82 بازدید

ep 51 (آخرین آرزو ) last wish

بهلههههه اینم قسمته 51

fff (2)

صبح زود از خواب بیدار شدم لوهان هنوز خواب بود خیالم راحت شد بغلش كردم و محكم به خودم چسبوندمش لوهان آروم چشماشو باز كرد و نگام كرد
-سلام عشقم بیدار شدی؟
لوهان بدون اینكه چیزی بگه روشو برگردوند
موهاشو نوازش كردم:لوهان باهام قهر نكن میفتم میمیرم اونوقت بی سهون میشیاااا
لوهان:خوابم میاد
-عزیزم هنوز بابت اون سیلی باهام قهری؟!
لوهان جواب نداد
-لوهانم…عشقم…جوابمو نمیدی؟
لوهان:من..به خاطره اون سیلی ناراحت نیستم…تو بهم نگفتی شبو كجا بودی…
آه كشیدم:من..یكم این روزا درگیرم..یه كم اعصابم خورد بود رفتم قدم بزنم
لوهان:داری بهم دروغ میگی سهون..
دستمو گذاشتم رو سینه اش:دروغم كجا بود
از اینكه داشتم بهش دروغ میگفتم عذاب میكشیدم ولی چاره ای نداشتم..
لوهان دستمو كنار زد و پتو رو از روش كشید و چشماش یهو گرد شد:تو…توی عوضی ..
با بیحالی نگاش كردم:چی شده؟
لوهان:چرا شلواركم رو زمینه؟؟ دیشب باهام چیكار كردیییییی؟؟؟
-من باهات كاری نكردم لوهان 
از رو تخت بلند شدم و بلیزمو تنم كردم 
لوهان:آهان پس این شلوارك من خودش خودشو پرت كرده پایین 
-تمومش كن لوهان یه بار بهت گفتم من كاری نكردم
لوهان:یااااا…چرا شلواركم تنم نیستت؟؟!!!!
-ببینم اگه كاری باهات میكردم كه دردت میگرفت باهوش
لوهان:سهووووون من خر نیستتتتتتم…دیشب میخواستی باهام چیكار كنی،؟؟
انگشتامو لای موهام كردم
لوهان بالشتو پرت كرد روم:حرفففف بززززززن
-لوهان چته تووو!!! حالت خوبه؟؟اگه قرار بود كاری باهات كنم حتما دردت میگرفت
لوهان:تو..تو واقعا آدمه بیخودی هستی…تو خوابم میخواستی باهام….نه…اصلا باورم نمیشه…
-لوهان تمومش كننننن….
لوهان:تمومش نمیكننننننننمممممم..
بلند شدم و با حرص رفتم سمتش لوهان عقب رفت و خورد به دیوار دستامو گذاشتم دو طرفش 
-تمومش میكنی یا نه؟!!
لوهان: به خودم مربوطه كه كی تمومش كنم
-بچه ها میشنون صداتو بیار پایین..
لوهان:چیه..داد بزنم میخوای چیكار كنی مثلا؟!! 
با اخم برگشتم و نگاش كردم:بس كن لوهان..من اعصابم میزون نیستاا..
 
از دیده لوهان:
 
خیلی دوست داشتم حرصش بدم نمیدونم چرا ولی واقعا دوست داشتم حرصشو دربیارم
-هه..اعصابت خورده كه خورده به من چه ربطی داری؟!! تو به چه جراتی تو خواب میخواستی بهم دست بزنی؟؟هاااااا!!!!
سهون تختو مرتب میكرد و منم تند تند بد و بیراه بهش میگفتم 
سهون گوشیشو چك كرد و گذاشت رو میز 
-واقعا كه آشغالی سهووووون اصلا به من فكر میكنی؟؟ منه بدبخت چند بار باید درد بكشم؟؟ خجالت نمیكشی؟؟ نه واقعا خجالت نمیكشی؟؟ فكر كردی من دخترم؟؟ هااا؟؟!! من پسرررررم شاید بتونم هفته ای یه بار باهات بخوابم….  
سهون باز اومد سمتم و با حرص بهم گفت:لوهاااااان…بسه…بسههههههههه تمومششششش كنننننننننننن 
-نمیخوام…نمیخوام تمومش كنم..
چسبیده بودم به دیوار..سهون هم تقریبا چسبیده بود به من جوری كه نفساش به صورتم میخورد:تمومشش..كنن..وگرنه مجبورت میكنم الان باهام بخوابی!!  خودت میدونی كه وقتی عصبانیم چه شكلی باهات میخوابم…اونوقت یه ماه باید یه وری راه بری…پس تمومش كنننن…
به چشمای خمار و ترسناكش نگاه كردم و زمزمه كردم:كلیدو…بده حالم داره به هم میخوره از این اتاق
سهون لباشو نزدیك لبام آورد و زمزمه كرد:حالت از این اتاق به هم میخوره…یا از من؟
پوزخند زدم:از هردوتون..البته بیشتر از كثافتی مثله تو… 
كشیده ی دومم خوردم…چشمام پر از اشك شد دستمو آروم گذاشتم رو صورتم…سهون بهم زل زده بود:هااا..چیههه؟؟! ناراحت شدی؟؟ حرفه اضافی بزنی سومی رم میزنم..پس لال شو…من كثافتم آره؟؟ هه…
-خیلی….
سهون دستشو گذاشت جلو دهنم:ششش…فقط خفه شو…حرف بزنی زندت نمیزارم…حالا جرات داری حرف بزن
نمیدونم چرا..ولی سیلی زدناشم دوست داشتم…صورته جذابش وقتی عصبانی میشد رو دوست داشتم…
دستمو كشیدم رو صورتم..خیلی میسوخت..
سهون نشست رو تخت و سرشو با دو تا دستش گرفت منم مثله برق گرفته ها به دیوار تكیه داده بودم و نگاش میكردم دستمم میكشیدم رو صورتم و آروم هق هق میكردم
سهون داد زد:مگه نگفتم صدات درنیااااد
دستمو جلو دهنم گذاشتم  
سهون سرشو بالا آورد و نگام كرد:چرا…چرا باهام اینطوری رفتار میكنی؟ من بهت گفتم كاری نكردم…آره آره دیشب بازم میخواستم باهات یه كارایی بكنم ولی نتونستم..هنوزم اینقدر عوضی نشدم تو خواب كاری باهات بكنم…لوهان بهم بگو چرا اینجوری شدی؟؟؟!!! 
جواب ندادم فقط سرمو انداخته بودم پایین و پاهامو نگاه میكردم…
سهون دوباره اومد سمتم صورتمو با دستش آورد بالا:بگو ببینم..شاید نسبت بهم سرد شدی آره؟؟
اشك از چشمام رو گونه ی سرخم میریخت..سرموانداختم پایین
سهون بلند سرم داد زد:آررررره یاااا نهههههه؟؟؟؟!!!!!
خیلی ترسیدم خیلی آروم گفتم:سهوناااا…حالا…حالا چرا…اینقد عصبانی هستی؟ 
سهون:چون تو با این رفتارت عصبیم میكنی فك میكنی بهت خیانت میكنم؟آره؟ ببین سرو وضعمو..نه جونه من نگام كن..لوهان من بدبخت ترین آدمه روی زمینم باورت میشه؟؟ مگه من چند سالمه؟!! فقط ٢٠ سالمه لوهان ولی قیافمو ببین شدم مثله ٣٠ ساله ها…اونوقت…اونوقت تویی كه همه چیزه منی..تنها چیزی كه برام موندی…داری با این رفتارت بیچاره ترم میكنی…لوهان من هیچی برا از دست دادن ندارم…من همه چیمو از دست دادم مادرمو پدرمو برادرمو غرورمو….
سهون سرشو به شیشه چسبوند و گریه كرد منم فقط نگاش میكردم..
سهون:لوهان…اگه میخوای بری برو كلید بالای كمده دوست ندارم به زور دوسم داشته باشی …
بهش نگاه كردم..باورم نمیشد سهون اون سهون شاد و خندون نبود افسرده شده بود از اینكه باهاش اینطوری رفتار كرده بودم  عذاب وجدان داشتم سهون برگشت و نگام كرد:چیه چرا هنوز اینجایی؟ از اون موقع داشتی مخمو میخوردی كه بهت كلید بدم چرا نمیری؟؟؟؟
بهش نگاه كردم:من…من
سهون نذاشت حرف بزنم كلیدو از بالای كمد برداشت و درو باز كرد و دستمو گرفت و محكم پرتم كرد بیرون :گمشوووووووو بیروووووون
افتادم رو میز و كمرم به شدت درد گرفت خوشبختانه كسی خوابگاه نبود.. سهون خواست درو ببنده كه پا شدم و پامو گذاشتم لای در:سهونااااا 
سهون با تعجب نگام میكرد:چیه..چی میخوای؟؟
-سهونااا بزار حرف بزنیم 
سهون:پاتو بردار 
-برنمیداررررررم …بزار یه لحظه بیام تو 
درو هل دادم و رفتم تو سهون عصبانی شد یقمو گرفت و خواست كه دوباره پرتم كنه بیرون تعادلمو از دست دادم و جلو پاش افتادم زمین 
سهون نفس نفس میزد:نمیری نه باشه من میرم 
پاهاشو محكم گرفتم:سهونااااااا 
برگشت و نگام كرد:چی میخوای لوهان؟بزار برم بمیرم..خسته شدم لوهان میفهمی خسته شدم
آروم بلند شدم و رو به روش وایسادم دست كشیدم رو صورتش:آروم باش سهون..باید با هم حرف بزنیم…من باید بفهمم چی داره عذابت میده…الان لباس میپوشم با هم بریم ساحل ..همینجا وایسا تا بیام 
سریع لباسامو پوشیدم و رفتم پیشش:خب بریم؟؟
 
 
دستشو گرفته بودم و با هم قدم میزدیم سهون سنگ جلوی پاشو شوت میكرد جلو 
دستشو تو دستم فشار دادم:سهونا
سهون نگام كرد سعی كردم كاری كنم آروم شه
-دلم چایی حبابی میخواد خیلی وقته نخوردم برام میخری؟
سهون دوباره سنگو شوت كرد 
-برام میخری؟
سهون سرشو تكون داد 
زدم تو دستش:یااااا موش زبونتو خورده؟؟
سهون نگام كرد و لبخند كمرنگی زد
سرمو رو بازوش گذاشتم و دستشم محكم گرفتم:سهونااا
سهون خیلی آروم زمزمه كرد:جونم
-كاش این خیابون هیچوقت تموم نمیشد…
سهون آه بلندی كشید..
-دوست دارم همش با هم قدم بزنیم..هیچكسی هم نشناستمون…چقدر خوب میشد..
سهون فقط به سنگه زیره پاش نگاه میكرد
-سهونم…ببخش اذیتت كردم..
سهون پوزخند زد و سرشو تكون داد
رسیدیم ساحل و همون جای همیشگیمون نشستیم 
نفس عمیقی كشیدم:وااااای هوا چه خوبه 
سهون زانوهاشو بغل كرد و چشماشو بست 
-اححححح حرف بزن سهووووون 
سهون آه كشید:چی بگم؟
رفتم رو به روش نشستم:سهون یادته میخواستی غرق شی؟
سهون سعی كرد جلو خندشو بگیره 
زدم زیر خنده:وااای من حلقه رو پرت كردم تو آب در صورتی كه فقط اداشو دراوردم و تو راحت گول خوردی خخخخخخخ 
سهون خندید: تو خیلی منو اذیت كردی لوهان
-اااای اااای خندیدی….اومو سرتو بالا بیار ببینمممم 
سهون نتونست خندشو كنترل كنه 
-واااای میخندی دلم میخواد محكم بغلت كنم و بچلونمت
سهون دوباره اخم كرد
-سهونااا…كاش غروب میومدیماا..الان نمیتونیم آرزو كنیم..
سهون دوباره آه كشید و لبخند كمرنگی زد…
پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم و آروم گفتم:دوستت دارم 
سهون تو چشمام نگاه كرد
بینیمو بالا كشیدم و ادامه دادم: دوستت دارم سهون …. اینقدر دوستت دارم كه گاهی وقتا میخوام فقط پنج دقیقه..فقط پنج دقیقه بهت فكر نكنم ..اما نمیشه…واقعا میگما..بیشتر از هزار بار سعی كردم ولی واقعا نمیشه..عاشقتم و همیشه عاشقت میمونم سهون اینو بهت قول میدم …
سهون فقط نگام میكرد 
باد شدید شده بود آهی از رو بغض كشیدم:سهونااا… بهم نمیگی چه مشكلی داری…باشه عیبی نداره…ولی نزار…نزار حتی بزرگترین مشكلات ناراحتت كنن اینو خودت بهم گفتی یادته…اون موقع كه من از دوریت مریض شدم 
سهون سرشو تكون داد
 -همیشه یه راهی پیدا میشه پس اینقدر به خودت سخت نگیر مگه…مگه چقدر قراره زندگی كنیم؟؟پس بیا تو این فرصت كم فقط بخندیم….سهونا اگه دوست داری گریه كن هیچی رو تو خودت نریز  
سهون بهم لبخند زد و سرشو پایین انداخت
خودمو بهش نزدیك تر كردم : سهونا ببخشید اگه امروز بهت فشار آوردم 
سهون دست كشید رو صورتم كه قرمز شده بود و گریه كرد 
دستشو گرفتم تو دستم:چیهههه!!! سهوناااا..گریه نكننن
سهون:دردت گرفت؟!!
خندیدم:خخخخ درد نگرفت اتفاقا كلی حال كردم باهاش خخخخ….
سهون خندید:چرا؟!!
-خب زیادی لوس شده بودم این سیلی لازم بود…همیشه باهام مهربون بودی حالا یه بارم زدی تو گوشم چی میشه مگه خخخخ
سهون:ببخشید…واقعا دسته خودم نبود 
خندیدم:یااااا…قرار بود برام چایی بخری 
سهون خندید:بشین برم بخرم 
با انگشتم شن هارو كنار میزدم و برا خودم اسم های مختلف مینوشتم سهون اومد پیشم نشست:چی مینویسی؟
-مینویسم هانهون خخخ
سهون:هه..هونهان نه هانهون
-یاااا تو باید به من بچسبی نه مننننن
سهون خندید:بگیر اینم چایی
-او ماای گاد معلومه خوشمزه اس 
سهون خندید و لپمو كشید…سرشو نزدیك آورد و خواست كه لبامو ببوسه …. 
گوشی سهون زنگ زد سهون از جاش پرید یه كم من من كرد:الان…میام..ببخش عشقم 
از دید سهون:
-الو
یه خانمی پشت خط بود:سلام شما اوه سهون هستید؟
-بله شما؟
خانم:از بیمارستان تماس میگیرم من همون دكتره شخصیه كریستالم 
فشارم افتاد پایین:چ.چیزی شده؟؟!!
خانم:نه نگران نباش دوست دخترت داره بچشو به دنیا میاره  
دستام میلرزید باورم نمیشد…لوهان اومد پیشم:سهونا چیزی شده؟
-نه..نه فقط…باید برم …یه كاری برام پیش اومده…تو خودت میتونی بری خونه؟
لوهان بهت زده نگام میكرد:چیزی شده؟؟
به محافظم گفتم كه لوهانو تا خوابگاه ببره
لوهان:سهوناا خودم میتونم برم
-نه تنها نمیزارم بری
لوهان بهت زده نگام میكرد بغلش كردم و به خودم فشارش دادم نمیدونستم چرا ولی دوست نداشتم ازش جدا شم با بغض گفتم:عشقم…تو برو خونه زودی خودمو میرسونم باشه؟
لوهان زمزمه كرد:باشه..منتظرت میمونم..
-دوستت دارم لوهان  
 
از دید لوهان:
سهون خیلی سریع رفت  
كنجكاو شدم دلم میخواست بفهمم كاره واجبش چیه به محافظ سهون اشاره كردم كه بره..سریع یه ماشین گرفتم:آقا لطفا …اون ماشین رو تعقیب كنید ……
 
Print Friendly, PDF & Email


12 Responses

  1. واااااای چرا اینجوری میشه ؟!
    داره غمگین میشه! نکنه لوبیا جریانو بفهمه سهونی رو ول کنه ؟!
    نهههههههههههههههه نوموخاااااااااام گریههههههههههههههههه
    هققققققققق 😥 😥 😥 😥 😥 😥 😥 😥

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *