ep 4 (چشم های تو) Your eyes

سلام بچه ها خوبین؟اینم قسمته 4 
 
بفرماببد ادامه
 

چانی برگشت دانشگاه و رفت سمته کریس و کای 
چانی:ببینم شماها آدمین؟!
کای:برو بابا کاریش نکردیم که 
چانی: میومد و یه چیزیش میشد میخواستین چه غلطی کنین
کای:چانی من و کریس کاری نکردیییم 
چانی:اون نخ ها رو عمه ی من به پای اون بیچاره گره زده بود  
کریس:ببینم حالا چرا به اون پسره علاقه مند شدی؟! حتی دیگه با ما بیرونم نمیای
چانی:دلم براش میسوزه نفههههههم…اون نمیتونه ببینه هیچکس کمکش نمیکنه 
کریس:چانی یا اون پسره یا ما…برو فکراتو بکن…بیا بریم کای 
چانی داد زد: اگه فقط یه باره دیگه اون پسرو اذیت کنید با خودم طرفین فهمیدییییین؟!!
کای:برو بابا 
چانی:خیلییییی نامردییییین
کریس:چانی فقط فکر کن اون کوره یا ماااا 
چانی: معلومه اووووون
کریس:باشه پس کای بیا بریم 
چانی:برین به درررررک
کای و کریس بهترین دوستای چانی اون روز ترکش کردن چانی واقعا دوسشون داشت ولی بکی بیشتر از اونا بهش نیاز داشت 
 
چند روز از اون اتفاق میگذشت چانی و بکی دوستای صمیمی هم شده بودن بکی با اینکه نابینا بود ولی هوشه عجیبی داشت حتی تو درسا به چانی هم کمک میکرد ولی چانی حس دیگه ای به بکی داشت اون رو فراتر از یه دوست..دوست داشت…کناره اون پسره نابینا آرامشه خاصی داشت آرامشی که نمیخواست یه لحظه هم ازش جدا شه ولی جرات گفتنه هیچکدومه اینا رو نداشت چون میدونست اگه بکی میفهمید قطعا ترکش میکرد…ولی نابینا بودنه بکی از جهاتی به نفعش بود مثلا وقتی استاد درس میداد یا با هم تو کلاس تنها میشدن چانی بدونه هیچ استرسی به بکی نگاه میکرد از نگاه کردن به اون صورته بانمک سیر نمیشد…
 
بکی:چانیول
چانی:بهم نگو چانیول بگو چانی 
بکی خندید:چه فرقی داره؟
چانی:اینجوری صمیمی تره 
بکی همینطور که به رو به روش نگاه میکرد گفت:باشه چانی…خوبه؟
چانی دسته بکی رو آروم گرفت:خوبه 
بکی معذب شد و دستشو از دسته چانی دراورد
چانی آه کشید:بک چرا بهم اعتماد نداری؟
بکی:ببینم تو ک رو بردار کلا بهم بکو ب 
چانی خندید:بکی به سوالم جواب بده 
بکی:بهت اعتماد دارم…برادرم اگه بفهمه در این حد باهات راحتم نمیزاره بیام دانشگاه 
چانی:داداشت از کجا میخواد بفهمه؟
بکی:خب من نمیدونم داداشم الان چه شکلیه اگه بیاد تو کلاس و منو ببینه برام بد میشه 
چانی:من اصلا درک نمیکنم چرا نباید یه دوست داشته باشی؟!
بکی آه کشید: داداشم میگه…نباید خیلی راحت به آدمای اطرافم اعتماد کنم…
چانی:نگران نباش برادرتم بیاد اینجا ما دوتا رو با هم ببینه من نمیزارم اتفاقی بیفته 
بکی: امیدوارم هیچوقت اینجا نیاد
چانی دوباره دسته بکی رو گرفت و لبخند زد
بکی:فردا…اهم…امتحان داریم
چانی:میدونم 
بکی:خوندی؟!
چانی:نه زیاد 
بکی:هوووووف…اوه…صدای استاد میاد 
چانی:اححححح
  
چانی مثل همیشه خواب بود و استادم داشت توضیحات لازمو برا امتحان میداد 
بکی خیلی آروم زمزمه کرد:چانی…چانی داری گوش میدی؟؟
چانی خوابه خواب بود
بکی:چانییییی بیداری؟؟
چانی از خواب پرید:آ.آره 
بکی:تو که راحت تری حداقل تو بنویس حرفای استادو 
چانی:بابا تو مغزت بهتر از یادداشتای منه خخخخ 
 
بلاخره کلاس تموم شد همه رفتن بیرون چانی و بکی دوباره تو کلاس تنها شدن 
بکی دستشو رو میز کشید و دستای چانی رو لمس کرد:چانیی
چانی چیزی نگفت دلش میخواد بکی بارها و بارها صداش بزنه 
بکی:چانییی خوابیدی؟ 
چانی خندید و به چهره ی بانمکه بکی نگاه کرد:بگو عشقم 
بکی از این حرف چانی جا خورد و دستشو عقب کشید و سرخ شد:هاا!!؟؟
چانی:گفتم بگو عشقم کجاش عجیبه؟
بکی با قیافه ی بهت زده به یه نقطه خیره شده بود کلمه ی عشقم براش عجیب بود تا حالا کسی اینجوری صداش نزده بود حتی خانواده اش…یکم معذب شده بود 
چانی خندید:بکی صورتت 
بکی به خودش اومد دستاشو رو صورتش گذاشت:صورتم چیزی شده؟؟کثیفه؟؟من که نمیتونم خودمو ببینم 
چانی:صورتت قرمز شده 
بکی دستشو رو صورتش کشید:ق.قرمز؟!
چانی:آره در حاله انفجاری 
بکی:نه…داری خالی میبندی
چانی:بابا خالی بندی چیه خخخ
بکی دستشو رو صورتش گذاشت:یاااا نگام نکنننن 
چانی بلند خندید:شوخی کردم بابا دستتو بردار 
بکی با خودش فکر کرد شاید صورتش واقعا قرمز شده بود اگه اینجوری بود که واقعا آبروش رفته بود…تا آخره کلاس هیچکدوم حرف نزدن 
آخرین کلاس امروز هم تموم شد چانی دست بکی رو گرفت و کمکش کرد و با هم از دانشگاه رفتن بیرون 
چانی به بکی نگاه کرد که همچنان صورتش سرخ بود:بکی میای بریم یه چیزی بخوریم؟؟
بکی یکم نگران شد:آ.آخه 
چانی پرید وسط حرفش:آخه نداریم دوباره میریم تو همون پارکه رو به روی دانشگاس
بکی:من..من نمیتونم چانی…من باید برم 
چانی:از چی میترسی؟از داداشت؟یا از من؟
بکی: نه…آخه دیرم شه خیلی بد میشه 
چانی:نمیزارم دیرت شه بیا بریم  
بکی با نگرانی مردمکه چشمشو تکون میداد 
چانی دستشو آروم زیره چونه ی بکی گذاشت و زمزمه کرد:من اینجام…درست رو به روت دارم به چشمای قشنگت نگاه میکنم
مردمکه چشمای بکی رو چانی ثابت موند:چشمام…قشنگه؟!
چانی لبخند زد:چشمای تو…قشنگ ترین چشمایی هستن که تو زندگیم دیدم 
بکی:وا.واقعا؟!
چانی:آره…حالا بیا بریم نگرانه هیچی هم نباش 
ولی بکی تو دنیای دیگه ای بود دستاشو رو چشماش گذاشته بود و لمسشون میکرد:قشنگن! چشمام قشنگن 
چانی آه کشید و دستشو رو شونه ی بکی گذاشت:بیا بریم   
 
چانی به بکی کمک کرد و با هم به پارک رفتن و شروع کردن به قدم زدن بکی با احتیاط عصای سفیدشو رو زمین میزد…چانی به آسمون نگاه کرد و نفس عمیق کشید:هوا عالیه
بکی:هوا؟! الان آسمون چه رنگیه؟!
چانی کمک کرد و با هم رو سبزه ها نشستن:آسمووون آبیه با ابرای سفید مثله پشمک
بکی:پشمک؟ پشمک سفیده؟
چانی:اوووم اوناهاش بزار یکی برات بخرم 
بکی:چا.چانی نروووو
چانی پشمکه بزرگی خرید و داد دسته بکی 
چانی:بهش دست بزن 
بکی دستاشو رو پشمک کشید:چقدر نرمه 
چانی لبخند زد:نرم و شیرین 
یه کم از پشمک کند و تو دهنه بکی گذاشت 
بکی: خوشمزه اس همچین چیزی نخورده بودم  
بعد از چند دقیقه چانی سرشو رو پای بکی گذاشت بکی اولش ترسید ولی بعد با دستاش صورت چانی رو لمس کرد:اومو چانی تویی؟؟
چانی:پس میخوای کی باشه عشقم؟؟
دوباره کلمه ی عشقم باعث شد قلبه بکی بلرزه 
چانی:بک میتونی حدس بزنی چه شکلیم؟؟
بکی:میخوای بگم؟؟
چانی:آره 
چانی بلند شد و نشست 
بکی دستاشو آروم کشید رو صورته چانی… 
انگشتشو کشید رو ابروهاشو خندید:چانیییی ابروهات یکم نازکه یه کماا 
دستشو پایین تر برد و بینی و لبای چانی رو لمس کرد
بکی:بینی خوشگلی داری مگه نه؟؟ 
چانی لبخند کمرنگی زد:آره…
بکی:لباتم..آه…نمیتونم بگم چه شکلیه…
چانی خندید:خب بقیه اش 
بکی دست کشید به گوشای چانی:گوشاتم بزرگه مثله من خخخخ گوشای منم یکم بزرگه مگه نه؟؟آخه وقتی بهش دست میزنم احساس میکنم بزرگن 
چانی خندید:آره ولی نه به اندازه ی من خخخخ
بکی خندید:هه…کلا فک کنم جذاب باشی چانی صداتم که کلفته بیشتر جذابت میکنه..نه؟؟؟ شایدم دارم چرت و پرت میگم آخه نمیتونم ببینم…
چانی هیچ حرفی نمیزد فقط بی صدا اشک میریخت 
بکی نگران شد:چا..چانی خوبی؟؟چرا حرف نمیزنی؟
بکی دستاشو رو صورت چانی کشید و خیسی صورتشو حس کرد 
بکی:چانی داری گریه میکنی؟؟ چیزی شده؟؟؟  
چانی اشکاشو پاک کرد:نه…نه عشقم چیزی نشده فقط…دلم یهویی…گرفت 
بکی:چانی نکنه از من ناراحت شدی!!! حرف بدی زدم؟؟ معذرت میخوام
چانی دستاشو رو صورت بکی گذاشت:نه…نه…فقط چرا…چرا من میتونم ببینم و تو نمیتونی
بکی خندید:چانی به خاطره من گریه میکنی؟؟ حیف نیست چشماتو خراب میکنی؟؟قدره چشمای روشنتو بدون چانی 
چانی بی اراده شونه های بکی رو گرفت و بدنه کوچیکشو بغل کرد:ازم…فرار نکن…میخوام ۵ دقیقه بغلت کنم…میخوام بدنه کوچیک و قشنگتو تو بغلم فشار بدم شاید یکم آروم شم…
بکی چیزی نگفت فقط آروم چشماشو بست و زمزمه کرد:من چی؟!….من چه شکلیم چانی؟!
چانی آه بزرگی از روی بغض کشید:تو؟! تو یه پسره زشته بانمکی 
بکی:یاااا…یعنی زشتم!
چانی:نه شوخی کردم تو واقعا بانمکو قشنگی 
بکی:داری خالی میبندی منو شاد کنی؟!
چانی:نه…نه من دلم نمیخواد بهت دروغ بگم 
بکی:موهام چه رنگیه؟
چانی:قهوه ای 
بکی خندید و دستشو رو موهاش کشید
چانی بینیشو بالا کشید و دستشو رو موهای بکی گذاشت و آروم آروم نوازشش کرد بکی یکم لرزید 
چانی:نترس…بزار نوازشت کنم…
بکی:ن.نمیترسم…   
چانی نفسه عمیقی کشید:بکهیون گوشت با منه؟؟
بکی تعجب کرد:آره  
چانی:خوب گوش بده ببین چی میگم
بکی همچنان بهت زده بود 
چانی:من…من…
بکی تعجب کرد:تو چی؟؟
چانی:من..با تموم وجودم…دوستت دارم…تو واقعا آدمه عجیبی هستی…درسته همه چی برات تاریکه ولی امید داری…چیزی که من قبلا نداشتم ولی الان…کناره تو دارمش… 
چانی ادامه داد:بکی من عاشقت شدم…نه…نمیخوام فکره بدی بکنی…من عاشقه چشمات شدم…چشمای قشنگی که درسته دنیا رو نمیبینه ولی دنیایی تو این چشم ها هست که دلم میخواد برم توش و دیگه هم برنگردم…بکهیون…تو آدمه پاکی هستی مثل  فرشته ها…من کمکت میکنم…من چشماتو  بهت برمیگردونم…حتی اگه نتونم هم کمکت میکنم دنیا رو بشناسی… 
بکی اصلا حرف نمیزد چیزایی که شنیده بود یه کم براش غیر عادی بودن 
چانی صورت بکی رو نگاه کرد:بکیییی یه چیزی بگو…از دستم ناراحت شدی؟؟
بکی لبخند زد:نه چانی فقط غافلگیر شدم 
چانی شونه های بکی رو آروم تکون داد:تو هم منو دوست داری مگه نه!!! از من خوشت میاد؟یا نه؟ 
بکی لبخند زد: تو..اولین دوستمی..منم … دوستت دارم چانی…
چانی نفس راحتی کشید و دوباره بکی رو تو  آغوشش فشار داد
بکی:چا..چانی 
چانی:بگو عشقم 
بکی:راس گفتی میخوای چشمامو بهم…برگردونی؟؟
چانی خندید:معلومه که راست گفتم مگه میتونم بهت دروغم بگم؟؟
بکی هیجان زده شد:یعنی اونوقت میتونم خواننده بشم؟؟؟
چانی میدونست اینکار شدنی نیست ولی دوست داشت حداقل بکی دلشو به همین خوش کنه و خوشحال باشه…
بکی:میتونم چانی؟!
چانی سرشو تکون داد و اشک ریخت:آره…آره میتونی………..
 
The following two tabs change content below.

Admin ♛ Samira

سمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ

Latest posts by Admin ♛ Samira (see all)

59 Responses

  1. [email protected]@

    Voooj baek:-):-):-):-):-):-):-)

  2. اونی داستانت عااااالیه!موضوعش خیلی جدید و متفاوت و جالبه
    ضعف و شکنندگی بکی درکنار قدرت و حمایتگری چانی،ترکیب خیلی جالبی رو به وجود اورده♥
    عاشقشم من برم بقیه رو بخونم:)))

  3. وااااااااای خـداااااااا همیـنجوری دارم اشـک میریـزم
    آخـه چقـد…چقـد…؟!عـررررررررررررر
    خیلـی قشنگـههههههههه
    با هـرقسمـت گـریم می گیـره

  4. اینا دیگه چه دوستایی بودن … چقد راحت چانی رو ول کردن :-|
    بیچاره بکی … به خاطر اینکه نمی تونه ببینه همش باید نگرانی بکشه … اونجا که داشت قیافه ی چانی رو توصیف می کرد خیلی غم انگیز بود … فک کنم اگه منم جای چانی بودم گریم می گرفت :cry:
    ممنون آجی http://ohsehunfanss.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  5. سلام قوربونت برم اونووقعی ک قسمت یک اینو گذاشتی من خوندمش البته تو وب بعد دیگه شل شدم دیشب همه رو خوندم حالا میخوام نظر بدم خیلی خوف بود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

:zardak (61): 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
:zardak (6): 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-) 
:zardak (61): 
:zardak (60): 
:zardak (35): 
:zardak (31): 
:zardak (29): 
:zardak (25): 
:zardak (24): 
:zardak (22): 
:zardak (2): 
:zardak (17): 
:zardak (16): 
:zardak (15): 
:zardak (10): 
:zardak (1): 
:128181: 
:tansmiley: 
:00330000: 
:300: 
:295119_q: 
:309: 
:312: 
:jhsdhugF: 
:6543a6e2: 
:70000000: 
:8a3fa35a: 
:begging: 
:dreamyeyesf: 
:ejn5d7q2vqf4peufz6o: 
:hamwheelsmilf: 
:jhsdhuf6: 
:jhsdhuf9: 
:zardak2 (8): 
:zardak2 (7): 
:zardak2 (6): 
:zardak2 (4): 
:zardak2 (35): 
:zardak2 (33): 
:zardak2 (25): 
:zardak2 (22): 
:zardak2 (2): 
:zardak2 (18): 
:hanghead: 
:zardak2 (11): 
:zardak2 (10): 
:zardak (67): 
:zardak (14): 
:zardak (12): 
:weirdsmiley1: 
:w427: 
:tesmiley: 
:sick: 
:panachau: 
:jhsdhuhD: 
:jhsdhuh3: 
:jhsdhuh0: 
:jhsdhufN: 
:jhsdhufF: 
:jhsdhugP: