118 بازدید

EP 40 (شکست) BREAK

سلام دوستای گلم اینم قسمت 40 ^___^ من خودم دیشب قسمت 56 رو نوشتم و به نظرم داستان داره عالی پیش میره ایشالله که شما هم دوسش داشته باشین

نکته:قسمت 41 رمزداره و رمزشم همونه فعلا شارژم ته کشیده خخخ

خب متاسفانه باید بگم که چت باکس سایت مشکل جدی داره چون امنیت سایت رو بالا بردیم چت باکس با بعضی افزونه های سایت نمیخونه

برای چت لطفا به بلاگ ما مراجعه کنید من اونجا هم هستم اکثرا و مطمعن باشین چتو دیر یا زود به هرطریقی که شده درست میکنیم

exosehun2.mihanblog.com

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این چهار فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

79x9n2z9kojbq0ie08tj EP 39 (شکست) BREAK

بفرمایید ادامه

برگشتم خونه و خودمو رو تخت انداختم حرف اون پسر اصلا از ذهنم بيرون نميرفت سعي كردم به اون فحش زننده اش فكر نكنم ولي نميشد زنگ زدم سهون
سهون:جونم
-سهون…سهونم
سهون:جيزي شده عزيزم؟
-كي…مياي؟
سهون:دارم ميام چيزي شده؟
-نه…دلم برات تنگ شده
سهون خنديد:دارم ميام پيشت عزيزم
گوشي رو قطع كردم و رفتم سمت آينه و به خودم خيره شدم
پسره ريزه ميزه و زيبا با چشماي قهوه اي روشن به قيافم پوزخند زدم:لوهان كاش زشت بودي! كاش….
در باز شد از جام پريدم و به سهون كه بهم ميخنديد نگاه كردم
-يااااا ترسيدم
سهون سمتم اومد و از پشت بغلم كرد و گونه امو بوسيد
لبخند زدم و به خودمون تو آينه نگاه كردم:سلامت كو
سهون تو آينه بهم نگاه كرد:سلام
خنديدم:خسته نباشي
سهون:مرسي عشقم..
به صورت جذابش نگاه كردم همه چيشو دوست داشتم اخمشو چشماي خمارشو…لحن حرف زدنشو..قد بلندشو…خىشحال بودم از اينكه دارمش…
سهون:ببينم تو به چه جراتي داري خودتو تو آينه نگاه ميكني؟!اين صورته خوشگل اين چشم ها همش برا منه
خنديدم:ديوونهههه
سهون به چشمام خيره شد:چرا چشمات بي حاله؟گريه كردي؟
-نه…نه گريه نكردم خخخخ
سهون:واقعا؟
-آره…
سهون پيشونيم بوسيد:عاشقتم…
محكم بغلش كردم:منم همينطور
سهون:شامم حتما زهرمار داريم آره؟
لبمو گاز گرفتم:ببخشيد سهون ولي امروز اصلا حسش نبود
سهون آه بلندي كشيد:لوهان زود ياد بگير اين چيزارو وگرنه مجبور ميشم يه زن بيارم اين خونه غذا درست كنه
-ياااااااا
سهون خنديد
-زهرمارررررر
سهون:من ميرم ببينم ميتونم چيزي برا خوردن پيدا كنم يا نه….

غذامونو خورديم و خوابيديم…ساعت ٣ صبح بود خوابم نميبرد سهون پاشو رو پام انداخته بود نميتونستم حركت كنم همينجوري تو بغلش خودمو جمع كرده بودم…يه سره فكرم پيش اون پسر بود ازش متنفر بودم…
ساعت ٥ شد و من همچنان بيدار بودم و موهاي نرم و قهوه اي سهون رو نوازش ميكردم
سهون آروم چشماشو باز كرد و يه من كه چشمام باز بود نگاه كرد:لوهان…چرا بيداري؟
-خوابم نميبره سهون
سهون:مگه ميشه؟؟
آه كشيدم:ميبيني كه شده
سهون:قرص خواب ميخواي برات بخرم؟
-آره اگه تاثير داشته باشه
سهون محكم بغلم كرد آغوشش گرم بود چشمامو بستم و نفهميدم كي خوابم برد………
صبح سريع بلند شدم و كارارو كردم تصميم داشتم امروز كم فوتبال بازي كنم تا بتونم غذا هم درست كنم…
تند تند لباس پوشيدم و رفتم كلاس و يه ساعت فوتبال بازي كردم
از خستگي نشستم رو زمين شيومبن هم كنارم نشست
شيو:آب ميخوري؟
دستمو تكون دادم:نه خوبم
شيو:احساس ميكنم حالت بهتر شده
لبخند زدم:آره فقط مرض بي خوابي دارم
شيو:ميدوني الان خيلي بهتر شدي اون سري واقعا نگرانت بودم
-تو اين چند شب فقط يه بار با هم بوديم
شيو:يه بار؟؟؟
خنديدم:يااااا
شيو:باورم نميشه
-سهون خسته مياد خونه هيچي هم نميخوره براش نگرانم
شيو:تو كه ميموني خونه خب آشپزي كن
-بلد نيستم
شيو:بيا من بهت ياد بدم
-تو بلدي؟؟؟
شيو تو يه دفترچه دو نوع غذا يادم داد غذاهاي ساده اي بودن ولي بهتر از هيچي بود
شيو:اينارو امشب درست كن اولش بد درمياد اما راه بيفتي ديگه عالي ميشه
-باشه مرسي شيوووووو
از هم خداحافظي كرديم و من داخل پارك شدم و چشمم به بكهيون افتاد رومو كردم سمت يه آقا
-سلام آقا ببخشيد ساعت چنده؟
مرد:٣
-ممنون
تند تند راه افتادم بكهيون با دوستاش رو يه نيمكت نشسته بودن
يكي از پسرا سوت زد:جوووونز باوو شبي چقدر؟!!
برگشتم و بهش خيره شدم
بك:اذيتش نكنيد بچه ها كار داره مردم منتظرن
-ببينم تو از مسخره كردنه من چي گيرت مياد؟؟؟
پسر:يه جيگري مثله تو
همه زدن زير خنده
-خجالت بكشين دخترارو ول كردين به من تيكه ميندازين؟؟؟
بك:بابا دخترا رو ول كن تو اندازه صدتا دختر سرويس ميدي
بازم همه خنديذن
چيزي نگفتم
بك:هي پسر خوشگله من دو برابر بهت ميدم يه شب مياي خونم با بچه ها يكم حال كنيم خودموني
-ببين من الان دارم از كلاس فوتبال ميام متوجه ميشي يا خري حاليت نميشه
بك:توله سگ چه زبونيم داره
-كاش يه راه ديگه عير از اين پارك لعنتي وجود داشت اونوقت هيچوقت ريخت نحستو نميديدم
بك:بچه ها يعني قيافه ي من اينقدر نحسه؟
همه زدن زير خنده
-به هر حال دفعه ي ديگه زر مفت بزني با پليس ميام سراغت الاف
بك:ولي قبول كن اون كارو ميكني اصلا ازت ميباره اينكاره باشي
برگشتم و گفتم:خودت چي؟!!
لبخند بكي محو شد
-خودتم اينكارو ميكني نه؟؟ از صبح تا شب تو اين پارك…شايدم كسي نميخواد ببرتت…به صورتت تو آينه نگاه كردي؟درسته حالم ازت به هم ميخوره ولي تو هم مثله من خوشگلي پس امكان داره تو هم…
بكي بلند شد و يقمو گرفت:خفه شو پدرسگ
-چيه ناراحت شدي! تو بايد بهم هر چي از دهنت درمياد بگي اونوقت من نگم؟؟
بكهيون:هنوز در حدي پست نشدم كه توي جوجه بياي زرزر كني…بچه….(فحش بود ننوشتم ديگه)
پوزخند زدم:حالا تو چرا حرص ميخوري؟ گيرم كه باشم تو انگار خيلي ناراحت ميشي نكنه دوسم داري! هووم؟!!
بكهيون از عصبانيت به چشمام زل زده بود:يه جا ديگتو شايد دوست داشته باشم اما…خودتو نه…پس روش فكر كن…دوبرابر بهت ميدم…خواستي بهم بگو من هميشه تو اين پاركم…حالا برو گمشو
بكهيون يقمو ول كرد كيفمو پشتم انداختم و سريع از اونجا بيرون اومدم….
خوشحال بودم كه اون تيكه رو بهش انداخته بودم….
خودمو رسوندم خونه يه دوش گرفتم و شروع كردم غذا درست كردن دو بار كه دستمو سوزوندم…يه بارم بريدم ولي هر جور شده غذارو درست كردم….يكم ازش خوردم بد نبود…ساعت ٧ بود كه سهون اومد خونه دوييدم و بغلش كردم
سهون:لوهان چي شده؟؟؟
-دلم برات تنگ شده
سهون خنديد:منم دلم برات تنگ شده بود عزيزم…
-سهووون…برات غذا درست كردم
سهون خنديد:اي جااان كجاس؟
-رو ميز
سهون لبامو بوسيد:لباسامو عوض كنم ببينم چيكار كرده عشقم…
نشستم سر ميز و پاهامو تكون دادم دستام ميسوخت ولي مهم نبود…
سهون سرميز نشست:هوووم…معلومه خوشمزه اس
-سهون زيادم خوشمزه نيس بابا دلتو خوش نكن
با چنگال يه تيكه از غذارو برداشتم و تو دهنه سهون گذاشتم
سهون سرشو تكون داد:خيلي خوشمزه اس
-دروغ نگوووو
سهون:نه خوبه
خنديدم:ديوونه
سهون از گشنگي ميخواست ظرفارم بخوره
-اگه ميدونستم دستپختمو اينقدر دوست داري هر روز برات درست ميكردم
سهون خنديد:لوهان…مرسي بابت غذا
-تو برو بخواب خودم ظرفارو جمع ميكنم
سهون گونمو آروم بوسيد و رفت تو اتاق خواب
ظرفارو جمع كردم و رفتم رو تخت دراز كشيدم از شب متنفر بودم اصلا نميخوابيدم و اين اذيتم ميكرد
سهون موهاشو خشك كرد و نشست رو تخت
-لوهان برات قرص گرفتم يه دونه بخور ببين تاثير داره
سرمو تكون دادم:فك نكنم…
سهون برام آب آورد…قرص رو خوردم و رو تخت دراز كشيدم…
سهون پاهامو باز كرد و روم خوابيد…
سهون:فردا هم كلاس داري؟
سرمو تكون دادم:اوهوم
سهون:خوش ميگذره بهت اونجا؟
لبخند زدم:بد نيست
سهون خم شد و گردنمو بوسيد موهاشو نوازش كردم:كاش توام فوتبال بلد بودي
سهون:من فقط يه چيز بلدم اونم دوست داشتنه توعه
لبخند زدم:سهون
سهون:هووم
-صداي بارون مياد…دلم ميگيره
سهون:بارونو دوست داري؟
-گاهي وقتا دوست دارم گاهي وقتام نه
سهون سرشو رو سينه ام گذاشت:لوهان دوستت دارم
دستشو تو دستم گرفتم:منم دوستت دارم…
سهون از روم بلند شد و كنارم خوابيد:بيا بغلم امشب بايد بخوابي عشقم
لبخند زدم:باشه
تو بغلش آروم بودم اما تنها چيزي كه آرامشمو به هم ميزد بكهيون بود….……

Print Friendly, PDF & Email


130 دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *