ep 40 (آخرین آرزو ) last wish

خب اینم قسمته 40 
دوستان فیک 57 قسمته و قبلا نوشته شده یعنی آماده اس این رو برا دوستانی که جدید اومدن گفتم 
 
توجه:قسمته 41 رمزداره لطفا برای گرفتنه رمز مثله قبل ازم رمز بگیرید اونایی که ایمیل یا جیمیل دارین دوباره باید درخواست بدین اونایی که وایبر دارین که هیچ خیلی عالی اونایی که ندارین اس بزنین تا رمزو بدم ممنون از همه 
 

 

سه روز گذشت خوشحال بودم از اینکه قراره ببینمش..ولی  لوهان بهم زنگ زد و گفت که قراره یه هفته ی دیگه هم بمونن باورم نمیشد لوهان از ناراحتی ٢ دقیقه هم نتونست باهام حرف بزنه و سریع قطع کرد.. 
روزها میگذشت ..واقعا احساس میکردم دارم نابود میشم… حرف زدن با لوهان بیشتر داغونم میکرد هر دفعه که بهش زنگ میزدم فقط گریه میکرد…. دلم میخواست بیینمش واقعا به سرم زد برم چین چون تحمل گریه هاشو نداشتم..
چشمام باز بود..به بالشت لوهان خیره شده بودم چقدر دلم برای نگاه های قشنگش تنگ شده بود…
در باز شد و سوهو اومد تو:چشه این سهونه ما؟؟!!!
-چمه سوهو؟چم نیست؟
سوهو نشست لب تختم:ببینم مریض شدی؟
-نه مریض نیستم خوبم
سوهو:مریضیه جسمی نه..مریضی روحی
با بی حالی نگاش کردم:واقعا…اینقدر معلومه؟
سوهو:آره خیلی معلومه…ببینم نکنه عاشق شدی؟
خندیدم:نه بابا 
سوهو اومد کنارم رو تخت خوابید:من مثل داداشتم باهام راحت باش 
-هیونگ اکسو ام کی میان کره؟
سوهو آه بلندی کشید:نمیدونم…سهون!!؟
-بله
سوهو:میدونم دلت برا لوهان تنگ شده 
-چرا دروغ بگم آره دلم براش تنگ شده
سوهو:اکثره اوغات باهمین برا اون گفتم…
-دلم برا همشون تنگ شده
سوهو:سهون به برگشتشون فکر نکن معلوم نیست کی برگردن به کارت بچسب نگرانشون نباش و به خودت فکر کن اوکی؟؟
-باشه هیونگ…
سوهو:خب من میرم بخوابم تو هم سعی کن زود بخوابی چون فردا تمرین داریم ..شب به خیر
-باشه هیونگ شب به خیر خوب بخوابی
سوهو چراقارو خاموش کرد اصلا خوابم نمیبرد دلم میخواست با لوهان حرف بزنم آروم رفتم زیره پتو و شمارشو گرفتم به جای لوهان تاوو گوشی رو برداشت 
-الو لوهان 
تاوو:سلام سهون منم تاوو 
شکه شدم:عههه تاوو خوبی؟؟چرا تو جواب دادی؟؟لوهان کجاس؟
تاوو:لوهان خوابیده داشت فوتبال نگاه میکرد خوابش برد من جواب دادم..خوبی؟؟برو بچ خوبن؟؟
-آ.آره خوبن..هه..باشه من صبح بهش زنگ میزنم …برو بخواب معلومه کلی خسته شدین امروز
پکر شدم و گوشی رو قطع کردم.. 
فردا شب دوباره بهش زنگ زدم لوهان بلاخره خودش گوشی رو برداشت 
لوهان:سهوناا
-سلام عشقم..خوبی؟؟
لوهان:اوهوم..خوبم..
-چرا اینقدر بیحالی عزیزم؟؟
لوهان:سرما خوردم 
-چرا مواظبه خودت نیستی؟؟
لوهان:دیشب هوا سرد شد هیچکس تو اتاقم نبود منم رومو باز گذاشته بودم برا همین سرما خوردم 
-برا همینه که میگم بزار ژیو بیاد پیشت
لوهان:دوس ندارم هیچکس جز تو باهام بخوابههههه 
-ای خدا.. از دسته این لجبازیات آخر کار دسته خودت میدی
لوهان:سهوناا..من میخوام برگردم کره..میخوام بیام پیشت چرا موندنمون اینقدر طولانی شد؟؟مگه قرار نیود یه هفته بمونیم؟؟نکنه دارین بهم دروغ میگین…کلا از هم جدا شدیم آره؟؟ 
-نه عزیزم این چه حرفیه…ما همه با همیم هنوزم یه گروهیم…شما برمیگردید نگران نباش عشقم 
لوهان:سهونااا من میخوام تولدتو خودم جشن بگیرممممم 
-اوووو حالا کو تا تولده من یه ماه دیگه اس 
لوهان:تا اون موقع میایم دیگه..مگه نه؟؟
-آره عزیزم..ببینم ساعت اونجا چنده؟؟
لوهان:ساعت ٨ 
-خب برو شامتو بخور چه جوری تا الان داری با من حرف میزنی شام نخورده؟؟
لوهان:سهونا من کلا اشتهامو تو این یه هفته از دست دادم..هه دیشبم شام نخوردم امروزم فقط دو تا بیسکوییت خوردم 
چشمام از تعجب گرد شد:چ.چی؟؟!! تو..دو روزه غذا نخوردی؟؟؟
لوهان:آره چون حالم از غذا به هم میخوره 
-نه…نه عشقم باید غذا بخوری باید خوب بخوابی!! اینجوری ضعیف میشی!! خواهش میکنم لوهان..خواهش میکنم اینکارو با خودت نکن
لوهان:سعیمو میکنم سهونم..
باهاش خداحافظی کردم…در حده مرگ ناراحت بودم…
سره میز شام بودیم هیچکس حرف نمیزد همه پکر بودیم 
بکی:ای بابا چیهههه چرا قیافه هاتون این شکلیه
چانی نگاش کرد و یه چشمک بهش زد بکی شونه هاشو بالا انداخت و آروم گفت:چیه!!!
چانی:هیچی
بکی:چشمکت برا چی بود الان؟؟
چانی:همینجوری
بکی ول کن نبود:بگو برا چی چشمک زدی؟؟
چانی چنگالو زد رو میز:بابا اصلا غلط کردم..اشتباه کردم..بیخود کردمممممم..حالا بیخیال میشی یا نه؟؟!!
بکی با بهت چانی رو نگاه میکرد
دی او دستشو گذاشت رو سرش:ای خداا باز شروع شد
 بکی از سره میز بلند شد و تند تند گفت:ببین چانی اولا که دفعه ی آخرت باشه سره من داد میزنی منم بلدم صدامو بلند کنم 
دست بکی رو گرفتم:بیخیال بکی…
بکی:نه بزار ببینم دقیقا چرا در این حداز من بدش میاد…
چانی:بگیر بشین سره جات تا حالم خوبه
سوهو:تمومش کنید دیگههههه 
بکی:تو سره میز بدونه هیچ دلیلی به من چشمک زدی چانی و من فقط دلیلشو ازت پرسیدم واقعا که خیلی آدمه بیخود و بی اعصابی هستی 
کای و کریستال فقط با تعجب زل زده بودن به چانی و بکی 
بکی:من واقعا دلم نمیخواد باهات هم اتاقی باشم چانی…حیف که مجبورم وگرنه اینقدر از بودنم زجر نمیکشیدی
چانی:بسه بکی!! سرم رففففففتتتت 
بکی دستاشو مشت کرد و رفت تو اتاقش و درو محکم به هم کوبید 
سوهو سرشو تکون داد:واقعا که چانی..یه خورده زبون به دهن بگیر هیچی نگو احححح زهره مارمون کردین این یه لقمه غذارو 
چانی:باید یه فکره اساسی کنم اینجوری نمیشه 
دی او:تو کوتاه بیا چانی…
چانی هم غذاشو نخورد و بلند شد که بره 
سوهو:کجا میری؟؟
چانی:برم از دلش دربیارم دیگهههه 
سوهو:الان بری جنگ به پا میشه ولش کن بزار الان یه خورده تنها باشه بعد برو پیشش
چانی:نه الان باید برم اون دیوونه اس الان میزنه همه چیمو نابود میکنه اخلاقه گندشو مگه نمیدونی؟؟
خندم گرفت لوهان هر وقت ناراحت میشد گریه میکرد بکی همه چیو خراب میکنه
یکم گذشت همه ساکت بودیم و منتظره یه انفجار از اتاقه چانی و بکی بودیم ولی در کماله تعجب چانی اومد بیرون 
سوهو:چی شد؟؟
چانی:خوابید
سوهو:چیکارش کردی که آروم شد؟؟
چانی خندید:بماند…خب این غذای ما کو؟؟
دوباره همه شروع کردیم به خوردن
سوهو به کریستال نگاه کرد:کریستال جون چرا حرف نمیزنی؟یه چیزی بخور
کریستال با غذاش بازی میکرد
سوهو: حال تو انگار از ما هم بدتره 
کریستال بدجور تو فکر بود 
سوهو: کریستااااال 
کریستال پرید:ب.بله چیزی شده؟
سوهو خندید:نه چیزی نیست گفتم غذاتو بخور یخ کرد 
کریستال رنگش پریده بود.. انگار حال نداشت
کریستال با دستای لرزون چوبشو دستش گرفت 
سوهو:ببینم حالت خوبه؟؟چرا میلرزی؟؟
کریستال:خو.خوبم..
ولی یهو صورتشو جمع کرد
سوهو:خوبی؟؟
کریستال دستشو جلو دهنش گذاشت:ب.ببخشید من حالم ..خوب نیست 
اینو گفت و رفت سمت دستشویی
کای با نگرانی گفت:این چشه؟؟
دی او:یه چیزی خورده حتما همه چیو بزرگ میکنین عینه این خاله خانم ها  
چانی:هووووف..خدا بهمون رحم کنه 
کای:خونه یه جوریه…کاش مثله قبل بودیم 
سوهو آه کشید
دره اتاقه کریستالو  زدم 
کریستال:بله 
-میتونم بیام تو؟
کریستال:آره بیا
درو باز کردم و رفتم تو کریستال رو تخت نشسته بود و یه دستمال تو دستش بود داشت تختو تمیز میکرد
-خوبی؟
کریستال:اوهوم بد نیستم فقط دو روزه بالا میارم فک کنم مسموم شدم  
تعجب کردم:چیزی خوردی؟
کریستال:نه چیزه خاصی نخوردم …حالا چی شده نگران من شدی؟
-خب من دوستتم 
کریستال پوزخند زد:از لوهان چه خبر؟
-خوبه سلام داره  
کریستال:دلت براش تنگ شده؟؟
-آره دلم بدجور براش تنگه
کریستال:من عاشقت بودم سهون ولی تو قدر عشقمو ندونستی 
-من… 
کریستال دوباره حالش به هم خورد و رفت سمت دستشویی و بالا آورد
بلند گفتم:میخوای بریم دکتر؟
کریستال:ن..نه خوبم
-باشه پس اگه مشکلی داشتی بهم بگو 
کریستال:باشه…ممنون
خیلی کلافه بودم..لباسامو پوشیدم و زدم بیرون میخواستم برم ساحل از وقتی لوهان رفته بود نرفته بودم …
رسیدم ساحل تنهایی نشستم رو شن ها و به دریا خیره شدم..خورشید داشت غروب میکرد یاد حرفه لوهان افتادم که میگفت اگه از اعماقه قلبت آرزو کنی حتما براورده میشه چشمامو بستم و آرزو کردم هر چی زودتر ببینمش چشمامو باز کردم و به خودم خندیدم یه ده دقیقه ای بود اونجا نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد کریس بود 
-الو هیونگ 
کریس:سلام سهون خوبی؟بچه ها خوبن؟
-همه خوبن چه خبرا؟لوهان خوبه؟
کریس:بد نیست خوابیده…سهون خواستم بگم ما قراره ١ ماه دیگه اینجا بمونیم لوهان گفت بهت زودتر خبرشو بدم…چون خودش سرما خورده و نمیتونه صحبت کنه  
گوشی از دستم افتاد…سرتاپام میلرزید این یعنی…من قرار نیست حالا حالاها لوهانو ببینم….
کله شبو بهش زنگ زدم ولی اون جوابمو نداد خیلی نگران بودم خیلی…. بهش اس زدم:لوهان چرا جوابمو نمیدی؟؟
بلاخره بعد از یه ربع لوهان جواب داد:سهوناا ببخش حالم خوب نیست صدام گرفته نمیتونم حرف بزنم 
با دستم اشکامو پاک کردم 
-عشقم قراره یه ماه بمونید؟؟این درسته؟؟
لوهان خیلی دیر جواب میداد
لوهان:آره لی سومان گفته باید یه ماه بمونیم حالم اصلا خوب نیست میخوام بخوابم 
-میدونم داری گریه میکنی من واقعا حرفی برا گفتن ندارم..نمیدونم چی بگم 
لوهان:لازم نیست چیزی بگی سهونم اتفاقیه که افتاده منم سعیمو میکنم که خودمو زیاد ناراحت نکنم.. قول میدم 
باشه عشقم…دوستت دارم برو استراحت کن 
واقعا حالم خوب نبود تا یه ساعت فقط لی سومان و کمپانی و اکسو و همه چیو به فحش کشیدم و بعد با بدبختی خوابیدم…..
The following two tabs change content below.

Admin ♛ Samira

سمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ

Latest posts by Admin ♛ Samira (see all)

37 Responses

  1. [email protected]@

    سلام
    من رمز خبhttp://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (14).gif

  2. ینی رسما داره از هر طرف میباره هااا
    آجی امکان نداره این کریستالو مثلا ماشین بزنه یا وقتی تو خونه تنهاس خونه آتیش بگیره ؟! آجی من از این دختره متنفر بودم متنفر تر شدم ولی خواهرش جسیکا رو خیلی میدوستم ! :-)
    ممنون بابت داسیت ! جذابه شدییییید. :-*

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: