139 بازدید

EP 46 (شکست) BREAK

سلام دوستای عزیزم در خدمت شما هستیم با ادامه ی فیک شکست ^____^

اخطار:این فیک به خاطره بعضی صحنه های خشنش مثبت 16 هستش خواهش میکنم اگه احساس میکنین فیک روتون تاثیر میزاره این 5 قسمت رو نخونید تا داستان نرمال بشه البته ممکنه من اینقدر ها هم تو نوشتن قوی نباشم که بخواد تاثیر بزاره روتون اما خب بگم بهتره

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این چهار فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

بفرمایید ادامه

lmcv7mc70rjeeqq97gw9 EP 45 (شکست) BREAK

يه هفته گذشت همچنان اصرار داشتم جدا شيم اما سهون مخالفت ميكرد و سعي ميكرد دوباره دلمو بدست بياره…
شب بود و مثل هميشه سهون پشتم خوابيد تقريبا يه هفته بود من پشتمو بهش ميكردم و ميخوابيدم سهونم چيزي نميگفت…
سهون:لوهان
-بله
سهون:چرا پشتتو ميكني بهم؟!
-اينجوري راحتت ترم
سهون چيزي نگفت و اونم پشتشو بهم كرد از اينكه به خودش زحمت نميداد حتي يه كوچولو نازمو بكشه خيلي اذيتم ميكرد…
تقريبا هر شب گريه ميكردم دلم برا خونمون و پدر و مادرم تنگ شده بود اما اجازه نداشتم ازشون خبر بگيرم…
صبح از خواب بيدار شدم و به جاي خالي سهون خيره شدم دلم براش تنگ شده بود دلم براي سهون خودم تنگ شده بود….
بلند شدم لباسامو پوشيدم و رفتم كلاس
شيومين برام دست تكون داد رفتم پيشش و لبخند كمرنگي زدم
شيو:لوهان چرا نيومدي يه هفته؟؟
سرمو پايين انداختم
شيو:چته لوهان؟!
بغض كردم:من…خوبم
شيو دستمو گرفت و نشوند رو صندلي:ببين من رفيقتم بهم همه چيو بگو قول ميدم كمكت كنم
اشكامو پاك كردم:ديگه هيچي نميتونه كمكم كنه
شيو:چي شدهههههه؟!!
شال گردنمو باز كردم و گردنمو بهش نشون دادم:ببين باهام چيكار كرده
شيو دهنش از تعجب باز مونده بود:همه…همه اينارو سهون كرده؟!!
سرمو تكون دادم:آره…
شيو:تو از اون عوضي كتك ميخوري؟!!!
آه كشيدم:من نميتونم به اين زندگي ادامه بدم
شيو:يعني تو وايميسي اون بزنتت؟؟؟؟ مردونگيت كجا رفته لوهاااااان!!!!! چرا شدي مثله زناااااا؟؟؟؟تو هم بزنش تو هم كارايي كه باهات كرده رو بكنننننن
-اون خيلي ترسناكه…وقتي مياد سمتم قلبم از ترس ميخواد وايسه….دستام ميلرزه…واقعا نميتونم كاري بكنم
شيو: لوهان يادته چقدر بهت ميگفتم اينكارو نكن اينكارو نكنننننن يادتهههه؟؟
چيزي نگفتم فقط آه كشيدم….
شيو:بدنتم اينجوريه؟
-آره بدنم كبوده….من بهش گفتم كه ميخوام ازش جدا شم اما اون قبول نميكنه
شيو:بيخود كه قبول نميكنه…
كلي با شيومين حرف زدم اما بازم به هيچ نتيجه اي نرسيدم…
تو راه برگشت بودم هوا سرد بود شيو برام شيركاكاوي داغ خريد دستمو كردم تو جيبش مثله اون روزا كه با هم دوست بوديم وقتي از دانشگاه برميگشتيم و هوا سرد بود دستمو تو جيبش ميكردم تا گرم شم
شيو خنديد:يادش به خير اون روزا چ
-آره خيلي خوب بود خيلييي
شيو:مامانت هميشه كيك درست ميكرد ميخورديم
دپرس شدم و چيزي نگفتم
شيو:اوه…نميخواستم ناراحتت كنم ببخشيد…
-نه…هه ناراحت نشدم
شيو:نگران نباش سهونم بلاخره آدم ميشه
-نميشه
شيو:اگه هر كاري ميگه درست انجام بدي ديگه جرات نميكنه بزنتت امتحان كن…
-من آب ميخورم بهم گير ميده…
شيو:نه اينكارو نميكنه
همينجوري كه حرف ميزديم چشمم افتاد به بكهيون كه به يه ماشين آلبالويي رنگ تكيه داده بود و با گوشيش بازي ميكرد خيلي وقت بود كه از دستش راحت شده بودم دپرس شدم ديدمش
بكهيون سرشم بالا نگرفت از كنارش رد شديم همينجوري كه براي خودمون پوزخند ميزديم سرمو بلند كردم و خشكم زد….شيركاكاو از دستم افتاد رو زمين…

سهون با فاصله ي زياد رو به روم وايساده بود و به دستم كه تو جيبه شيو بود خيره شده بود….
شيو بهت زده به من كه از ترس ميلرزيدم نگاه ميكرد:ياااا چي شدهههه؟؟؟
چشمم فقط به سهون بود و فكرمم فقط به بلايي بود كه قراره سرم بياد
ميدونستم ديگه كار از كار گذشته اما دستمو آروم از تو جيب شيومين دراوردم
شيو به سهون كه با اخم به من خيره شده بود نگاه كرد و زمزمه كرد:نترس من اينجام من براش توضيح ميدم…
سهون آروم سمتم اومد حتي از ترسم نميتونستم عقب برم…
سهون رسيد بهم
دهنمو باز كردم و به زور گفتم:س.سهون اينجا…چيكار ميكني؟!
سهون پوزخند زد و به شيو نگاه كرد:تو اينجا چيكار ميكني؟!
-سهون اين…اين دوستمو يادت مياد؟؟شيومين؟؟هموني كه…
سهون خيلي راحت بهم گفت:خفه شو
چيزي نگفتم
شيو:چرا اينجوري با همسرت حرف ميزني؟چرا اينجوري ضايعش ميكني؟؟
سهون بي توجه به شيومين گفت:پس برم كلاس برم كلاس هايي كه ميگفتي اين بود؟!آره؟!
-نه…نه سهون شيومين دوست صميم بوده و هست تازه ثبت نام كرده كه تنها نباشم…
سهون:هنوز اجازه ندادم حرف بزني
شيو:ياااا اون داره از خودش دفاع ميكنه چرا اينجوري ميكني؟؟
سهون:فكرشم نميكردم لوهان
-من كه كاري نكردم سهون…شيو دوست قديمي….
سهون جلوي شيومين كشيده ي محكمي به صورتم زد جوري كه تعادلمو از دست دادم و خوردم زمين….
شيو:لوهااااااان….لوهان حالت خوبهههه؟؟؟
دستمو رو صورتم گذاشتم:آره…خوبم
شيومين بلند شد:هوووي مرتيكههههه چه طور جرات ميكني اينجوري بزنيششش؟؟ مظلوم گير آوردي؟؟؟ خجالت نميكشي؟؟؟
سهون اصلا به شيو توجه نميكرد شيو دستاشو رو سينه ي سهون گذاشت و هلش داد:يااااااا جوابه منو بدهههههه
سهون يقه ي لباسشو درست كرد:بلند شو
-سهون شيومين دوسته منه…
سهون داد زد:بلند شووووووووو
-من باتو جايي نميام…نميخوامت نميخوامتتتتتتتت
سهون سمتم اومد و دستمو گرفت و با حرص بلندم كرد:ميريم خونه اونوقت ميتوني بهم توضيح بدي…
-نه…نه…خونه نه….خواهش ميكنم…
سهون دستمو محكم كشيد دو زانو خودمو رو زمين انداختم:نههههههه من نمياااااام…..
خودمو به زور از دستش نجات دادم و رفتم سمت شيومين…اما سهون دوباره منو گرفت محكم خوردم زمين سهون دستمو گرفت و منو كشيد مثله عروسك رو زمين كشيده ميشدم دستمو دراز كردم:شيووووووووو نزار منو ببرههههههه….شيوووووومييين….مين سووووووك…..نزااااار منو ببرههههههه
همينطور كه به شيومين التماس ميكردم چشمم خورد به بكهيون كه بهت زده به من كه رو زمين كشيده ميشدم نگاه ميكرد…دلم ميخواست اون لحظه ميمردم…آب ميشدم…ناپديد ميشدم….اشك از گوشه ي چشمم رو صورتم ميريخت….
سهون بلندم كرد و نشوند تو ماشين…و درو محكم بست….
كف دستام زخم شده بود و خون ميومد سهون پشت فرمون نشست و راه افتاد شيو دنبالمون ميدوييد و به شيشه ميكوبوند:لوهاااااااااااان لوهااااااااااااان….
اما سهون بي توجه بهش راه افتاد سرمو برگردوندم و با بغض گفتم:ش..شيووو
سهون محكم زد تو سرم…سرم خم شد…چشمام پر از اشك شد
سهون:پس تمامه اين مدت با اين پسره بودي آرهههههه؟؟؟
-سهون بزار منم حرف بزنم
سهون:دهنتووو ببندددددد
-شيو فقط دوسته منه سهون به خدا راست ميگم اون فقط….
سهون با پشت دستش محكم تو دهنم زد سرم خورد به شيشه…واقعا تحمل اينهمه بدبختي رو نداشتم…
سهون:آشغاله بي همه چيزززززز
دستمو رو لبم گذاشتم…لبم خون ميومد ديگه چيزي نگفتم تا رسيديم خونه…از اون خونه وحشت داشتم از درش ديوارش پنجره هاش…..
سهون:پياده شو
بغض كردم:س.سهون ميشه من يه چيزي بگم بعد بريم خونه؟!
سهون:گمشو تو خونه تا يه جور ديگه نبردمت
سرمو تكون دادم و آروم رفتم تو خونه از ترس ميلرزيدم و قلبم تند ميزد دستمو رو قلبم گذاشتم و از روي بغض آه كشيدم….
سهون دره خونه رو بست و كليد رو چرخوند و قفلش كرد…..
از ترس رو زمين نشستم و بهش خيره شدم…
سهون يقمو گرفت و بلندم كرد:خب زر بزننن به من خيانت ميكني اونم جلو خودمممممم
سرمو تكون دادم:نه سهون…نه…من اينكارو نكردم…من فقط با اون دوستم…باور كن
سهون داد زد:خفه شوووووووووووووو
دستامو رو صورتم گذاشتم
سهون:پس همش ميگفتي جداشيم جداشيم برا اين بود….
-نه…نه…بزار منم حرف بزنم سهون بعد دوست داشتي لهم كن
اما سهون از حال طبيعي خودش خارج شده بود و با بي رحمي تو گوشم زد….با چشماي پر از اشك بهش خيره شدم:سهوووون بزار حرف بزنم….
سهون جلو در ورودي تا ميتونست كتكم زد شده بودم مثله يه توپ هرچقدر دلش ميخواست مشت و لگد بهم ميزد….
دستمو دور پاش حلقه كردم:س.سهوون نززن…صبر كن…اون…دوسته منه….آآه
سهون داد ميزد و منم ناله ميكردم تا اينكه زنگ خونه به صدا درومد
سهون نفس نفس ميزد:جيكت دربياد ميكشمت
سهون درو باز كرد پيرزني پشت در بود
سهون:بفرماييد
پيرزن:پسرم داشتم از اينجا رد ميشدم صداي هوار هوار شنيدم گفتم ببينم نكنه خونه آتيش گرفته
سهون:نه خانم مشكلي نيست دارم برادرمو كتك ميزنم
پيرزن:اوا براي چي
سهون پوزخند زد
پيرزن:نزنش مادر گناه داره صداي ناله هاش تمامه كوچه رو پر كرده ميخواي بكشيش؟!
دستمو رو زمين كشيدم و به زور خودمو جلو در رسوندم
پيرزن با ديدنه من بهت زده شد
اين تنها فرصت بود بايد خودمو نجات ميدادم دستمو دراز كردم:خانم…كمكم كنيد
سهون موهامو تو دستش گرفت و از رو زمين بلندم كرد و برد اتاق خواب و درو قفل كرد دستمو به در كوبوندم:سهوووووون درو باز كنننننننننننننن سهوووووووون
نميدونستم چيكار كنم پشت در نشستم…چاره اي جز شكستنه غرورم نداشتم بايد التماسش ميكردم شايد اينجوري ولم ميكرد….
سهون درو باز كرد و وارد اتاق شد و درو بست…
سهون:فك كردي به اون زنيكه بگي كمكم كن مياد تو و بهت كمك ميكنه،؟آرههههههه؟!
-سهون…من معذرت ميخوام خوبه؟!
سهون:نه خوب نيست
-خب…غلط كردم…فقط منو نزن ديگه جوني تو بدنم نيست ميترسم بيفتم بميرم…
سهون اومد سمتم از ترس به در تكيه دادم:سهووون قول ميدم ديگه تكرار نشه قول ميدم
سهون دستمو گرفت و پرتم كرد رو تخت و لباسامو دراورد دستشو گرفتم:سهون چيكار ميكني؟!
سهون:مگه با هم ازدواج نكرديم ميخوام باهات بخوابم ايرادي داره؟!
-سهون الان بدنم خسته اس…بزار شب…
سهون:تو از اين به بعد بايد لال شي لوهان لااااال شي و هر چي كه من ميگم بگي چشمممممم فهميدي يا نهههههه؟!!!
سرمو تكون دادم:آره..آره فهميدم
سهون شروع كرد به باز كردن زيپ شلوارم سرمو برگردوندم و فقط گريه كردم……

لوهان داستان دقیقا همینه با لباس نسبتا گشادی که میگفتم تنش میکنه با پاهای لخت

Print Friendly, PDF & Email


168 دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *