108 بازدید

EP 49 (شکست) BREAK

سلام دوستای خوبم اومدم با قسمت 49 فیکمون ممنون از همه بابت ساپورت کردنتون

خب دوستای گل من دیدم نویسنده های سایت فیک دیر به دیر میزارن به خاطره درس و اینا برای همین نویسنده ی جدیدی رو گرفتم (هستی جون که ورودشو تبریک میگم) تا براتون داستان بزاره داستانش هم فوق العاده اس پیشنهاد میکنم داستانشو از دست ندید چون طرز نوشتنش بسیار قویه پس لطفا حمایتش کنید تا براتون تند تند آپ کنه

خب میرسیم به فیکمون بچه ها قسمت بعدی رمزداره اما با رمزدارای قسمت های قبل فرق داره صحنه های خشونت تو قسمت 50 خیلی خیلی بیشتره که ممکنه اعصابتونو خورد کنه و روتون تاثیر بزاره خواهشی که دارم با توجه به سنتون رمز بگیرید اگرم فکر میکنید که مشکلی ندارید با این چیزا رمزو بگیرید اشکالی نداره در هر صورت من وظیفه دارم این اخطار رو بدم پس حتما برای رمز درخواست بدید و شمارتونو بزارید یا آدرس ایمیل چون شماره ها زیاده ممکنه یادم بره

بچه ها من ممکنه شنبه نتونم بزارم داسیو چون خونه نیستم ولی سعیمو میکنم اگه نشد یکشنبه براتون میزارم

ep7p6bmnuwri0t7lkit0 EP 48 (شکست) BREAK

بفرمایید ادامه

سه روز از اون قضيه ميگذشت شيومين هنوز موفق نشده بود از خانواده ام خبر بياره خيلي دلم شور ميزد…مثله هميشه كناره پنجره به درختا زل زده بودم و برگاشونو ميشموردم تا روز تموم شه….
گوشي خونه زنگ خورد برداشتم
-الو
شيو:الو لوهان
دستام ار شدت هيجان ميلرزيد:ا.الو…بگو ميشنوم…تونستي؟؟!
شيو:لوهان آروم باش الان بهت ميگم
رو تخت نشستم:بگو…حالشون خوب بود؟؟ مامانم بابام…شيوميننن حرف بزننن
شيو:ببين ميدوني كه نزديك به ٢ ساله از خانواده ات خبر نگرفتي
-آ.آره…اتفاقي افتاده؟!
شيو:بايد طاقت شنيدن هرچيزي رو داشته باشي
حتي پاهامم از استرس ميلرزيد:چي شده؟!
شيو:لوهان واقعا متاسفم اما….
اشك تو چشمام جمع شد
شيو:پدرت به خاطره سكته ي قلبي فوت شده و مادرتم بلافاصله بعد از اون خودكشي كرده
آه بلندي كشيدم و دو زانو افتادم رو زمين
شيو:لوهان حالت خوبه؟؟الو…
دنيا دور سرم ميچرخيد گوشي از دستم رو زمين افتاد دوباره نفسم بالا نميومد دستمو رو سينه ام گذاشتم و چند بار رو سينه ام كوبيدم اما انگار يه چيزي جلو تنفسمو گرفته بود رو زمين افتادم و سعي كردم سرفه كنم اما نتونستم در حال مرگ بودم كه سهون درو باز كرد و با ديدن من كه رو زمين داشتم دست و پا ميزدم سمتم دوييد و بغلم كرد صداشو نميشنيدم ولي ميدونستم داره داد ميزنه….سهون سريع قرص آرام بخشمو تو دهنم گذاشت…..
بعد از چند دقيقه دوباره به حالت اولم برگشتم…هنوز تو بغله سهون بودم
سهون:خوبي؟!
اشك از گوشه ي چشمم رو دستش ميريخت
سهون:چي شده؟؟چي شده عشقم؟؟
چيزي نگفتم چيزي نداشتم كه بگم اگه سهون ميزاشت خداقل يه باز ببينمشون شايد الان وجدانم راحتتر بود…..
سهون:چي شده لوهان؟!
با بغض گفتم:هيچي…دلم…گرفته…بود
سهون شونه هامو گرفت و محكم تكونم داد:هيچ آدمي به خاطره اين قضيه اينجوري نميشهههه….حرف بزن چتهههههه
دستامو رو سرم گذاشتم و گريه كردم:كاش…ميزاشتي بميرم
سهون:يه چيزي شده رنگت پريده دستات ميلرزه بهم بگو لوهان…
سهونو مقصر عذاب وجدانم ميدونستم
سهون:لوهان
-سهون…يه خواب بد ميديدم…توي خواب…بهم خبره مرگ پدر و مادرمو دادن
سهون بهت زده نگام ميكرد
با مشت به سينم كوبيدم:بهم…گفتن…جفتشونم مردن…همش تقصيره منه…تقصيره منههههه
سهون:اون فقط يه خواب بوده
-دلم براشون تنگ شده…دلم براشون تنگ شدهه
سهون:بسه لوهان از وقتي اومدم داري گريه ميكني تمومش كن…
دستامو دور گردنش انداختم و محكم بهش چسبيدم و با بغض اسمشو صدا زدم:سهون..
سهون:جونم
-من…من هيچكسو غير از تو ندارم….من…من فقط تو رو دارم…حتي اگه…تمامه روزمم ازت كتك بخورم ازت فحش هاي ناجور بشنوم…بازم تويي كه برام موندي…..
سهون:چي شده لوهان…
چشمامو رو هم فشار دادم و اشك ريختم
سهون:گريه نكن قشنگم…
سهون همينجور كه بغلش بودم بلندم كرد و خنديد:چقدر سنگيني…
چيزي نگفتم…محكم سهونو بغل كرده بودم وگريه ميكردم….
يك ماه گذشت كناره پنجره نشسته بودم و گربرگ هاي گلاي تو دستمو ميكندم…اشكام آروم آروم رو صورتم ميريخت چشمام درد ميكرد….يه ماه از مرگ مادر و پدرم ميگذشت من همچنان غمگين بودم…نميدونم شايد به خاطره اين بود كه هيچ هيجاني تو زندگيم نبود براي همين فقط به اونا فكر ميكردم….

…مامان…مامانه خوبم…هنوزم بهت فكر ميكنم…به مهربونيات به خنده هات به كيك هاي خوشمزه ات…مامانم منو ميبخشي! من اذيتت كردم…من پسره خوبي نبودم…
بابا…بابا دلم برات تنگ شده دلم برا نوازشاي هر شبت تنگ شده…نميخوام باور كنم مردي!؟ نميخوام باور كنم كه من باعثش شدم…بابا هر شب به خاطرت اشك ميريزم ميدوني چرا؟!….چون…چون با خودم ميگم اگه به حرفت گوش ميدادم شايد…شايد الان زنده بودي….
آخرين گلبرگم كندم و شاخه ي گل رو انداختم دور….
حوصله ي هيچ كاري رو نداشتم حتي حموم كردن….ديگه هيچ چيزي نميتونست شادم كنه هيچي…
رو كاناپه نشستم و به تي وي خاموش خيره شدم
سهون درو باز كرد حتي حوصله نداشتم بهش سلام كنم بغلش كنم…
سهون:قديما سلام ميكردي
زمزمه كردم:سلام…
سهون:چته!
-هيچي
سهون:سرتو بگير بالا ببيم
سرمو بلند كردم
سهون:واقعا اين چه وضعيه! به قيافت تو آينه نگاه كردي؟؟
اشك تو چشمام جمع شد
سهون داد زد:آخه تو چه مرگتههههههه؟؟؟
-داد نزززن
سهون:لوهان خيلي اعصابم خورده قيافه ي تورم ميبينم بدتر اعصابم ميريزه به هم…
-من همينه كه هستم ميخواي بخواه ميخواي نخوااااه
سهون: خيلي پر رو شدي جديدا هيچي بهت نميگم فك كردي خبريه آره؟!!
از رو كاناپه بلند شدم:چرا هميشه زور ميزني باهام دعوا كني؟؟
سهون:برو گمشو ريخت و قيافتو درست كن ميخوام…..
آهان متوجه شدم سرورم الان گم ميشم ميرم خودمو خوشگل ميكنم تا شما آخره شب منو….. من فقط به همين درد ميخورم نه؟! منم كه اصلا آدم نيستم احساسات ندارم نياز به بيرون رفتن ندارم…
سهون:تنت ميخاره لوهان؟؟
-خيلي…پستي سهون
سهون برگشت و كشيده ي محكم و دردناكي بهم زد اينقدر ضعيف بودم كه راحت افتادم زمين
سهون:خيلي گشنمه سريع غذارو آماده كن…
دستمو رو صورتم گذاشتم و بغض كردم ميخواستم قوي باشم و گريه نكنم اما نميشد…..
جاي سيلي سهون ميسوخت اون واقعا بدون هيچ رحمي منو ميزد….
از جام تكون نخوردم چون چيزي درست نكرده بودم كتك خوردنو ترجيح دادم….
سهون از دستشويي اومد بهش نگاه كردم واقعا خوشتيپ شده بود پيرهن سفيد كه آستيناشو بالا زده بود و دو تا از دكمه هاي يقشم باز بود سرمو پايين انداختم
سهون:تو چرا هنوز اينجايي؟!!
-كجا…بايد باشم؟
سهون:من گشنمهه
-من چيزي درست نكردم…ببخشيد
سهون:پس از صبح تا شب تو اين خونه چيكار ميكني؟!
-از صبح تا شب كناره پنجره فكر ميكنم
سهون نشست رو زمين و بهم خيره شد:به چي؟!
-به بدبختيم
سهون:تو با من بدبختي ميدونم اما من بهت وابسته شدم و امكان نداره بزارم بري جايي
-پس تو هيچوقت عاشقم نبودي
سهون:من هنوزم عاشقتم
حوصله ي بحث نداشتم:چي ميخوري درست كنم؟!
سهون صورتشو نزديك صورتم آورد و خواست لبامو ببوسه كن سرمو چرخوندم…
سهون:بزار ببوسمت
-بوسيدنه ما چيزي رو عوض نميكنه
سهون:مگه قراره چيزي عوض شه
برگشتم و با نفرت بهش نگاه كردم
سهون خنديد:تو واقعا احمقي
آه كشيدم
سهون دستشو رو پايين تنم گذاشت و نوازشش كرد:تو برو حموم من غذا درست ميكنم بعدم من ميرم حموم…دوست دارم وقتي برميگردم رو تخت لخت لخت با پاهاي باز خوابيده باشي…فهميدي؟!
به زمين خيره شدم سهون آروم زد تو صورتم:فهميدي يا نه؟!
-من…نميخوام باهات بخوابم
سهون:خخخخ تو هموني هستي كه خودت شلوارتو پايين ميكشيدي و ميگفتي بيا من آماده ام
-اون برا گذشته بود من ديگه….
سهون دستمو گرفت و بلندم كرد
-يااااااااا…چيكار ميكنييييي!!!
سهون كشون كشون منو برد و پرتم كرد تو حموم…افتادم كف زمين و زانوم درد گرفت…
سهون:احمقه نفهممم…هرچي ميگم بايد بگي چشمممممم نه اينكه با من بحث كني
از رو زمين بلند شدم و رفتم سمتش:به سگي مثله تو هيچوقت چشم نميگم مگر اينكه بميرم….
سهون چشماشو بازتر كردم:چيي!!؟
-من حرفمو تكرار نميكنم اوه سهون بايد بهش گوش ميكردي….
سهون:تو…به من چي گفتي؟!
دستام شروع كردن به لرزيدن…پشتم قايمشون كردم تا سهون ضعفمو نبينه…
احساس ميكردم سهون داره از حالت خودش خارج ميشه يه قدم عقب رفتم سهون آروم وارد حمام شد و درو قفل كرد…….
اخطار:قسمت ٥٠ فيك شكست براي افراد ١٧ سال به پايين ممنوع ميباشد لطفا براي گرفتن رمز بيشتر فكر كنيد

Print Friendly, PDF & Email


215 دیدگاه

  1. قلببببم.خداااایاااا.گناه داره.پدر مادرش.زندگیش.همه نابود شدن…الان تو شوکم نمیدونم چی بگم..قبلم تیر کشید
    برم بعدی
    آجی دستت درد نکنه

  2. چقد این دلنوشته به حال لولوم میاد هعــــــــــی خــــــدا !/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (24).gif

    (سکــــــــــــــــــــــــــوت میکنم

    نه اینکه دردی نیــــــــــــــــــست!

    بلکه حنجره ای نمانده برای فریاد…)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *