100 بازدید

ep 43 (آخرین آرزو ) last wish

خب اینم قسمته 43 دوستان من این قسمت یه خورده بکیول اضافه کردم فقط یه خورده چون اگه بیشترش میکردم کله داستانو به هم میریخت چون این فیک فقط برا هونهانه فیکه بعدیم از بکیوله پس کسایی که این زوجو میدوسین یه خورده منتظر بمونید زودی براتون میزارم اونم در هر صورت ببخشین اگه این قسمت کم و بیمزه اس چون خیلی دستکاریش کردم

چشمامو باز كردم لوهان لخته لخت تو بغلم بود و چشماشو بسته بود..
-لوهان
لوهان چشماشو باز كرد:بلهه
-اهم..میگم..درد كه نداشتی
لوهان:نه زیاد..
-هه..خب خدارو شكر
لوهان:سهوناا..چیزی میخوای بگی؟؟
-ااام..خب آره…میگم..قراره هفته ی بعد بیاید كره
لوهان :خب كه چی
-ااام…من…من باید فردا برم
لوهان پا شد و نشست رو تخت:چییییی؟؟؟!!!!!
-لوهان عصبی نشو عشقم بخواب پیشم
لوهان:تو..تو بهم قول دادی نریییییییی
-لوهانم من عضو اكسو كی ام باید برم
لوهان بغض كرد:دروغگوووووووووو تو بهم گفتی من فقط برات مهمم چرا بهم دروغ گفتی چراااااااا؟؟؟؟؟!!!!!!
-عزیزم یه دقه گوش بده من برم تو هفته بعد میای كره
لوهان عصبانی شد:نمیاااااام اونا همشون بهم دروغ میگن سهون…اون..سری بهم گفتن میریم كره ولی… فك كردی من خرم؟؟؟فك كردی نمیفهمم دارین سره كارم میزارین؟؟
سهوناااا به خدا اگه بری منم دنبالت میام كره هیچی هم برام مهم نیست .. نه اكسو نه شهرت نه پول نه چین …هیچیییییییییییی
لوهان از عصبانیت میلرزید بغلش كردم و نوازشش كردم
-آروم باش لوهانم آروم باش داری میلرزی… عشقم من فقط به خاطر تو اومدم چین اونم اینقدر التماس سوهو و آقای لی سومان كردم تا گذاشتن بیام من نمیتونم زیاد اینجا بمونم بهت قول میدم اگه هفته بعد نیومدی كره من دوباره بلیت میگیرم میام چین چطوره؟موافقی؟هووم؟؟
لوهان شروع كرد به گریه كردن:سهونااا نرو
بغض كردم:مجبورم لوهان مجبورم
لوهان:اگه بری منم غذا نمیخورم..اینقدر اینكارو میكنم تا بمیررررم
با اخم نگاش كردم:این كارای بچه گونتو ترك كن لوهان غذا نمیخورم یعنی چی!!! من فردا میرم كره تو هم باید غذاتو بخوری و این مسخره بازیارم بزاری كنار هفته ی دیگه میای كره
لوهان: نمیخواااااااااااااااااااام
دستاشو محكم گرفتم و سرش داد زدم:بس كككككككننننننن
لوهان بغض كرد و به چشمام زل زد:سهوناا ب.بغلم كن
-نه…بغلی در كار نیست باید این وابسته گیتو كم كنی باید به نبودنم عادت كنی
لوهان رنگش پرید و پتو رو كشید كنار و خودشو انداخت بغل من و شروع كرد به گریه كردن
رو تختی رو برداشتمو انداختم دور كمرش:پاشو…پاشو لباساتو تنت كن تا كسی نیومده
لوهان خودشو چسبونده بود بهم:نمیخوام..میخوام..همینجوری لخت باشم
-لوهان مگه بچه ای؟
لوهان:دیگه دوسم نداری مگه نه؟بهم بگو سهون
چشمام از اشك پر شد:این چه حرفیه لوهان من عاشقتم حتی از قبل هم بیشتر..فقط دلم نمیخواد وقتی ازم دوری اینجوری آسیب ببینی خب من…وقتی اینجوری میبینمت داغون میشم …وقتی میبینم تو اینجا به خاطره من وزن كم كردی منم….
لوهان نشست رو پام و موهامو از رو پیشونیم كنار زد:قول میدی اگه هفته ی بعد نیومدیم كره بیای پیشم؟
گوشه ی لبشو آروم بوسیدم:آره آهو كوچولو قول میدم بیام خودم بیارمت كره ولی به شرط اینكه تو هم این لوس بازیاتو كنار بزاری غذاتو بخوری و به حرفه دكترت گوش بدی تا دوباره برگردی به حالته اولت
لوهان:باشه سهونی
-قول میدی؟؟
لوهان لبخند زد:آره قول میدم…
لباشو محكم بوسیدم:هفته ی دیگه میخوام لوهانه خودمو ببینما…ببینم چقدر میتونی وزن اضافه كنی تا اون موقع
لوهان خندید:سعیمو میكنم
-دوستت دارم
لوهان پیشونیشو چسبوند به پیشونی من:منم دوستت دارم
-نمیخوای لباساتو بپوشی؟؟باز دیوونه بشم؟؟
لوهان: یااااا..میزنمتااا
-پس پاشو بپوش
لوهان:سهوناا
دستمو كشیدم رو پاهاش:وااای..داره میزنه به سرم لوهان
لوهان سریع روتختی رو انداخت دوره كمرش و از تخت پایین اومد
لوهان:جدیدا خطرناك شدی سهون بهت اعتماد ندارم..ما هم كه دم به دیقه اجرا داریم میترسم نتونم برقصم
خوابیدم رو تخت و با یه لبخنده شیطانی بهش خیره شدم
لوهان معذب شد:چ.چیهه!!!
-خب بپوش دیگه
لوهان:نمیخوااام…به من نگاه نكن
-چرا؟؟
لوهان:یااااا…چون..چون میخوام لباسمو تنم كنم اححححح
-لوهان من بیش از صد بار بدنتو دیدم حالا تو الان از من خجالت میكشی؟؟
لوهان:خب..اینجوری كه تو نگاه میكنی آدم معذب میشه
-لوهان
لوهان آروم زمزمه كرد:بلههه
-میشه لباستو جلوی من بپوشی؟؟
لوهان چشماش گرد شد:یااااااااااااا…خجالت بكششششش
لبامو آویزون كردم:كشیدم الان خخخ
لوهان:مرضضض….نیشتو ببنددد
-اححح زود باش بپوش بیا بغلم
لوهان رفت تو حمام و لباساشو پوشید
-نگاش كن باز شلوارك پوشید
اینم شلوارک خخخخ
لوهان:سهونم الان پیشه توام
-من خطرناكما
لوهان:خودتو جمع كن سهون…نزار منم خطرناك بشم!!
-اوه اوه ..خدایا رحم كن ….چشم…بیا بغلم بدو
لوهان بغلم كرد:سهووون از كریستال چه خبر؟؟
-یه بار دیدمش اونم حالش بد بود مسموم شده بود انگار
لوهان:حقشهههههه
-هه…
لوهان بغلم كرد و آه كشید:سهونا تا صبح باید همینجوری بغلم كنی
خندیدم:باشه عزیزم
لوهان برقو خاموش كرد و دوباره بغلم كرد
-لوهان الان مثل چسب چسبیدی به من خخخخ
لوهان:كاش با یه چسب خودمو بهت میچسبوندم
گوششو بوسیدم:عشقممم دوستت دارم
لوهان محكم تر بغلم كرد:منم دوستت دارم
-آهو كوچولو هفته دیگه پیشمی بهم قول بده خودتو به خاطر من اذیت نكنی خوب بخوری خوب بخوابی و بخندی قول میدی؟
لوهان با بغض گفت:قول میدم
-گریه هم نداریم
لوهان:صبح ساعت چند میری؟
-من ٩ پرواز دارم
لوهان:چقدر زووود
-٩ زوده؟
لوهان:كاش شب میرفتی
-لوهان ژیومینو بزار بیاد پیشت بخوابه اینقدر نامرد نباش
لوهان:نمیخوام دوس ندارم كسی غیر تو باهام بخوابه
-میدونم عزیزم ولی خب اون كه رو تختت نمیخوابه میره رو تخت خودش
لوهان:تنهایی رو..
ترجیح میدم
-آهوی اخموی لجباز..
لوهان خندید:یاااا
-یااا نداریم یه خورده بخند
لوهان:فردا داری میری انتظار داری بخندم؟؟
-هفته ی بعد میای پیشم عشقم
لوهان دستمو گرفت تو دستش:سهوناا صبح بیدارم كنیااا
-بیدارت كنم كه چی بشه؟؟باز گریه كنی؟؟
لوهان:نه نه..گریه نمیكنم قول میدم
-لازم نكرده بیدار شی
لوهان لباشو آویزون كرد:خیلی بدییییی
-چشمامو میبندم سریع بوسم كن
لوهان:نمیخواممممم
-زودباشششش
لوهان خودشو بالاتر كشید و لباشو رو لبام گذاشت
یكم گذشت صورتم با اشكای لوهان خیس شد چشمامو باز كردم..لوهان سریع خودشو عقب كشید و اشكاشو پاك كرد
-مگه نگفتم گریه نكن
لوهان آه كشید:دسته خودم نبود
بغلش كردم و پتو رو رو هر دومون كشیدم
جدا شدن ازش خیلی برام سخت بود ولی چاره ای نداشتم باید میرفتم …..
از دید لوهان:
چشمامو آروم باز كردم….قلبم تند میزد ترسیده بودم…به تخت نگاه كردم اثری ازش نبود به جای سهون پتو تو بغلم بود آروم از تخت پایین اومدم و با بغض اسمشو صدا زدم:س.سهونااا
شاید نرفته باشه دوباره صداش كردم:سهونااا..اینجایی مگه نه؟!!
كسی جوابمو نداد كسی نگفت جونم…
چشمامو رو هم فشار دادم و اشك ریختم… یكم گذشت هنوز پتو تو بغلم بود سفت بغلش كرده بودم چون هنوز بوی عطره سهونو میداد سعی كردم گریه نكنم..از جام بلند شدم به سهون قول داده بودم كه دوباره اون كارارو تكرار نكنم دست و صورتمو شستم موهامو شونه كردم…میخواستم برم بیرون كه گوشیم زنگ خورد سهون بود سریع گوشی رو برداشتم
-سهوناااا
سهون:الو عشقم بیدار شدی؟
-سهوناااا رفتی؟؟؟
سهون:آره عزیزم مثل فرشته ها خوابیده بودی دلم نیومد بیدارت كنم
-كاش…كاش نمیرفتی
سهون:عشقم بهت قول میدم خیلیییی زود همو ببینیم خیلی زود باشه؟
-باشه
سهون:صبحونه خوردی؟؟
-نه..یعنی الان داشتم میرفتم بخورم..هه
سهون:خوب بخور من لوهانه خودمو میخوامااا
خندیدم:باشه
سهون:مواظب خودت باش عشقم بازم بهت زنگ میزنم دوستت دارم…
گوشی رو قطع كردم و رفتم بیرون…
از دید سهون:
رسیدم خونه كسی خونه نبود جز بكی
-سلام بكی
بكی:سلام سهون رسیدی ؟ چه خبر از برو بچ؟
-خوب. بودن بقیه كجان؟
بكی:بقیه رفتن بیرون
-تو چرا نرفتی؟
بكی:حسش نبود
دستمو رو پیشونیش گذاشتم:مریضی؟
بكی با بیحالی گفت:یه خورده
-خب پاشو برو دكتر
بكی:نه بخوابم خوب میشم
-خیلی داغیااا…خواستی بگو با هم بریم..من یكم استراحت میكنم تو اتاقم
لباسامو عوض كردم و یه دوش گرفتم خیلی خسته بودم رو تختم دراز كشیدم نگران بودم میترسیدم لوهان بازم مریض بشه تصمیم گرفتم تند تند بهش زنگ بزنم شمارشو گرفتم
لوهان:سهوناا
-سلام عشقم خوبی؟
لوهان:خوبم بد نیستم چه خبر؟
-صبحونه خوردی؟
لوهان:آره زیادم خوردم..هه
-خیلی خوبه لوهانم…من سعی میكنم تند تند بهت زنگ بزنم باشه؟؟
لوهان:آره اینكارو بكن سهونی ….
گوشی رو قطع كردم میخواستم بخوابم كه بكی اومد تو اتاقم
بكی:سهون..
تعجب كردم:چی شده؟
بكی:سرم گیج میره حالم خوب نیس
-چته؟
بكی:نمیدونم فقط چشمام سیاهی میره
رفتم جلوش:بكی
بكی افتاد تو بغلم خیلی ترسیده بودم بلندش كردم گذاشتمش رو تخت براش آبمیوه درست كردم و دادم دستش
-اینو بخور تا نمردی
بكی آبمیوه رو خورد و دوباره دراز كشید رو تخت
-من كه گفتم بریم دكتر خودت نیومدی
بكی خیلی ناگهانی گفت:سهون كاش..كاش
-كاش چی؟؟
بكی:كاش..چانیول تو گروهمون نبود
چشمام گرد شد:هووم؟؟؟
بكی:اون..خیلی عوضیه…
-بازم دعوا كردین؟؟
بكی:دعوا؟؟كاش دعوا میكردیم چانی كاره بدتری باهام كرد سهون
تعجب كردم:چه..چه كاری؟؟
بكی:اون روز كه دعوا كردیم چانی اومد تو اتاق…
كنجكاو شدم:خب خب..چیكار كرد؟؟ حتما وسایله همو شیكوندین؟؟خخخ
بكی خندید:نه..اون..اون منو..بوسید
بهت زده نگاش كردم:چی..چیكار كرد؟؟
بكی:اون…اون..لبامو بوسید سهون
-هه انگار تب داری بكی
بكی:این..كارش چه معنیی میتونه داشته باشه؟؟
تو دلم گفتم یعنی بكی هم داره مثله لوهان میشه؟؟یعنی چانی بكی رو دوست داره؟؟این امكان نداشت چانی عاشقه دختراس بعید بود كه چانی گی باشه همینطور بكی
دستمو رو پیشونیش گذاشتم:هیونگ چرا اینقدر داغی؟؟
بكی:سهون..چانی چرا منو..بوسید؟؟
-هیونگ حتما خواسته باهات شوخی كنه..
بكی:شوخی؟؟ آره..حتما شوخی میكرده
بكی داشت تو تب میسوخت خیلی ترسیدم سریع گوشیمو برداشتم و زنگ زدم چانی
-هیونگگگ ب.بكی..حالش خوب نیستتت
بعد از ده دقیقه چانی اومد خونه نفس نفس میزد انگار كله راهو دوییده بود…
چانی:ب.بكی كجاس؟؟!!! چی شدهههه؟؟
-بكی..تب داره هیونگ
چانی منو هل داد و رفت تو اتاق و بكی رو تكون داد:بكییییی..بكهیووووون..بلند شووووووووووو
نشستم زمین و بهشون نگاه كردم
بكی چشماشو آروم باز كرد:چا..چان..یی..دارم..آتیش میگیرم…
چانی محكم بغلش كرد و من فقط بهت زده نگاشون میكردم
چانی با آب یخ كله بدنه بكی رو شست بلاخره یكم تبش پایین اومد
چانی:احمقه نفهم چیكار داری میكنی با خودت؟؟
بكی:چانی یه چیزی همیشه تو ذهنمه
چانی تعجب كرد:چی؟؟
بكی زل زد به چشمای چانی:چرا..چرا اون كارو باهام كردی؟؟!!
چانی:كدوم كار
بكی:تو منو بوسیدی چانی
چانی بلند خندید:تو هنوز تو اون فكری؟؟؟ بكی من هیچ منظوری نداشتم باور كن
بكی:تو..
چانی بدونه هیچ حرفی لباشو رو لبای بكی گذاشت
از جام بلند شدم و رفتم بیرون به بكی و چانی نگاه كردم كه غرقه بوسیدنه هم بودن..واقعا چرا؟؟ بیشتر براشون ناراحت بودم تا خوشحال درو آروم بستم و پشته در نشستم و به حرفاشون گوش دادم
چانی:بكی چی میشه اگه اینجوری ببوسمت؟؟
بكی:من فكره دیگه ای میكنم چانی
چانی:فكره دیگه ای نكن بكی..تو فقط دوسته منی ولی من دلم میخواد ببوسمت
بكی:چرا؟؟
چانی:نمیدونم شاید چون خیلی بانمكی خخخ
بكی:چانی..دیگه اینكارو نكن باشه؟؟
چانی:هرچی تو بگی
بكی:به نظرم مسخره اس كه دو تا مرد همو ببوسن
چانی:آره..ولی من هرازگاهی اینكارو میكنم اشكالی نداره؟؟
بكی:نه..نداره
چانی و بكی با هم خندیدن
منم لبخند زدم..خوبه اونا حداقل حدشونو میدونن…
Print Friendly, PDF & Email


18 دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *