71 بازدید

ep 48 (آخرین آرزو ) last wish

سلام بچه ها خوبین؟اینم قسمته 48 
fff (2)

از دید سهون:
 
بعد از یه ساعت از حموم اومدیم بیرون لوهانو بغل كردمو گذاشتمش رو تخت:بخواب تا بیام رو كبودیات كرم بزنم 
لوهان شلوارشو پوشید و رو تخت خوابید دستمو كرمی كردم و مالیدم به بدنش 
لوهان:سهونا من خیلی اذیتت میكنم مگه نه؟ 
خندیدم:نه عشقم
لوهان:امشبو خیلی دوست داشتم…واقعا خیلی خوشحالم كسی غیره تو نتونسته بهم دست بزنه
خندیدم:بلهه..تو فقط ماله منی
لوهان زیرلب خندید:اوهوم
-دیگه بهش فكر نكن عشقم باشه؟؟فكر كن همچین اتفاقی برات نیفتاده 
لوهان آه كشید و انگشتاشو لای موهام كرد:بسه سهونم بیا بخواب دستتم درد میكنه
-باشه عزیزم 
اصلا حوصله نداشتم به زور مسواك زدم و رفتم رو تخت و پشت لوهان خوابیدم نمیدونستم به كدوم بدبختیم فك كنم لوهان بچه كریستال …مغزم در حال انفجار بود
پشتمو به لوهان كردم و رفتم تو فكر..دو دقیقه گذشت لوهان آروم دستشو دوره كمرم حلقه كرد:سهونااااا
سرمو برگردوندم سمتش:جونم عزیزم چیزی میخوای؟
لوهان آروم گفت:آب میخوام 
-الان میارم برات 
یه لیوان آب خنك دادم دستش همشو سر كشید و رفت زیر پتو 
بغلش كردم :آهو كوچولووو 
لوهان بهم نگاه كرد:بلههه 
آروم گفتم:عاشقتم 
لوهان خندید و سرخ شد 
دستمو گذاشتم زیر چونش و سرشو بالا آوردم یكم لباشو خوردم لوهانم همراهیم میكرد
-خیلی خوشحالم كه اتفاق بدتری برات نیفتاد
لوهان:آره منم خوشحالم  
چشمای خوشگلتو ببند و راحت بخواب
لوهان:سهونااا..خوابم نمیبره
-چرا عزیزم؟؟
لوهان:می..میترسم
آه كشیدم:نترس عشقم من اینجام   
لوهان خودشو چسبوند به من:حق نداری جایی بری
-هه..دستشویی چی؟؟
لوهان:اونجا هم حق نداری بری
-چشم عزیزم..
لوهان:شب به خیر سهونم..دوستت دارم
موهاشو بوسیدم:منم دوستت دارم  
اصلا خوابم نمیبرد فقط به اون بچه ی بیچاره فكر میكردم كه آیندش قراره چی بشه..به لوهان فكر میكردم..وقتی بفهمه چه طوری باهاش برخورد میكنه!! دركم میكنه؟یا تركم میكنه..دستم خیلی درد میكرد به لوهان نگاه كردم كه تو بغلم خواب بود..حتی نمیخواستم به این فكر كنم كه یه روز قراره از دستش بدم…با همین افكار خوابم برد….
 
دو ماه گذشت شكم كریستال روز به روز بزرگ تر میشد و همین باعث میشد همه به شك بیفتن چون كریستال اصلا از اتاقش بیرون نمیومد تصمیم گرفتم كاری كنم چون داشتیم تابلو میشدیم 
اكسو ام رفتن چین و دوباره تنها شدم موقع جدا شدنمون لوهان اینقدر گریه كرد كه چشماش قرمزه قرمز شده بودن…جدا شدن ازش اینقدر سخت بود كه میخواستم خودمو پرت كنم زیره ماشین ولی محافظم بدبختانه به موقع رسید…
 رو تختم دراز كشیده بودم و به سقف خیره شده بودم كه كریستال اومد تو اتاقم 
كریستال:كاری داشتی باهام؟
از رو تخت بلند شدم و درو قفل كردم 
نشستم رو تخت و بهش نگاه كردم:الان ٦ ماهته؟
كریستال سرخ شد و سرشو تكون داد
به شكمش نگاه كردم زیادم بزرگ نبود برام عجیب بود حتما به جای بچه یه بچه گربه تو شكمش بود 
-ببینم چرا شكمت اینقدر كوچیكه؟؟مگه ٦ ماهت نیست؟؟
كریستال لباسشو داد بالا شكمشو با یه پارچه سفت بسته بود
تعجب كردم:هه..میخوای بكشیش؟؟
كریستال:مگه..اینكارو كنم طوریش میشه؟؟
-نمیدونم 
كریستال پارچه ی دورشو باز كرد و شكمش كامل معلوم شد اونقدرها هم كوچیك نبود  
-اینو كه تا آخر نمیتونی ببندی به شكمت…میخوای چیكار كنی؟
كریستال:من همش تو اتاقمم بچه ها دارن شك میكنن  
دستمو لای موهام كردم 
كریستال:نگران نباش خودم یه كاریش میكنم 
-از ماه هفتم باید از این خونه بری فهمیدی؟
كریستال:ك…كجا برم؟؟
-یه جایی رو گیر میارم بلاخره الان برو میخوام بخوابم
كریستال:سهون دلم میخواد بغلم كنی
-هه…منم دلم میخواد یكی بغلم كنه.. 
كریستال بلند شد و رفت بیرون …آه كشیدم دلم بدجور برا بابا و مامانم تنگ شده بود ولی حیف كه اونا دیگه منو آدمم حساب نمیكنن چه برسه به پسرشون 
تا شب رو تخت بودم همه بچه ها میگن افسردگی گرفتم نمیدونم شایدم گرفتم خودم نمیدونم…همه بیرون بودن و خوش میگذروندن جز من و كریستال…همچنان رو تخت بودم و به سقف زل زده بودم دلم برا لوهان تنگ شده بود شمارشو گرفتم
لوهان:سهونااا
-سلام عشقم…
لوهان:انگار سرت شلوغه دیگه بهم زنگ نمیزنی
-نه عزیزم..من همش خوابم…
لوهان:خوابی؟؟چرا؟؟سرما خوردی؟؟
-نه…نمیدونم دلم میخواد همش رو تخت باشم 
لوهان:سهونم زودی تمریناتون شروع میشه اونوقت دوباره حوصلت میاد سرجاش
-تو خوبی؟
لوهان:بد نیستم..دلم برات تنگ شده ولی سعی میكنم بیشتر تمرین كنم تا گریه زاری خخخ
-هه…آفرین عشقم..لوهان كی میای پیشم؟؟
لوهان:اوووم نمیدونم ولی خیلی زود…
یه كم با هم حرف زدیم گوشی رو قطع كردم…لبخند كمرنگی زدم و چشمامو بستم و دوباره خوابیدم…….
یكی داشت محكم تكونم میداد چشمامو باز كردم 
كریستال رو دیدم كه وحشتزده داره تكونم میده 
ترسیدم:چیههه….چی شدههههه
كریستال گریه میكرد:سهوووون بچممممم
چشمام گرد شد:بچت چی؟؟؟
كریستال نفس نفس میزد..
شونه هاشو گرفتم و داد زدم:بگوووووو بچه چییییییی!!!!؟؟؟
كریستال:بچم …بچم تكون نمیخورهههههه 
چشمام گرد شد خیلی ترسیده بودم:چ.چی؟؟!
كریستال:سهووون..بچم مرده… 
-پاشو…پاشو بریم دكتر…مگه الكیه بمیره  
كریستال:ن.نمیتونم سهون جون ندارم خیلی حالم بده
خوابوندمش رو تخت پارچه ی دوره شكمشو باز كردم:یه دقه گریه نكن ببینم چته 
كریستال دستشو گذاشت جلو دهنش 
-اینو بستی دورت اینجوری شده 
كریستال:سهوووون بچم مرده من میدونننننم نمیخواد دلداریم بدیییییی
-بزار حاضر شم بریم دكتر   
كله راه كریستال گریه میكرد دستشو رو شكمش گذاشته بود و حرف میزد:كوچولوی خوشگلم یه تكون بخور…ترو خدااا…
-هه..حالا از كجا میدونی خوشگله؟؟
كریستال:یاااااااااا!!! الان وقته شوخیههههه؟!!! 
-اینقدر فیلم بازی نكن من كه میدونم تو هیچ علاقه ای به اون بچه نداری فقط میخوای منو بدست بیاری 
كریستال:خیلی آشغالی سهون…خیلییییییی 
-اینو باید بهت بگم كه تا آخره عمرتم تلاش كنی نمیتونی منو عاشقه خودت بكنی
كریستال پوزخند زد :معلوم میشه…
-من تا آخره عمرم عاشقه لوهان میمونم…اینو گفتم كه برات یادآوری شه 
كریستال موهای بلندشو پشت گوشش گذاشت:اون پسره ی عوضی چی تو مغزت فرو كرده كه اینطوری عاشقشی!!
-حرفه دهنتو بفهم..یه بار دیگه درباره ی لوهان بد بگی…
كریستال:بگم چی میشه؟؟؟!!! 
-میكشمت 
كریستال:آه..الان وقته دعوا نیست سهون…بچم چشه آخه؟؟!!
رفتیم دكتر 
كریستال با هق هق گفت:خانم..دكتر..ترو خدا بهم..بگین…بچم…چش…شدهههه
خنده ی تمسخرآمیزی كردم و به دكتر نگاه كردم حالم خیلی بد بود واقعا دلیلشو نمیدونستم..
دكتر:واه واه چه گریه ای میكنه سنه كم كه حامله شدی،اونم نه از شوهرت از دوست پسرت..الان من جات بودم این بچه رو مینداختم..بخواب رو تخت ببینم
كریستال اشكاشو پاك كرد و خوابید رو تخت:حالا اتفاقیه كه افتاده من بچمو دوست دارم 
دكتر:باباشم مثله خودته؟؟اونم بچشو دوست داره؟؟ من كه فكر نمیكنم
كریستال به من نگاه كرد و گفت:نه..اون دوسش نداره..فقط قول داده تا وقتی كه تو شكممه ازش مراقبت كنه
دكتر سرشو تكون داد:نچ نچ نچ…
-هووووووف چی شد خانم دكتر این بچه زنده اس یا نه؟؟
دكتر:نگرانشی؟
-هه..نه..خوشحال میشم اگه بگین مرده
دكتر چشماش گرد شد و كریستال اشك تو چشماش جمع شد خندم گرفت:شوخی كردم بابا..هه..
دكتر لبخندی زد و به چهره ی رنگ پریده ی كریستال نگاه كرد:نگران نباشید بچه حالش خوبه فقط این پارچه رو دیگه دورت نبند  
احساس كردم یه باره سنگین از رو دوشم برداشن نمیدونم چرا ولی احساس خوبی بهم دست داد اونم برا اولین بار احساس كردم این بچه رو دوست دارم به خودم خندیدم… 
كریستال از رو تخت بلند شد و اومد سمتم و بغلم كرد از كارش شكه شدم 
كریستال دستشو به گردنم میكشید:سهوووون شنیدی دكتر چی گفت..پسرمون زنده اس 
دستاشو گرفتم : خوشحالم 
كریستال:واقعاااا؟؟؟؟؟
لبخند زدم:آره
كریستال رفت پیشه دكتر:خانم دكتر بچم هنوزم ضعیفه؟؟؟
دكتر:نه خوبه  
كریستال دستمو گرفت:میخوام جشن بگیرم سهون میای بریم ساحل؟
قبول كردم و رفتیم ساحل 
هوا عالی بود نشستم رو شن ها و به دریا نگاه كردم 
كریستال با تعجب گفت:اینجا میخوای بشینی؟؟؟
-آره مگه چشه؟
كریستال:چش نیست..خیلی خلوتههه…من اینجا نمیشینم میرم یكم تو شلوغی
-برو 
كریستال:خیلی بیمزه ای..واقعا كه افسرده ای سهون اححححح 
زانوهامو بغل كردم و به دریا خیره شدم یاد خاطراتم با لوهان افتادم و خندم گرفت …..
به حلقه ی دستم نگاه كردم و دوباره دلتنگی سراغم اومد این روزا اكسو ام خیلی پركار بودن فقط هفته ای یه بار با لوهان حرف میزدم..دلم در حده مرگ براش تنگ شده بود انگشتمو رو شنا میكشیدم و اسمشو مینوشتم..ولی هر دفعه موج خرابش میكرد..به خورشید نگاه كردم كه میخواست غروب كنه تو دلم آرزو كردم:آرزو میكنم لوهانم زودتر بیاد…آرزو میكنم لوهانم زود بیاد..
نفسه عمیق كشیدم:باید از ته قلب باشه..آرزو میكنم لوهانم زودتر بیاد…
كریستال زد پشتم و من پریدم هوا:یااااااا…چیكار میكنیییی؟؟؟؟
كریستال:بابا از فكره این پسره بیا بیرون
-ترسیدم احمق..احححح..چته؟!!
كریستال:میشه بریم؟؟ 
پاشدم و لباسامو تكون دادم:راه بیفت..احححح
رفتیم تو ماشین كریستال انگشتشو میكشید رو شكمش و برا خودش میخندید
-شنگول شدیااا…
كریستال:سهون چرا فكر میكنی من بچمو دوست ندارم؟؟؟
-هه..فكر نمیكنم مطمعنم..
كریستال:یااااااااا…
-چیه ناراحت شدی؟؟
كریستال: من بچمو دوست دارم اوه سهون 
-ولی میگم نداری…تو این بچه ی بیگناهو فقط به خاطره رسیدن به خواسته هات نگه داشتی تو خودت بچه ای…چه میدونی بزرگ كردنه یه  بچه یعنی چی؟؟!! لابد فك میكنی قراره یه عروسك دستت بگیری..ببینم تو با این قر و فرت اصلا میتونی به بچت شیر بدی؟؟..نه نمیتونی چون میترسی سینه هات خراب شن…من هیچ آینده ای واسه این بچه نمیبینم …واقعا گناهه بزرگی كردی نگهش داشتی باید همون موقع كه كوچیك بود مینداختیش…از حرفام ناراحت نشو ولی اینو بدون من هیچوقت باهات ازدواج نمیكنم هیچوقت دلمم به حاله این بچه نمیسوزه…اینم بدون كه این بچه نمیتونه منو از عشقم لوهان جدا كنه 
كریستال:چه جالب…اگه لوهان بفهمه تركت میكنه سهون…
-حتی اگه تركمم كنه تا آخره عمرم عاشقش میمونم…
كریستال:تو یه احمقی..من همه چی دارم ولی تو اون پسرو به من ترجیح دادی… 
سرمو تكون دادم
كریستال خندید:حالا مونده..كارم هنوز باهات تموم نشده سهون…
 
دو هفته گذشت كم كم فعالیت ما هم شروع شد یكم حالم بهتر شده بود با تمرین و رقص كلی روحیه گرفته بودم كریستال دیگه نمیتونست پیش ما بمونه چون بچه ها آروم آروم داشتن میفهمیدن چون كریستال حتی غذاشم تو اتاقش میخورد به دوستم جونی زنگ زدم خدارو شكر آلمان بود و به كریستال اجازه داد چند ماهه آخرو تو خونش بمونه
ساعت ١ شب بود 
-زود باش همه چیتو برداشتی؟
كریستال:آره برداشتم حالا كجا قراره بریم؟
-میریم میفهمی
تو ماشین بودم كریستال بهم نگاه كرد:سهووون میشه بگی كجا میریم؟
-میریم خونه ی دوستم خودش نیست آلمانه میتونی تا موقعی كه بچه به دنیا بیاد اونجا بمونی 
كریستال:تنها؟؟؟
-آره..نكنه میخوای منم بیام باهات؟؟ 
كریستال:من..میترسم سهون 
-به دوستت بگو بیاد پیشت دیگه این مشكلو خودت باید حلش كنی به من ربطی نداره
كریستال ناراحت به رو به روش نگاه كرد 
-سعی میكنم هر روز بهت سر بزنم و چیزایی كه لازم داری رو برات بخرم
كریستال:باشه…فقط میشه زود زود بهم سر بزنی؟؟؟
-من وقت ندارم ولی سعیمو میكنم..زیاد از خونه نرو بیرون هر چی خواستی به خودم بگو اگه فقط یه نفر این قضیه رو بفهمه باید سر به بیابون بزاریم فهمیدی؟؟
كریستال به رو به روش نگاه كرد
-هه..نشنیدم..
كریستال:آره فهمیدم
دم فروشگاه نگه داشتم و كلی خرید كردم و دوباره راه افتادم بعد از ده دقیقه خونه رو پیدا كردم 
خب رسیدیم 
پیاده شدیم و رفتیم تو خونه …خونه ی تمیز و كوچیكی بود خریدارو تو یخچال جا دادم:خب اینم از این..
كریستال:ممنون سهون 
-خب این كلید خونه فقط خواستی بخوابی درو قفل كن هر چی لازم داشتی بهم زنگ بزن من دیگه میرم 
كفشامو پوشیدم..داشتم میرفتم بیرون كه كریستال از پشت بغلم كرد 
كریستال:سهون …كاش یه كوچولو به منم توجه میكردی
برگشتم سمتش و بهش نگاه كردم:من..واقعا متاسفم…ولی من..قلبمو به لوهان دادم…امیدوارم یه روزم برسه كه تو هم عشق واقعیتو پیدا كنی 
كریستال بغض كرد..دستمو گرفت و رو شكمش گذاشت 
خندیدم و شكمشو نوازش كردم:ازش خوب مراقبت كن…خداحافظ
درو بستم و رفتم تو ماشین سرمو رو فرمون گذاشتم و گریه كردم بلند بلند گریه كردم ……

Print Friendly, PDF & Email


16 Responses

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *