253 بازدید

EP 4 (شکست) BREAK

سلام بچه ها خوبین؟اینم قسمت 4 فیک شکست به درخواسته دوستان آرمینا جونی پوستره خوشملی برا فیکمون درست کرده که از قسمته بعدی میزارمش ^___^

نکته ی مهم:دوستانه عزیز به یه دلایلی کپی فیک های آخرین آرزو، شکست،عشق بازی و چشم های تو حتی با ذکره منبع هم ممنوعه لطفا این قضیه رو جدی بگیرید اگر وبلاگ اینستا سایت یا فیس بوکی رو ببینم که یکی از این چهار فیک رو گذاشته باهاش برخورد جدی میشه ممنون از توجهتون

xgroojn8msr79v7g05bh EP 3 (شکست) BREAK

 

سهون:كي دانشگات تموم ميشه؟
چنگالمو رو ميز گذاشتم:دو سه ترم ديگه تموم ميشه
سهون:يعني بايد بري سره كار؟
-اهم..آره ديگه…
سهون خنديد:حالا چيكار قراره بكني؟
-نميدونم بهش فكر نكردم حالا كو تا كار كردنه من
سهون: باشه…غذاتو بخور سرد شد
-سير شدم…ممنون بابت ناهار
سهون:خواهش ميكنم…يكي ديگه بگم بيارن؟
-نه ممنون
سهون: من ميرم حساب كنم الان ميام
به دستاي يخ زدم نگاه كردم واقعا نميدونستم چمه قلبم تند ميزد…سهون فقط نگاهش به من بود حتي وقتي كارت ميكشيد…خندم گرفته بود….بعد از دو دقيقه سهون برگشت پيشم:خب بريم؟
لبخند زدم:آره
سهون:چقدر خوشگل ميخندي
-هه..ممنون
با هم رفتيم تو ماشين يكم پر روتر شده بودم زياد مثله قبل سرخ نميشدم
سهون:دلم نمياد ببرمت خونه
-هااا!!؟
سهون:دلم برات تنگ ميشه…
هنوز تو شكه حرفش بودم
سهون:سوء تفاهم نشه فقط چون دوستمي اينو گفتم منظوره بدي نداشتم
سرمو پايين انداختم
سهون:فردا امتحان داري؟
-نه ندارم
سهون:امشب بهت زنگ ميزنم باشه؟
سرمو تكون دادم:باشه
سهون با دستش موهامو به هم ريخت و خنديد:برو خونه و خوب استراحت كن
خنديدم:باشه ممنون بابت امروز…بااي
با خوشحالي رفتم جلوي در و به سهون اشاره كردم بره ولي سهون سرشو تكون داد ميخواست من برم تو خونه بعد بره…خنديدم و وارد خونه شدم بدو بدو رفتم تو اتاقم و از پنجره بيرونو نگاه كردم ولي سهون رفته بود دلم گرفت خودمو رو تخت انداختم حس خوبي داشتم بالشتمو بغل كردم و خوابيدم…….

گوشيم داشت زنگ ميخورد با بي حالي برش داشتم
-الو
سهون:سلام لوهان
با شنيدنه صداي سهون بالشتمو محكم تر بغل كردم:سلام سهون
سهون:خواب بودي؟
-نه…ديگه داشتم بيدار ميشدم
سهون:معذرت ميخوام…
-اشكالي نداره…خوبي؟
سهون:آره عاليم
-خوبه…
سهون: كلاست تموم شد مياي بريم شنا؟!
-شنا؟! نه نه نميتونم امتحانام داره شروع ميشه…
سهون:اوه…باشه…
-ناراحت شدي؟!
سهون: يه كوچولو آره
-واقعا ببخشيد
سهون: باشه عزيزم بازم بهت زنگ ميزنم
كلمه ي عزيزم به قدري شك بهم وارد كرد كه گوشي از دستم افتاد…
سهون:لوهان…الو
با دسته لرزون گوشيمو برداشتم:الو…اينجام
سهون: ببخش بيدارت كردم فعلا باي
با گيجي گفتم:هااا!! باشه…م.منون باي

گوشي رو به سينم چسبوندم و به رو به روم خيره شدم كلمه ي عزيزم همش تو مغزم تكرار ميشد…قلبم شروع كرد به كوبيدن…دوست داشتم دوباره بهم زنگ بزنه و بهم بگه عزيزم نميدونم چرا ولي اون يه كلمه باعث شده بود كله روز هيچي نخورم و فقط به اون فكر كنم…….
روزها ميگذشت و من هنوز با سهون بودم حتي ديگه زياد با ژيومينم حرف نميزدم كارم شده بود با سهون بيرون رفتن و تلفن حرف زدن باهاش…سهون منو وابسته ي خودش كرده بود با هم ورزش ميرفتيم و كلي خوش ميگذرونديم تا اينكه سهون گفت ميخواد بره مسافرت دو روزه….

گوشيم زنگ خورد برش داشتم و با صداي گرفته اي گفتم:الو
سهون:سلام لوهاني خوبي؟
-نه زياد…
سهون:به خاطره مسافرت رفتنم ناراحتي؟
چيزي نگفتم
سهون يكم نگران شد:الو لوهان…چرا حرف نميزني؟
-حالم يكم خوب نيست بعدا زنگ بزن…باي
گوشي رو قطع كردم و سرمو رو بالشتم گذاشتم فكرشم نميكردم به خاطره دو روز دوري از سهون به اين روز بيفتم…اصلا نميفهميدم چم شده…داشت خوابم ميبرد كه سهون زنگ زد
-الو سهون
سهون:بيا پايين
تعجب كردم:چرا؟
سهون:بيا من پايينم اومدم ببينمت
سريع لباس پوشيدم و رفتم پايين و سهون رو ديدم كه بهم لبخند ميزد
رفتم رو به روش وايسادم:اينجا چيكار ميكني؟
سهون:مريض شدي؟
-يه..خورده آره…هه
سهون:سوار شو
-كجا ميريم؟
سهون:يه دوري ميزنيم يه چيزي ميخوريم برميگرديم
-سهون…
سهون:بله
-حوصله ندارم
سهون:برو تو ماشين
دره ماشينو باز كردم و نشستم توش
سهون ماشين رو روشن كرد و حركت كرد
سرمو به شيشه چسبوندم و بيرونو نگاه كردم
سهون:چيزي شده؟
-نه
سهون: من مگه بهترين دوستت نيستم! بهم نميگي؟
لبخند كمرنگي زدم:چيزيم نيست
سهون: پس چرا ناراحتي؟
-نميدونم…يكم عصبيم
سهون:لوهان من دو روز نيستم يعني مسافرتم…
اشك تو چشمام پر شد از قصد شيشه رو پايين كشيدم و چشمامو بستم:خوش بگذره
سهون:نميگذره چون قراره دو روز نبينمت
دستمو رو صورتم گذاشتم سعي كردم خودمو كنترل كنم:خب…اين دو روز تموم ميشه بلاخره…
سهون:معلومه كه تموم ميشه…
آه كشيدم:مواظب خودت باش
سهون:چشم
-هوووف…خيلي كلافه ام
سهون ماشينو نگه داشت و مثله هميشه بهم زل زد:لوهان…بهت زياد زنگ ميزنم فقط گوشيتو بردار باشه؟!
سرمو پايين انداختم:باشه سهون…حالا خوبه دوست دختر نداري وگرنه ديوونه ميشد
سهون دستشو رو موهام كشيد:دوست دختر نميخوام من يه دوسته خوشگل و مهربون دارم
بلند خنديدم:خب بلاخره من كه نميتونم جاي يه دخترو برات بگيرم
سهون:من اصلا به دخترا علاقه ندارم
يكم نگران شدم:يعني چي؟!
سهون:من از وقتي تو رو ديدم به هيچ دختري نگاهم نكردم
ترجيح دادم چيزي نگم
سهون:مواظبه خودت باش و با اون دوستت برو دانشگاه و برگرد…باشه؟
-باشه
دره ماشينو باز كردم واقعا گرمم بود سهونم از ماشين پياده شد و رو به روم وايساد
سرمو بلند كردم و بهش لبخند زدم
سهون دستامو گرفت:دلم برات تنگ ميشه
سرمو تكون دادم:منم همينطور…
سهون خودشو بهم نزديك تر كرد و براي اولين بار منو بغل كرد…
اولين آغوشش واقعا عالي بود…تپش هاي قلبم لرزش دستام…همه نشونه ي عاشق شدنم بود……..
مني كه هميشه از سهون ميترسيدم و هيچوقت دوست نداشتم جلوي دره دانشگاه وايسه و نگام كنه…الان برام تبديل به عشق شده بود…اينقدر بهش وابسته شده بودم كه دوست نداشتم مسافرت بره…خودش اينو نميدونست ولي واقعا داشتم از عشقش ميسوختم…مثله خودم پسر بود اما من دوسش داشتم و سهون مثله يه تكيه گاه برام بود…..اما كاش هيچوقت عاشقش نميشدم……

يه روز از مسافرتش ميگذشت با ژيو از دره دانشگاه بيرون اومديم ديدنه جاي خاليش تو خيابون قلبمو به درد آورد
ژيو:سهون كي برميگرده؟
-پس فردا
ژيو:يه جوري شدي لوهان…ديگه مثله قبلت نيستي همش دپرسي همش استرس داري
خنديدم:نه بابا چي ميگي تو!! فقط اين روزا درس زياد ميخونم…
ژيو:هووووف…دروغگووو اون پسره نابودت كرده
-نه بابا به سهون چه ربطي داره
ژيو:لوهان من احساس ميكنم تو به سهون علاقه داري
بلند خنديدم:وااا ژيو چي داري ميگييي…سهون پسره
ژيو:خب به گ.ي بودن علاقه داري؟!
-ياااااا….بسه ديگهههه
ژيو:خودت خبر نداري من ميبينمت…تا ميبينيش سرخ ميشي عرق ميكني دستات يخ ميكنه هول ميشي وقتي يه خورده دير بهت زنگ ميزنه كلافه ميشي وقتي يه خورده دير مياد دمه دانشگاه از استرس همش ميري دستشويي اينا همه نشونه ي عشقه لوهان كيو داري گول ميزني؟؟
-بس كن ژيوووو….ديگه نميخوام چيزي بشنوم
ژيو:باشه حرفي نميزنم فقط گفتم كه حواست جمع باشه داري خودتو بهش وابسته ميكني اون يه مرده لوهان…
-ژيو خواهش ميكنم اعصابم به خاطره اين امتحانا خورد هست تو هم از اينور داري چرت و پرت ميگي
ژيو:باشه باشه من تسليمم هر كاري دوس داري انجام بده
-من فقط باهاش دوستم همين مثله تو ولي اون خنگه و خيلي كارا برام ميكنه كلي خرجم ميكنه منم فقط دارم استفاده ميكنم…
كله راه به سهون فكر ميكردم به اينكه الان كجاست و چيكار ميكنه…
رسيدم خونه و گوشيمو چك كردم نه پيامي داشتم نه زنگي دلم يه جوري بود لباسامو دراوردم و نشستم رو تخت اينقدر استرس داشتم كه نميتونستم غذا بخورم
يكم با گوشيم ور رفتم دوست داشتم بهش زنگ بزنم ولي غرورم نميزاشت…
اومدم شمارشو بگيرم كه خودش زنگ زد………

Print Friendly, PDF & Email


173 دیدگاه

  1. samira jooooooooooooooonam man az dastane your eyes xeliiiiiiiiiii xusham omad………………………az inam xeliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii xusham omade yani dare miad……………………………………merc raftare luhan shabihe duxtaraye xudemone………..khkhkhk dastet talaaaaaaaaaaaaaa

  2. آجی عالی بود ، ممنون . لوهان بد جور عاشقش شده ، اگه بزاره بره لوهان چی میشه ؟ امیدوارم خیلی آسیب نبینه برادر عزیزم . داداش لولو مواظب خودباش .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *