161 بازدید

EP 42 (شکست) BREAK

سلام دوستان اومدم با قسمت 42 داستانمون تعجب کردید نه؟؟

این قسمتو فقط به خاطره این گذاشتم چون خیلیا درخواست کردن زود بزارمش.اما اینو بگم که این آخرین باره که دارم اینکارو میکنما چون اگه بخوام هر روز بزارم یه سری مشکلات برا خودم و نویسنده ها به وجود میاد یکیش زیاد شدنه حجم نظراته که نویسنده ها به مشکل برمیخورن یکیش هم اینه که من همزمان هم مینویسم هم میزارم پس باید یه 20 قسمت از شما جلوتر باشم تا بتونم داستانو به تعادل برسونم پس ایندفعه براتون گذاشتم قسمت بعدی میره شنبه ^____^ ممنون که تا اینجای داستان منو همراهی کردین بهم انگیزه نوشتن میدین

پستو آوردم جلوتر تا دوستانی که نخوندن بخونن

نکته:قسمت بعد رمزیه اما بوق نیست یه خورده بوق بوقه که باید رمزی بشه خخخخ برای همین رمز دوباره همون رمز قبلیه

بفرمایید ادامه

راه افتادم خيلي دپرس بودم تا كي قرار بود اينجوري برم و بيام داشتم به اين فكر ميكردم كه رسيدم به پارك…تقريبا ١ ماه بود از بكهيون خبري نبود خيلي خوشحال بودم كه روي نحسشو نميديدم…
به ساعت نگاه كردم بازم ساعت ٧ شده بود ميدونستم سهون منتظرمه كه دوباره باهام دعوا كنه…

تا درو باز كردم سهون يقمو گرفت و محكم منو كوبوند به ديوار اينقدر شكه شده بودم كه زبونم بند اومده بود….
سهون:تا نكشتمت بگو…كجا بودي
-سهون آروم باش…برات ميگم….
سهون:همين الان بگووووووووووو
-مي.ميگم ولي دارم خفه ميشم…
سهون محكم هلم داد پام پيچ خورد و افتادم رو زمين دستام ميلرزيد اولين بار بود سهون رو اينجوري عصباني ميديدم….
سهون با حرص سمتم اومد و محكم با پاش به شكمم زد…
از درد پايه ي ميز رو گرفتم…سهون برای اولین بار شروع كرد به كتك زدنم….ضربه هاي سنگيني كه بهم ميزد رو هيچوقت از يادم نبردم…وقتي كه از درد ضربه هاش التماسش ميكردم و ازش ميخواستم منو ببخشه اونم برا كاري كه نكرده بودم….

اينقدر ضعيف بودم كه درست يك ساعت بود رو زمين دراز كشيده بودم و به يه نقطه خيره شده بودم…..
-باورم نميشد…سهونم…عشقم…اينجوري كتكم بزنه….
حتي نميتونستم گريه كنم دوست داشتم بميرم…آخه من كه كاري نكرده بودم
ساعت ٩ شب بود سهون شونه هامو گرفت به زور از رو زمين بلندم كرد…
چشمامو آروم باز كردم و به چشماش نگاه كردم و دوباره بغض گلومو فشار داد
سهون:لوهان….
بغضم تركيد و شروع كردم به گريه كردن بلند بلند به خاطره بي گناه بودنم گريه ميكردم…
سهون دستاشو رو صورتم گذاشت:لوهان…
با بغض گفتم:چرا!
سهون:باور كن دست خودم نبود لوهان معذرت ميخوام
-چرا سهون!!…من كه…كاري نكرده بودم….
سهون سرشو رو شونه ي من گذاشت:ببخشيد عشقم…معذرت ميخوام…تو هم بيا منو بزن…لوهااان منو بزن فقط گريه نكن…
عجيب بود سهون خيلي آروم تر از قبلش بود
سرمو پايين انداختمو اشك ريختم سهون سرمو بالا آورد و لباشو رو لبام فشار داد و تا ميتونست منو بوسيد…اينقدر درد داشتم كه جون نداشتم از خودم دورش كنم…
سهون لباشو برداشت و بغض كرد:لوهان…غلط كردم…گريه نكن…
-سهون…من كه كاري نكردم….چرا!؟
سهون محكم بغلم كرد:به خدا اون لحظه عصباني بودم لوهان ببخشيد غلط كردم ديگه قول ميدم…
نه…من از كتك خوردنم ناراحت نيستم…من دليلشو ميخوام…دليلشوو
سهون اشكاشو پاك كرد:بهت ميگم اول بايد منو بزني
-سهون بسههه
سهون:بايد منو بزني
سهون دستمو گرفت رو صورتش گذاشت:منو بزن لوهان
وقتو تلف نكردم اينقدر دلم ازش پر بود كه دستمو بلند كردم و محكم تو صورتش كوبوندم….
سهون سرشو پايين انداخت
-اينو فقط….فقط به اين خاطر زدم چون…بي دليل كتكم زدي…بي دليل…
سهون:بازم بزن…بازم بزن لوهان…اينقدر بزن تا عقدت خالي شه…
-من نميخوام بزنمت فقط دليل كتك زدنه من چي بووووووووود؟؟؟؟!!
سهون آه كشيد:دليلش اين بود كه من نگرانت ميشم…ميترسم نياي لوهان…ميترسم يكي اذيتت كنه…ميترسم بهم خيانت كني
پوزخند زدم:همين؟! به خاطره همين منو زدي؟؟
سهون دستمو گرفت و بوسيد:معذرت ميخوام…
-سهون واقعا نااميدم كردي…
سهون بغلم كرد و منو برد اتاق خواب و رو تخت گذاشت
سهون:لباساتو عوض كن با هم بريم بيرون…
-نميام ولم كنننن
سهون لباساي ورزشيمو كه ديگه رنگ و روش رفته بود رو از تنم دراورد تمام بدنم درد ميكرد سهون تي شرتمو تنم كرد و كمكم كرد شلوارمو بپوشم
سهون:چقدر خوشگل شدي عشقم…
-سهون…دست از سرم بردار خسته ام…ميخوام استراحت كنم
سهون:الان ميريم شام ميخوريم و از اونورم ميريم خريد…اينقدر برات لباس و خرت و پرت ميخرم تا از دلت دربيارم…پس ديگه گريه نكن باشه؟!
-سهون الان ميخوام…تنها باشم و فكر كنم….
سهون:بازم كه رو حرف من حرف زدي
آه كشيدم چاره اي نداشتم مجبور بودم به حرفاش گوش بدم….
سهون:ميتوني بلند شي؟! دستتو بده به من
-خودم بلند ميشم لازم نيست نگرانه من باشي
سهون دستمو گرفت ضعف كرده بودم سرم گيج رفت نزديك بود بخورم زمين كه سهون بغلم كرد:گشنته؟
دوباره رو تخت خوابيدم سهون يه ليوان شير برام آورد:اينو بخور
ليوان رو از دستش گرفتم و شير رو سر كشيدم حالم يكم بهتر شده بود سهون رو به روم وايساد و موهامو شونه زد…..
دوباره شروع كردم اشك ريختن
سهون:لوهان…ببخشيد…به خدا دست خودم نبود…گريه نكن…
-شكمم درد ميكنه…پاهام درد ميكنه…دستام درد ميكنه….قلبمم درد ميكنه….ازم ميخواي گريه نكنم؟!!
سهون بدنه خستمو بغل كرد:اشتباه كردم…منو ببخش عزيزم
-سهون برام يه جوره ديگه اي…من سيلي زدناتو ميتونستم فراموش كنم اما تو منو الكي كتك زدي…من فقط تو زمين تمرين ميكنم…
سهون سرمو نوازش كرد:آره…آره تو راست ميگي عشقم منه بي غيرت الكي زدمت فقط به خاطره اينكه دلم برات تنگ شده بود
چيزي نگفتم چون امكان نداشت كسي به خاطره دلتنگي عشقشو كتك بزنه
سهون رو دو دست بلندم كرد و منو از خونه خارج كرد و تو ماشين گذاشت درارو قفل كرد و پشت فرمون نشست
اول ميريم بيمارستان يه سرم بهت بزنن از اونورم ميريم شام ميخوريم و بعدشم ميريم خريد
سرمو به شيشه ي ماشين تكيه دادم و آه كشيدم
سهون:ياااا شيشه رو بيشتر از من دوست داري؟
-الان آره
سهون سرمو رو شونه ي خودش گذاشت:من به شيشه هم حسوديم ميشه همينجوري بخواب تا برسيم…
-سهون…
سهون:جونه دلم
-من…من به اين نتيجه رسيدم كه ما از هم جدا شيم خيلي بهتره
سهون چنان ترمزي كرد كه سرم خورد به فرمون
سرمو بلند كردم و بهت زده بهش خيره شدم:س.سهون…
سهون از شدت خشم ميلرزيد خيلي ترسيده بودم
سهون از ماشين پياده شد…ميلرزيد انگار شك بهش وارد شده بود نميخواستم اينجوري ببينمش چون واقعا حالش بد بود از ماشين پياده شدم و بهش نگاه كردم…
سهون رو زمين نشسته بود..سرشو بلند كرد…
دستامو رو صورتش گذاشتم و اشكاشو پاك كردم:سهون بلند شو زشته اينجا نشستي مثل بچه ها گريه ميكني….
سهون دستمو گرفت:من…من اشتباه كردم لوهان….غلط كردم….
-باشه باشه سهون بلند شو بريم
سهون دستامو تو دستاش كرفت:لوهان…به خدا دست خودم نيست…نميخوام بزنمت…نميخوام…عشقمو بزنم….نميخوام ناراحتت كنم….
سهون گريه ميكرد باورم نميشد…
موهاشو نوازش كردم:سهون…بيا بريم رستوران شام ميخوريم حرفم ميزنيم…پاشو سهون…
سهون بلند شد و نشست تو ماشين
دستشو گرفتم:ميتوني رانندگي كني؟
سهون اشكاشو با دستش پاك كرد:آره…
-خب برو ديگه
سهون خم شد و لبامو آروم بوسيد:لوهان يه فرصت ديگه بهم بده…فقط يكي….
آه كشيدم سهون خيلي التماس ميكرد و منم گول خوردم و حرفشو قبول كردم:باشه…
سهون خنديد و راه افتاد…حتي تو راهم گريه ميكرد
-گريه نكن سهون آخر كار دستمون ميدي درست رانندگي كن…
سهون يه گوشه پارك كرد و بهم خيره شد:لوهان
-بله..!
سهون:خيلي از خودم بدم مياد…
چيزي نگفتم…
سهون دوباره ماشينو روشن كرد و راه افتاد بعد از ده دقيقه رسيديم بيمارستان…
سهون:پياده شو
از ماشين پياده شدم و رفتيم بالا
دكتر سرم زد و بهم گفت كه وقتي زياد فوتبال بازي ميكنم بايد زياد هم بخورم…خيلي ضعيف شده بودم و بايد به خودم ميرسيدم….
سهون دستمو گرفت و با هم تو خيابون قدم ميزديم
سهون:حالت خوبه؟ميتوني راه بياي؟
-اوهوم…خوبم…
سهون:رستوران همينجاس زود ميرسيم
-باشه
سهون:سردت نيست؟
سهون سوييشرتشو دراورد و انداخت رو دوشم
-خودت چي؟!
سهون:من خوبم
شكمم هنوز درد ميكرد ولي چيزي نگفتم كه سهون دوباره عصباني نشه…
رفتيم تو رستوران و غذا سفارش داديم
سهون دستمو تو دستش گرفت و به حلقه ام نگاه كرد:اين حلقه واقعا به دستت مياد
لبخند كمرنگي زدم
سهون دستمو دو بار بوسيد
-يااااا ديوونهههه اينجا جاي اين كاراس؟
سهون خنديد:عاشقتم
تو دلم به حرفش پوزخند زدم
سهون:ميدونم باور نميكني ولي من واقعا نگرانتم
-نگرانه چي؟؟ميترسي بخورنم؟ نترس سهون هيچكس به من كاري نداره هيچكس مثله من و تو گ.ي نيست خودتو نگرانه من نكن
سهون:نميتونم تو زندگي مني
-اين دليل نميشه كه اينجوري منو نابود كني
سهون:من كي تو رو نابود كردم!
-همين كارات منو افسرده ام ميكنه سهون…
سهون:فعلا غذاتو بخور عشقم…
بي ميل غذامو خوردم همش تو فكر بودم مشت ها و لگداي سهون هيچ جوره از ذهنم بيرون نميرفت…
سهون:سير شدي؟
سرمو تكون دادم:آره
سهون: الان ميريم فروشگاه هر چي خواستي برات ميخرم
با هم رفتيم فروشگاه ورزشي به زور سهون هر چي خواستم خريدم اما هيچ چيزي نميتونست قلب شكستمو به حالت اول برگردونه……..

Print Friendly, PDF & Email


164 دیدگاه

  1. واقعن که خیلی مسخره احمقین بی فرهنگابجای حرف مفت برین ی کار بدرد بخور انجام بدین هه ایرانی جماعته دیگه واقعن متاسفم براتون

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *