71 بازدید

ep 47 (آخرین آرزو ) last wish

سلام بچه ها اینم قسمته 47 امیدوارم خوشتون بیاد 

fff (2)

صدا از كوچه ی رو به رو میومد از ترس میلرزیدم كفشامو آروم دراوردم كه سر و صدا نشه…راه افتادم یه گوشه نوری روشن بود و من بلاخره لوهانمو دیدم دستمو جلو دهنم گذاشتم تا داد نزنم همون ٣تا پسره لات دوره لوهان بودن یكیشون دستای لوهانو محكم گرفته بود یكی دیگشونم چاقو دستش بود اون یكی هم داشت میخندید قلبم دیوانه وار میكوبید نمیتونستم لوهانو تو این وضعیت ببینم ولی اگه جلوتر میرفتم ممكن بود به لوهان آسیب برسونن… 
لوهان از ترس گریه میكرد پسر چاقو رو آروم به صورتش كشید با لحن كثیفی گفت:جوووووون گریه نكن عسلم وگرنه همینجا كارتو میسازم 
لوهان میلرزید:ولممممم كننننننن عوضییییییی
همشون خندیدن 
پسر:چقدم خوشگله لامصب 
لوهان:از جونم چی میخواین؟؟
پسر:از قیافت معلومه خیلی پولداری یا الان هر چی پول داری رد میكنی میاد یا…
لوهان دندوناشو رو هم فشار داد:یا چی؟؟!!یا چی عوضییییییییی
پسر خندید:یا امشب یه كوچولو بهمون حال میدی… همین دیگه كاری باهات نداریم 
لوهان رنگش از ترس سفید شد:چ.چی؟؟!!
با دستای لرزونم سریع شماره ی كای رو گرفتم
كای:الو 
-جو..جونگین…
كای:چی شده؟؟
-هیچی نپرس فقط بیا به همین آدرسی كه برات اس ام اس میكنم
گوشی رو قطع كردم به دور و برم نگاه كردم پرنده هم پر نمیزد..انگار هیچ آدمی جراته رد شدن از این كوچه رو نداشت….
 
از دید لوهان:
 
داشتم سكته میكردم عرق سرد رو بدنم نشسته بود پسری كه رو به روم بود به اون یكی اشاره ای كرد و اومد سمتم 
پسر:خب خب خوشگله ببینمت …نترس كاریت ندارم…فكراتو كردی؟؟؟
-من..من..پو..پولی همرام ندارم…
پسر خندید:هر هر هر چه جالببببب…مرده گنده ای مثله تو پول نمیزاره جیبش؟؟
تنها شانسی كه آوردم این بود كه اونا اكسو رو نمیشناختن…
سرمو پایین انداخته بودم پسر با دستش صورتمو محكم گرفت و بالا آورد احساس كردم فكم داره خورد میشه
پسر:باشه…وقتی لختت كردیم اونوقت معلوم میشه…
-نه..نه من..الان پول همرام ندارم..
پسر:خفههههه شووووووووو
لبمو گاز گرفتم اینقدر هوا سرد بود كه لبام بی حس بودن
پسر سیگارشو زیر پاهاش له كرد و اومد سمته من:لال میشی تا آخره عملیات وگرنه یه چاقو مهمون منی
نفس نفس میزدم:ترو…خدا بزار…برم 
پسر پوزخند زد:فك كن من دوس پسرتم همون دوس پسر خوشتیپی كه باهات بود 
یاد سهون افتادم…یعنی الان داره كجا دنبالم میگرده؟…كاش پیدام میكرد حالم داشت به هم میخورد
پسر صورتشو بهم نزدیك كرد نفسای چندش آورش به صورتم میخورد و حالمو بد میكرد
پسر:اووووف…چه خوشگلی..چه پوسته سفیدی..چه چشمای قشنگی تو كره ای هستی واقعا؟؟یا از آسمونی چیزی اومدی 
بقیه زدن زیره خنده
 میخواست لبامو با دندوناش بگیره كه تو صورتش تف كردم پسر اول بهت زده شد و بعد..كم كم از عصبانیت قرمز شد
نفس نفس میزدم و بهش میخندیدم:چیه..بهت برخورد؟؟جرات داری دستمو ول كن اونوقت بهت میگم از كجا اومدم..
پسر دوباره اومد نزدیكم:پس اینطوریه آره!! با اینكارت كارو برا خودت سخت كردی كوچولو
سیلی محكمی به صورتم زد احساس كردم سرم یه دور چرخید …طعم خون رو تو دهنم حس كردم سرم زنگ میزد…
سرمو به زور بالا بردم و با تمسخر نگاش كردم:جرات نداری دستمو ول كنی نه؟؟
پسر:آخه از چیه تو باید بترسیم كوچولو!! 
به پسره بغلیش اشاره ای كرد قلبم تو سینم لرزید هوا سرد بود نفسام تو هوا یخ میزد سعی میكردم خودمو قوی نگه دارم 
پسر بهم نزدیك شد و شال گردنمو باز كرد:خخخخ رییس چه قلب كوچولوش تند تند میزنه الهی بگردم چقد ترسیده 
دوتای دیگه زدن زیر خنده 
زیپ كاپشنمو باز كردن 
-و.ولم كنیییید …من گی نیستم ….ولم كنیدددد عوضی هاااااا…
پسر:ای جوووون نباشی هم امشب میشی 
احساس میكردم پاهام جون نداره بغض گلومو گرفته بود چاره ای نداشتم كوچه خلوت بود كسی هم توش نبود منم كه در مقابل این سه تا ضعیف بودم ….
اول كاپشنم و بعد تی شرتم از تنم درومد…بدن لختم تو اون سرما داشت یخ میزد 
پسرا با دیدن بدنم خنده ای كردن:وااای عجب تیكه ایه …ببینم جیگر تو كه گفتی گی نیستی پس این جا كبودیا رو گردنت مال عمه منه؟؟!!!
همه زدن زیر خنده 
تا میتونستم فریاد زدم :سهوووونااااااااااااااااااااااااا ….ولم ككككككن ….كمممممممممممممممككككككك
پسرا محكم منو گرفتن و با یه تیكه پارچه دهنمو بستن دیگه واقعا نمیتونستم كاری بكنم …. پسر كمرمو محكم گرفت و بدنمو وحشیانه گاز گرفت ….درد داشتم فقط میتونستم ناله ی خفه ای از خودم دربیارم كه اونم فایده ای نداشت دستمو بستن به لوله ای كه اونجابود و هر سه تاشون به بدم هجوم آوردن……
به آسمون نگاه كردم…چشمامو بستم و رفتم تو خاطراته ٨ سالگیم خاطراتم مثله یه فیلم جلو چشمم اومدن….
 
لوهان به شكلاته تو دستش نگاه كرد
مرد:خب اسمه این پسره خوشگل چیه؟؟
لوهان سرخ شد و با صدای بچه گونش جواب داد:اسمم؟؟..اسمم لوهانه
مرد:چه اسمه قشنگی داری 
لوهان سرشو پایین انداخت و لبخند زد
مرد:چند سالته؟؟
لوهان انگشتای كوچیكشو به مرد نشون داد:٨ سالمه 
مرد:تو خیلی خوشگلی…دوست داری عمو صدام كنی؟؟
لوهان:عمو؟؟
مرد:آره…اوووم راستش من هیچوقت بچه ای نداشتم…خیلی از تو خوشم اومده لوهان كوچولو دوست داری باهام بیای شهره بازی؟؟
چشمای عسلی و زیبای لوهان از شدته هیجان برق زد:من تا حالا اونجا نرفتم عموو
مرد خندید:خب امروز با هم میریم چطوره؟؟
لوهان:عمو باید از بابام اجازه بگیرم 
مرد:من ازش اجازه گرفتم
لوهان بدونه اینكه فكر كنه حرفه اون مرد رو گوش داد و باهاش به شهره بازی رفت
مرد هر چیزی كه لوهان میخواست رو براش خرید بستنی..پشمك…بادكنك..چیزایی كه باعث میشدن لوهان بیشتر اون مرد رو دوست داشته باشه
شب شده بود ساعت ١١ بود مرد دسته لوهان رو گرفته بود و اونو تو كوچه ی تاریكی میكشوند 
لوهان از تاریكی میترسید سرشو بالا برد:عموییی..خونه ی ما اینجا نیست كه 
مرد لوهانو كشوند جای خلوت و تاریك 
مرد:خب لوهان كوچولو من كلی تو رو تو پارك گردوندم و برات هر چی كه خواستی رو خریدم…حالا تو باید ازم تشكر كنی
لوهان تعظیم كرد:مرسی عموووو
مرد خنده ی تیزی كرد:نه اینجوری باید یه جور دیگه ازم تشكر كنی
لوهان تعجب كرده بود مرد كوله ی لوهانو از پشتش دراورد و گذاشت زمین 
لوهان:عموووو كیفم كثیف میشه 
مرد:برات خوشگل ترشو میخرم
مرد دست كشید رو بدنه لوهان:تو نسبت به سنت خیلی قد بلندی
لوهان:من میخوام برم خونمون عمو
مرد خندید:كاری باهات ندارم فقط اگه كارایی كه میگم رو بكنی اونوقت باغ وحشم میبرمت
لوهان:خب چیكار كنم؟؟
مرد لباسه لوهانو از تنش دراورد لوهان هنوز نمیدونست اون مرد میخواد چیكار كنه..
لوهان:عموو چرا لباسامو درمیاری؟؟
مرد شروع كرد به بوسیدنه بدنه كوچیكه لوهان 
لوهان ترسیده بود:عموو..اینجا تاریكه..من میترسم..
مرد دكمه ی شلواره لوهانو باز كرد و كشید پایین 
لوهان شروع كرد به گریه كردن:عموووو..میخوام برم خونمون…
مرد به شرته لوهان نگاه كرد به عكسه خرسی كه رو شرتش بود خندید
مرد دستشو برد سمته كمربندش…
بعد چند ثانیه مرد فریاد میزد و دسته خونیشو با دسته دیگه اش فشار میداد……لوهان پابرهنه تو كوچه میدویید..صدای نفساش تو كوچه میپیچید…از كاری كه اون مرد میخواست باهاش بكنه سردرنمیاورد…فقط میدویید…. 
 
 
بدنم از سرما بی حس شده بود دیگه هیچ امیدی برا زنده موندن نداشتم..انگار خاطراتم دوباره برام زنده شده بودن..پسر از بوسیدنه بدنم دست كشید..سرشو بالا برد و به اطرافش نگاه كرد و دوباره شروع كرد..
از تقلا كردن دست كشیدم چون فایده ای نداشت آروم شدم و اونا هركاری كه دوست داشتن با بدن سفیدم میكردن بدنی كه فقط مال سهون بود….
اشك میریختم بدم پر شد از جای كبودی پسر سگگ كمربندمو باز كرد و میخواست شلوارمو پایین بكشه كه نزدیك شدن دوتا سایه رو حس كردم ….
قلبم از هیجان تند میزد باورم نمیشد بلاخره یكی پیدا شد كه كمكم كنه سایه آروم آروم نزدیك تر میشد لبخند بی حالی زدم شلوارم از تنم دراوردن…چیزی جز مرگ نمیخواستم احساس كردم كل بدنم یخ زده تا اینكه دو نفرو دیدم كه بدو بدو سمتمون میان پسرا از ترس عقب رفتن چشمامو باز تر كردمو شناختمشون سهون و كای بودن …باورم نمیشد كه منو پیدا كرده بودن 
كای ضربه ی محكمی به پسری كه بهش نزدیك بود زد پسرا پا به فرار گذاشتن و كای هم دنبالشون رفت 
كای:وایساااا حرومزادههههههههههه
 
من موندم و سهون …. سهون یا نمیخواست نگام كنه یا نمیتونست خشكش زده بود بغض كردم دستام بسته بود از سهون خجالت میكشیدم پاهامو تو شكمم جمع كردم سهون بارها گفته بود دلش میخواد فقط خودش بدنمو ببینه اما حالا….
سهون خیلی سریع اومد سمتم پارچه ی دوره دهنمو باز كرد و شونه هامو گرفت و محكم تكونم داد و با صدای بلندی گفت:لوهاااااااااان فقط….فقط یه چیزی رو بهم بگو……
با درموندگی نگاش كردم و لرزیدم 
سهون گریه میكرد:اون….اون حرومزاده هاا …..كارشونو باهات كردن؟؟!!!! 
گریم شدید شد 
سهون از خشم میلرزید:حررررف بززززززززن
سرمو تكون دادم و با بیحالی گفتم :نه..نه 
سهون سریع دستامو باز كرد بغلم كرد و منو تو ماشین گذاشت لباساشو دراورد و به من پوشوند یكم گرم شدم 
سهون میلرزید و قرمز شده بود منم كه فقط گریه میكردم 
سهون دندوناشو رو هم فشار داد:لوهان من ….اونارو ….میكشم 
سرفه كردم:اونا نتونستن باهام كاری بكنن سهون قسم میخورم …..
سهون نگام كرد نفرت رو تو چشماش میدیدم: ا..اونا به … تو… ت.ج.ا.و.ز كردن راستشو…بگو لوهان میخوام بدمشون دسته پلیس 
اشكامو پاك كردم:نه سهون نه به جون تو نه چیكار كنم باور كنی؟ 
سهون بلیزمو داد بالا جای دندوناشون و جای كبودی ها رو تو بدنم دید ٤ بار با مشت به شیشه ی ماشین كوبید شیشه ی به اون محكمی خورد شد و دستش از چند جا پاره شد 
جیغ زدم:چرا اینجوری میكنی روانییییی ببین با دستت چیكار كردییییی !!! 
سهون بهم نگاه كرد و اشك ریخت: من … من خیلی بی عرضم لوهان من…نتونستم ازت ..مراقبت كنم 
دست خونیشو تو دستم گرفتم:دستت شكست سهون..د.دستت شكست…
به صورتش نگاه كردم..سهون شبیه مردای ٣٠ ساله شده بود انگار یه چیزی از درون داشت نابودش میكرد..نمیدونستم باید چیكار كنم دستشو گزاشتم رو سینم و گریه كردم
سهون فقط به بدنم خیره شده بود:اونا..به..عشقه من…به..لوهانه من..تجاو…
-نه سهون باور كن كاری نتونستن باهام بكنن عشقم…
كای اومد و یكی از همون پسرا رو با خودش كشون كشون آورد 
سهون با خشم به پسر نگاه كرد چشماش قرمز شده بود خیلی ترسیدم
با لرز گفتم:سهونااااا ترو خدا التماست میكنم كار دستش ندیا ترو خدا نزنی بكشیش..باور كن كاری نكردن باهام… 
دستشو گرفته بودم سهون هلم داد و از ماشین پیاده شد كای اومد تو ماشین:لوهاااان..خوبییییی؟؟بلایی كه سرت نیاوردن هاااا
-ك.كای برو ببین سهون داره چیكارش میكنه كای ترو خدا…
از پنجره بهش نگاه كردم پسر جلو پاش زانو زده بود و التماس میكرد 
سهون:عوضی حروم زاده خودت بگو چیكارت كنم 
پسر:منو ببخشین من فك كردم سره راهیه 
سهون یقشو گرفت و بلند خندید:سره راهی؟؟؟!! هه…مرتیكه ی حرومزادهههههههه فقط دعا كن زیره دست و پام نمیری
سهون شروع كرد به كتك زدنش و من فقط فریاد میزدم و با دستم به شیشه ی ماشین میكوبیدم :سهوناااااااااا بسههههه كشتیششششش به خاطره من….سهوووونااااا
سهون بدن خونی پسر رو همونجا انداخت:شانس آوردی…اون حروم زادتو نبریدم..آشغالههههه عوضیییییییی  
یه لقد بهش زد و اومد تو ماشین:كای برو 
كای:كشتیش سهون؟؟
سهون فریاد زد:بروووووووووو
برا اولین بار از سهون میترسیدم یه گوشه ی ماشین نشستم و سرمو به شیشه چسبوندم جرات حرف زدن باهاشو نداشتم..از خودم و سهون خجالت میكشیدم از اینكه لخت با دستای بسته ….. آه..كاش همون لحظه میمردم 
كای:پیاده شو سهون دستتو نشون بده ما هم همینجامیشینیم تا بیای
سهون رفت بیرون 
كای:لوهان واقعا نمیدونم چی بگم 
-چیزی لازم نیست بگی كای من الان مرده به حساب میام
كای:این چه حرفیه دیوونه فقط فراموشش كن
اشكامو با آستینم پاك كردم:دلم..میخواد صورتمو خط خطی كنم جونگین 
كای سرشو رو فرمون گذاشت:هنوز..همدیگرو..دوست دارین
آره؟؟
آه كشیدمو چشمامو بستم ترجیح دادم جواب ندم كای هم چیزی نگفت…
یه ساعت تو ماشین نشستیم كای خوابید  حالم از خودم به هم میخورد بوی گند دهنشون هنوز رو بدنم بود دلم میخواس خودمو آتیش بزنم دستمو لای موهام كردم و دندونامو به هم فشار دادم سهون درو باز كرد و نشست تو ماشین نگاش كردم:سهونااا چی …شد؟
سهون سرشو رو صندلی جلو ماشین گذاشت:چیزی نیست بخیه خورد دستم دو تا از انگشتام شكسته گچ گرفتنش…مهم نیست 
دستشو تو دستم گرفتم و چشمام پر شد:همش تقصیر من بود 
سهون منو سمت خودش كشید و بغلم كرد 
سرمو رو شونش گذاشتم و چشمامو بستم 
سهون:كای….كای برو 
كای:اومدی؟اوكی 
رفتیم خونه بچه ها مشغول فیلم دیدن بودن
سریع رفتم تو اتاق و نشستم رو تخت نمیدونم از سرما بود یا از چیزه دیگه ای ولی میلرزیدم سهون اومد تو و درو بست نشست كنارم و دستشو گذاشت پشتم 
سهون:خوبی؟
سرمو تكون دادم:خ.خوبم
سهون:از كای تشكر كردم اگه اون نبود من تنهایی نمیتونستم كاری كنم.. 
بینیمو بالا كشیدم:..احساس میكنم … بوی آشغال میدم…حالم داره از خودم به هم میخوره…ترو خدا كاری كن ..كمكم كن
سهون بغلم كرد تو بغلش هق هق میكردم:س.سهونا چرا؟؟؟!!! آخه چرااااااا؟؟!!!
دستشو رو موهام گذاشت:گریه نكن قشنگم گریه نكن الان با هم میریم حموم حسابی میشورمت و به بدنت پماد میزنم تا اون لكه های كثیف از رو بدنت برن 
دستمو رو صورتش كشیدم:سهونااااا از این كابوسای لعنتی تازه راحت شده بودم حالا…حالا یكی دیگه ….خسته شدددددم..چرا همه ی بلاها باید سره من بیاد؟؟ 
سهون سرمو رو سینش فشار داد:عیبی نداره عزیزم گریه نكن دیگه نمیزارم یه قدمم ازم دور شی باشه؟منو ببخش گذاشتم تنها بری..همش تقصیره منه  
تو بغلش یه كم آروم شدم:سهونا اونا…اونا میخواستن بهم…ت.ج.ا.و.ز كنن 
سهون:مگه الكیه مگه من مردم؟ 
-سهونا
سهون اشكاشو پاك كرد:جونم 
-بغلم كه میكنی گرمم میشه 
سهون با بغض گفت:ای جونم
سهون محكم تر بغلم كرد 
-ازت…خجالت میكشم سهون
سهون:چرا عشقم؟؟
-چون ..منو تو بد موقعیتی دیدی واقعا ببخشید..من..نتونستم از بدم مراقبت كنم
سهون:مگه خودت خواسته بودی؟ پس فكره ای چیزارو نكن الانم پاشو با هم بریم حموم 
-باشه 
لباسامو دراوردم بدنمو تو آینه دیدم و از خودم خجالت كشیدم رفتم تو وان سهون اومد نشست بغل وان و موهامو نوازش كرد
سهون:چه جوری دلشون اومد باهات یه همچین كاری كنن؟!!
سرمو پایین انداختم 
سهون:فرشته ی قشنگ و معصومم 
از وان بیرون اومدم و نشستم رو پاش و دستامو دور گردنش حلقه كردم:سهوناا..من میترسم..
سهون چشماشو رو هم فشار داد و اشك ریخت دستاشو رو سرم گذاشت و موهامو نوازش كرد:نترس..من..پیشتم..نمیزارم هیچ اتفاقی برات بیفته..فقط ایندفعه رو ببخش..من..خیلی آدمه بیخودیم لوهان
-سهونااا..اینجوری نگو…اگه آدمه بیخودی بودی كه دستت اینجوری نمیشد
سهون به بدنم نگاه كرد:كاش میمردم ولی تو اینجوری نمیشدی
-یااااا…
سهون سرشو پایین انداخت و گریه كرد:آآه…لوهان…داغونم…
-سهونم تو از یه چیزی زجر میكشی…بهم بگو 
ولی سهون فقط گریه میكرد
دستشو تو دستم گرفتم و چند بار انگشتای شكستشو بوسیدم:سهونااا…گریه نكن..
سهون اشكاشو پاك كرد:چشم عزیزم…هر چی آهو كوچولوم بگه
خندیدم نمیخواستم با ناراحتیم ناراحتش كنم:سهونم میخوام امشب باهات باشم 
سهون نگام كرد و خندید:با من؟؟
-آره..
سهون:نه عزیزه دلم اون آشغالا خیلی اذیتت كردن حالا منم از یه طرف اضافه شم؟؟
-میخوام امشب باهات بخوابم تا اونا از یادم برن
سهون:هر چی تو بخوای عشقم 
-سهونااا
سهون:جونم..
-میكشمت…اگه ایندفعه عصبانی شی و سرم داد بزنی 
سهون زد زیر خنده:چییییی؟؟!!!
سرمو رو شونش گذاشتم:امروز ازت ترسیدم..وقتی داشتی اون عوضی رو میزدی خیلی ترسناك بودی..
سهون سرمو گرفت سمت خودش و لبامو خیلی محكم بوسید 
ببخشید دیگه تكرار نمیشه 
خندیدم و به چشمای خمار و زیباش نگاه كردم و چند بار لب بالاییشو بوسیدم:حالا من ماله توام سهون…امشب هر چی تو بخوای من همونكارو میكنم…
سهون لبخند زد و آروم لبامو بوسید……
 
Print Friendly, PDF & Email


17 Responses

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *