168 بازدید

EP 51 (شکست) BREAK

سلام بچه ها خوبین؟

خب قرار بود من این قسمت رو نزارم ولی شما ترکاندین خخخخخخخ ممنون از همه بابت ساپورت پست ها اما من دوست ندارم به خاطره داستانه من پست هارو ساپورت کنید من میخوام به خاطره اکسو اینکارو بکنین و به ما انگیزه بدین پس قرارمون این میشه که من هر قسمت از فیک رو با توجه به وضعیت ساپورت شما از پستا بزارم چون نویسنده ها و من کلی تلاش میکنیم برا پست ها پس فقط از شما همین انتظار کوچیک رو داریم

بچه ها ووردپرس یه مشکلی که داره اینه که نظرا قاطی پاطیه اگه ما بعضی نظرا رو ج ندادیم برا اینه که نظر گم میشه برا همین از همه کسایی که به نظرشون جواب داده نمیشه معذرت میخوام از الان به بعد زود به نظرا ج میدم که این مشکل پیش نیاد اگه دوستی هست که رمز قسمت قبل به دستش نرسیده حتما اطلاع بده

تکرار میکنم برا دوستانی که جدیدا وارد سایت شدن اگه مشکلی برای سایت به وجود اومد فیلتر شدن دامین,هک سرور یا مشکلات دیگه ما در این دو بلاگ زیر و اینستاگرام اطلاعیه میزنیم

exosehun2.mihanblog.com

ohsehunfans.mihanblog.com

بفرمایید ادامه

سهون تو بغلم آروم خوابيده بود سرشو رو بالشتش گذاشتم و پتو رو روش كشيدم…
واقعا عجيب بود سهون بعد از آزار دادن من سريع آروم ميشد…
سريع لباس زيرمو پوشيدم و رفتم دستشويي و كلي بالا آوردم…تو آينه به چهره ي رنگ پريده ام نگاه كردم حتي يادآوري عذابي كه چند لحظه پيش ميكشيدم هم تنمو ميلرزوند….سهون هركاري ميتونست باهام بكنه حتي كشتنه من…دستامو شستم و با چسب زخم يه جوري جلو خونريزي رو گرفتم…از بدنم چندشم ميشد چون همه جاش چسبناك شده بود ميخواستم دوش رو باز كنم كه سهون خيلي ناگهاني دره دستشويي رو باز كرد از ترسم داد بلندي كشيدم
سهون:لوهااان چتهههه
دستمو رو سينه ام گذاشتم…حالم بد بود خيلي بد…
-چرا نخوابيدي؟
سهون:ترسيدم فرار كني
پوزخند زدم:مگه راهيم برام گذاشتي؟
سهون از پشت بغلم كرد و زبونشو رو كتفم كشيد:كاش بدنت همينجوري شيرين بود
-سهون…
سهون:جونم…
-ميشه تنهام بزاري؟!
سهون گردنمو بوسيد:تنهات بزارم بازم رگتو ميزني…خودتو ميكشي و تنهام ميزاري
اشكامو با دستم پاك كردم:سهون…خسته ام
سهون تو آينه به جفتمون خيره شد:چقدر خوبه كه كنارمي
بغض كردم و شروع كردم به گريه كردن
سهون:يااا چي شددد؟؟!
-همه…همه جاي بدنم درد ميكنه…هرجاشو كه دست ميزني…
سهون دستاشو از رو شونه هام برداشت
-سهون…خيلي برام سخته…سخته با وجود زجرايي كه بهم ميدي من…من بازم دوستت دارم….لعنت به من لعنت به مننننننننن
سهون سرشو پايين انداخت
اشكامو پاك كردم:ولي نه…ديگه خسته شدم…ديگه از اين دردايي كه هر روز دارم تحملشون ميكنم ميخوام ديگه دوستت نداشته باشم…
سهون سمتم اومد و بغلم كرد:ببخشيد عشقم
-اون دوربينو زود بده به من
سهون:كدوم دوربين؟!
-هموني كه الان داشتي ازم فيلم ميگرفتي
سهون:نه…اون ماله منه…
سريع رفتم تو اتاق و دوربينو برداشتم
سهون هلم داد افتادم رو تخت
بلند شدم و دوربينو سريع بردم دم پنجره
سهون:يااااا چيكار ميكني؟؟؟
-ميخوام بندازمش پاييننننننننن
سهون:جرات داري بندازش اونوقت همينجا ميكشمت
-حاضرم بميرم اما اين فيلم ازم پخش نشههههههه
سهون:ولي من نميخوام پخشش كنم؟!
-پرتش ميكنم سهون…يا پرتش ميكنم يا فيلممو پاك ميكنيي
سهون:باشه…باشه پاكش ميكنم
-دروغ ميگييييي
سهون:نه…دروغ نميگم…
سهون اومد سمتم و دستمو گرفت و دوربينو از چنگم دراورد
-قول دادي پاكش كني…حالا پاكش كننننن…زودباشششش
سهون هلم داد:گمشوووو
بازم بلند شدم و دستاشو گرفتم:يااااااا تو قول داديييي پاكش كنننن
سهون محكم تو گوشم زد جلوي پاش رو زمين افتادم و پاهاشو گرفتم:سهوووون…سهووون ترو خدا پاكش كن…التماست ميكنمممم…اون فيلمو پاك كنننننن
سهون خنديد:ميخوام هر روز اين فيلمو ببينم و حال كنم…پامو ول كننن
-سهون…سهووون منو ببين….ميخواي اون فيلمو به كسي نشون بدي؟سهونم فيلمو پاك كن عوضش هر كاري دوست داشتي باهام بكن چطوره؟! هااا؟؟!!
سهون خنديد:به كسي نشونش نميدم خوبه؟!
اصلا به حرفاش اعتماد نداشتم:اگه نشون بدي يعني اينكه همه ميتونن بدنه منو ببينن…دوست داري همه بدني كه ماله توعه رو نگاه كنن و لذت ببرن؟!
سهون سرشو تكون داد:من اين فيلمو به كسي نشون نميدم لوهان
سهون دوربينو رو ميز گذاشت و رو به روي من وايساد:لوهان بيابخوابيم…
از رو زمين بلند شدم و رو تخت خوابيدم سهون لباساشو دراورد و خودشو تو بغلم جا داد و سرشو رو سينه ام گذاشت
ده دقيقه گذشت همش تو فكره اون دوربين بودم سهون آروم تو بغلم خواب بود آه كشيدم چي ميشد هميشه اينجوري تو آرامش بوديم….
سهون:لوهاان
-هنوز نخوابيدي؟
سهون:نه…
دستامو لاي موهاش كردم:چيزي ميخواستي بگي؟!
سهون:خيلي دوستت دارم…
-منم همينطور…
سهون:ميخوام ديگه اذيتت نكنم…اما دست خودم نيست
-بيخيال…بخواب
سهون چشماشو بست و دوباره خوابيد ميدونستم سهون درست شدني نيست چون اون مريض بود شايد شكاك بود شايدم….واقعا نميتوتستم حدس بزنم…….
يه هفته گذشت سهون هر روز كارشو ميكرد ديگه بدنم جاي سالم نداشت چند بار به سرم زد فرار كنم اما نميتونستم چون سهون برام هيچ راه فراري نزاشته بود….
شب بود بارون ميباريد سر ميز غذا به شمع كوچيكي كه جلوم ميسوخت خيره شده بودم ساعت ١١ شب بود و سهون هنوز خونه نيومده بود به غذاي سردش نگاه كردم و آه كشيدم از سر ميز بلند شدم و غذاهارو تو سطل ريختم همون موقع سهون درو باز كرد و اومد پيشم
سهون:سلام عزيزم
زمزمه كردم:سلام
سهون:چيكار ميكني؟!
-دارم غذاتو ميريزم تو سطل آشغال
سهون از پشت بغلم كرد:چرا؟!
-كجا بودي؟
سهون:با چند تا از دوستام رفته بوديم رستوران
پوزخند زدم:خوبه
سهون:معذرت ميخوام عزيزم
-مهم نيست من رفتم بخوابم لباساتم دربيار يه جايي بندازشون فردا جمعشون ميكنم شب به خير
سهون دستمو گرفت:كجا ميري؟!
-ميرم بخوابم
سهون:منتظرم بودي نه
دستمو ول كن خسته ام
سهون:جواب منو بده
به چشماش نگاه كردم:آره منتظرت بودم…ميتونستي به من يه زنگ بزني بگي نمياي منم به جاي آماده كردنه اينا به يه بدبختيه ديگم ميرسيدم
سهون دستشو رو صورتم گذاشت:معذرت ميخوام عزيزم
-سهون به چيه من وابسته شدي؟!! من چه كمكي بهت ميكنم؟؟
سهون سرمو گرفت و به سينه اش چسبوند
-ولم كن سهون
سهون:معذرت ميخوام
بغض كردم:ساعتو نگاه كن…اين وقته شب نميگي اين بيچاره تك و تنها تو خونه چيكار ميكنه؟!اصلا وجدان داري؟
سهون بغلم كرد و منو رو ميز گذاشت:عشقم…دوستت دارم
اشكامو پاك كردم:دروغ نگو…
سهون لباشو آروم رو لبام گذاشت و لبامو محكم بوسيد
چيزي نگفتم
سهون كتشو دراورد:امشب ميخوام بهت حال بدم…هر كاري بگي ميكنم…
سرمو تكون دادم:نميخوام
سهون بغلم كرد و منو برد اتاق خواب و باهام خوابيد…..كاري نميتونستم بكنم…هيچ مقاومتي در مقابل كاراش نميكردم فقط چون ازش ميترسيدم….

چند روز ديگه هم گذشت سهون هيچ جوره درست نميشد بازم كاراشو ميكرد و منم فقط تحمل ميكردم….صبح با تمام دردي كه داشتم شروع به تميز كردنه خونه كردم و تمامه كشوها و لباسارو بيرون ريختم…
داشتم وسايل سهون رو جمع و جور ميكردم كه چشمم به يه بسته ي سياه افتاد كنجكاو شدم و بسته رو باز كردم نزديك به ٥ تا دي وي دي توش بود با يه پاكت قرص كه هيچي روش ننوشته بود كنجكاو شدم…
يكم بيشتر كمدشو گشتم و ورق قرص رو پيدا كردم اسم عجيبي داشت…اما سهون چرا اين قرص هارو مصرف ميكرد!!
سریع زنگ زدم زیومین و ازش شماره عموش که دکتر بودو گرفتم و زنگ زدم
-الو
دكتر:بفرماييد
سلام كردم و اسمه قرص رو به دكتر دادم
دكتر:خودتون اين قرص رو مصرف ميكنيد؟
-آآ…نه يكي از دوستام مصرف ميكنه دکتر:این دوستت تحت درمان بوده؟؟؟چه کسی این قرص و بهش توصیه کرده؟؟؟
-مگه مشكلش چيه؟! متوجه منظورتون نميشم…
دكتر:اين قرص براي افراديه كه علايم اسكيزوفرني درشون ديده شده اما این افراد تنها با مصرف دارو خوب نمیشن بلکه باید تحت درمان باشن
-ا.اسكيزوفرني؟! يعني چي؟!
دكتر:شما كي بيمار ميشين؟
-من…من هم اتاقيشم
دكتر:خب چيكارا ميكنه؟ميشه دقيق بهم بگين
-اون…اون گاهي وقتا به شدت عصباني ميشه و د.دوست دخترشو كتك ميزنه…خودزني ميكنه و انگار يه نفرم كناره خودش داره….هميشه هم به دوست دخترش درمورد همه چي شك داره…آ.آقاي دكتر ترو خدا بگين مشكله دوستم چيه!!
دكتر:با توجه به اين قرص و اطلاعاتي كه شما به من داديد متاسفانه بايد بگم كه دوستتون بيمار روانيه
بسته ي قرص از دستم رو زمين افتاد…
خنديدم:مگه…ميشه؟!
دكتر:من فكر ميكنم دوستتون مبتلا به بيماري اسكيزوفرني هستن…این یه بیماریه که،فرد را از دنیای واقعیش دور میکنه اون شخص یا اشخاصی و میبینه که بعضی اوقات بهش فرمان کاری و میدن اما بعضیا اینجوری نیستن و فقط صدایی و میشنون که باعث اذیتشون میشه اما متاسفانه بيماري دوست شما از نوع اوله و ايشون علاوه بر اسکیزوفرنی پارانویا شدید داره و این باعث بدبینیش میشه
-آ.آقاي دكتر…من…من بايد چيكار كنم!!؟
دكتر:بهتون توصيه ميكنم ازش فاصله بگيريد و هر چه سريع تر به آسايشگاه رواني زنگ بزنيد تا ببرنش چون موندن پيش فرد با اين نوع بيماري فوق العاده خطرناكه…اصلا ممكنه شما يا دوست دخترشو بكشه
تشكر كردم و سريع گوشي رو قطع كردم قلبم تند ميزد دستام ميلرزيد…چيزي كه شنيدمو نميتونستم باور كنم….سهون…سهون مريضه…اون…روانيه…
به قرص ها نگاه كردم پس اگه سهون گاهي وقت ها آروم بود به خاطره اين قرص ها بوده….
دي وي دي ها رو برداشتم و سريع رفتم و يكيشونو امتحان كردم….
فيلم ها كوتاه بودن و فقط صداهاي ناله توشون ميومد و صفحه سياه بود…تو تمامه فيلم ها فقط يه صدا بود اونم صداي زجر كشيدنه يه نفر…زجر كشيدنه من….
از ترس سريع ذي وي دي ها و قرص ها رو سرجاشون گذاشتم و دره كمد رو بستم…باورم نميشد من تمامه اين مدت داشتم با يه بيمار رواني زندگي ميكردم آخه چطور ممكنه….
اينقدر از سهون ترسيده بودم كه حتي حاضر نبودم يه لحظه هم باهاش بمونم سريع چندتا لباس لاي يه پارچه پيچيدم و زير تخت گذاشتمشون از ترس تنم ميلرزيد….فقط منتظر بودم سهون برگرده تا بتونم يه جوري از دستش فرار كنم….
ساعت ٧ شد و سهون درو باز كرد از ترس دندونام به هم ميخورد…
سهون درو بست و سمتم اومد…از ترس زبونم بند اومده بود خودمو گوشه ي مبل جمع كردم
سهون با چشم هاي خمار و بي روحش به من خيره شد:بلاخره…فهميدي
دستام از شدت ترس يخ كرده بودن و ميلرزيدن
سهون دستشو رو موهام گذاشت و زمزمه كرد:نترس…من…كاريت ندارم
-به…من…من…د.د.دست نزن….
باورم نميشد سهون حتي تلفن هاي خونه رم چك ميكرد اون همه چيزو شنيده بود
سهون لبخند زد:من ديوونه نيستم عشقم…
-ه.هستي…تو…تو ديوونه اي…
لبخند سهون محو شد:من ديوونه نيستم
اشكام صورتمو خيس كردن
سهون زمزمه كرد:ديوونه…اونه
به ديوار نگاه كردم منظورشو نميفهميدم…
سهون شروع كرد به گريه كردن:اون…بهم ميگه بزنمت…بهت فحش بدم…ببرمت حموم…بهت تجاوز كنم….
به ديوار نگاه كردم هيچكس اونجا نبود
-سهون…كسي اونجا نيست
سهون:هست…تو نميتوني ببينيش…
سهون بلند شروع كرد به خنديدن
از ترس تمامه بدنم مور مور شد…
سهون از حالت خودش خارج شده بود و به من خيره شد
-سهون…سهون غلط كردم…تو ديوونه نيستي من ديوونه ام به خدا همينجوري گفتم
سهون از رو مبل بلندم كرد و پرتم كرد كف آشپزخونه كمرم درد گرفت نميتونستم بلند شم…
سهون نشست رو سينه ام و تا ميتونست با مشت تو صورتم زد و فرياد زد:من ديوونه نيستمممممممممممم….من ديوونه نيستمممممممم
هيچ مقاومتي نميكردم از دهنم و بينيم خون بيرون ميپاشيد سهون موهامو گرفت كشون كشون منو تو اتاق خواب برد سرفه كردم و خونارو بيرون ريختم…
سهون شونه هامو گرفت تكونم داد:من ديوونه نيستمممممم من ديوونه نيستممممم
چشمام داشت بسته ميشد…سهون محكم تو صورتم ميزد
سهون:نميزارم از پيشم بري نميزارممممممم
سهون پاي چپمو تو دستش گرفت و ضربه ي محكمي به ساق پام وارد كرد از درد فرياد بلندي زدم ميدونستم كه پام در رفته…
سهون بازم خنديد:ح.حالا ديگه نميتوني راه برييي حالا ديگه بازم ماله خودمي…مال خودمممممممممم
از درد ناله ميكردم سهون شلوارمو دراورد ميخواست بازم بهم تجاوز كنه…
نه…اگه از حال ميرفتم بايد تا آخره عمرم با يه رواني زندكي ميكردم
با اينكه درد شديد داشتم برگشتم و با چراغ خواب محكم تو سرش كوبيدم سهون چشماشو بست و بيهوش رو زمين افتاد…

باورم نميشد…نفس نفس ميزدم پام در حد مرگ درد ميكرد به ساعت نگاه كردم ١١ شب بود سريع لباسامو از زير تخت برداشتم و از اتاق خواب بيرون رفتم و خودمو به زور به در ورودي رسوندم خوشبختانه در قفل نبود درو باز كردم و بلاخره بعد از دو سال از اون جهنم بيرون اومدم…….
با تمامه قدرتي كه داشتم از اونجا دور شدم برف ميباريد از ترسم حتي كفشم پام نكرده بودم پا برهنه تو برف ها لنگون لنگون راه ميرفتم اينقدر ترسيده بودم كه همش احساس ميكردم سهون پشتمه…اصلا نميدونستم كجا دارم ميرم پاهام يخ كرده بود با بليز خوني و صورته داغون هر كسي اگه منو ميديد ميترسيد ولي هيچكس اونجا نبود كه بهم كمك كنه….
تنفسم داشت سختتر ميشد يه گوشه نشستم و دستامو با نفس داغم گرم كردم…پاهام از سرما بي حس شده بود و درد رو احساس نميكردم…هم اشك ميريختم و هم ميخنديدم…باورم نميشد كه از اون زندان فرار كردم….
حالم داشت بد و بدتر ميشد رو برف ها بالا آوردم حالم داشت از خودم به هم ميخورد…
تقريبا يه ربعي اونجا نشسته بودم…هيچ صدايي نميومد…از سكوت ميترسيدم…از اينكه صداي نفس هاي سهونو بشنوم كه دنبالمه….
چشمام داشت بسته ميشد….نه…نبايد ميخوابيدم…نبايد اين اتفاق ميفتاد…
ديگه سرمارو حس نميكردم…لباس هاي يخ زدمو به سينه ام فشار دادم….
نميدونستم ساعت چند بود با خوابم مقابله كردم نبايد ميخوابيدم چون اينجوري سهون پيدام ميكرد…
دوباره بلند شدم و با پاهاي برهنه و سر و صورت خوني راه افتادم ميخواستم خودمو به يه خيابون اصلي برسونم تا شايد يه ماشين پيدا شه كه كمكم كنه….
تا برسم خيابون صد بار خوردم زمين اما بازم به راهم ادامه دادم…..اما…
احساس كردم صداي سهون رو ميشنوم كه داد ميزد اسممو صدا ميكرد اون داشت به من ميرسيد…سايشو رو برف ها ميديدم….
از ترس به نفس نفس افتاده بودم ولي خودمو نباختم سريع بلند شدم و با پاي داغونم شروع كردم به دوييدن چشمم به پشت سرم بود سهون وارد كوچه شده شده بود قدم هامو تند كردم و رسيدم به جاده….صداي بوق بلندي شنيدم و فقط همينو فهميدم كه يه چيزي محكم بهم برخورد كرد و ديگه چيزي نفهميدم…………..(تصادف كرد با يه ماشين)

Print Friendly, PDF & Email


198 دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *