ep 48 (آخرین آرزو ) last wish

سلام بچه ها خوبین؟اینم قسمته 48 
fff (2)

از دید سهون:
 
بعد از یه ساعت از حموم اومدیم بیرون لوهانو بغل کردمو گذاشتمش رو تخت:بخواب تا بیام رو کبودیات کرم بزنم 
لوهان شلوارشو پوشید و رو تخت خوابید دستمو کرمی کردم و مالیدم به بدنش 
لوهان:سهونا من خیلی اذیتت میکنم مگه نه؟ 
خندیدم:نه عشقم
لوهان:امشبو خیلی دوست داشتم…واقعا خیلی خوشحالم کسی غیره تو نتونسته بهم دست بزنه
خندیدم:بلهه..تو فقط ماله منی
لوهان زیرلب خندید:اوهوم
-دیگه بهش فکر نکن عشقم باشه؟؟فکر کن همچین اتفاقی برات نیفتاده 
لوهان آه کشید و انگشتاشو لای موهام کرد:بسه سهونم بیا بخواب دستتم درد میکنه
-باشه عزیزم 
اصلا حوصله نداشتم به زور مسواک زدم و رفتم رو تخت و پشت لوهان خوابیدم نمیدونستم به کدوم بدبختیم فک کنم لوهان بچه کریستال …مغزم در حال انفجار بود
پشتمو به لوهان کردم و رفتم تو فکر..دو دقیقه گذشت لوهان آروم دستشو دوره کمرم حلقه کرد:سهونااااا
سرمو برگردوندم سمتش:جونم عزیزم چیزی میخوای؟
لوهان آروم گفت:آب میخوام 
-الان میارم برات 
یه لیوان آب خنک دادم دستش همشو سر کشید و رفت زیر پتو 
بغلش کردم :آهو کوچولووو 
لوهان بهم نگاه کرد:بلههه 
آروم گفتم:عاشقتم 
لوهان خندید و سرخ شد 
دستمو گذاشتم زیر چونش و سرشو بالا آوردم یکم لباشو خوردم لوهانم همراهیم میکرد
-خیلی خوشحالم که اتفاق بدتری برات نیفتاد
لوهان:آره منم خوشحالم  
چشمای خوشگلتو ببند و راحت بخواب
لوهان:سهونااا..خوابم نمیبره
-چرا عزیزم؟؟
لوهان:می..میترسم
آه کشیدم:نترس عشقم من اینجام   
لوهان خودشو چسبوند به من:حق نداری جایی بری
-هه..دستشویی چی؟؟
لوهان:اونجا هم حق نداری بری
-چشم عزیزم..
لوهان:شب به خیر سهونم..دوستت دارم
موهاشو بوسیدم:منم دوستت دارم  
اصلا خوابم نمیبرد فقط به اون بچه ی بیچاره فکر میکردم که آیندش قراره چی بشه..به لوهان فکر میکردم..وقتی بفهمه چه طوری باهاش برخورد میکنه!! درکم میکنه؟یا ترکم میکنه..دستم خیلی درد میکرد به لوهان نگاه کردم که تو بغلم خواب بود..حتی نمیخواستم به این فکر کنم که یه روز قراره از دستش بدم…با همین افکار خوابم برد….
 
دو ماه گذشت شکم کریستال روز به روز بزرگ تر میشد و همین باعث میشد همه به شک بیفتن چون کریستال اصلا از اتاقش بیرون نمیومد تصمیم گرفتم کاری کنم چون داشتیم تابلو میشدیم 
اکسو ام رفتن چین و دوباره تنها شدم موقع جدا شدنمون لوهان اینقدر گریه کرد که چشماش قرمزه قرمز شده بودن…جدا شدن ازش اینقدر سخت بود که میخواستم خودمو پرت کنم زیره ماشین ولی محافظم بدبختانه به موقع رسید…
 رو تختم دراز کشیده بودم و به سقف خیره شده بودم که کریستال اومد تو اتاقم 
کریستال:کاری داشتی باهام؟
از رو تخت بلند شدم و درو قفل کردم 
نشستم رو تخت و بهش نگاه کردم:الان ۶ ماهته؟
کریستال سرخ شد و سرشو تکون داد
به شکمش نگاه کردم زیادم بزرگ نبود برام عجیب بود حتما به جای بچه یه بچه گربه تو شکمش بود 
-ببینم چرا شکمت اینقدر کوچیکه؟؟مگه ۶ ماهت نیست؟؟
کریستال لباسشو داد بالا شکمشو با یه پارچه سفت بسته بود
تعجب کردم:هه..میخوای بکشیش؟؟
کریستال:مگه..اینکارو کنم طوریش میشه؟؟
-نمیدونم 
کریستال پارچه ی دورشو باز کرد و شکمش کامل معلوم شد اونقدرها هم کوچیک نبود  
-اینو که تا آخر نمیتونی ببندی به شکمت…میخوای چیکار کنی؟
کریستال:من همش تو اتاقمم بچه ها دارن شک میکنن  
دستمو لای موهام کردم 
کریستال:نگران نباش خودم یه کاریش میکنم 
-از ماه هفتم باید از این خونه بری فهمیدی؟
کریستال:ک…کجا برم؟؟
-یه جایی رو گیر میارم بلاخره الان برو میخوام بخوابم
کریستال:سهون دلم میخواد بغلم کنی
-هه…منم دلم میخواد یکی بغلم کنه.. 
کریستال بلند شد و رفت بیرون …آه کشیدم دلم بدجور برا بابا و مامانم تنگ شده بود ولی حیف که اونا دیگه منو آدمم حساب نمیکنن چه برسه به پسرشون 
تا شب رو تخت بودم همه بچه ها میگن افسردگی گرفتم نمیدونم شایدم گرفتم خودم نمیدونم…همه بیرون بودن و خوش میگذروندن جز من و کریستال…همچنان رو تخت بودم و به سقف زل زده بودم دلم برا لوهان تنگ شده بود شمارشو گرفتم
لوهان:سهونااا
-سلام عشقم…
لوهان:انگار سرت شلوغه دیگه بهم زنگ نمیزنی
-نه عزیزم..من همش خوابم…
لوهان:خوابی؟؟چرا؟؟سرما خوردی؟؟
-نه…نمیدونم دلم میخواد همش رو تخت باشم 
لوهان:سهونم زودی تمریناتون شروع میشه اونوقت دوباره حوصلت میاد سرجاش
-تو خوبی؟
لوهان:بد نیستم..دلم برات تنگ شده ولی سعی میکنم بیشتر تمرین کنم تا گریه زاری خخخ
-هه…آفرین عشقم..لوهان کی میای پیشم؟؟
لوهان:اوووم نمیدونم ولی خیلی زود…
یه کم با هم حرف زدیم گوشی رو قطع کردم…لبخند کمرنگی زدم و چشمامو بستم و دوباره خوابیدم…….
یکی داشت محکم تکونم میداد چشمامو باز کردم 
کریستال رو دیدم که وحشتزده داره تکونم میده 
ترسیدم:چیههه….چی شدههههه
کریستال گریه میکرد:سهوووون بچممممم
چشمام گرد شد:بچت چی؟؟؟
کریستال نفس نفس میزد..
شونه هاشو گرفتم و داد زدم:بگوووووو بچه چییییییی!!!!؟؟؟
کریستال:بچم …بچم تکون نمیخورهههههه 
چشمام گرد شد خیلی ترسیده بودم:چ.چی؟؟!
کریستال:سهووون..بچم مرده… 
-پاشو…پاشو بریم دکتر…مگه الکیه بمیره  
کریستال:ن.نمیتونم سهون جون ندارم خیلی حالم بده
خوابوندمش رو تخت پارچه ی دوره شکمشو باز کردم:یه دقه گریه نکن ببینم چته 
کریستال دستشو گذاشت جلو دهنش 
-اینو بستی دورت اینجوری شده 
کریستال:سهوووون بچم مرده من میدونننننم نمیخواد دلداریم بدیییییی
-بزار حاضر شم بریم دکتر   
کله راه کریستال گریه میکرد دستشو رو شکمش گذاشته بود و حرف میزد:کوچولوی خوشگلم یه تکون بخور…ترو خدااا…
-هه..حالا از کجا میدونی خوشگله؟؟
کریستال:یاااااااااا!!! الان وقته شوخیههههه؟!!! 
-اینقدر فیلم بازی نکن من که میدونم تو هیچ علاقه ای به اون بچه نداری فقط میخوای منو بدست بیاری 
کریستال:خیلی آشغالی سهون…خیلییییییی 
-اینو باید بهت بگم که تا آخره عمرتم تلاش کنی نمیتونی منو عاشقه خودت بکنی
کریستال پوزخند زد :معلوم میشه…
-من تا آخره عمرم عاشقه لوهان میمونم…اینو گفتم که برات یادآوری شه 
کریستال موهای بلندشو پشت گوشش گذاشت:اون پسره ی عوضی چی تو مغزت فرو کرده که اینطوری عاشقشی!!
-حرفه دهنتو بفهم..یه بار دیگه درباره ی لوهان بد بگی…
کریستال:بگم چی میشه؟؟؟!!! 
-میکشمت 
کریستال:آه..الان وقته دعوا نیست سهون…بچم چشه آخه؟؟!!
رفتیم دکتر 
کریستال با هق هق گفت:خانم..دکتر..ترو خدا بهم..بگین…بچم…چش…شدهههه
خنده ی تمسخرآمیزی کردم و به دکتر نگاه کردم حالم خیلی بد بود واقعا دلیلشو نمیدونستم..
دکتر:واه واه چه گریه ای میکنه سنه کم که حامله شدی،اونم نه از شوهرت از دوست پسرت..الان من جات بودم این بچه رو مینداختم..بخواب رو تخت ببینم
کریستال اشکاشو پاک کرد و خوابید رو تخت:حالا اتفاقیه که افتاده من بچمو دوست دارم 
دکتر:باباشم مثله خودته؟؟اونم بچشو دوست داره؟؟ من که فکر نمیکنم
کریستال به من نگاه کرد و گفت:نه..اون دوسش نداره..فقط قول داده تا وقتی که تو شکممه ازش مراقبت کنه
دکتر سرشو تکون داد:نچ نچ نچ…
-هووووووف چی شد خانم دکتر این بچه زنده اس یا نه؟؟
دکتر:نگرانشی؟
-هه..نه..خوشحال میشم اگه بگین مرده
دکتر چشماش گرد شد و کریستال اشک تو چشماش جمع شد خندم گرفت:شوخی کردم بابا..هه..
دکتر لبخندی زد و به چهره ی رنگ پریده ی کریستال نگاه کرد:نگران نباشید بچه حالش خوبه فقط این پارچه رو دیگه دورت نبند  
احساس کردم یه باره سنگین از رو دوشم برداشن نمیدونم چرا ولی احساس خوبی بهم دست داد اونم برا اولین بار احساس کردم این بچه رو دوست دارم به خودم خندیدم… 
کریستال از رو تخت بلند شد و اومد سمتم و بغلم کرد از کارش شکه شدم 
کریستال دستشو به گردنم میکشید:سهوووون شنیدی دکتر چی گفت..پسرمون زنده اس 
دستاشو گرفتم : خوشحالم 
کریستال:واقعاااا؟؟؟؟؟
لبخند زدم:آره
کریستال رفت پیشه دکتر:خانم دکتر بچم هنوزم ضعیفه؟؟؟
دکتر:نه خوبه  
کریستال دستمو گرفت:میخوام جشن بگیرم سهون میای بریم ساحل؟
قبول کردم و رفتیم ساحل 
هوا عالی بود نشستم رو شن ها و به دریا نگاه کردم 
کریستال با تعجب گفت:اینجا میخوای بشینی؟؟؟
-آره مگه چشه؟
کریستال:چش نیست..خیلی خلوتههه…من اینجا نمیشینم میرم یکم تو شلوغی
-برو 
کریستال:خیلی بیمزه ای..واقعا که افسرده ای سهون اححححح 
زانوهامو بغل کردم و به دریا خیره شدم یاد خاطراتم با لوهان افتادم و خندم گرفت …..
به حلقه ی دستم نگاه کردم و دوباره دلتنگی سراغم اومد این روزا اکسو ام خیلی پرکار بودن فقط هفته ای یه بار با لوهان حرف میزدم..دلم در حده مرگ براش تنگ شده بود انگشتمو رو شنا میکشیدم و اسمشو مینوشتم..ولی هر دفعه موج خرابش میکرد..به خورشید نگاه کردم که میخواست غروب کنه تو دلم آرزو کردم:آرزو میکنم لوهانم زودتر بیاد…آرزو میکنم لوهانم زود بیاد..
نفسه عمیق کشیدم:باید از ته قلب باشه..آرزو میکنم لوهانم زودتر بیاد…
کریستال زد پشتم و من پریدم هوا:یااااااا…چیکار میکنیییی؟؟؟؟
کریستال:بابا از فکره این پسره بیا بیرون
-ترسیدم احمق..احححح..چته؟!!
کریستال:میشه بریم؟؟ 
پاشدم و لباسامو تکون دادم:راه بیفت..احححح
رفتیم تو ماشین کریستال انگشتشو میکشید رو شکمش و برا خودش میخندید
-شنگول شدیااا…
کریستال:سهون چرا فکر میکنی من بچمو دوست ندارم؟؟؟
-هه..فکر نمیکنم مطمعنم..
کریستال:یااااااااا…
-چیه ناراحت شدی؟؟
کریستال: من بچمو دوست دارم اوه سهون 
-ولی میگم نداری…تو این بچه ی بیگناهو فقط به خاطره رسیدن به خواسته هات نگه داشتی تو خودت بچه ای…چه میدونی بزرگ کردنه یه  بچه یعنی چی؟؟!! لابد فک میکنی قراره یه عروسک دستت بگیری..ببینم تو با این قر و فرت اصلا میتونی به بچت شیر بدی؟؟..نه نمیتونی چون میترسی سینه هات خراب شن…من هیچ آینده ای واسه این بچه نمیبینم …واقعا گناهه بزرگی کردی نگهش داشتی باید همون موقع که کوچیک بود مینداختیش…از حرفام ناراحت نشو ولی اینو بدون من هیچوقت باهات ازدواج نمیکنم هیچوقت دلمم به حاله این بچه نمیسوزه…اینم بدون که این بچه نمیتونه منو از عشقم لوهان جدا کنه 
کریستال:چه جالب…اگه لوهان بفهمه ترکت میکنه سهون…
-حتی اگه ترکمم کنه تا آخره عمرم عاشقش میمونم…
کریستال:تو یه احمقی..من همه چی دارم ولی تو اون پسرو به من ترجیح دادی… 
سرمو تکون دادم
کریستال خندید:حالا مونده..کارم هنوز باهات تموم نشده سهون…
 
دو هفته گذشت کم کم فعالیت ما هم شروع شد یکم حالم بهتر شده بود با تمرین و رقص کلی روحیه گرفته بودم کریستال دیگه نمیتونست پیش ما بمونه چون بچه ها آروم آروم داشتن میفهمیدن چون کریستال حتی غذاشم تو اتاقش میخورد به دوستم جونی زنگ زدم خدارو شکر آلمان بود و به کریستال اجازه داد چند ماهه آخرو تو خونش بمونه
ساعت ١ شب بود 
-زود باش همه چیتو برداشتی؟
کریستال:آره برداشتم حالا کجا قراره بریم؟
-میریم میفهمی
تو ماشین بودم کریستال بهم نگاه کرد:سهووون میشه بگی کجا میریم؟
-میریم خونه ی دوستم خودش نیست آلمانه میتونی تا موقعی که بچه به دنیا بیاد اونجا بمونی 
کریستال:تنها؟؟؟
-آره..نکنه میخوای منم بیام باهات؟؟ 
کریستال:من..میترسم سهون 
-به دوستت بگو بیاد پیشت دیگه این مشکلو خودت باید حلش کنی به من ربطی نداره
کریستال ناراحت به رو به روش نگاه کرد 
-سعی میکنم هر روز بهت سر بزنم و چیزایی که لازم داری رو برات بخرم
کریستال:باشه…فقط میشه زود زود بهم سر بزنی؟؟؟
-من وقت ندارم ولی سعیمو میکنم..زیاد از خونه نرو بیرون هر چی خواستی به خودم بگو اگه فقط یه نفر این قضیه رو بفهمه باید سر به بیابون بزاریم فهمیدی؟؟
کریستال به رو به روش نگاه کرد
-هه..نشنیدم..
کریستال:آره فهمیدم
دم فروشگاه نگه داشتم و کلی خرید کردم و دوباره راه افتادم بعد از ده دقیقه خونه رو پیدا کردم 
خب رسیدیم 
پیاده شدیم و رفتیم تو خونه …خونه ی تمیز و کوچیکی بود خریدارو تو یخچال جا دادم:خب اینم از این..
کریستال:ممنون سهون 
-خب این کلید خونه فقط خواستی بخوابی درو قفل کن هر چی لازم داشتی بهم زنگ بزن من دیگه میرم 
کفشامو پوشیدم..داشتم میرفتم بیرون که کریستال از پشت بغلم کرد 
کریستال:سهون …کاش یه کوچولو به منم توجه میکردی
برگشتم سمتش و بهش نگاه کردم:من..واقعا متاسفم…ولی من..قلبمو به لوهان دادم…امیدوارم یه روزم برسه که تو هم عشق واقعیتو پیدا کنی 
کریستال بغض کرد..دستمو گرفت و رو شکمش گذاشت 
خندیدم و شکمشو نوازش کردم:ازش خوب مراقبت کن…خداحافظ
درو بستم و رفتم تو ماشین سرمو رو فرمون گذاشتم و گریه کردم بلند بلند گریه کردم ……

The following two tabs change content below.

Admin ♛ Samira

سمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ

Latest posts by Admin ♛ Samira (see all)

16 Responses

  1. [email protected]@

    بچه چرا نمرد????همیشهوهمه چیز بر وفق مراد نیستhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: