ep 47 (آخرین آرزو ) last wish

سلام بچه ها اینم قسمته 47 امیدوارم خوشتون بیاد 

fff (2)

صدا از کوچه ی رو به رو میومد از ترس میلرزیدم کفشامو آروم دراوردم که سر و صدا نشه…راه افتادم یه گوشه نوری روشن بود و من بلاخره لوهانمو دیدم دستمو جلو دهنم گذاشتم تا داد نزنم همون ٣تا پسره لات دوره لوهان بودن یکیشون دستای لوهانو محکم گرفته بود یکی دیگشونم چاقو دستش بود اون یکی هم داشت میخندید قلبم دیوانه وار میکوبید نمیتونستم لوهانو تو این وضعیت ببینم ولی اگه جلوتر میرفتم ممکن بود به لوهان آسیب برسونن… 
لوهان از ترس گریه میکرد پسر چاقو رو آروم به صورتش کشید با لحن کثیفی گفت:جوووووون گریه نکن عسلم وگرنه همینجا کارتو میسازم 
لوهان میلرزید:ولممممم کننننننن عوضییییییی
همشون خندیدن 
پسر:چقدم خوشگله لامصب 
لوهان:از جونم چی میخواین؟؟
پسر:از قیافت معلومه خیلی پولداری یا الان هر چی پول داری رد میکنی میاد یا…
لوهان دندوناشو رو هم فشار داد:یا چی؟؟!!یا چی عوضییییییییی
پسر خندید:یا امشب یه کوچولو بهمون حال میدی… همین دیگه کاری باهات نداریم 
لوهان رنگش از ترس سفید شد:چ.چی؟؟!!
با دستای لرزونم سریع شماره ی کای رو گرفتم
کای:الو 
-جو..جونگین…
کای:چی شده؟؟
-هیچی نپرس فقط بیا به همین آدرسی که برات اس ام اس میکنم
گوشی رو قطع کردم به دور و برم نگاه کردم پرنده هم پر نمیزد..انگار هیچ آدمی جراته رد شدن از این کوچه رو نداشت….
 
از دید لوهان:
 
داشتم سکته میکردم عرق سرد رو بدنم نشسته بود پسری که رو به روم بود به اون یکی اشاره ای کرد و اومد سمتم 
پسر:خب خب خوشگله ببینمت …نترس کاریت ندارم…فکراتو کردی؟؟؟
-من..من..پو..پولی همرام ندارم…
پسر خندید:هر هر هر چه جالببببب…مرده گنده ای مثله تو پول نمیزاره جیبش؟؟
تنها شانسی که آوردم این بود که اونا اکسو رو نمیشناختن…
سرمو پایین انداخته بودم پسر با دستش صورتمو محکم گرفت و بالا آورد احساس کردم فکم داره خورد میشه
پسر:باشه…وقتی لختت کردیم اونوقت معلوم میشه…
-نه..نه من..الان پول همرام ندارم..
پسر:خفههههه شووووووووو
لبمو گاز گرفتم اینقدر هوا سرد بود که لبام بی حس بودن
پسر سیگارشو زیر پاهاش له کرد و اومد سمته من:لال میشی تا آخره عملیات وگرنه یه چاقو مهمون منی
نفس نفس میزدم:ترو…خدا بزار…برم 
پسر پوزخند زد:فک کن من دوس پسرتم همون دوس پسر خوشتیپی که باهات بود 
یاد سهون افتادم…یعنی الان داره کجا دنبالم میگرده؟…کاش پیدام میکرد حالم داشت به هم میخورد
پسر صورتشو بهم نزدیک کرد نفسای چندش آورش به صورتم میخورد و حالمو بد میکرد
پسر:اووووف…چه خوشگلی..چه پوسته سفیدی..چه چشمای قشنگی تو کره ای هستی واقعا؟؟یا از آسمونی چیزی اومدی 
بقیه زدن زیره خنده
 میخواست لبامو با دندوناش بگیره که تو صورتش تف کردم پسر اول بهت زده شد و بعد..کم کم از عصبانیت قرمز شد
نفس نفس میزدم و بهش میخندیدم:چیه..بهت برخورد؟؟جرات داری دستمو ول کن اونوقت بهت میگم از کجا اومدم..
پسر دوباره اومد نزدیکم:پس اینطوریه آره!! با اینکارت کارو برا خودت سخت کردی کوچولو
سیلی محکمی به صورتم زد احساس کردم سرم یه دور چرخید …طعم خون رو تو دهنم حس کردم سرم زنگ میزد…
سرمو به زور بالا بردم و با تمسخر نگاش کردم:جرات نداری دستمو ول کنی نه؟؟
پسر:آخه از چیه تو باید بترسیم کوچولو!! 
به پسره بغلیش اشاره ای کرد قلبم تو سینم لرزید هوا سرد بود نفسام تو هوا یخ میزد سعی میکردم خودمو قوی نگه دارم 
پسر بهم نزدیک شد و شال گردنمو باز کرد:خخخخ رییس چه قلب کوچولوش تند تند میزنه الهی بگردم چقد ترسیده 
دوتای دیگه زدن زیر خنده 
زیپ کاپشنمو باز کردن 
-و.ولم کنیییید …من گی نیستم ….ولم کنیدددد عوضی هاااااا…
پسر:ای جوووون نباشی هم امشب میشی 
احساس میکردم پاهام جون نداره بغض گلومو گرفته بود چاره ای نداشتم کوچه خلوت بود کسی هم توش نبود منم که در مقابل این سه تا ضعیف بودم ….
اول کاپشنم و بعد تی شرتم از تنم درومد…بدن لختم تو اون سرما داشت یخ میزد 
پسرا با دیدن بدنم خنده ای کردن:وااای عجب تیکه ایه …ببینم جیگر تو که گفتی گی نیستی پس این جا کبودیا رو گردنت مال عمه منه؟؟!!!
همه زدن زیر خنده 
تا میتونستم فریاد زدم :سهوووونااااااااااااااااااااااااا ….ولم ککککککن ….کمممممممممممممممککککککک
پسرا محکم منو گرفتن و با یه تیکه پارچه دهنمو بستن دیگه واقعا نمیتونستم کاری بکنم …. پسر کمرمو محکم گرفت و بدنمو وحشیانه گاز گرفت ….درد داشتم فقط میتونستم ناله ی خفه ای از خودم دربیارم که اونم فایده ای نداشت دستمو بستن به لوله ای که اونجابود و هر سه تاشون به بدم هجوم آوردن……
به آسمون نگاه کردم…چشمامو بستم و رفتم تو خاطراته ٨ سالگیم خاطراتم مثله یه فیلم جلو چشمم اومدن….
 
لوهان به شکلاته تو دستش نگاه کرد
مرد:خب اسمه این پسره خوشگل چیه؟؟
لوهان سرخ شد و با صدای بچه گونش جواب داد:اسمم؟؟..اسمم لوهانه
مرد:چه اسمه قشنگی داری 
لوهان سرشو پایین انداخت و لبخند زد
مرد:چند سالته؟؟
لوهان انگشتای کوچیکشو به مرد نشون داد:٨ سالمه 
مرد:تو خیلی خوشگلی…دوست داری عمو صدام کنی؟؟
لوهان:عمو؟؟
مرد:آره…اوووم راستش من هیچوقت بچه ای نداشتم…خیلی از تو خوشم اومده لوهان کوچولو دوست داری باهام بیای شهره بازی؟؟
چشمای عسلی و زیبای لوهان از شدته هیجان برق زد:من تا حالا اونجا نرفتم عموو
مرد خندید:خب امروز با هم میریم چطوره؟؟
لوهان:عمو باید از بابام اجازه بگیرم 
مرد:من ازش اجازه گرفتم
لوهان بدونه اینکه فکر کنه حرفه اون مرد رو گوش داد و باهاش به شهره بازی رفت
مرد هر چیزی که لوهان میخواست رو براش خرید بستنی..پشمک…بادکنک..چیزایی که باعث میشدن لوهان بیشتر اون مرد رو دوست داشته باشه
شب شده بود ساعت ١١ بود مرد دسته لوهان رو گرفته بود و اونو تو کوچه ی تاریکی میکشوند 
لوهان از تاریکی میترسید سرشو بالا برد:عموییی..خونه ی ما اینجا نیست که 
مرد لوهانو کشوند جای خلوت و تاریک 
مرد:خب لوهان کوچولو من کلی تو رو تو پارک گردوندم و برات هر چی که خواستی رو خریدم…حالا تو باید ازم تشکر کنی
لوهان تعظیم کرد:مرسی عموووو
مرد خنده ی تیزی کرد:نه اینجوری باید یه جور دیگه ازم تشکر کنی
لوهان تعجب کرده بود مرد کوله ی لوهانو از پشتش دراورد و گذاشت زمین 
لوهان:عموووو کیفم کثیف میشه 
مرد:برات خوشگل ترشو میخرم
مرد دست کشید رو بدنه لوهان:تو نسبت به سنت خیلی قد بلندی
لوهان:من میخوام برم خونمون عمو
مرد خندید:کاری باهات ندارم فقط اگه کارایی که میگم رو بکنی اونوقت باغ وحشم میبرمت
لوهان:خب چیکار کنم؟؟
مرد لباسه لوهانو از تنش دراورد لوهان هنوز نمیدونست اون مرد میخواد چیکار کنه..
لوهان:عموو چرا لباسامو درمیاری؟؟
مرد شروع کرد به بوسیدنه بدنه کوچیکه لوهان 
لوهان ترسیده بود:عموو..اینجا تاریکه..من میترسم..
مرد دکمه ی شلواره لوهانو باز کرد و کشید پایین 
لوهان شروع کرد به گریه کردن:عموووو..میخوام برم خونمون…
مرد به شرته لوهان نگاه کرد به عکسه خرسی که رو شرتش بود خندید
مرد دستشو برد سمته کمربندش…
بعد چند ثانیه مرد فریاد میزد و دسته خونیشو با دسته دیگه اش فشار میداد……لوهان پابرهنه تو کوچه میدویید..صدای نفساش تو کوچه میپیچید…از کاری که اون مرد میخواست باهاش بکنه سردرنمیاورد…فقط میدویید…. 
 
 
بدنم از سرما بی حس شده بود دیگه هیچ امیدی برا زنده موندن نداشتم..انگار خاطراتم دوباره برام زنده شده بودن..پسر از بوسیدنه بدنم دست کشید..سرشو بالا برد و به اطرافش نگاه کرد و دوباره شروع کرد..
از تقلا کردن دست کشیدم چون فایده ای نداشت آروم شدم و اونا هرکاری که دوست داشتن با بدن سفیدم میکردن بدنی که فقط مال سهون بود….
اشک میریختم بدم پر شد از جای کبودی پسر سگگ کمربندمو باز کرد و میخواست شلوارمو پایین بکشه که نزدیک شدن دوتا سایه رو حس کردم ….
قلبم از هیجان تند میزد باورم نمیشد بلاخره یکی پیدا شد که کمکم کنه سایه آروم آروم نزدیک تر میشد لبخند بی حالی زدم شلوارم از تنم دراوردن…چیزی جز مرگ نمیخواستم احساس کردم کل بدنم یخ زده تا اینکه دو نفرو دیدم که بدو بدو سمتمون میان پسرا از ترس عقب رفتن چشمامو باز تر کردمو شناختمشون سهون و کای بودن …باورم نمیشد که منو پیدا کرده بودن 
کای ضربه ی محکمی به پسری که بهش نزدیک بود زد پسرا پا به فرار گذاشتن و کای هم دنبالشون رفت 
کای:وایساااا حرومزادههههههههههه
 
من موندم و سهون …. سهون یا نمیخواست نگام کنه یا نمیتونست خشکش زده بود بغض کردم دستام بسته بود از سهون خجالت میکشیدم پاهامو تو شکمم جمع کردم سهون بارها گفته بود دلش میخواد فقط خودش بدنمو ببینه اما حالا….
سهون خیلی سریع اومد سمتم پارچه ی دوره دهنمو باز کرد و شونه هامو گرفت و محکم تکونم داد و با صدای بلندی گفت:لوهاااااااااان فقط….فقط یه چیزی رو بهم بگو……
با درموندگی نگاش کردم و لرزیدم 
سهون گریه میکرد:اون….اون حرومزاده هاا …..کارشونو باهات کردن؟؟!!!! 
گریم شدید شد 
سهون از خشم میلرزید:حررررف بززززززززن
سرمو تکون دادم و با بیحالی گفتم :نه..نه 
سهون سریع دستامو باز کرد بغلم کرد و منو تو ماشین گذاشت لباساشو دراورد و به من پوشوند یکم گرم شدم 
سهون میلرزید و قرمز شده بود منم که فقط گریه میکردم 
سهون دندوناشو رو هم فشار داد:لوهان من ….اونارو ….میکشم 
سرفه کردم:اونا نتونستن باهام کاری بکنن سهون قسم میخورم …..
سهون نگام کرد نفرت رو تو چشماش میدیدم: ا..اونا به … تو… ت.ج.ا.و.ز کردن راستشو…بگو لوهان میخوام بدمشون دسته پلیس 
اشکامو پاک کردم:نه سهون نه به جون تو نه چیکار کنم باور کنی؟ 
سهون بلیزمو داد بالا جای دندوناشون و جای کبودی ها رو تو بدنم دید ۴ بار با مشت به شیشه ی ماشین کوبید شیشه ی به اون محکمی خورد شد و دستش از چند جا پاره شد 
جیغ زدم:چرا اینجوری میکنی روانییییی ببین با دستت چیکار کردییییی !!! 
سهون بهم نگاه کرد و اشک ریخت: من … من خیلی بی عرضم لوهان من…نتونستم ازت ..مراقبت کنم 
دست خونیشو تو دستم گرفتم:دستت شکست سهون..د.دستت شکست…
به صورتش نگاه کردم..سهون شبیه مردای ٣٠ ساله شده بود انگار یه چیزی از درون داشت نابودش میکرد..نمیدونستم باید چیکار کنم دستشو گزاشتم رو سینم و گریه کردم
سهون فقط به بدنم خیره شده بود:اونا..به..عشقه من…به..لوهانه من..تجاو…
-نه سهون باور کن کاری نتونستن باهام بکنن عشقم…
کای اومد و یکی از همون پسرا رو با خودش کشون کشون آورد 
سهون با خشم به پسر نگاه کرد چشماش قرمز شده بود خیلی ترسیدم
با لرز گفتم:سهونااااا ترو خدا التماست میکنم کار دستش ندیا ترو خدا نزنی بکشیش..باور کن کاری نکردن باهام… 
دستشو گرفته بودم سهون هلم داد و از ماشین پیاده شد کای اومد تو ماشین:لوهاااان..خوبییییی؟؟بلایی که سرت نیاوردن هاااا
-ک.کای برو ببین سهون داره چیکارش میکنه کای ترو خدا…
از پنجره بهش نگاه کردم پسر جلو پاش زانو زده بود و التماس میکرد 
سهون:عوضی حروم زاده خودت بگو چیکارت کنم 
پسر:منو ببخشین من فک کردم سره راهیه 
سهون یقشو گرفت و بلند خندید:سره راهی؟؟؟!! هه…مرتیکه ی حرومزادهههههههه فقط دعا کن زیره دست و پام نمیری
سهون شروع کرد به کتک زدنش و من فقط فریاد میزدم و با دستم به شیشه ی ماشین میکوبیدم :سهوناااااااااا بسههههه کشتیششششش به خاطره من….سهوووونااااا
سهون بدن خونی پسر رو همونجا انداخت:شانس آوردی…اون حروم زادتو نبریدم..آشغالههههه عوضیییییییی  
یه لقد بهش زد و اومد تو ماشین:کای برو 
کای:کشتیش سهون؟؟
سهون فریاد زد:بروووووووووو
برا اولین بار از سهون میترسیدم یه گوشه ی ماشین نشستم و سرمو به شیشه چسبوندم جرات حرف زدن باهاشو نداشتم..از خودم و سهون خجالت میکشیدم از اینکه لخت با دستای بسته ….. آه..کاش همون لحظه میمردم 
کای:پیاده شو سهون دستتو نشون بده ما هم همینجامیشینیم تا بیای
سهون رفت بیرون 
کای:لوهان واقعا نمیدونم چی بگم 
-چیزی لازم نیست بگی کای من الان مرده به حساب میام
کای:این چه حرفیه دیوونه فقط فراموشش کن
اشکامو با آستینم پاک کردم:دلم..میخواد صورتمو خط خطی کنم جونگین 
کای سرشو رو فرمون گذاشت:هنوز..همدیگرو..دوست دارین
آره؟؟
آه کشیدمو چشمامو بستم ترجیح دادم جواب ندم کای هم چیزی نگفت…
یه ساعت تو ماشین نشستیم کای خوابید  حالم از خودم به هم میخورد بوی گند دهنشون هنوز رو بدنم بود دلم میخواس خودمو آتیش بزنم دستمو لای موهام کردم و دندونامو به هم فشار دادم سهون درو باز کرد و نشست تو ماشین نگاش کردم:سهونااا چی …شد؟
سهون سرشو رو صندلی جلو ماشین گذاشت:چیزی نیست بخیه خورد دستم دو تا از انگشتام شکسته گچ گرفتنش…مهم نیست 
دستشو تو دستم گرفتم و چشمام پر شد:همش تقصیر من بود 
سهون منو سمت خودش کشید و بغلم کرد 
سرمو رو شونش گذاشتم و چشمامو بستم 
سهون:کای….کای برو 
کای:اومدی؟اوکی 
رفتیم خونه بچه ها مشغول فیلم دیدن بودن
سریع رفتم تو اتاق و نشستم رو تخت نمیدونم از سرما بود یا از چیزه دیگه ای ولی میلرزیدم سهون اومد تو و درو بست نشست کنارم و دستشو گذاشت پشتم 
سهون:خوبی؟
سرمو تکون دادم:خ.خوبم
سهون:از کای تشکر کردم اگه اون نبود من تنهایی نمیتونستم کاری کنم.. 
بینیمو بالا کشیدم:..احساس میکنم … بوی آشغال میدم…حالم داره از خودم به هم میخوره…ترو خدا کاری کن ..کمکم کن
سهون بغلم کرد تو بغلش هق هق میکردم:س.سهونا چرا؟؟؟!!! آخه چرااااااا؟؟!!!
دستشو رو موهام گذاشت:گریه نکن قشنگم گریه نکن الان با هم میریم حموم حسابی میشورمت و به بدنت پماد میزنم تا اون لکه های کثیف از رو بدنت برن 
دستمو رو صورتش کشیدم:سهونااااا از این کابوسای لعنتی تازه راحت شده بودم حالا…حالا یکی دیگه ….خسته شدددددم..چرا همه ی بلاها باید سره من بیاد؟؟ 
سهون سرمو رو سینش فشار داد:عیبی نداره عزیزم گریه نکن دیگه نمیزارم یه قدمم ازم دور شی باشه؟منو ببخش گذاشتم تنها بری..همش تقصیره منه  
تو بغلش یه کم آروم شدم:سهونا اونا…اونا میخواستن بهم…ت.ج.ا.و.ز کنن 
سهون:مگه الکیه مگه من مردم؟ 
-سهونا
سهون اشکاشو پاک کرد:جونم 
-بغلم که میکنی گرمم میشه 
سهون با بغض گفت:ای جونم
سهون محکم تر بغلم کرد 
-ازت…خجالت میکشم سهون
سهون:چرا عشقم؟؟
-چون ..منو تو بد موقعیتی دیدی واقعا ببخشید..من..نتونستم از بدم مراقبت کنم
سهون:مگه خودت خواسته بودی؟ پس فکره ای چیزارو نکن الانم پاشو با هم بریم حموم 
-باشه 
لباسامو دراوردم بدنمو تو آینه دیدم و از خودم خجالت کشیدم رفتم تو وان سهون اومد نشست بغل وان و موهامو نوازش کرد
سهون:چه جوری دلشون اومد باهات یه همچین کاری کنن؟!!
سرمو پایین انداختم 
سهون:فرشته ی قشنگ و معصومم 
از وان بیرون اومدم و نشستم رو پاش و دستامو دور گردنش حلقه کردم:سهوناا..من میترسم..
سهون چشماشو رو هم فشار داد و اشک ریخت دستاشو رو سرم گذاشت و موهامو نوازش کرد:نترس..من..پیشتم..نمیزارم هیچ اتفاقی برات بیفته..فقط ایندفعه رو ببخش..من..خیلی آدمه بیخودیم لوهان
-سهونااا..اینجوری نگو…اگه آدمه بیخودی بودی که دستت اینجوری نمیشد
سهون به بدنم نگاه کرد:کاش میمردم ولی تو اینجوری نمیشدی
-یااااا…
سهون سرشو پایین انداخت و گریه کرد:آآه…لوهان…داغونم…
-سهونم تو از یه چیزی زجر میکشی…بهم بگو 
ولی سهون فقط گریه میکرد
دستشو تو دستم گرفتم و چند بار انگشتای شکستشو بوسیدم:سهونااا…گریه نکن..
سهون اشکاشو پاک کرد:چشم عزیزم…هر چی آهو کوچولوم بگه
خندیدم نمیخواستم با ناراحتیم ناراحتش کنم:سهونم میخوام امشب باهات باشم 
سهون نگام کرد و خندید:با من؟؟
-آره..
سهون:نه عزیزه دلم اون آشغالا خیلی اذیتت کردن حالا منم از یه طرف اضافه شم؟؟
-میخوام امشب باهات بخوابم تا اونا از یادم برن
سهون:هر چی تو بخوای عشقم 
-سهونااا
سهون:جونم..
-میکشمت…اگه ایندفعه عصبانی شی و سرم داد بزنی 
سهون زد زیر خنده:چییییی؟؟!!!
سرمو رو شونش گذاشتم:امروز ازت ترسیدم..وقتی داشتی اون عوضی رو میزدی خیلی ترسناک بودی..
سهون سرمو گرفت سمت خودش و لبامو خیلی محکم بوسید 
ببخشید دیگه تکرار نمیشه 
خندیدم و به چشمای خمار و زیباش نگاه کردم و چند بار لب بالاییشو بوسیدم:حالا من ماله توام سهون…امشب هر چی تو بخوای من همونکارو میکنم…
سهون لبخند زد و آروم لبامو بوسید……
 
The following two tabs change content below.

Admin ♛ Samira

سمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ

Latest posts by Admin ♛ Samira (see all)

17 Responses

  1. [email protected]@

    اوخی گناه دارن….خیلییی

  2. [email protected]@

    اوخی گناه دارن….

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: