14 بازدید

ep 46 (آخرین آرزو ) last wish

سلام دوستان اینم قسمته 46

fff (2)

2 ماه بعد
 
دكتر:بچه كاملا سالمه هیچ مشگلی نداره فقط ضعیفه باید مادر بچه خوب به تغذیه اش برسه… 
كریستال همینطور كه رو تخت خوابیده بود نگام كرد و آروم گفت:سهون شنیدی دكتر چی گفت؟
حواسم جای دیگه بود 
كریستال:سهووون
سرمو بالا بردم:بله….
دكتر خندید: چه بابای حواس پرتی …. آقای اوه گفتم كوچولوت ضعیفه بیشتر به مامانش برس
زوركی خندیدم و سرمو پایین انداختم اصلا یه همچین چیزایی با من جور درنمیومد
دكتر خندید:اینم صدای قلبش 
كریستال دستاشو جلو دهنش گذاشت و سرخ شد:جنسیتش چی؟؟ یه بار بهم گفتن پسره 
دكتر:بله..پسره 
كریستال:وای میدونستم… 
به بند كفشم خیره شده بودم…دلم میخواست زودتر از اون جا برم و برگردم خوابگاه پیشه لوهان 
از دكتر خداحافظی كردیم و رفتیم تو ماشین سرمو گذاشتم رو فرمون خیلی داغون بودم واقعا حالم بد بود 
كریستال نشست تو ماشین
كریستال:سهون خوبی؟؟
-اوهوم
كریستال:سهون من هیچی نمیخورم..برا همینه بچم ضعیفه..
-این بچه ی خودته..خودت بهش برس..منو این جور جاها نكشون برام خوب نیست اگه كسی بفهمه از اینی كه هست بدبخت تر میشم
كریستال:سهونییی نگران نباش كسی نمیفهمه…در ضمن تا وقتی تو شكمه منه باباش تویی هر موقع به دنیا اومد من نمیزارم ببینیش خوبه؟؟
-هوووووف…اجازه هست برگردیم؟؟ 
كریستال:سهون ..میشه بریم دو دست لباس بخرم؟از این لباس حاملگی هااا  
-خیلی ذوق زده ای الان!!؟
كریستال خودشو لوس كرد: ذوق زده نیستم ولی خب لباس تنگ برا بچم خوب نیست
-لباس حاملگی میخوای چیكار؟؟ شكمت كه خیلی كوچیكه…
كریستال:خب دوس دارم امتحان كنمش..سهوووون فك كنم خیلی خوشگل شم با اون لباسا..هه هه
سرمو تكون دادم و به حالم افسوس خوردم..
كریستال:برییییم؟؟؟
پوزخند زدم و راه افتادم سمت فروشگاه 
گوشیم زنگ خورد 
كریستال:اححح…باز این پسره ی مزاحم
چپ چپ نگاش كردم و گوشی رو جواب دادم
-الو سلام عشقم  
لوهان:سهونا كجایی؟؟ دقت كردی از صبح پیشم نیستی..
-ببخش عشقم كار زیاد دارم بیرون..
لوهان:چه كاری مثلا؟؟؟!!
-میام بهت میگم..
لوهان:لازم نكرده..برو به كارت برس
-لوهانم یه ساعت دیگه خونم..شب با هم میریم شام میخوریم چطوره؟
لوهان:اوووم..نمیدونم..فقط زود بیا پیشم
-چشم عزیزم… 
گوشی رو قطع كردم
كریستال:چی میگفت؟؟ وای سهون ترو خدا ول كن این لوهانو…بیا با هم ازدواج كنیم و مثله آدم با بچمون زندگی كنیم
بلند خندیدم:هه هه چه فكره خوبی!! ببین دختر جون من عاشقه لوهانم..هیچكس حتی این بچه هم نمیتونه كاری كنه كه من از لوهان دست بكشم…فقط مواظب باش نفهمه كه خیلی برات بد میشه
كریستال:سهووون خیلی كم عقلی
-آره من كم عقلم…كم عقل نبودم كه بچه نمیزاشتم تو شكمه تو
كریستال خندید:سهونییی ولی من خیلی خوشحالم 
-هعییییی….كجاس این جایی كه میخوای بخری؟؟ 
كریستال:سهوون..بریم همین فروشگاه
ماشینو پارك كردم:من اینجا میشینم تو برو بخر بیار
كریستال:خجالت نمیكشییییی؟؟؟؟ باید باهام بیای زشته من تنها برم
-كجاش زشته؟؟
كریستال:سهووووون تو بابای این بچه ای 
-خب كه چی؟؟!!
كریستال:باید باهام بیای
-من شوهرت نیستم كه با ذوق و شوق پاشم بیام باهات خرید..
كریستال:سهوون من الان حامله ام تو نباید عصبیم كنی پس هركاری میگم بكن…
قبول كردم:احححح راه بیفت
كریستال صد مدل لباسو امتحان كرد 
كریستال:این چطوره؟
یه پیرهنه گشاده كوتاهه صورتی با كلی چین دورش خندم گرفت و سرمو تكون دادم:خوبه
فروشنده:وای خدای من شما كاملا شبیه یه عروسكین واقعا مادر شدن بهتون میاد 
كریستال خندید و سه مدل لباس برداشت و آروم رفت سمت ماشین 
كمربندمو بستم و راه افتادم 
كریستال خودشو لوس كرد:سهووووون
-هوووم
كریستال:من دلم بستنی شكلاتی میخواد 
-خب بخواد 
كریستال:من نمیخوام..كوچولوت میخواد
یه پوف كشیدم:خدایا چرا این بلاها باید سره منه بدبخت بیاد
كریستال ریز خندید:سهووووونییی زود باااااش 
-من باید زود برگردم پیش لوهان..دیر شدههه 
كریستال دستشو رو شكمش گذاشت:كوچولوی قشنگم خودمون میریم بستنی میخوریم 
با اكراه بردمش یه بستنی فروشی و براش یه بستنی خریدم یكیم برای لوهان خریدم 
ساعت ٧ بود و ما هنوز بیرون بودیم 
رفتم تو خونه و سریع رفتم تو اتاق و درو قفل كردم لوهان خواب بود پتورم كشیده بود رو سرش رفتم پیشش رو تخت نشستم 
-لوهانم خوابیدی؟
صدای ضعیف لوهان از زیر پتو اومد:ولم كن سهون 
-باهام قهری؟
لوهان:آره برو اونور
-من معذرت میخوام لوهانم از این به بعد تورم با خودم میبرم 
لوهان پتو رو كنار زد موهاش ژولیده بود خندم گرفت:چقدر ژولیده شدی 
لوهان با اخم نگام میكرد:از صبح اینجا تنهام میشه بگی كجا بودی؟؟
-من .. بیرون كار داشتم ببخشید…خیلی خستم میشه بیای یكم بغلت كنم؟
لوهان:نخیر نمیشه. 
-لوهااااان باهام قهر نكن من همینجوری دارم از دست میرم 
لوهان تعجب كرد:برای چی؟
-هااان..هیچی…چون..تو رو از صبح ندیدم…
لوهان ابروهاشو بالا انداخت:بهم دروغ نگو سهوووون…كجا بودی؟؟ 
-دروغم كجا بود…كار داشتم بیرون به خاطره این عكاسیه برا تبلیغ 
لوهان:خودتم نفهمیدی چی گفتی سهون
خندم گرفت و پشته سرمو خاروندم:لوهان یه خورده این روزا درگیرم..ببخشید دیگههههه
لوهان با اخم نگام میكرد:خیلی دلم میخواد بدونم برا چی درگیری سهون
پتو رو از روش كشیدم و بهت زده به پاهاش نگاه كردم 
-باز كه اینو پوشیدی؟!!
لوهان:مگه چشه؟!! تو نمیگی كجا بودی پس منم دلیلی نمیبینم كه اینو نپوشم 
محكم زدم رو پاش:پاشو اینو عوض كن پسره ی…
لوهان چشماش پر شد برگشتم و تعجب كردم:چ.چی شددد؟؟؟لوهاااان!!!
لوهان:دردم گرفت
-وا..واقعا؟؟؟!!
لوهان:سوخت…خیلی خرییییی!!
بلند خندیدم:پسره ی لوسه بیمزه 
لوهان خندید:خودت گفتی از لوس بودنم خوشت میاد 
-ببینم پاتو
چهار زانو نشستم رو تخت و لوهان پاشو دراز كرد رو پاهام 
-كووو؟!!! چیزی نشده كه
لوهان:میكشتمت اگه چیزی میشد..ببین جای دستت موند
دست كشیدم رو پاش و خندیدم:عزیزم جونه سهون اینو نپوش من خوشم نمیاد..اینو به چه زبونی بگم؟؟ 
لوهان: سهونااا من تا الان اینو میپوشیدم هیچ مشكلی هم برام پیش نیومده تا حالا..
-میدونم ولی..
لوهان:ولی چی؟؟
-لوهان من فقط از این خوشگلیت میترسم 
لوهان:نترس هیچیم نمیشه
چشمك جذابی بهش زدم و لوهان سرخ شد 
 -لوهان 
لوهان:ب.بله
-نمیخوای پاتو برداری؟؟ من دیوونه شم دیگه كسی نمیتونه جلومو بگیره ها
لوهان خندید و پاشو از رو پام برداشت:تو بیخووووووود 
آه بلندی كشیدم و سرمو پایین انداختم 
لوهان:سهونااا..چیزی شده؟؟
لبخند زدم:نه عزیزم
لوهان:میخوای باهات بخوابم ؟؟من..من مشكلی ندارما
خندیدم:نه عشقم 
لوهان:پس چرا همش آه میكشی؟؟
سرمو تكون دادم:چیزی نیست..هه
لوهان نشست رو پام و موهامو نوازش كرد:بگو دیگههههه!! 
-چیزی نیست زندگیم 
لوهان سرمو گرفت و چسبوند به سینه اش 
بغض گلومو فشار میداد تپش های قلبش چقدر قشنگ بود…دوست داشتم تو بغلش برای همیشه چشمامو ببندم …
قطره های اشك آروم آروم از چشمام میچكید لوهان سرمو نوازش میكرد 
لوهان:سهونااا چرا اینقدر ناراحتی؟چیزی شده؟؟
-ن.نه…..لوهان…فقط…كنارم بمون..
لوهان موهامو بوسید:من پیشتم…سهونم هر اتفاقی كه برات افتاده رو بهم بگو من كمكت میكنم لطفا تو خودت نریز باشه؟
-باشه…لوهان این روزا واقعا بهت نیاز دارم 
سرمو بالا بردم و بهش لبخند زدم
لوهان اشكامو پاك كرد:سهونااا..یه چیزی شده
-نه..فقط فشاره كار روم زیاده…ا.اكسو كی..برا اونه
لوهان:یعنی اینقدر اذیتت میكنه كه گریه میكنی؟؟
-نمیدونم چمه لوهان 
لوهان لبامو بوسید:گریه نكن
سرمو تكون دادم:چشم…سهون فدای این چشمای عسلیه خوشگلت 
لوهان خندید و بغلم كرد 
 
 
شروع كردم به بوسیدنش…لوهان تعادلشو از دست داد و افتاد رو تخت از بوسیدنش دست برنداشتم لوهان سرمو عقب برد:سهونا یكی میادا 
گردنشو بوسیدم  
لوهان:سهونااا..آآآآه 
از روش بلند شدم:هه…ببخش دست خودم نیست
پاهاشو بوسیدم لوهان بی صدا میخندید و سعی میكرد از دستم فرار كنه پاهاشو گرفتم و كشیدمش سمت خودم:هه..كجا میریییی؟! 
لوهان خندید:یاااا..دیووونهههه
خوابیدم روش و پتورم كشیدم رو جفتمون 
لوهان زمزمه كرد:باز دیوونه شدی؟؟
لباشو بوسیدم:آره..هه 
لوهان زمزمه كرد:سهوناا..
-جوووون
لوهان دستاشو رو صورتم گذاشت:پاشو حداقل شلوارتو عوض كن 
-شلوارم؟؟چرا؟؟
لوهان:سختت نیست؟؟
خندم گرفت:نه سختم نیست 
كمربندمو باز كردم…لوهان پاهاشو دوره كمرم حلقه كرد
دكمه ی شلوارم باز نمیشد:باز نمیشهههههه
لوهان خندید: امیدوارم باز نشه خخخخخ
یكم تلاش كردم و بلاخره بازش كردم..خنده ی شیطانی كردم و رفتم سمتش:هه..باز شد
دستمو بردم لبه ی شلواركه لوهان و خواستم كه بكشمش پایین كه در اتاق به صدا درومد 
بلند شدم سریع لباسامو صاف كردم و درو باز كردم
سوهو اومد تو اتاق:به به چه سكوتی چیكار میكردید؟
خندیدم:هیچی داشتم كتاب میخوندم لوهانم خواب بود 
سوهو:آهااان…پاشید بیاید شام 
-هیونگ منو لوهان شام میخوایم بریم بیرون 
سوهو:خوب كاری میكنید شام املت داریم 
سوهو خندید و رفت بیرون 
-پاشو لوهان رفت خخخخ…لعنت به این شانس 
لوهان از زیره پتو بیرون اومد:دعام گرفت..هه -اینجوری نمیشه باید سریع با هم ازدواج كنیم
لوهان:سهوناااا..بیا ادامه بدیم خب
-نه بیخیال..شام املته پاشو بریم بیرون شام بخوریم.. 
لوهان خندید:سهونااا حالت خوب نیست میخوای نریم؟ آخه از صبح بیرون بودی خسته نیستی؟؟
-نه عزیزم پاشو حاضر شو
لباس پوشیدیم و رفتیم بیرون 
دستشو تو دستم گرفته بودم و با هم قدم میزدیم 
-لوهان امشب چی میخوری؟
لوهان یكم فكر كرد:من ساندویچ میخورم 
خندیدم …صدای دو تا دخترو شنیدم كه میگفتن:واااااای چه پسره خوشگلیییی 
لوهان با تعجب به من نگاه كرد
-خوشگلی دردسر داده دیگه 
لوهان زد تو دستم:بیمزه
لوهان:سهونااا..نشناختنمون؟؟؟
-فك كنم خارجی بودن لوهان..بزن ماسكتو 
لوهان سریع ماسكشو زد
لوهان:سهوناااا..هوا خیلی سرد شده باز
-سردته؟؟
لوهان:آره..
-الان میرسیم 
لوهان دستمو محكم گرفت و خودشو بیشتر بهم چسبوند  
رفتیم رستوران و غذا سفارش دادیم مشغول خوردن بودم كه سه تا پسر توجهمو جلب كردن 
پسرا به لوهان نگاه میكردن..بهش چشمك میزدن و میخندیدن ولی لوهان فقط فكره خوردن بود 
بلند شدم:لوهان پاشو جاتو با من عوض كن 
لوهان تعجب كرد:چرا؟؟
-بعدا بهت میگم 
چشمم فقط به اون سه تا بود
لوهان:سهوناا..به چی نگاه میكنی؟؟
-به هیچی..هه..غذاتو بخور عشقم 
لوهان مشغوله خوردن شد 
پسرا همچنان به لوهان نگاه میكردن و پچ پچ میكردن و میخندیدن سعی كردم بهشون نگاه نكنم… 
لوهان:سهونااا…
-جونم!!
لوهان: كسی رو پیدا نكردی كه ازدواجمونو رسمی كنه؟؟
-نه عشقم..یعنی فعلا درگیره كارامم ولی حتما میرم دنبالش
لوهان به حلقش نگاه كرد:من میخوام زودتر ازدواج كنیم…
دستاشو گرفتم:خیلی زود با هم ازدواج میكنیم عزیزم…بهت قول میدم…
لوهان لبخند كمرنگی زد:ولی هیچ كلیسایی رامون نمیدن..هیچ كشیشی هم قبول نمیكنه ازدواجمونو رسمی كنه …
-من همه ی اینارو درست میكنم تو فقط اخم نكن زندگیم…
لوهان خندید:چشششم
-یكی از دوستای بابام كشیشه میرم پیشش بیینم اینكارو برامون میكنه یا نه!!
لوهان:اگه نكرد چی؟؟!!
-میریم خارج از كشور ازدواج میكنیم
لوهان:اووووم…خوبه  
-غذات تموم شد؟
لوهان دوره دهنشو پاك كرد:اوهوم عالی بود 
برو بیرون وایسا تا حساب كنم بیام 
لوهان خندید و رفت بیرون حساب كردم و رفتم بیرون …دوروبرمو نگاه كردم اثری از لوهان نبود قلبم شروع كرد به تپیدن 
-لوهاااان
جواب نداد نگران شدم دوباره صداش زدم
-لوهاااااااااااان 
نمیدونستم چیكار كنم كجا دنبالش بگردم گوشیمو برداشتمو با دستای لرزونم شمارشو گرفتم خاموش بود به كوچه ی رو به روم نگاه كردم …دوییدم سمتش… كوچه تاریك بود و خلوت… ترس تموم وجودمو گرفته بود صدای خنده ی كسی رو شنیدم تپش قلبم بیشتر و بیشتر شد بازم دوییدم صدا نزدیك تر میشد …….
 
Print Friendly

15 Responses

  1. [email protected]@

    هیجانی وحشتناک/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/308519_huhsmileyf3.gif

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *