103 بازدید

ep 5 (آخرین آرزو ) last wish

قسمت پنجم

چانی:ای بابا این كیه دم به دقیقه زنگ میزنه قطع میكنه؟؟!!
رو مبل نشسته بودمو مجله میخوندم مجله رو آوردم پایین و به چانی نگاه كردم
دوباره زنگ زد
چانی:ببین هر كی كه هستی فقط بگو این شماره وامونده منو از كجا آوردی
باز قطع كرد
خندم گرفت و دوباره سرمو كردم تو مجله ام كه یهو لوهان اومد و نشست لبه ی مبل
لوهان:سهونا چی میخونی؟
-دارم مجله در مورد بلوغ میخونم ها ها ها
لوهان:واقعا؟؟مگه تو هنوز تو بلوغی؟
-آره دیگه نیستم؟؟
لوهان:هه..واقعا كه كم عقلی
-هیونگ تو مثلا بزرگتری ها این حرفا چیه میزنی؟
لوهان:خب حالاااا … سیب میخوری؟
دهنمو باز كردم و اونم سیبارو كه خودش قاچ كرده بود میزاشت تو دهن من
دستشو كرد لای موهام:ووووییییی سهونااا موهات خیلی نرمه
-آی آی حالا نكنشون
ژیومین یهو داد زد:هی سهون نامرد پس چرا ما میخوایم به موهات دس بزنیم در میری؟؟!!
خندم گرفت و خنده تبدیل شد به سرفه سیب پریده بود گلوم و داشتم خفه میشدم بچه ها با هوار هوار ژیومین ریختن سرم لوهان با مشت چنان پشتم میكوبید كه احساس كردم تمام استخونام شكست خلاصه كه بلاخره تیكه ی سیب از گلوم پرید بیرون
لوهان ترسیده بود و منو تكون میداد:سهونااا خوبیییی؟؟؟
سرمو تكون دادم:آره خوبم فقط حالت تهوع گرفتم هیونگ…اینقدر تكونم ندههه
لوهان ولم كرد و سرخ شد:ببخشید خخخخ
كای زد تو دستم :خیلی مسخره ای سهون
-كاییییی بیبخش
كای:مرضضضضض
دی او:لطفا با آرامش میوه كوفت كنید تمام تمركزم از بین رفت كاره مفید كه نمیكنین حداقل تمركز ما رو به هم نریزید
لپم رو باد كردم :دی او بیانه
دی او خندید و رفت
لوهان با صدای لرزون و صورت رنگ پریده گفت:سهونا بیا بریم تو اتاق كارت دارم
تعجب كردمو رفتم دنبالش
لوهان درو بست و بغلم كرد
بهت زده فقط داشتم نگاش میكردم
-هیونگ … چی شده؟هوووم؟؟
سرشو بالا گرفت:سهونا…خیلی ترسیدم باور میكنی؟ترسیدم بمیری…خیلیییی دیوونه اییییی
خندم گرفت با دستم موهاشو از صورتش كنار زدم
-فدای آهو كوچولوم كه نگران من شده نترس من به این راحتیا نمیمیرم خخخخ
سرشو چسبوند به سینه ام
لوهان:الان خوبی؟
-آره هیونگ خوبم
لوهان:اگه میمردی تقصیره من بود
-من خوبم لوهان
لوهان:اگه چیزیت میشد من چیكار میكردم
كلافه شدم:بابا عالیم نگران نباش فقط جا مشتای تو درد میكنه خخخخخخخخخخ
لوهان تندتند پلك میزد:چیییی؟؟؟ببینم
لوهان خیلی ناگهانی رفت پشتم و تی شرتمو زد بالا
-چی…چیكارررر میكنیییییییی لوهااااان!!!!
لوهان:بزا ببینم چی شده پشتتتتت
دو دور دوره خودمون چرخیدیم و من تعادلمو از دست دادم و افتادم رو تخت لوهانم افتاد رو من چشمام از تعجب داشت میزد بیرون
چند ثانیه بدون اینكه پلك بزنیم به هم نگاه كردیم
-اهم… ه.هیونگ میگم …نمیخوای پاشی؟؟؟له شددددم
لوهان به خودش اومد و از روم بلند شد:ببخشید خخخ
لباسمو صاف كردم:هه…عیبی نداره
رفتم جلو و بغلش كردم …. لوهان چشماشو بسته بود دلم میخواست تا ابد تو بغلم بمونه و ازم جدا نشه
دستمو بردم زیره پاهاش و رو دو دستم بلندش كردم
لوهان شروع كرد به داد و بیداد كردن:یااااااااااا منو بزار پایین زود باااااش
-اححححح مگه چیكارت كردم اینجوری میكنی
لوهان دستاشو دوره گردنم حلقه كرد و سرشم تو گردنم پنهون كرد با صدای ضعیفی گفت: تو هنوز نمیدونی من از ارتفاع میترسم!!
-اوووو..یه جور میگی انگار رفتی بالا برجی چیزی خخخخخ
لوهان:خب از همینم میترسم تو الان اگه شعور داشته باشی باید منو بزاری زمین
خندیدم و آروم گذاشتمش رو تختش
-خیلی خنده داره كه تو از ارتفاع میترسی
لوهان اخم كرد:میشه بپرسم كجاش خنده داره؟؟
-هه..هیچی ولش كن…هیونگ یكم استراحت كن از صبح داری تمرین میكنی
لوهان:الان داری مسخره ام میكنی آره؟؟من كی تمرین كردم؟؟
-خب گفتم شاید ذهنی تمرین كردی خخخخ
لوهان خندش گرفت و لپمو كشید: این بامزه بودنت منو كشته
-چشمات یه جوریه هیونگ احساس میكنم خوابت میاد
لوهان:یه كم
-خب پس بگیر بخواب
لوهان شونه هاشو بالا انداخت:هوووم باشه
پتو رو كشیدم روش و خم شدم پیشونیشو بوسیدم
لوهان:تو..تو نمیخوابی؟
-من نه خسته نیستم تو بخواب
لوهان خندید و چشماشو آروم بست و خوابید
از نگاه كردن بهش سیر نمیشدم آهی كشیدم و از اتاق رفتم بیرون و دیدم چانی همچنان با گوشیش درگیره
خودم زدم به یه راه دیگه:ای بابا چانی یعنی كی میتونه باشه؟؟
چانی با قیافه ی داغون به گوشیش نگاه میكرد:آخه نمیتونم خاموششم كنم
سوهو:چانی حتما طرفدارته
چانی:این طرفدار نیست مردم آزاره
رفتم گوشیشو ازش گرفتم دلم به حالش سوخت دختره ٩٨ بار به گوشیش زنگ زده بود رفتم تو اتاق و با گوشی خودم بهش زنگ زدم
-الو
نسیم:بله بفرمایید
-نسیم جون منم سهون
نسیم:اوا سهون تویی خخخخ ترو خدا به چانی نگی منم
-نسیم جون یعنی آفرین بهت بچه كم مونده خودكشی كنه
نسیم:واقعا؟؟؟خخخ راستی سهون میشه وقتی رفتی بیرون یه سر بیای هتل ما من بهت یه چند تا بسته بدم
-باشه حتما بهت خبر میدم
آدرسو ازش گرفتم و گوشی رو قطع كردم
چانی:كی بود؟
هوادارت بود روش نمیشد حرف بزنه
احساس كردم چانی داره شاخ درمیاره
یه سیب برداشتمو گاز زدم و با خنده گفتم:هه…چانی چه شاخای خوشگلی رو كلت سبز شده ….
چانی:جدا كی بود سهون؟
-گفتم كه طرفدار .. هه
یه ساعت تو سالن رقصیدم یه دوش گرفتم و حاضر شدم كه برم بیرون لوهان تازه داشت بیدار میشد..
-به به آقای خوش خواب
لوهان خندید
-نخند دیوونه ام میكنی یهو دیدی كار دست خودم دادما..
لوهان:اینقدر میخندم تا دیوونه شی ها ها ها
رفتم و نشستم رو تختش و بهش خیره شدم
اینقدر نگاش كردم تا آخر صداش درومد
لوهان:چیزی رو صورتمه سهون؟ نكنه شاخی چیزی دراوردم
خندیدم:آهو كوچولوی من وقتی میخوابه دلم براش تنگ میشه برا همین الان دارم نگاش میكنم
لوهان خندید و خودشو انداخت بغل من موهاشو نوازش كردم و بوسیدم
خیلی آروم زمزمه كرد:واقعا؟…یعنی میگم واقعا دلت برام تنگ شده بود..یا همینجوری داری میگی منو….
-نه…یعنی.. همه حرفام راست بود باور كن
لوهان لبخند زد و زمزمه كرد:خب منم دلم برات تنگ میشه حتی وقتی میخوابم
-خب از این به بعد میام تو خوابت چطوره؟؟
لوهان خندید:خوبههه
لوهان: جایی میخوای بری؟
-اهم..آره بیرون كار دارم میای بریم؟
لوهان:آرهههه میام كجا قراره بریم؟
-یه كاره كوچولو دارم از اونورم میریم بستنی میخوریم
لوهان پا شد و لباس پوشید ….
بكی:هی شما دوتا كجا؟؟
-میریم بستنی بخوریم با اجازتون
بكی:ما هم میایم
دی او:بزار خوش باشن تازه نامزد كردن
با این حرف همه زدن زیر خنده و منم آب شدم از خجالت لوهان خندید و گفت:بچه ها شوخی میكنن سهون خخخخ بیا بریم
بلاخره از شرشون خلاص شدیم و اومدیم بیرون هوا عالی بود
لوهان میدویید اینور و اونور بالا پایین میپرید و شیطونی میكرد و من دیوونه میشدم دستامو كردم تو جیبم و به شیطونی كردناش نگاه كردم
لوهان اومد جلوم وایساد و دستاشو جلوم باز كرد :سهوناا تو از من خوشت میاد؟
خندم گرفت:خب معلومه تو خوشگلی از منم بزرگتری میتونی بهترین داداشم بشی
لوهان برگشت و با اخم نگام كرد:سهونا یااا منو تو الان زوجیم میخوای زنم شی؟
بلند بلند خندیدم
لوهان زد تو دستم:كوفت برا چی میخندی؟
-هیچی خخخ آخه من یه شوهره قوی میخوام
لوهان:هه هه خیلی بامزه ای پس من میشم زنه تو
-صب كن ببینم مگه تو دختری؟؟
لوهان:نه بابا داشتم شوخی میكردم خخخخخ
دستمو كشیدم رو سرش:خب خب شوخی دیگه بسه آهو كوچولو بیا بریم خیلی كار داریم
رفتیم جلو هتل ماسك زدمو به نسیم زنگ زدم
-الو من جلو هتلم بدو بیا
بعد از چند دقیقه نسیم و فائزه و هلیا اومدن پایین
فائزه با دیدن لوهان سرخ شد
فائزه:سلام لولو خوبی؟
لوهان:سلام فا..زه جون ممنون خوبم
فائزه خندید:اسممو خیلی بامزه میگی
لوهان خندید
-خب نسیم جون بسته هاتونو میشه بدی؟
نسیم بسته هارو آورد داد بهم بسته ها سنگین بود مونده بودم تو این بسته ها چیه؟
-اهم..میگم احیانا بمبی چیزی تو ایناس؟؟
نسیم خندید:خیلی بامزه ای سهون
-لطف داری شما خخخخ
نسیم:سهون میگم اینارو لطف کن فقط بده به چانی دلم میخواد فقط خودش اینارو… بخوره میفهمی که چی میگم؟؟خخخ
خنده ی شیطانی کردم:we are one نسیم خانم این شعاره ماس تک خوری و این چیزا تو گروه ما یعنی مررگ خخخخ
همه زدن زیره خنده
هلیا:میگم سهون بكی خوبه؟
-خوبه سلام داره
هلیا:یه وقت اذیتش نكنن سهون
خندم گرفت:نگران نباش هلیا جون بكی دهن مارو سرویس كرده
خلاصه بسته هارو گرفتیم خداحافظی كردیم و راه افتادیم
لوهان دنبالم میدویید:یااااااا چقدر تند تند راه میرییی
یكم سرعتمو كم كردم: هه..تو چرا اینقدر یواش راه میری؟
لوهان نفس نفس زد:سهون خان بستنی.. چی شد؟
-من نمیدونم این معده ی تو چقدر جا داره
لوهان:تو به جای معده ی من چیكار داری؟بستنیتو بخر
-بیا بریم كشتی منو
رفتیم تو یه كافی شاپ و دو تا بستنی سفارش دادیم لوهان هم برا خودشو خورد هم برا منو
لوهان:واااای عجب چیزی بود
-سیر شدی؟
لوهان:نهههههه
-هه..
-خب لوهان حالا كه تنهاییم میتونم یه چیزی بپرسم؟
لوهان:من بازم بستنی میخوام
-لوهان گوش كردی چی گفتم؟
لوهان:تو چی گوش كردی من چی گفتم؟؟
آه كشیدم:ببخشید میشه برا ما یه بستنی دیگه بیارید؟؟
یه بستنی بزرگ دیگه رو میز گذاشتن و لوهان با لذت شروع كرد به خوردن:خب چی میخواستی بگی
-ااام…ببینم تو از چیه من خوشت میاد؟؟
لوهان از خوردن دست كشید و نگام كرد:از همه چیت قیافت حرف زدنت خندیدنت اخلاقت همه چیییت
-همین؟؟
سرخ شد:خب تو خیلی جذابییییی
لوهان با تعجب نگام كرد:خب حالا منظورت چیه؟؟
-لوهان تو تا حالا با یه دختر دوست شدی؟؟
لوهان:نه من از دخترا خوشم نمیاد همشون لوس و بیمزه ان
با این حرفش یه كم نگران شدم ….
لوهان:سهوناا نكنه از یه دختر خوشت اومده؟؟
-هه..نه بابا
لوهان:راستشو بگوووووووو
-راستشو بخوای منم زیاد از دخترا خوشم نمیاد هه…
لوهان: چه تفاهمییییی … من فقط از تو خوشم میاد
-هه..چه جالب
لوهان دوره لبشو پاك كرد:حساب میكنی یا حساب كنم؟
بدجور رفته بودم تو فكر
لوهان:سهوناااا كجایی؟؟
به خودم اومدم:جونم …
لوهان:حواست كجاس؟؟خخخخ
-میرم حساب كنم الان میام
لوهان خندید:بوشه
برا بچه ها هم بستنی خریدیم و رفتیم خونه
(شما مثلا فکر کنید تو این بسته بستنیه خخخخخ )
چانی و بكی و سوهو داشتن فوتبال میدیدن
-بچه ها بستنی خریدم
چانی:دمت گرم
چانی:بك بازش كن
بكی:خودت دو تا دست داری بازشون كن
چانی:یه بار به حرفم گوش بده چی میشه مگه اححح
رفتم تو اتاق و جعبه ها رو گذاشتم رو تخت لباسمو دراوردم و دیدم لوهانم اومد تو اتاق
-هه..هیونگ خوش گذشت؟
اومد نزدیكم و بغلم كرد
تعجب كردم:لوهان عرق كردم بزار لباس بپوشم خودم بغلت میكنم
لوهان رفت عقب و دستاشو گذاشت رو صورتش
نفهمیدم چه جوری لباسو تنم كردم ولی بلاخره پوشیدمش رفتم سمتش و دستاشو از رو صورتش برداشتم
-چی شده هیونگ؟؟
لوهان خیلی ناگهانی داد زد:به من نگووو هیووووووونگ
با بهت نگاش كردم:خب..خب پس چی بگم؟
لوهان:سهون چرا حالیت نیست چیكار كنم بفهمی من تو رو برادرانه دوست ندارم
گیج و منگ چند تا پلك زدم:خب پس چه جوری دوسم داری؟؟
لوهان:سهونااا هیچی ولش كن
سرشو انداخت پایین با دستم سرشو بالا آوردم
دستمو گذاشتم رو صورتش و نوازشش کردم
-از اینكه هیونگ صدات كردم ناراحت شدی؟خب ..دیگه هیونگ صدات نمیزنم خوبه؟آخه تو بزرگتری نمیتونم همیشه بهت بگم لوهان
لوهان:سهونا من..من حالم اصلا خوب نیست
بغلش كردم و محكم به خودم فشارش دادم
-اگه چیزی شده بهم بگو هیو…ببخشید لوهان
لوهان: نمیدونم چمه
-خندیدم:اینقدر خودتو لوس نكن دیگههههههه
لوهان زمزمه كرد: فقط …محكم بغلم كن
محكم تر بغلش كردم و موهاشو بوسیدم
-ای خدا چیكار كنم از دست این پسره ی دیوونه
لوهان خندید و بینیشو بالا كشید از خودم جداش كردم و پیشونیشو بوسیدم واقعا عاشقش شده بودم اینو امروز فهمیدم كه دوست داشتنم فقط یه دوست داشتن معمولی نیست فك میكردم لوهان منو به عنوان برادرش دوست داره ولی لوهانم مثل خودم بود….
لوهان:سهونا لطفا باهام راحت باش درسته ازت بزرگ ترم ولی تو باهام جوری رفتار كن كه انگار تو از من بزرگتری
-آخه…چراا؟؟
لوهان:نمیدونم آخه به من نمیاد ازت بزرگ تر باشم …اححح اصلا ولش كن
-چشم دیگه هیونگ صدات نمیكنم .. بیا بریم پیش بچه ها در ضمن دیگه هم گریه نكن چون خیلی زشت میشی دوست دارم فقط بخندی شنیدی؟
جواب نداد
-زبونتو موش خورده؟؟شنیدی؟
لوهان زمزمه كرد:شنیدم
-آفرین آهو كوچولو
خندید و باهام اومد بیرون اینقدر حواسم پرت بود كه فراموش كردم بسته هارو به چانی بدم
-بچه ها چانی كو؟
بكی:رفته مستراب چیكارش داری؟
-با خودش كار دارم
بكی:بگو دیگههههه
-ببینم اصلا برا چی باید به تو بگم؟
بكی:برا اینكه من و چانی با هم….با هم…
پوزخند زدم:با هم چی؟؟
بكی:با هم دوستای صمیمی هستیم
-نه باباااااااااا
بكی:بگو سهون وگرنه این گلدونو تو سرت خورد میكنم
چشمام گرد شد:خودتو كنترل كن عزیییییزم
بكی:با دختر قرار میزاره؟
-احححح ولش كن بكی اگه خیلی با هم صمیمی باشین خودش بهت میگه ها ها ها
بكی:خیلی بیتربیتی سهون
-هه..
كای با قیافه ی عصبانی اومد سمت ما:كدومتون لباس زیره منو پوشیده یالا اعتراف كنید
كریس:چیه كای چه خبرته؟
كای:لباس زیرم نیست میكشم اون كسی رو كه به وسایل من دست میزنه
كریس:خب شلواره بچه هارو بكش پایین ببین كی پوشیده
كای:حتتتتتماا خب دی او اول تو…..بكش پایین
دی او:یعنی تو فكر كردی من اینقدر بی شعورم كه بیام شرت تو رو بپوشم؟؟
كای:بكش پایین
دی او:بفرماااااا
بلاخره چانی اومد بیرون
-به به چانی گل ٦ساعته داری چیكار میكنی تو مستراب؟
چانی:رقص تمرین میكردم تو دستشویی چیكار میكنن؟؟
كای:سهون بكش پایین
-احححح كای من نبودم میشه بیخیال شی؟؟
كای شلوارمو كشید پایین آب شدم از خجالت ولی خوشبختانه كاره من نبود خخخ
-چانی بیا اتاق كارت دارم….
چانی:چی شده؟؟
-راجب همون دخترس
چانی مشكوك شد:اومدم

 

Print Friendly, PDF & Email


41 Responses

  1. اوه کای خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
    خیلی باحال بود
    بابا سهون به لولونگو هیونگ خوشش نمیاد دیگه ای بابا
    خیلی قشنگه دوسش د ارم برم بعدی

  2. اوه کای خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
    خیلی باحال بود
    بابا سهون به لولونگو هیونگ خوشش نمیاد دیگه ای بابا
    ممنون خیلی قشنگه دوسش د ارم برم بعدی

  3. سلام
    من تازه شروع كردم اين فيك رو خيلي خوبه ولي خب بيشتر شكست رو دوس دارم خخخ
    ميشه رمز اينو برام بدي؟ ممنون باز تو قسمت رمز هم ميگم
    راستي امكانش هست كه يه فيك برا چاني و سهون بنويسي؟
    در ضمن اگه كار ترجمه برا شكست داشتي خبرم كن

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *