75 بازدید

ep 4 (چشم های تو) Your eyes

سلام بچه ها خوبین؟اینم قسمته 4 
 
بفرماببد ادامه
 

چانی برگشت دانشگاه و رفت سمته كریس و كای 
چانی:ببینم شماها آدمین؟!
كای:برو بابا كاریش نكردیم كه 
چانی: میومد و یه چیزیش میشد میخواستین چه غلطی كنین
كای:چانی من و كریس كاری نكردیییم 
چانی:اون نخ ها رو عمه ی من به پای اون بیچاره گره زده بود  
كریس:ببینم حالا چرا به اون پسره علاقه مند شدی؟! حتی دیگه با ما بیرونم نمیای
چانی:دلم براش میسوزه نفههههههم…اون نمیتونه ببینه هیچكس كمكش نمیكنه 
كریس:چانی یا اون پسره یا ما…برو فكراتو بكن…بیا بریم كای 
چانی داد زد: اگه فقط یه باره دیگه اون پسرو اذیت كنید با خودم طرفین فهمیدییییین؟!!
كای:برو بابا 
چانی:خیلییییی نامردییییین
كریس:چانی فقط فكر كن اون كوره یا ماااا 
چانی: معلومه اووووون
كریس:باشه پس كای بیا بریم 
چانی:برین به درررررك
كای و كریس بهترین دوستای چانی اون روز تركش كردن چانی واقعا دوسشون داشت ولی بكی بیشتر از اونا بهش نیاز داشت 
 
چند روز از اون اتفاق میگذشت چانی و بكی دوستای صمیمی هم شده بودن بكی با اینكه نابینا بود ولی هوشه عجیبی داشت حتی تو درسا به چانی هم كمك میكرد ولی چانی حس دیگه ای به بكی داشت اون رو فراتر از یه دوست..دوست داشت…كناره اون پسره نابینا آرامشه خاصی داشت آرامشی كه نمیخواست یه لحظه هم ازش جدا شه ولی جرات گفتنه هیچكدومه اینا رو نداشت چون میدونست اگه بكی میفهمید قطعا تركش میكرد…ولی نابینا بودنه بكی از جهاتی به نفعش بود مثلا وقتی استاد درس میداد یا با هم تو كلاس تنها میشدن چانی بدونه هیچ استرسی به بكی نگاه میكرد از نگاه كردن به اون صورته بانمك سیر نمیشد…
 
بكی:چانیول
چانی:بهم نگو چانیول بگو چانی 
بكی خندید:چه فرقی داره؟
چانی:اینجوری صمیمی تره 
بكی همینطور كه به رو به روش نگاه میكرد گفت:باشه چانی…خوبه؟
چانی دسته بكی رو آروم گرفت:خوبه 
بكی معذب شد و دستشو از دسته چانی دراورد
چانی آه كشید:بك چرا بهم اعتماد نداری؟
بكی:ببینم تو ك رو بردار كلا بهم بكو ب 
چانی خندید:بكی به سوالم جواب بده 
بكی:بهت اعتماد دارم…برادرم اگه بفهمه در این حد باهات راحتم نمیزاره بیام دانشگاه 
چانی:داداشت از كجا میخواد بفهمه؟
بكی:خب من نمیدونم داداشم الان چه شكلیه اگه بیاد تو كلاس و منو ببینه برام بد میشه 
چانی:من اصلا درك نمیكنم چرا نباید یه دوست داشته باشی؟!
بكی آه كشید: داداشم میگه…نباید خیلی راحت به آدمای اطرافم اعتماد كنم…
چانی:نگران نباش برادرتم بیاد اینجا ما دوتا رو با هم ببینه من نمیزارم اتفاقی بیفته 
بكی: امیدوارم هیچوقت اینجا نیاد
چانی دوباره دسته بكی رو گرفت و لبخند زد
بكی:فردا…اهم…امتحان داریم
چانی:میدونم 
بكی:خوندی؟!
چانی:نه زیاد 
بكی:هوووووف…اوه…صدای استاد میاد 
چانی:اححححح
  
چانی مثل همیشه خواب بود و استادم داشت توضیحات لازمو برا امتحان میداد 
بكی خیلی آروم زمزمه كرد:چانی…چانی داری گوش میدی؟؟
چانی خوابه خواب بود
بكی:چانییییی بیداری؟؟
چانی از خواب پرید:آ.آره 
بكی:تو كه راحت تری حداقل تو بنویس حرفای استادو 
چانی:بابا تو مغزت بهتر از یادداشتای منه خخخخ 
 
بلاخره كلاس تموم شد همه رفتن بیرون چانی و بكی دوباره تو كلاس تنها شدن 
بكی دستشو رو میز كشید و دستای چانی رو لمس كرد:چانیی
چانی چیزی نگفت دلش میخواد بكی بارها و بارها صداش بزنه 
بكی:چانییی خوابیدی؟ 
چانی خندید و به چهره ی بانمكه بكی نگاه كرد:بگو عشقم 
بكی از این حرف چانی جا خورد و دستشو عقب كشید و سرخ شد:هاا!!؟؟
چانی:گفتم بگو عشقم كجاش عجیبه؟
بكی با قیافه ی بهت زده به یه نقطه خیره شده بود كلمه ی عشقم براش عجیب بود تا حالا كسی اینجوری صداش نزده بود حتی خانواده اش…یكم معذب شده بود 
چانی خندید:بكی صورتت 
بكی به خودش اومد دستاشو رو صورتش گذاشت:صورتم چیزی شده؟؟كثیفه؟؟من كه نمیتونم خودمو ببینم 
چانی:صورتت قرمز شده 
بكی دستشو رو صورتش كشید:ق.قرمز؟!
چانی:آره در حاله انفجاری 
بكی:نه…داری خالی میبندی
چانی:بابا خالی بندی چیه خخخ
بكی دستشو رو صورتش گذاشت:یاااا نگام نكنننن 
چانی بلند خندید:شوخی كردم بابا دستتو بردار 
بكی با خودش فكر كرد شاید صورتش واقعا قرمز شده بود اگه اینجوری بود كه واقعا آبروش رفته بود…تا آخره كلاس هیچكدوم حرف نزدن 
آخرین كلاس امروز هم تموم شد چانی دست بكی رو گرفت و كمكش كرد و با هم از دانشگاه رفتن بیرون 
چانی به بكی نگاه كرد كه همچنان صورتش سرخ بود:بكی میای بریم یه چیزی بخوریم؟؟
بكی یكم نگران شد:آ.آخه 
چانی پرید وسط حرفش:آخه نداریم دوباره میریم تو همون پاركه رو به روی دانشگاس
بكی:من..من نمیتونم چانی…من باید برم 
چانی:از چی میترسی؟از داداشت؟یا از من؟
بكی: نه…آخه دیرم شه خیلی بد میشه 
چانی:نمیزارم دیرت شه بیا بریم  
بكی با نگرانی مردمكه چشمشو تكون میداد 
چانی دستشو آروم زیره چونه ی بكی گذاشت و زمزمه كرد:من اینجام…درست رو به روت دارم به چشمای قشنگت نگاه میكنم
مردمكه چشمای بكی رو چانی ثابت موند:چشمام…قشنگه؟!
چانی لبخند زد:چشمای تو…قشنگ ترین چشمایی هستن كه تو زندگیم دیدم 
بكی:وا.واقعا؟!
چانی:آره…حالا بیا بریم نگرانه هیچی هم نباش 
ولی بكی تو دنیای دیگه ای بود دستاشو رو چشماش گذاشته بود و لمسشون میكرد:قشنگن! چشمام قشنگن 
چانی آه كشید و دستشو رو شونه ی بكی گذاشت:بیا بریم   
 
چانی به بكی كمك كرد و با هم به پارك رفتن و شروع كردن به قدم زدن بكی با احتیاط عصای سفیدشو رو زمین میزد…چانی به آسمون نگاه كرد و نفس عمیق كشید:هوا عالیه
بكی:هوا؟! الان آسمون چه رنگیه؟!
چانی كمك كرد و با هم رو سبزه ها نشستن:آسمووون آبیه با ابرای سفید مثله پشمك
بكی:پشمك؟ پشمك سفیده؟
چانی:اوووم اوناهاش بزار یكی برات بخرم 
بكی:چا.چانی نروووو
چانی پشمكه بزرگی خرید و داد دسته بكی 
چانی:بهش دست بزن 
بكی دستاشو رو پشمك كشید:چقدر نرمه 
چانی لبخند زد:نرم و شیرین 
یه كم از پشمك كند و تو دهنه بكی گذاشت 
بكی: خوشمزه اس همچین چیزی نخورده بودم  
بعد از چند دقیقه چانی سرشو رو پای بكی گذاشت بكی اولش ترسید ولی بعد با دستاش صورت چانی رو لمس كرد:اومو چانی تویی؟؟
چانی:پس میخوای كی باشه عشقم؟؟
دوباره كلمه ی عشقم باعث شد قلبه بكی بلرزه 
چانی:بك میتونی حدس بزنی چه شكلیم؟؟
بكی:میخوای بگم؟؟
چانی:آره 
چانی بلند شد و نشست 
بكی دستاشو آروم كشید رو صورته چانی… 
انگشتشو كشید رو ابروهاشو خندید:چانیییی ابروهات یكم نازكه یه كماا 
دستشو پایین تر برد و بینی و لبای چانی رو لمس كرد
بكی:بینی خوشگلی داری مگه نه؟؟ 
چانی لبخند كمرنگی زد:آره…
بكی:لباتم..آه…نمیتونم بگم چه شكلیه…
چانی خندید:خب بقیه اش 
بكی دست كشید به گوشای چانی:گوشاتم بزرگه مثله من خخخخ گوشای منم یكم بزرگه مگه نه؟؟آخه وقتی بهش دست میزنم احساس میكنم بزرگن 
چانی خندید:آره ولی نه به اندازه ی من خخخخ
بكی خندید:هه…كلا فك كنم جذاب باشی چانی صداتم كه كلفته بیشتر جذابت میكنه..نه؟؟؟ شایدم دارم چرت و پرت میگم آخه نمیتونم ببینم…
چانی هیچ حرفی نمیزد فقط بی صدا اشك میریخت 
بكی نگران شد:چا..چانی خوبی؟؟چرا حرف نمیزنی؟
بكی دستاشو رو صورت چانی كشید و خیسی صورتشو حس كرد 
بكی:چانی داری گریه میكنی؟؟ چیزی شده؟؟؟  
چانی اشكاشو پاك كرد:نه…نه عشقم چیزی نشده فقط…دلم یهویی…گرفت 
بكی:چانی نكنه از من ناراحت شدی!!! حرف بدی زدم؟؟ معذرت میخوام
چانی دستاشو رو صورت بكی گذاشت:نه…نه…فقط چرا…چرا من میتونم ببینم و تو نمیتونی
بكی خندید:چانی به خاطره من گریه میكنی؟؟ حیف نیست چشماتو خراب میكنی؟؟قدره چشمای روشنتو بدون چانی 
چانی بی اراده شونه های بكی رو گرفت و بدنه كوچیكشو بغل كرد:ازم…فرار نكن…میخوام ٥ دقیقه بغلت كنم…میخوام بدنه كوچیك و قشنگتو تو بغلم فشار بدم شاید یكم آروم شم…
بكی چیزی نگفت فقط آروم چشماشو بست و زمزمه كرد:من چی؟!….من چه شكلیم چانی؟!
چانی آه بزرگی از روی بغض كشید:تو؟! تو یه پسره زشته بانمكی 
بكی:یاااا…یعنی زشتم!
چانی:نه شوخی كردم تو واقعا بانمكو قشنگی 
بكی:داری خالی میبندی منو شاد كنی؟!
چانی:نه…نه من دلم نمیخواد بهت دروغ بگم 
بكی:موهام چه رنگیه؟
چانی:قهوه ای 
بكی خندید و دستشو رو موهاش كشید
چانی بینیشو بالا كشید و دستشو رو موهای بكی گذاشت و آروم آروم نوازشش كرد بكی یكم لرزید 
چانی:نترس…بزار نوازشت كنم…
بكی:ن.نمیترسم…   
چانی نفسه عمیقی كشید:بكهیون گوشت با منه؟؟
بكی تعجب كرد:آره  
چانی:خوب گوش بده ببین چی میگم
بكی همچنان بهت زده بود 
چانی:من…من…
بكی تعجب كرد:تو چی؟؟
چانی:من..با تموم وجودم…دوستت دارم…تو واقعا آدمه عجیبی هستی…درسته همه چی برات تاریكه ولی امید داری…چیزی كه من قبلا نداشتم ولی الان…كناره تو دارمش… 
چانی ادامه داد:بكی من عاشقت شدم…نه…نمیخوام فكره بدی بكنی…من عاشقه چشمات شدم…چشمای قشنگی كه درسته دنیا رو نمیبینه ولی دنیایی تو این چشم ها هست كه دلم میخواد برم توش و دیگه هم برنگردم…بكهیون…تو آدمه پاكی هستی مثل  فرشته ها…من كمكت میكنم…من چشماتو  بهت برمیگردونم…حتی اگه نتونم هم كمكت میكنم دنیا رو بشناسی… 
بكی اصلا حرف نمیزد چیزایی كه شنیده بود یه كم براش غیر عادی بودن 
چانی صورت بكی رو نگاه كرد:بكیییی یه چیزی بگو…از دستم ناراحت شدی؟؟
بكی لبخند زد:نه چانی فقط غافلگیر شدم 
چانی شونه های بكی رو آروم تكون داد:تو هم منو دوست داری مگه نه!!! از من خوشت میاد؟یا نه؟ 
بكی لبخند زد: تو..اولین دوستمی..منم … دوستت دارم چانی…
چانی نفس راحتی كشید و دوباره بكی رو تو  آغوشش فشار داد
بكی:چا..چانی 
چانی:بگو عشقم 
بكی:راس گفتی میخوای چشمامو بهم…برگردونی؟؟
چانی خندید:معلومه كه راست گفتم مگه میتونم بهت دروغم بگم؟؟
بكی هیجان زده شد:یعنی اونوقت میتونم خواننده بشم؟؟؟
چانی میدونست اینكار شدنی نیست ولی دوست داشت حداقل بكی دلشو به همین خوش كنه و خوشحال باشه…
بكی:میتونم چانی؟!
چانی سرشو تكون داد و اشك ریخت:آره…آره میتونی………..
 
Print Friendly, PDF & Email


59 Responses

  1. اونی داستانت عااااالیه!موضوعش خیلی جدید و متفاوت و جالبه
    ضعف و شکنندگی بکی درکنار قدرت و حمایتگری چانی،ترکیب خیلی جالبی رو به وجود اورده♥
    عاشقشم من برم بقیه رو بخونمsmile))

  2. وااااااااای خـداااااااا همیـنجوری دارم اشـک میریـزم
    آخـه چقـد…چقـد…؟!عـررررررررررررر
    خیلـی قشنگـههههههههه
    با هـرقسمـت گـریم می گیـره

  3. اینا دیگه چه دوستایی بودن … چقد راحت چانی رو ول کردن 😐
    بیچاره بکی … به خاطر اینکه نمی تونه ببینه همش باید نگرانی بکشه … اونجا که داشت قیافه ی چانی رو توصیف می کرد خیلی غم انگیز بود … فک کنم اگه منم جای چانی بودم گریم می گرفت 😥
    ممنون آجی /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  4. سلام قوربونت برم اونووقعی ک قسمت یک اینو گذاشتی من خوندمش البته تو وب بعد دیگه شل شدم دیشب همه رو خوندم حالا میخوام نظر بدم خیلی خوف بود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *