسته خودم نبود 
خندیدم:یااااا…قرار بود برام چایی بخری 
سهون خندید:بشین برم بخرم 
با انگشتم شن هارو کنار میزدم و برا خودم اسم های مختلف مینوشتم سهون اومد پیشم نشست:چی مینویسی؟
-مینویسم هانهون خخخ
سهون:هه..هونهان نه هانهون
-یاااا تو باید به من بچسبی نه مننننن
سهون خندید:بگیر اینم چایی
-او ماای گاد معلومه خوشمزه اس 
سهون خندید و لپمو کشید…سرشو نزدیک آورد و خواست که لبامو ببوسه …. 
گوشی سهون زنگ زد سهون از جاش پرید یه کم من من کرد:الان…میام..ببخش عشقم 
از دید سهون:
-الو
یه خانمی پشت خط بود:سلام شما اوه سهون هستید؟
-بله شما؟
خانم:از بیمارستان تماس میگیرم من همون دکتره شخصیه کریستالم 
فشارم افتاد پایین:چ.چیزی شده؟؟!!
خانم:نه نگران نباش دوست دخترت داره بچشو به دنیا میاره  
دستام میلرزید باورم نمیشد…لوهان اومد پیشم:سهونا چیزی شده؟
-نه..نه فقط…باید برم …یه کاری برام پیش اومده…تو خودت میتونی بری خونه؟
لوهان بهت زده نگام میکرد:چیزی شده؟؟
به محافظم گفتم که لوهانو تا خوابگاه ببره
لوهان:سهوناا خودم میتونم برم
-نه تنها نمیزارم بری
لوهان بهت زده نگام میکرد بغلش کردم و به خودم فشارش دادم نمیدونستم چرا ولی دوست نداشتم ازش جدا شم با بغض گفتم:عشقم…تو برو خونه زودی خودمو میرسونم باشه؟
لوهان زمزمه کرد:باشه..منتظرت میمونم..
-دوستت دارم لوهان  
 
از دید لوهان:
سهون خیلی سریع رفت  
کنجکاو شدم دلم میخواست بفهمم کاره واجبش چیه به محافظ سهون اشاره کردم که بره..سریع یه ماشین گرفتم:آقا لطفا …اون ماشین رو تعقیب کنید ……
 
The following two tabs change content below.

Admin ♛ Samira

سمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ

Latest posts by Admin ♛ Samira (see all)

12 Responses

  1. [email protected]@

    کاش بچه بمیرهhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif

  2. واااااای چرا اینجوری میشه ؟!
    داره غمگین میشه! نکنه لوبیا جریانو بفهمه سهونی رو ول کنه ؟!
    نهههههههههههههههه نوموخاااااااااام گریههههههههههههههههه
    هققققققققق :cry: :cry: :cry: :cry: :cry: :cry: :cry: :cry:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: