ep 44 (آخرین آرزو ) last wish

سلام دوستان خوبین؟اینم قسمته 44 ممنون از همه به خاطره نظرای عالیشون 
 
توجه:قسمته 45 رمزداره لطفا برای گرفتنه رمز مثله قبل ازم رمز بگیرید اونایی که ایمیل یا جیمیل دارین دوباره باید درخواست بدین اونایی که وایبر دارین که هیچ خیلی عالی اونایی که ندارین اس بزنین تا رمزو بدم ممنون از همه 
اگر کسی درخواست نده من براش میل نمیزنم حتما بگین که رمز میخواین.. 

٣ روز گذشت همچنان خبره خاصی نبود من تنهایی میرفتم ساحل و به دریا خیره میشدم زندگی بدون لوهان واقعا برام هیچ معنی ای نداشت…سعی میكردم هر ساعت به لوهان زنگ بزنم…خوشبختانه لوهان حالش خیلی بهتر شده بود و به خاطره من زیاد گریه نمیكرد حداقل این تنها چیزی بود كه شادم میكرد..تو این روزای تنهاییم اینقدر دلم برا خانواده ام تنگ شده بود كه یه روزه كامل خودمو تو حمام حبس كردم و گریه كردم…ولی سعی میكردم تحمل كنم …چون این چیزی بود كه خودم خواسته بودم
سره میز شام بودیم و داشتیم غذا میخوردیم كه كریستال با صورته رنگ پریده اومد تو خوابگاه 
سوهو:اهم..سلام 
كریستال وحشتزده رفت تو اتاقش و درو بست 
بكی پوزخند زد:درگیره با خودش..هه
كای:هر روز این موقع ها میره یه جایی و برمیگرده…
-به ما چه ربطی داره آخه؟؟
دی او:اینم حرفیه..من اصلا موندم این چه كاره مفیدی انجام میده 
-جز حرص دادن كاره دیگه ای بلد نیست 
كای خمیازه كشید:هییی خدا..من میرم بخوابم شب به خیر
سوهو به ما نگاه كرد:شما هم برید بخوابید
چانی آروم زد پشته بكی:بك پاشووو 
بكی شروع كرد به سرفه كردن:یااااا…احمققق نمیبینی دارم غذا كوفت میكنم؟؟
چانی:ای بابا..بسه دیگههههه 
بكی:برو بكپ دیگه!!!
چانی:نیگا نیگا..شما شاهد باشین كی دعوا رو شروع كرد؟؟
بكی:چانییی..میزنمتاااا
جفتشون كل كل كنان رفتم تو اتاقشون 
اصلا دلم نمیخواست برم اتاقم چون اونجا بیشتر احساسه تنهایی میكردم 
سوهو:سهون میتونی تنها بخوابی؟؟امشب من باید برم جایی
-آره هیونگ خخخخ نكنه فك كردی از جن و روح میترسم 
سوهو خندید و رفت 
رفتم اتاقم..تی شرتمو دراوردم و خوابیدم رو تخت و به سقف خیره شدم خیلی دلم برا لوهان تنگ شده بود بهش زنگ زدم خدا خدا میكردم بیدار باشه بعد از دو سه تا بوق لوهان گوشیشو جواب داد
لوهان:سهونااا..سلام
-سلام عشقم خوبی؟؟
لوهان:خوبم 
-خواب بودی؟؟
لوهان:نه داشتم تمرین میكردم 
-الان؟؟؟!! الان باید خواب باشی
لوهان:خوابم نمیبره الان ٤ ساعته دارم تمرین میكنم..هه 
-عشقم پاهات خسته میشن اینقدر به خودت فشار نیار
لوهان خندید:بلاخره طرفدارا ازمون یه اجرای خوب میخوان..
-ببینم چقدر وزن اضافه كردی؟؟
لوهان:اوووم..حدس بزن
-٢؟؟
لوهان خندید:٤ 
تعجب كردم:واقعااااا؟؟؟؟!!!!! مگه میشه؟؟؟!!
لوهان خندید:این روزا فعالیتم زیاده زیاد میخورم من خیلی سریع چاق میشم..فقط ٢ تا دیگه برم بالا میشم لوهانه خودت 
-لوهااان خیلی خوشحالم..خیلیییییی
لوهان:سهونااا..رو تختم خوابیدم..كاش پیشم بودی و مثله همیشه از پشت بغلم میكردی و من راحت میخوابیدم 
-هه..عشقم چند روز دیگه میای پیشم و هم من راحت میخوابم هم تو..
لوهان خیلی آروم گفت:دوستت دارم
-هه..منم دوستت دارم..شب به خیر آهو كوچولو
گوشی رو قطع كردم و خندیدم خواستم بخوابم كه در اتاقم رو زدن
-بله!!
صدای دخترونه ای جواب داد:منم سهون كریستالم میتونم بیام تو؟
لباسمو سریع پوشیدم:آره بیا
كریستال اومد تو و نشست پیشم رو تخت رنگش پریده بود انگار از چیزی ترسیده بود یه برگه تو دستش بود كه سعی میكرد یه جوری قایمش كنه 
-هه..چی شده؟روح دیدی؟
كریستال سرشو بالا آورد و نگام كرد لباش سفید شده بود و میلرزید:سهون.. می..میخوام… یه چیزی بهت بگم
-چیزی شده؟؟بگو میشنوم 
كریستال سرشو پایین انداخت:من…من
-خب..تو چی؟
كریستال:هه..هی..هیچی..ببخش مزاحمه خوابتم شدم 
یهو بلند شد و رفت سمت در بلند شدم و دستشو گرفتم:بگو چی شده؟
كریستال به چشمام نگاه كرد:من…من 
-ای بابا بگو دیگه تو چی؟؟!
كریستال اشك تو چشماش جمع شد:من…
كریستال اون كریستالی نبود كه میشناختمش صورتش رنگ پریده بود با موهای به هم ریخته و سر و وضع نا مرتب…داشتم نگران میشدم:بگو چته..هه..نكنه داری فیلم بازی میكنی یه بلا دیگه سرم بیاری 
كریستال یقه لباسمو تو دستاش گرفت و با هق هق گفت:سهووون….من…من…حا..حامله ام 
چشمام گرد شد:چ.چی؟؟
كریستال سرشو رو سینم گذاشت و گریه كرد:بدبخت شدم..بدبخت شدم سهون 
شونه هاشو گرفتمو محكم تكونش دادم:چیییی میگی توووووووووو!!!! این چرتو پرتا چیه میگییییییی؟؟؟
كریستال زمزمه كرد:سهون…من حامله ام…داری..پدر میشی 
دو زانو افتادم رو زمین سرم داشت منفجر میشد باورم نمیشد..مغزم هنوز هنگ بود..
كریستال نشست رو به روم:سهون حالت خوبه؟داری میلرزی 
خندیدم:د.دروغ میگی مگه نه..آره داری باهام شوخی میكنی..هه..خیلی بامزه بود
كریستال اشكاشو پاك كرد و با بغض گفت:نه سهون دروغ نمیگم…بچه ی من الان ٢ماهشه…من…من واقعا نمیدونم چیكار كنم ا.اولش فقط بالا میاوردم بعد..اون اتفاقی كه هر ماه برام میفتاد..یهو قطع شد خیلی ترسیدم فكر كردم چیزه مهمی نیست..خودم تنهایی رفتم دكتر و دكترم گفت باید آزمایش بدم منم نمیدونستم چرا باید اینكارو بكنم فكر كردم چیزه مهمی نیست..آزمایش دادم و دكتر بهم گفت ٢ ماهه باردارم…سهون..من..خیلی میترسم..جراتم ندارم به كسی چیزی بگم سهوووون تو بگو چیكار كنممم!! من با این سن كمم چه جوری…..عموم حتما از اس ام پرتم میكنه بیرون..نه..حتما منو میكشه.. 
داد زدم:خفههههههه شووووووو میخوام یه كم فك كنم 
كریستال دستشو جلو دهنش گذاشت و اشك ریخت 
اصلا مغزم كار نمیكرد نمیدونستم باید چیكار كنم …. یعنی من قراره پدر بشم!!! نه این امكان نداره…نه من ..من فقط ٢٠ سالمه من نمیتونم …شاید اشتباه شده… 
فقط میلرزیدم و به زمین خیره شده بودم هزارتا فكرو خیال به سرم میومد 
كریستال یه آبقند برام درست كرد و داد دستم:اینو…اینو بخور
لیوانو از دستش گرفتمو پرتش كردم تو دیوار لیوان تیكه تیكه شد 
كریستال با بغض بهم نگام كرد:سهووون..
دندونامو بهم فشار دادم دلم میخواست بكشمش دلم میخواست اینقدر بزنمش تا بمیره
كریستال برگه ی آزمایشو گرفت جلوم:اینم آزمایشم  
بدونه اینكه به برگه نگاه كنم آروم گفتم:همششش تقصیره تو بود توی هرزهههههه 
كریستال:اوپااا الان این اتفاقیه كه افتاده…تو بگو باید چیكار كنیممم!! 
-هه…فك كردی میزارم زندگیمو با این بچه خراب كنی؟؟؟؟هااااا؟؟؟ كاری نداره پس فردا با هم میریم میندازیش به همین راحتی 
كریستال دستشو رو شكمش گذاشت: چییییی!؟؟؟ 
-چی نداره فكر كردی با حامله شدنت من باهات ازدواج میكنم؟؟یا میتونی منو سمته خودت بكشونی؟؟؟هااا؟؟ 
كریستال پوزخند زد:من بچمو نمیندازم آقای اوه سهون 
كشیده ی محكمی به گوشش زدم:با من بحث نكن…تو این وضعیت تو نمیتونی به من بگی چی درسته چی غلط… 
كریستال دستشو رو گوشش گذاشته بود و گریه میكرد
-زندگی جفتمونو نابود كردی راهش فقط همینه اونم انداختن بچه..آره..آره این تنها راهشه 
كریستال:من…من نمیزارم..یعنی نه اینكه نزارما میترسم ….من میترسم.. 
-هه..باید تحمل كنی..اون روزی كه لخت جلوم میرقصیدی باید فكره این روزارم میكردی
كریستال:من..من اینكارو نمیكنم سهون
با اخم رفتم سمتش كریستال عقب رفت و خورد به در
-تو این بچه رو میندازی..زیپه دهنتم میكشی وگرنه این كمپانیو رو سره خودت و اون عموی عوضیت خراب میكنم..فهمیدی یا نه؟!! 
كریستال:نمیتونننننننم ….هر چقدر كه دوس داری بزن تو گوشم سهون ولی من اینكارو نمیكنم..من میترسم 
-هه..برو گمشو بیرون تا كار دستت ندادم..گمشووووووووووووو..  
كریستال آروم رفت بیرون و درو بست
 
 
پشت در نشستم چند تا مشت كبوندم تو سینه ام نفسم بالا نمیومد… من چیكار كردم؟؟! چرا اون روز رو یادم نیست؟؟ چرا یادم نمیاد چیكار كردم… شروع كردم به گریه كردن..كاش میشد اینا همه خواب باشن..دو تا سیلی محكم زدم تو صورتم ولی متاسفانه خواب نبود…
تا صبح خوابم نبرد همش به بدبختیم فكر میكردم..ساعت ده بود كه به یكی از دوستام كه خیلی بهم نزدیك بود زنگ زدم
-الو جونی سلام…
-میخوام ببینمت وقت داری؟؟
-باشه ساعت ٣ منتظرتم 
ساعت ٣ سریع لباسمو پوشیدم و رفتم پیشه جونی 
همدیگرو بغل كردیم 
جونی:یااا..خیلی نامردی سهون دلم برات تنگ شده بود
خندیدم:منم همینطور 
جونی:خب چی شده یادی از ما كردی؟؟
-جونی كمكم كن…
جونی:چیزی شده؟؟
-جونی بدبخت شدم…بیچاره شدددم
جونی:چی..شده؟؟
قضیه رو براش تعریف كردم جونی خیلی ناراحت شد 
-جونیی بگو چه غلطی كنم؟؟
جونی:هووووف…سهون چرا اینكارو كردی؟؟
-من مست بودم جونی 
جونی:تنها راهش اینه كه بچه رو بندازی
-جونی خواهش میكنم كمكم كن كجا باید ببرمش؟؟باید چیكار كنم این بچه رو بندازه؟؟
جونی:من درستش میكنم نگران نباش
برگشتم خونه كریستال اومد رو به روم وایساد:سهووون..داری چیكار میكنی؟؟هاا!!
دستشو گرفتمو بردم تو اتاقم 
-ببین دخترجون این بچه هم منو بدبخت میكنه هم تو رو پس خفه شو و هر چی من میگم بگو چشم فردا ساعت ٤ صبح میریم بیمارستان و جفتمون از شره اون بچه خلاص میشیم 
كریستال:نه..نه سهووون..اینكارو نكن..من..میترسم 
-ترس نداره اصلا منم باهات میام و دلداریت میدم خوبه؟؟
كریستال گریه كرد و رفت بیرون..شب جونی بهم زنگ زد و گفت كه همه چی حله….
 
ساعت ٤ صبح بود هنوز بیدار بودم بلند شدم و لباسامو پوشیدم آروم رفتم تو اتاق كریستال با دستم تكونش دادم 
كریستال بیدار شد:چیه…چی شده؟
-ششش..بلند شو باید بریم
كریستال:ك.كجا؟
-باید بریم بچه رو سقطش كنی
كریستال رنگش پرید:سهون ترو خدا ولم كن من بچمو میخوام من دوسش دارم التماست میكنم با بچم كاری نداشته باش.. 
لباساشو پرت كردم روش:بلند شو بپوشش وگرنه همینجا میكشمت
كریستال شروع كرد به گریه كردن:سهون التماس میكنم..ولم كن 
دستمو بلند كردم كه بزنمش
كریستال:باشه باشه الان حاضر میشم 
بغض كرده بود آروم لباساشو پوشید بدون اینكه بچه ها بفهمن رفتیم تو ماشین 
كریستال از سرما میلرزید ماشینو روشن كردم و راه افتادیم 
كریستال با هق هق گفت:س.سهون..بزار بچمو..به دنیا بیارم اونوقت اگه خواستی میزاریمش پرورشگاه 
-خفه شو..چرا میخوای یه بچه رو بدبخت كنی؟؟هااا!!! اونم یه هرزه مثله تو بشه؟؟
كریستال:یا شایدم یه گی حال به هم زن مثله توووو
-هه..خفههههه شووووووو
كریستال:سهون من سنم كمه میفتم میمیرماا
-نمیمیری نترس…مردی هم مهم نیس..یه هرزه از كره ی زمین كم شه كه چیزی نمیشه…
كریستال:ماشینو نگه دار حالم خوب نیست
به راهم ادامه دادم 
كریستال:یاااااا…مگه كریییییی؟؟؟ میگم ماشینو نگه دار 
دستمو رو دكمه ی قفل گذاشتم و همه ی درا قفل شدن
كریستال جیغ زد:درووووو بااااز كنننننننن 
با پشته دست محكم زدم تو دهنش كریستال جیغ بلندتری زد..ماشینو نگه داشتم و داد زدم:چتههههههههه؟؟!!!!
كریستال با لبه خونی بهم نگاه میكرد:ازت متنفرررررررم…ولم كننن نمیخوام بچمو بندازم…بچه ی خودمه..دوسش دارم.. 
سرمو رو فرمون گذاشتم:من امروز از شره اون بچه خلاص میشم..
كریستال:خیلی نامردی سهون..خیلی آشغالی
-فقط لال شو..هر حرفی كه بزنی یكی میاد تو دهنت فهمیدی؟؟
جعبه ی دستمال كاغذی رو پرت كردم رو پاش:لبتو پاك كن
كریستال:سهون..اصلا من میرم خودمو گم و گور میكنم چطوره؟؟
-ببین دو حالتو میتونی انتخاب كنی..یا میریم بیمارستان مثله آدم بچه رو میندازی یا من اینجا اینقدر میزنمت تا بچت بیفته..هه..كدومو انتخاب میكنی؟؟ 
كریستال شروع كرد به هق هق كردن:من بچمو نمیندازم اوه سهوون
ماشینو روشن كردم و راه افتادم
-آره باید بندازیش..هه..مگه میشه من ٢٠ سالمه خودم هنوز بچه ام..بچه میخوام چیكار..ببینم تو از اون عموت اصلا نمیترسی؟؟ 
كریستال:خیلی عوضیی هستی
-هه..میدونم
كریستال:فقط فكرت شده اون پسره ی….
-ششش…خفه شو…اسمه لوهانو اصلا به زبونت نیار 
كریستال پوزخند زد
رسیدیم به بیمارستان قضیه رو برا دكتر توضیح دادم
دكتر:ببینم چند سالته؟
كریستال با ترس و لرز گفت:١٨
دكتر:نگران نباش ما كاری میكنیم كه بتونی دوباره بچه دار بشی 
كریستال:چی؟!!
دكتر:كسایی كه اولین بار این كارو میكنن احتمالش زیاده كه دیگه بچه دار نشن ولی تو سنت خیلی پایینه ما سعیمونو میكنیم این مشكل برات پیش نیاد
كریستال رفت عقب و خورد به دیوار:من..من اینكارو..نمیكنم..  
پرستار رفت سمت كریستال كه از ترس داشت میلرزید
میشه دنبالم بیای؟نترس عزیزم فقط یه ساعت كار داره
كریستال بلند شد كه فرار كنه كه محكم از پشت گرفتمش
كریستال:سهووووون ولللللم ككككككن ترو خدااااا بزار برممممم…من نمیخوااام..نمیخوام بندازمششششش 
-ششش خفه شو همه دارن نگامون میكنن یه ساعت دردشو تحمل كن از شرش خلاص شیم… 
كریستال دستمو گاز گرفت و دوباره فرار كرد ولی من دوباره گرفتمش 
پرستار:چرا شما میخواید بچتونو بندازید؟مادره بچه اصلا راضی نیست 
-ما دوتا آدم معروفیم برامون بد میشه…یكم لجبازه ولی راضیه فقط ببرینش 
كریستال  پاهامو با دو دستش گرفت:سهوووووون نزار منو ببرن من بچمو دوست داررررررم سهوووووون…خواهش میكننننننم…
دستاشو گرفتم و بلندش كردم:من باهات میام نگران نباش و نترس 
پرستارا دستاشو گرفتمو ازم دورش كردن:سهووووووووون 
به دكتر نگاه كردم:منم میتونم برم پیشش؟؟
دكتر:مشكلی نیست
بلاخره كریستال رو خوابوندن رو تخت منم بالا سرش بودم 
كریستال میلرزید و گریه میكرد رنگ صورتش سفید شده بود دستشو سفت تو دستم فشار دادم یخ كرده بود
كریستال نفس نفس زنان گفت:بچمون…بچمون پسره سهون..پسرهه..
قلبم لرزید دستمو رو قلبم گذاشتم احساس میكردم بدبخت ترین آدمه رو زمینم 
كریستال آروم دستمو گرفت و رو شكمش گذاشت و آروم زمزمه كرد:س.سهون ببین تكون میخوره…بچمون تكون میخوره سهون پسرمون…. ترو خدا..بچمو ازم نگیر التماست میكنم…میدونم اشتباه كردم میخواستم تو رو به زور عاشق خودم كنم ولی…ولی الان فقط بچمو میخوام سهون 
تكون خوردنشو حس میكردم…نمیدونم چی شد ولی اجازه دادم بچه رو نگه داره….
 
تو راهه برگشت بودیم كریستال میلرزید 
-حالت خوبه؟
كریستال سرشو تكون داد
-به عموت چی میخوای بگی؟؟اون هر دوی ما رو میكشه 
كریستال:بهش فكر میكنم…
رسیدیم خونه كریستال دستمو گرفت:سهون..نگران هیچی نباش…من خودم یه راهی پیدا میكنم..ازت واقعا ممنونم
-راستی..بهت بگم كه من پدره این بچه نیستم تو خودت نگهش داشتی پس خودتم بزرگش میكنی..من نمیخوام به خاطره این بچه لوهانو از دست بدم فهمیدی؟؟
كریستال پوزخند زد و رفت و درو بست
 
خودمو انداختم رو مبل حالت تهوع داشتم دوبار با مشت زدم تو سرم آخه برای چی اجازه دادم اون بچه رو نگه داره داشتم دیوونه میشدم فكر اینكه آینده قراره چه اتفاقی بیفته دیوونم میكرد كسی رو هم نداشتم كه بهش بگم یاد لوهان افتادم امروز بهش زنگ نزده بودم شمارشو گرفتم 
لوهان با صدای خوابالویی گف:الو سهون
-سلام عشقم خوبی؟خواب بودی؟
لوهان:خوبم تو خوبی؟آره خواب بودم ولی عیبی نداره چه خبر؟
-خبری نیست بگیر بخواب عزیزم شب  بهت زنگ میزنم
لوهان:سهونااا…دلم برات تنگ شده
بغض كردم:منم…دلم برات تنگ شده عزیزم  
لوهان:سهونا چرا …صدات اینجوریه؟
-صدام؟صدام چه جوریه؟
لوهان:چیزی شده؟
-نه..نه چیزی نیست عشقم یكم خسته ام
لوهان:دروغ نگو سهون 
-دروغ نمیگم عشقم برو بخواب… 
لوهان:راستی سهون 
-جونم بگو
لوهان:پس فردا قراره بیام كره
اشكامو پاك كردم:واقعااا؟؟!!! خیلی خوشحالم…منتظرتم عشقم.. 
لوهان:سهوناا..گریه میكنی؟؟
-نه..نه عزیزم گریه نمیكنم 
لوهان:سهوناا..گریه نكن 
نتونستم جلو خودمو بگیرم و شروع كردم گریه كردن 
لوهان:سهونااا..چی شده؟؟؟!!! بهم بگووو ه.هیچی عشقم..دلم..خیلی برات تنگ شده لوهان:گریه نكن سهونم خیلی زود میام پیشت ……
بعد از ٥ دقیقه گوشی رو قطع كردم واقعا به آغوش لوهان نیاز داشتم……
 
Print Friendly

33 Responses

  1. slm.man in dastano taze shoro kardam be khondan mishe ramz hameye qesmata ro baram es koni oniiii?????? khahesh
    kheli bahale …………………!!!!!!
    va mishe begi qesmat haye qabli ro koja bayad bekhonam???
    faqatage mishe ramz ha ro zod behem bedi mamnon misham
    inam shomaram 09335234739/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/yes-smiley.gif

  2. Avatar for Admin ♛ Samira[email protected]@

    اوخی..یه بارم سهون گریست
    رمز لفن لدفنsad(((09356885078

  3. ای واااای شروع شد ! دیگه قسمتای بدبختی شروع شد ! =-(
    ای خداااااا ! آخه سهونی الان برا چی بچه رو نگه داشتی هان ؟!
    فقط غمگین تموم نشه! تموم نشه ! sad
    هققققققققققققق هقققققققققققققق =-(=-(

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *