ep 46 (آخرین آرزو ) last wish

سلام دوستان اینم قسمته 46

fff (2)

2 ماه بعد
 
دکتر:بچه کاملا سالمه هیچ مشگلی نداره فقط ضعیفه باید مادر بچه خوب به تغذیه اش برسه… 
کریستال همینطور که رو تخت خوابیده بود نگام کرد و آروم گفت:سهون شنیدی دکتر چی گفت؟
حواسم جای دیگه بود 
کریستال:سهووون
سرمو بالا بردم:بله….
دکتر خندید: چه بابای حواس پرتی …. آقای اوه گفتم کوچولوت ضعیفه بیشتر به مامانش برس
زورکی خندیدم و سرمو پایین انداختم اصلا یه همچین چیزایی با من جور درنمیومد
دکتر خندید:اینم صدای قلبش 
کریستال دستاشو جلو دهنش گذاشت و سرخ شد:جنسیتش چی؟؟ یه بار بهم گفتن پسره 
دکتر:بله..پسره 
کریستال:وای میدونستم… 
به بند کفشم خیره شده بودم…دلم میخواست زودتر از اون جا برم و برگردم خوابگاه پیشه لوهان 
از دکتر خداحافظی کردیم و رفتیم تو ماشین سرمو گذاشتم رو فرمون خیلی داغون بودم واقعا حالم بد بود 
کریستال نشست تو ماشین
کریستال:سهون خوبی؟؟
-اوهوم
کریستال:سهون من هیچی نمیخورم..برا همینه بچم ضعیفه..
-این بچه ی خودته..خودت بهش برس..منو این جور جاها نکشون برام خوب نیست اگه کسی بفهمه از اینی که هست بدبخت تر میشم
کریستال:سهونییی نگران نباش کسی نمیفهمه…در ضمن تا وقتی تو شکمه منه باباش تویی هر موقع به دنیا اومد من نمیزارم ببینیش خوبه؟؟
-هوووووف…اجازه هست برگردیم؟؟ 
کریستال:سهون ..میشه بریم دو دست لباس بخرم؟از این لباس حاملگی هااا  
-خیلی ذوق زده ای الان!!؟
کریستال خودشو لوس کرد: ذوق زده نیستم ولی خب لباس تنگ برا بچم خوب نیست
-لباس حاملگی میخوای چیکار؟؟ شکمت که خیلی کوچیکه…
کریستال:خب دوس دارم امتحان کنمش..سهوووون فک کنم خیلی خوشگل شم با اون لباسا..هه هه
سرمو تکون دادم و به حالم افسوس خوردم..
کریستال:برییییم؟؟؟
پوزخند زدم و راه افتادم سمت فروشگاه 
گوشیم زنگ خورد 
کریستال:اححح…باز این پسره ی مزاحم
چپ چپ نگاش کردم و گوشی رو جواب دادم
-الو سلام عشقم  
لوهان:سهونا کجایی؟؟ دقت کردی از صبح پیشم نیستی..
-ببخش عشقم کار زیاد دارم بیرون..
لوهان:چه کاری مثلا؟؟؟!!
-میام بهت میگم..
لوهان:لازم نکرده..برو به کارت برس
-لوهانم یه ساعت دیگه خونم..شب با هم میریم شام میخوریم چطوره؟
لوهان:اوووم..نمیدونم..فقط زود بیا پیشم
-چشم عزیزم… 
گوشی رو قطع کردم
کریستال:چی میگفت؟؟ وای سهون ترو خدا ول کن این لوهانو…بیا با هم ازدواج کنیم و مثله آدم با بچمون زندگی کنیم
بلند خندیدم:هه هه چه فکره خوبی!! ببین دختر جون من عاشقه لوهانم..هیچکس حتی این بچه هم نمیتونه کاری کنه که من از لوهان دست بکشم…فقط مواظب باش نفهمه که خیلی برات بد میشه
کریستال:سهووون خیلی کم عقلی
-آره من کم عقلم…کم عقل نبودم که بچه نمیزاشتم تو شکمه تو
کریستال خندید:سهونییی ولی من خیلی خوشحالم 
-هعییییی….کجاس این جایی که میخوای بخری؟؟ 
کریستال:سهوون..بریم همین فروشگاه
ماشینو پارک کردم:من اینجا میشینم تو برو بخر بیار
کریستال:خجالت نمیکشییییی؟؟؟؟ باید باهام بیای زشته من تنها برم
-کجاش زشته؟؟
کریستال:سهووووون تو بابای این بچه ای 
-خب که چی؟؟!!
کریستال:باید باهام بیای
-من شوهرت نیستم که با ذوق و شوق پاشم بیام باهات خرید..
کریستال:سهوون من الان حامله ام تو نباید عصبیم کنی پس هرکاری میگم بکن…
قبول کردم:احححح راه بیفت
کریستال صد مدل لباسو امتحان کرد 
کریستال:این چطوره؟
یه پیرهنه گشاده کوتاهه صورتی با کلی چین دورش خندم گرفت و سرمو تکون دادم:خوبه
فروشنده:وای خدای من شما کاملا شبیه یه عروسکین واقعا مادر شدن بهتون میاد 
کریستال خندید و سه مدل لباس برداشت و آروم رفت سمت ماشین 
کمربندمو بستم و راه افتادم 
کریستال خودشو لوس کرد:سهووووون
-هوووم
کریستال:من دلم بستنی شکلاتی میخواد 
-خب بخواد 
کریستال:من نمیخوام..کوچولوت میخواد
یه پوف کشیدم:خدایا چرا این بلاها باید سره منه بدبخت بیاد
کریستال ریز خندید:سهووووونییی زود باااااش 
-من باید زود برگردم پیش لوهان..دیر شدههه 
کریستال دستشو رو شکمش گذاشت:کوچولوی قشنگم خودمون میریم بستنی میخوریم 
با اکراه بردمش یه بستنی فروشی و براش یه بستنی خریدم یکیم برای لوهان خریدم 
ساعت ٧ بود و ما هنوز بیرون بودیم 
رفتم تو خونه و سریع رفتم تو اتاق و درو قفل کردم لوهان خواب بود پتورم کشیده بود رو سرش رفتم پیشش رو تخت نشستم 
-لوهانم خوابیدی؟
صدای ضعیف لوهان از زیر پتو اومد:ولم کن سهون 
-باهام قهری؟
لوهان:آره برو اونور
-من معذرت میخوام لوهانم از این به بعد تورم با خودم میبرم 
لوهان پتو رو کنار زد موهاش ژولیده بود خندم گرفت:چقدر ژولیده شدی 
لوهان با اخم نگام میکرد:از صبح اینجا تنهام میشه بگی کجا بودی؟؟
-من .. بیرون کار داشتم ببخشید…خیلی خستم میشه بیای یکم بغلت کنم؟
لوهان:نخیر نمیشه. 
-لوهااااان باهام قهر نکن من همینجوری دارم از دست میرم 
لوهان تعجب کرد:برای چی؟
-هااان..هیچی…چون..تو رو از صبح ندیدم…
لوهان ابروهاشو بالا انداخت:بهم دروغ نگو سهوووون…کجا بودی؟؟ 
-دروغم کجا بود…کار داشتم بیرون به خاطره این عکاسیه برا تبلیغ 
لوهان:خودتم نفهمیدی چی گفتی سهون
خندم گرفت و پشته سرمو خاروندم:لوهان یه خورده این روزا درگیرم..ببخشید دیگههههه
لوهان با اخم نگام میکرد:خیلی دلم میخواد بدونم برا چی درگیری سهون
پتو رو از روش کشیدم و بهت زده به پاهاش نگاه کردم 
-باز که اینو پوشیدی؟!!
لوهان:مگه چشه؟!! تو نمیگی کجا بودی پس منم دلیلی نمیبینم که اینو نپوشم 
محکم زدم رو پاش:پاشو اینو عوض کن پسره ی…
لوهان چشماش پر شد برگشتم و تعجب کردم:چ.چی شددد؟؟؟لوهاااان!!!
لوهان:دردم گرفت
-وا..واقعا؟؟؟!!
لوهان:سوخت…خیلی خرییییی!!
بلند خندیدم:پسره ی لوسه بیمزه 
لوهان خندید:خودت گفتی از لوس بودنم خوشت میاد 
-ببینم پاتو
چهار زانو نشستم رو تخت و لوهان پاشو دراز کرد رو پاهام 
-کووو؟!!! چیزی نشده که
لوهان:میکشتمت اگه چیزی میشد..ببین جای دستت موند
دست کشیدم رو پاش و خندیدم:عزیزم جونه سهون اینو نپوش من خوشم نمیاد..اینو به چه زبونی بگم؟؟ 
لوهان: سهونااا من تا الان اینو میپوشیدم هیچ مشکلی هم برام پیش نیومده تا حالا..
-میدونم ولی..
لوهان:ولی چی؟؟
-لوهان من فقط از این خوشگلیت میترسم 
لوهان:نترس هیچیم نمیشه
چشمک جذابی بهش زدم و لوهان سرخ شد 
 -لوهان 
لوهان:ب.بله
-نمیخوای پاتو برداری؟؟ من دیوونه شم دیگه کسی نمیتونه جلومو بگیره ها
لوهان خندید و پاشو از رو پام برداشت:تو بیخووووووود 
آه بلندی کشیدم و سرمو پایین انداختم 
لوهان:سهونااا..چیزی شده؟؟
لبخند زدم:نه عزیزم
لوهان:میخوای باهات بخوابم ؟؟من..من مشکلی ندارما
خندیدم:نه عشقم 
لوهان:پس چرا همش آه میکشی؟؟
سرمو تکون دادم:چیزی نیست..هه
لوهان نشست رو پام و موهامو نوازش کرد:بگو دیگههههه!! 
-چیزی نیست زندگیم 
لوهان سرمو گرفت و چسبوند به سینه اش 
بغض گلومو فشار میداد تپش های قلبش چقدر قشنگ بود…دوست داشتم تو بغلش برای همیشه چشمامو ببندم …
قطره های اشک آروم آروم از چشمام میچکید لوهان سرمو نوازش میکرد 
لوهان:سهونااا چرا اینقدر ناراحتی؟چیزی شده؟؟
-ن.نه…..لوهان…فقط…کنارم بمون..
لوهان موهامو بوسید:من پیشتم…سهونم هر اتفاقی که برات افتاده رو بهم بگو من کمکت میکنم لطفا تو خودت نریز باشه؟
-باشه…لوهان این روزا واقعا بهت نیاز دارم 
سرمو بالا بردم و بهش لبخند زدم
لوهان اشکامو پاک کرد:سهونااا..یه چیزی شده
-نه..فقط فشاره کار روم زیاده…ا.اکسو کی..برا اونه
لوهان:یعنی اینقدر اذیتت میکنه که گریه میکنی؟؟
-نمیدونم چمه لوهان 
لوهان لبامو بوسید:گریه نکن
سرمو تکون دادم:چشم…سهون فدای این چشمای عسلیه خوشگلت 
لوهان خندید و بغلم کرد 
 
 
شروع کردم به بوسیدنش…لوهان تعادلشو از دست داد و افتاد رو تخت از بوسیدنش دست برنداشتم لوهان سرمو عقب برد:سهونا یکی میادا 
گردنشو بوسیدم  
لوهان:سهونااا..آآآآه 
از روش بلند شدم:هه…ببخش دست خودم نیست
پاهاشو بوسیدم لوهان بی صدا میخندید و سعی میکرد از دستم فرار کنه پاهاشو گرفتم و کشیدمش سمت خودم:هه..کجا میریییی؟! 
لوهان خندید:یاااا..دیووونهههه
خوابیدم روش و پتورم کشیدم رو جفتمون 
لوهان زمزمه کرد:باز دیوونه شدی؟؟
لباشو بوسیدم:آره..هه 
لوهان زمزمه کرد:سهوناا..
-جوووون
لوهان دستاشو رو صورتم گذاشت:پاشو حداقل شلوارتو عوض کن 
-شلوارم؟؟چرا؟؟
لوهان:سختت نیست؟؟
خندم گرفت:نه سختم نیست 
کمربندمو باز کردم…لوهان پاهاشو دوره کمرم حلقه کرد
دکمه ی شلوارم باز نمیشد:باز نمیشهههههه
لوهان خندید: امیدوارم باز نشه خخخخخ
یکم تلاش کردم و بلاخره بازش کردم..خنده ی شیطانی کردم و رفتم سمتش:هه..باز شد
دستمو بردم لبه ی شلوارکه لوهان و خواستم که بکشمش پایین که در اتاق به صدا درومد 
بلند شدم سریع لباسامو صاف کردم و درو باز کردم
سوهو اومد تو اتاق:به به چه سکوتی چیکار میکردید؟
خندیدم:هیچی داشتم کتاب میخوندم لوهانم خواب بود 
سوهو:آهااان…پاشید بیاید شام 
-هیونگ منو لوهان شام میخوایم بریم بیرون 
سوهو:خوب کاری میکنید شام املت داریم 
سوهو خندید و رفت بیرون 
-پاشو لوهان رفت خخخخ…لعنت به این شانس 
لوهان از زیره پتو بیرون اومد:دعام گرفت..هه -اینجوری نمیشه باید سریع با هم ازدواج کنیم
لوهان:سهوناااا..بیا ادامه بدیم خب
-نه بیخیال..شام املته پاشو بریم بیرون شام بخوریم.. 
لوهان خندید:سهونااا حالت خوب نیست میخوای نریم؟ آخه از صبح بیرون بودی خسته نیستی؟؟
-نه عزیزم پاشو حاضر شو
لباس پوشیدیم و رفتیم بیرون 
دستشو تو دستم گرفته بودم و با هم قدم میزدیم 
-لوهان امشب چی میخوری؟
لوهان یکم فکر کرد:من ساندویچ میخورم 
خندیدم …صدای دو تا دخترو شنیدم که میگفتن:واااااای چه پسره خوشگلیییی 
لوهان با تعجب به من نگاه کرد
-خوشگلی دردسر داده دیگه 
لوهان زد تو دستم:بیمزه
لوهان:سهونااا..نشناختنمون؟؟؟
-فک کنم خارجی بودن لوهان..بزن ماسکتو 
لوهان سریع ماسکشو زد
لوهان:سهوناااا..هوا خیلی سرد شده باز
-سردته؟؟
لوهان:آره..
-الان میرسیم 
لوهان دستمو محکم گرفت و خودشو بیشتر بهم چسبوند  
رفتیم رستوران و غذا سفارش دادیم مشغول خوردن بودم که سه تا پسر توجهمو جلب کردن 
پسرا به لوهان نگاه میکردن..بهش چشمک میزدن و میخندیدن ولی لوهان فقط فکره خوردن بود 
بلند شدم:لوهان پاشو جاتو با من عوض کن 
لوهان تعجب کرد:چرا؟؟
-بعدا بهت میگم 
چشمم فقط به اون سه تا بود
لوهان:سهوناا..به چی نگاه میکنی؟؟
-به هیچی..هه..غذاتو بخور عشقم 
لوهان مشغوله خوردن شد 
پسرا همچنان به لوهان نگاه میکردن و پچ پچ میکردن و میخندیدن سعی کردم بهشون نگاه نکنم… 
لوهان:سهونااا…
-جونم!!
لوهان: کسی رو پیدا نکردی که ازدواجمونو رسمی کنه؟؟
-نه عشقم..یعنی فعلا درگیره کارامم ولی حتما میرم دنبالش
لوهان به حلقش نگاه کرد:من میخوام زودتر ازدواج کنیم…
دستاشو گرفتم:خیلی زود با هم ازدواج میکنیم عزیزم…بهت قول میدم…
لوهان لبخند کمرنگی زد:ولی هیچ کلیسایی رامون نمیدن..هیچ کشیشی هم قبول نمیکنه ازدواجمونو رسمی کنه …
-من همه ی اینارو درست میکنم تو فقط اخم نکن زندگیم…
لوهان خندید:چشششم
-یکی از دوستای بابام کشیشه میرم پیشش بیینم اینکارو برامون میکنه یا نه!!
لوهان:اگه نکرد چی؟؟!!
-میریم خارج از کشور ازدواج میکنیم
لوهان:اووووم…خوبه  
-غذات تموم شد؟
لوهان دوره دهنشو پاک کرد:اوهوم عالی بود 
برو بیرون وایسا تا حساب کنم بیام 
لوهان خندید و رفت بیرون حساب کردم و رفتم بیرون …دوروبرمو نگاه کردم اثری از لوهان نبود قلبم شروع کرد به تپیدن 
-لوهاااان
جواب نداد نگران شدم دوباره صداش زدم
-لوهاااااااااااان 
نمیدونستم چیکار کنم کجا دنبالش بگردم گوشیمو برداشتمو با دستای لرزونم شمارشو گرفتم خاموش بود به کوچه ی رو به روم نگاه کردم …دوییدم سمتش… کوچه تاریک بود و خلوت… ترس تموم وجودمو گرفته بود صدای خنده ی کسی رو شنیدم تپش قلبم بیشتر و بیشتر شد بازم دوییدم صدا نزدیک تر میشد …….
 
Print Friendly

15 Responses

  1. Avatar for Admin ♛ Samira[email protected]@

    هیجانی وحشتناک/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/308519_huhsmileyf3.gif

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: