140 بازدید

EP 45 (شکست) BREAK

سلام دوستای گلم خوبین ؟بابت تاخیر معذرت میخوام حجم خبرا واقعا زیاد بود امروز برا همین دیر شد

نظرای قسمت قبل هم همه رو خوندم فقط فرصت جواب دادن نداشتم واقعا معذرت میخوام

بفرمایید ادامه

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این چهار فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

سهون سمتم اومد و يقمو گرفت و از روي صندلي بلندم كرد دستام از وحشت ميلرزيد….
سهون:چرا گريههههه ميكرديييييي جواب بدهههههههه آشغاله………
سهون فحش هاي ناجور بهم ميداد جوري كه بلند شروع كردم به گريه كردن:سهون بسههههه اين حرفا چيه ميزنيييي؟؟؟ حالت خوب نيس؟؟؟؟
سهون كاملا از حال خودش خارج شده بود چشماش سرخ شده بود و از عصبانيت ميلرزيد….
-سهوووون
سهون محكم هلم داد…خوردم به ديوار و كمرم به شدت درد گرفت رو زمين ناله ميكردم كه سهون خودشو بهم رسوند:به خاطره گردنت ناراحتي آزه؟؟؟ ميترسي بري بيرون بهت بگن پسره ي كصافت خودفروشه عوضي آرههههههه؟؟؟؟ بهشون بگو كه هستييييي بگو كه هر شب زيره آدمي به اسمه اوه سهون ناله ميكني و درد ميكشي بگوووووووووووو
سهون گردنمو محكم گاز گرفت جوري كه احساس كردم الانه كه خفه شم
سهون:الان بهتر شد…الان شدي يه عوضيه به تمام معناااا
اون موقع هيچ احساسي نداشتم فقط به يه چيز فكر ميكردم اونم اينكه چي باعث شده بود سهون در اين حد عصبي بشه و اون حرفارو بهم بزنه…
اون شب اينقدر از سهون كتك خوردم كه از شدت درد نميتونستم خودمو تكون بدم…
سهون سريع رفت اتاق خواب و درو قفل كرد….
بي جون رو زمين افتاده بودم و بي صدا اشك ميريختم….نميدونم چرا تو اون لحظه دلم در حد مرگ براي مامانم برا بابام برا عموم برا زن عموم برا هر جي كه تو گذشته داشتم تنگ شده بود…….
دلم به حال خودم ميسوخت خيلي ضعيف بودم درست مثل يه بچه ازش كتك ميخوردم اما هنوز به يه چيز فكر ميكردم….سهون در عرض چند ثانيه از اين رو به اون رو شد….
ساعت ٢ شب بود به زور از رو زمين بلند شدم جاي مشت و لگدهاي سهون درد ميكرد دستمو رو شكمم گذاشتم و خودمو به كاناپه رسوندم و روش دراز كشيدم…
گردنم درد ميكرد دوباره شروع كردم گريه كردن…
سهون درو باز كرد سريع خودمو به خواب زدم…سهون اومد سمتم و بهم خيره شد چشمامو آروم باز كردم
سهون به سرتا پام نگاه كرد:لوهان
اشكام دونه دونه رو صورتم ميريخت
سهون دستشو رو صورتم گذاشت:گريه نكن
آه كشيدم:سهون….
سهون سرشو پايين انداخت
-سهون بيا…بيا از هم جدا شيم…به خدا هم…من راحتم هم خودت…من طاقت اين همه كتك خوردنو ندارم…خيلي ضعيفم…سهون جوابمو بده…
سهون اخم كرد:تو ماله مني نميزارم يه لحظه هم ازم جدا شي پس اين حرفارو نزن چون فايده اي نداره
-ا.اما تو كه منو دوست نداري…
سهون:دوستت دارم من تو رو دوست دارم من عاشقتم
-دروغ ميگي همش دروغه…من اون سهونه قبليمو ميخوام…من عاشقه اونم پس كجاس! كجا غيبش زد؟! من سهونه خودمو ميخوام
سهون دستشو رو موهاي طلاييم كشيد كه به خاطرش تازه رنگ كرده بودم….
سهون:موهات خيلي قشنگن
واقعا سهون انگار تو يه عالم ديگه اي بود…
-سهون…به حرفم گوش ميدي؟ ترو خدا…بيا…از هم جدا شيم…
سهون همچنان به موهام زل زده بود:موهات خيلي خوشگلن
دستشو تو دستم گرفتم:سهوون به من نگاه كن
سهون به چشمام زل زد
-بزار برم….بزار…برم
سهون سرشو تكون داد:اگه بري…اگه تنهام بزاري منم ميميرم
سهون دستامو گرفت و بدنه خسته امو بغل كرد:تو ماله مني….ماله من…
-بزار برم سهون….من اينجا…دارم زجر ميكشم….اگه دوسم داري اگه واقعا برات ارزش دارم بزار برم…..
سهون موهامو بوسيد:تو عشقمي
خودمو از بغلش كشيدم بيرون:تو عاشقه من نيستي…تو منو دوست نداري…تو فقط به من وابسته اي….مثله يه بچه كه به مادرش وابسته اس تو هم به من وابسته اي….
سهون سرشو رو پاهام گذاشت:ششش…ميخوام بخوابم…
اشكام رو صورتش ميريخت واقعا نميتونستم خودمو كنترل كنم با وجود همه ي اينا دلم براش ميسوخت انگار داشت از درون از يه چيزي رنج ميكشيد….
دستمو لاي موهاش كردم …
سهون چشماشو باز كرد:لوهان
چيزي نگفتم
سهون:وقتي زدمت دردت گرفت؟
سرمو تكون دادم و با بغض گفتم:آ.آره…
سهون:لوهاان
-هووم
سهون:ميشه يه كاري كني نزنمت! من نميخوام بزنمت به خدا راست ميگم…
-مهم نيست به زودي از هم جدا ميشيم و همه چي درست ميشه
سهون:ميخواي تنهام بزاري!
-آره
سهون:چرا؟!
-پاشو سهون بدنم درد ميكنه ميخوام بخوابم
سهون بغلم كرد و برد اتاق خواب و رو تخت گذاشت:عزيزم دوستت دارم اندازه ي همه دنيا
چيزي نگفتم
سهون پتو رو روم كشيد و خواست لبامو ببوسه كه سرمو برگردوندم….
سهون:بوسم نميكني؟
-سهون انگار خيلي شوخي گرفتي همه چيو…منو تا دمه مرگ كتك زدي حالا چرت و پرتم ميگي؟؟
سهون صورتمو محكم گرفت و لباشو رو لبم گذاشت سعي كردم هلش بدم اما نتونستم….
سهون چراغارو خاموش كرد و از پشت بغلم كرد و پاشو رو پام انداخت دستمو گاز گرفتم تا صدام درنياد و سهون نفهمه دارم گريه ميكنم….
سهون لباشو رو گردنم چسبوند و گردنمو آروم بوسيد:گريه نكن لوهان
-بگير بخواب بزار به درد خودم بميرم
سهون:گريه نكن…
-اگه گريم اذيتت ميكنه ميرم رو كاناپه ميخوابم
سهون:برا دو نفر كه با هم ازدواج كردن زشته كه جدا بخوابن
-براي ما ديگه اين چيزا وجود نداره
سهون:چرا؟من عاشقتم
-سهون حرف از عشق نزن كه استفراغم ميگيره
سهون محكم بغلم كرد:عاشقتم
-آآه…بدنم درد ميكنه…اذيتم نكن…
سهون:بخواب كوچولوي خوشگلم……
سهون خوابيد و من همچنان بيدار بودم و به صورت سهون نگاه ميكردم…هنوزم تو فكر بودم سهون عجيب بود وقتي عصبي ميشد واقعا نميشد كنترلش كرد و جالب اين بود كه بلافاصله بعد از اون آروم ميشد….
هر چي كه بود واقعا دوست نداشتم دوباره اين اتفاق برام بيفته…….
طرفاي صبح بود كه احساس كردم كسي ذاره بيدارم ميكنه سريع چشمامو باز كردم و سهون رو ديذم كه نگران بالا سرم داره نگام ميكنه
-چي شدههه؟؟
سهون:داشتي تو خواب داد ميزدي
سريع بلند شدم و رو تخت نشستم سهون سرشو رو پاهام گذاشت و بلند گريه كرد بهت زده بهش خيره شدم….
-سهون چرا گريه ميكني؟!
سهون:آخه تو خواب فقط ميگفتي نجاتم بده
دستمو رو سرم گذاشتم:آآه…سهون اون فقط يه خواب بوده بسه گريه نكن پاشو برو ديرت ميشه
سهون شونه هامو گرفت و تكونم داد:چه خوابي ديدي؟؟ چي بووود؟؟
-بسه سهون بدنم درد ميكنه ولم كن
سهون:حالت خوبه؟؟ كجات درد ميكنه؟؟
-همه جام…بيشتر قلبم
سهون سينمو بوسيد
آه كشيدم:برو ديرت شد
سهون:باشه عزيزم
رو تخت دراز كشيدم واقعا خوابم يادم نميومد سهون آماده شد و نشست رو تخت
-چيهههه
سهون خم شد و پيشونيمو بوسيد:قول ميدم ديگه نزنمت
-ديگه هيچي برام مهم نيست
سهون:باي عزيزم

سهون رفت بلاخره تنها شدم تمامه لباسامو دراوردم و رفتم جلو آينه و وحشتزده به خودم نگاه كردم بدنه سفيدم خيلي از جاهاش كبود شده بود و از همه افتضاح تر گردنم بود
تصميم گرفتم امروز نرم كلاس و استراحت كنم…
تا خود عصر تو تخت خواب بودم ساعت ٥ بود كه گوشيم زنگ خورد
-الو
شيو:ياااا لوهان چرا نيومدي؟؟؟
-حالم خوب نيست
شيو:چيزي شده؟!
-مريض شدم
شيو:باز با سهون دعوات شده؟
-نه بابا…سرما خوردم
شيو:من مطمعنم يه چيزي شده
-فردا ميام الان حالم خوب نيست فعلا…
گوشي رو قطع كردم و رفتم لب پنجره سهون داشت ماشينشو قفل ميكرد يه سبد گل بزرگ تو دستش بود پوزخند زدم و نشستم رو تخت از قصد لخت بودم تا ببينه كه باهام چيكار كرده
سهون دره اتاق خواب رو باز كرد و منو لخت رو تخت ديد
-سلام عزيزم
چيزي نگفتم
سهون رو تخت نشست:چرا لختي؟
-همينجوري
سهون:ميخواي منو عذاب بدي؟
-يه عمره تو منو عذاب دادي الان نوبت منه يكم عذابت بدم…
سهون:لوهان…به خدا دست خودم نيست ميدونم باور نميكني اما كلا عصباني ميشم…
-تمومش كن سهون الان فقط به يه چيز فكر ميكنم اونم طلاقه
سهون:طلاق؟؟
-بلههه طلاقققق
سهون:من كه طلاقت نميدم تو ماله خودمي
-ببين من ميز و دفتر و لباست نيستم كه ماله تو باشم من انسانم سهون ميفهمي؟؟ يه نگاه بنداز به بدنم ببين چيكارش كردي؟؟؟ آدم با چيزي كه ماله خودشه اين كارو ميكنه؟؟؟ خجالت نميكشي؟؟
سهون سرشوپايين انداخت:ببخشيد…
-نه ديگه نميبخشم ديگه خسته شدم….سهون رضايت بده از هم جدا شيم از حرفمم پشيمون نميشم
سهون دستمو گرفت:صبر كن
-چيهههه
سهون:عمرا بزارم از پيشم بري
دوباره كنارش نشستم:به سوال من جواب بده سهون…تو جاي من بودي چيكار ميكردي؟؟نه خدايي جواب بدههه
سهون:زندگي
بلند خنديدم:تو زندگي ميكردي با وجود كتك ها و توهين هايي كه بهت ميشد اما من نميتونم نميتونمممممممممم
سهون دستامو بوسيد:ديگه نميزنمت
-صدمين باره كه داري اينو ميگي سهون ديگه خسته شدم از دستت
سهون اخم كرد:اححح تمومش كن…خيلي خسته ام يكم ميخوابم صدات درنياد
-سهووووووون تو چرا هر دقيقه يه جور ميشي؟؟؟؟
سهون:شام چي داريم؟!
دستمو رو سرم گذاشتم:دارم ديوونه ميشممممم
سهون:خب زنگ بزن پيتزا بيارن
بدونه هيچ حرفي رفتم بيرون و رو كاناپه نشستم واقعا بلاهايي كه سرم ميومد همه تقصير خودم بود………

Print Friendly, PDF & Email


135 دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *